:: افسانه جهانی شدن هنر و ادبيات ما
:: بعضی روزها
:: ياس و نخلستان
:: به اندازه تيراژ يک روزنامه ترک هم کاغذ روزنامه نيست
:: روياهای هسته ای ما ايرانيان
:: شش سوال از ايران
:: ايران جمهوريخواهان دموکرات شده را نمی خواهد
:: وزن کلمات
:: مانيفست ايرانی وبلاگ
:: حسين شريعتمداری: مرد عنکبوتی
:: مرکز نشر دانشگاهی، رصدخانه مراغه ما
:: ارزش های رسانه ای سايت های اصلاح طلبان
:: حاشيه نشينی بزودی بزرگتر از متن شهرنشينی ما خواهد شد
:: استعاره های 22 تجاوز و قتل
:: اشتياق به هر آنچه ممنوع است؛ ايدئولوژی نسلی شورشگر
:: اين دو مصاحبه را از دست ندهيد
:: هشت سين
:: آن 20 هزار نفر
:: ايران: نه دموکراسی، نه ديکتاتوری
:: روايت نوبل صلح عبادی از زبان ابطحی
:: ما هم مردمی هستيم
:: ثبت کردن جرم است
:: اگر خاتمی می خواست به نامه سروش پاسخی بنويسد
:: آينده از آن کيست؟
:: باز هم حافظه تاريخی
 
 
در وضع امروز ایران هر اتفاقی محتمل است  |:|   خانه بدوش یا خدا بدوش  |:|   نشانه های فروپاشی در دانشگاه  |:|   یک متن کمیاب از ثبت یک مشکل عمومی: بلد نبودن رقص  |:|   جدی ترین وبلاگ فارسی در سیاست  |:|   هزارتو در سال یک-هزار-روزگی  |:|   گالری هنرهای ایرانی  |:|   مردم چه منتی می گذارند می خواهند دو کلمه بنویسند  |:|   تب اتوریته ستیزی  |:|   برای خدمت به خلق خدا ترویج خرافه لازم نیست  |:|   [بايگانیِ لينکدونی]
 
 
 
 

 




 
June 3, 2005  
مشکل کاريزمای رهبر  
 

به نظرم همه چيز در ايران دارد به سمت رهبری آوار می شود. تعبير بهتری ندارم. اما توضيح آن چيست؟ به نظر من تجربه دوره خاتمی که با فرسايش اصلاحات متکی به رئيس جمهوری همراه بود دو نتيجه روشن به همراه آورده است. يا بهتر است بگويم دو نتيجه که يکی کاملا روشن است و ديگری در حال روشن شدن. نتيجه اول بی اعتبار شدن رئيس جمهور در ساختار فعلی قدرت است که همگان از آن صحبت می کنند اما تنها اکبر گنجی آن را تئوريزه کرده و پايه بحث خود در مانيفست جمهوريخواهی و استدلال اش در تحريم انتخابات قرار داده است. نتيجه دوم متوجه شدن نخبگان و صاحبنظران و منتقدان به کانون اصلی قدرت يعنی رهبری و برای اولين بار رو-در-رو ايستادن با آن. اين وضعيت نتايجی دارد که اوضاع در ايران را به شکلی غيرمنتظره تغيير خواهد داد.

جانشينی بی اقتدار برای رهبری مقتدر
من مشکل رهبری آيت الله خامنه ای را در همان مشکلی می بينم که امروز در ميان نامزدهای رياست جمهوری ديده می شود: فقدان کاريزما. آقای خامنه ای که پس از رهبر کاريزماتيک و بی مانندی همچون آيت الله خمينی بر جايگاه او تکيه زد از همان آغاز در سايه وی قرار گرفت و هرگز نتوانست در قد و قواره او ظاهر شود. احتمالا هر کس ديگری هم به جای آقای خامنه ای بود همين مشکل را تجربه می کرد اما شايد راه حل ها را طور ديگری بر می گزيد.

امروز پس از سالها برای نخستين بار تمام يک خطابه آقای خامنه ای را گوش کردم که خطاب با مجلسيان سخن می گفت ظاهرا به مناسبت سالگرد تشکيل مجلس شورای اسلامی. برای ناظری که سالها از تبليغات سنگين رسانه های دولتی ايران گرداگرد رهبر دور بوده است، فارغ از آن حجاب، آقای خامنه ای بيشتر از يک واعظ معمولی جلوه نمی کرد. در بيان او که پس از سالها مصدر کار بودن بايد پختگی و درايت و کياست و نوعی کاريزمای رياست ديده شود هيچ نیود مگر واعظی که برای کسانی که در روضه شرکت کرده اند درس های اخلاقی بگويد. بسياری از توصيه های اخلاقی و اداری او به مجلسيان به نظرم پيش پا افتاده بود (مثلا می گفت اگر با حرف کسی در مجلس مخالف ايد وقت بگيريد و حرفتان را در وقت معين شده بزنيد و جار و جنجال نکنيد - نکته ای بديهی و بسيار فروتر از حد تذکر بالاترين مقام کشور به جماعتی که علی القاعده بايد سياستمرد باشند). در کلام اش قدرت و گرمايی هم نبود و به نظر نمی آمد که تاثير فوق العاده ای هم بر مخاطبان اش می گذارد.

