به نظر مي رسد در ايران نگريستن به رخدادها بر مبناي تيوري توطيه و يا تلاش براي كنار زدن پرده اي كه دستان خون آلود در پس آن به انتظار نشسته اند محلي از اعراب ندارند! جنايات آن چنان نزديك, ملموس و باور كردني اند كه ديگر هيچ گونه شگفتي اي ايجاد نمي كنند. در خبرها مي خوانيم سه تن از كانديداهاي رياست جمهوري در قتل سران حزب دموكرات كردستان دست داشته اند. احتمالا پوزخندي مي زنيم و ناسزايي مي گوييم! اين جا هر گونه احتمال جنايت موجه است و بنابراين باور پذير. روشن است كه اين نامه ها كاركردي روشنگرانه ندارند, اما مي توان به طنز نهفته در آن پرداخت. نامه ها خطاب به كه نوشته مي شوند؟ از كه توجه, رسيدگي و يا حتي بخشايش طلب مي كنند؟ از رژيمي كه هزاران اعدامي در پرونده خود دارد؟ آيا مي توان خواستار برخوردي قانون مند و انساني در ساختاري غير قانوني و نا مشروع شد؟... آيا بس نيست, شگفتا از اين سكوت...