روش های جبران عدم اقتدار
اين نمونه را گفتم تا بگويم که مشکل رهبری او در ايران از آغاز تا امروز همين بوده است. اگر امروز اين است 16 سال پيش بدتر هم بوده است. در واقع مساله کاريزما يک مساله شخصيتی است. اگر کسی فاقد بود واجد نمی شود. نمونه روشن آن رهبری ايران است. اما فقدان کاريزما عدم اعتمادی ايجاد می کند که در شيوه رهبری آقای خامنه ای با گرايش به اقتدار ظاهری و تشريفات سنگين و حافظان و حاجبان و مراقبان بسيار و حشم و کشم جبران می شود و البته تکيه فوق العاده بر نيروهای امنيتی. در واقع نداشتن کاريزما خيلی فاجعه ای هم نيست چنانکه آقای بوش هم از کاريزما بی بهره است. اما مشکل اين است که در جامعه نيمه سنتی - نيمه مدرن ايران، بر خلاف آمريکا، کاريزما بخشی حياتی از رهبری سياسی است. در يک نگاه سريع می توان ديد که همه رهبران و شخصيت های محبوب ايران در اين 25 ساله همه دارای سطوحی از کاريزما بوده اند. فقدان کاريزما با اين بستر اجتماعی کاريزما-پسند است که فاجعه تلقی می شود.  

رهبر ايران در طول 16 سال اقتدار سياسی خود به دليل نداشتن اقتدار واقعی چه از نظر جايگاه فقهی - که در همان آغاز آيت الله منتظری آن را علنا اعلام کرد و هزينه اش را هم پرداخت- و چه از نظر شخصيت فردی و سياسی به همان راه حل سنتی گراييد: کار با مردان خرد برای انجام کارهای بزرگ. برای من جای تعجب نيست که مجلس هفتم و يا کسانی مانند رئيس اسبق مجلس ناطق نوری يا امنيتی هايی مثل سعيد امامی يا اشخاصی مثل قاضی مرتضوی برای آقای خامنه ای مطلوب تلقی می شوند. زيرا او با وجود چنين کسانی است که می تواند احساس اقتدار کند. روش آقای خامنه ای به ايجاد حلقه ای پيرامون او انجاميده است که در آن کيش شخصيت رهبر و اطاعت محض ويژگی اصلی است.

عدم اقتدار، عدم اعتماد، دولت سايه
يک مشکل ديگر رهبری عدم اعتماد به کسانی است که خارج از حلقه مطيعان قرار دارند (که اين خود فسادهای بسيار توليد کرده است). سالهاست که می گويند که رهبر ايران علاقه مند است به جای نوعی نظارت عاليه که هدف از طراحی ولايت فقيه است، در امور اجرايی واقعا دخالت داشته باشد و برای همين است که رئيس جمهور مداوما در برابر او تخفيف داده شده تا به حد يک سرباز ولايت فقيه (آنچه ناطق نوری زمانی با افتخار گفته بود) و تدارکاتچی (که خاتمی از آن شکايت دارد) تنزل يابد. شايد چنين علاقه ای وجود داشته باشد اما من مشکل را در همان مساله اصلی می بينم: عدم اعتماد به ديگران ناشی از فقدان اعتماد-به-نفسی-که-حاصل-کاريزما-ست.

حاصل اين وضعيت در ايران عملا به يک سيستم دولت در دولت انجاميده است. يا همان که به آن دولت سايه در کنار دولت آشکار می گويند. يا همان که از آن به نهادهای موازی ياد می کنند. هر کدام باشد کاشف از يک واقعيت است: دولت آقای خامنه ای با دولت رئيس جمهور متفاوت است و در مسير حرکت دولت قانونی اخلال می کند. 

يک راه حل ساده همانی است که از زمان کانديدا کردن ناطق نوری مطرح بود: به تاييد مردم رساندن رئيس جمهوری که در واقع امر مجری فرامين رهبر باشد نه مجری برنامه ای که مردم می خواهند. اما گره کار همين جاست. مردم رای خود را دارند و آن را در همان مسيری که رهبری اميد دارد خرج نمی کنند. رای مردم در هشت سال گذشته اين معضل را برای رهبر پيچيده تر کرده است اما او را از دخالت در امور با ايجاد دولت سايه خود بازنداشته است.

خط قرمزهايی که ديگر کار نمی کند
اينها را که بر کمتر کسی پوشيده است گفتم تا اين را بگويم: با روندی که می بينيم، خطاب ها به آقای خامنه ای روز به روز آشکارتر و انتقادها واضح تر و صريح تر می شود. رهبر ايران نمی تواند در جامعه ای جوان که تحصيلکردگان بسيار دارد و گروههای پرتکاپوی هوشمند و مدرن، همواره در زير نقاب دولت سايه اش باقی بماند. مسير انتقادها بدرستی به اين جهت می رود که کسی را هدف قرار دهد که قدرت را اعمال می کند. نمی توان قدرت را خواست اما انتقاد را نخواست. اين بازی روز به روز آشکارتر می شود و ديگر در سايه نخواهد ماند. هيچ خط قرمز گذاشتن و مقدس بازی درآوردنی گرداگرد رهبری نمی تواند مسير انتقادها را عوض کند و آن را متوجه ديگران سازد. کسی که تمام قدرت را می خواهد تمام انتقادها را دير يا زود متوجه خود خواهد ساخت. پوسته کاريزما-سازی راديوتلويزيونی، که فقط عوام را می تواند تحت تاثير قرار دهد، برای رهبری که سلطنت می کند اما حکومت نمی کند شايد محافظ خوبی باشد، اما برای کسی که خود را صاحب اصلی قدرت می داند و فعال ما يشا، کار-سازی نخواهد کرد. مردم زبان می گشايند و کسی را که مسئول واقعی نابسامانی زندگی آنهاست پيدا می کنند و هدف قرار می دهند. آن که مسئول است بايد پاسخگو باشد. و اين وضع را در صحنه سياسی ايران بشدت تغيير خواهد داد.

در وب:
آيت الله خمينی به همه مسئولان درجه اول اعتماد داشت،
 گفتگوی نوه او با شرق 


Send to    Friend's Email:
Your Email : 
 
آدرس دنبالک اين نوشته
http://www.malakut.org/cgi-bin/mt33/donbalak.cgi/659
نقد و نظر

خمینی حجت حق در زمین بود ولی دین ختم المرسلین بود خمینی رفت فرزندش علی هست خدا را شکر بر امت ولی هست
برای طول عمر با برکتش همیشه دعا می کنم....

Posted by: سعید at August 8, 2008 5:54 PM



لطفا متن نامه سرگشاده آقای دکتر شعله سعدی به خامنه ای را در سایت خود قرار دهید.

Posted by: بهزاد at June 4, 2005 10:09 PM



يک نکته را هميشه در نظر بگيريد آقای جامی عزيز: فضايی اينترنت فارسی‌زبان که شما در آن تنفس می‌کنيد با فضای رسانه‌ای و تبليغاتی درون ايران بسيار متفاوت است. اگر همين يک نکته را در نظر بگيريد، از انتشار نامه‌ای سرگشاده‌ در سايتی که در ايران فيلتر است يا از انتشار سخنرانی‌های تند و آتشين اصلاح‌طلبان در روزنامه‌هايی که در ايران پنجاه هزار تيراژ بيشتر ندارند نمی‌توانيد به اين سرعت نتيجه‌گيری ‌کنيد که چيزها دارد بر سر رهبر آوار می‌شود.
مثلا بررسی کنيد ببينيد صحبت‌های کنگره‌ی مشارکت بعد از ماجرای حکم حکومتی را چند درصد جمعيت در ايران متوجه شده‌اند. چند نفر مانيفست دوم اکبر گنجی و آن مقدمه‌ی رهبرکوب را خوانده‌اند؟

Posted by: امين at June 4, 2005 8:24 AM



Posted by: Soleiman at June 4, 2005 3:16 AM



شايد بدبينانه به نظر برسد، ولي من فكر مي كنم حاصل نهايي انتقادهاي فعلي از رهبر، بگير بگيرهاي بعد از انتخابات و پرونده سازي هايي با جرايم بسيار سنگين خواهد بود.
وباز بر اين گمانم كه براي جلوگيري از پيشرفت انتقادات و به تبع آن ضعيف تر شدن جايگاه ولايت، تغييرات جدي با حمايت نيروهاي نظامي و انتظامي در اين حوزه رخ خواهد داد. البته اميدوارم آنچه مي انديشم واقعا رخ ندهد.

Posted by: ناهيد at June 4, 2005 3:15 AM



از همين جمله است نامه اقاي قابل به رهبري البته اين نامه ها فقط انگونه كه خود ادعا مي كنند جهت انتفاع مومن نيست.اما به نظرم مهم ترين عامل در متوجه كردن عامه به دوگانه اختيار-مسئوليت بوده است.تا پيش از سيل نامه هاي سرگشاده كمتر كسي مي توانست مرزي ميان خوب و بد حاكميت ترسيم كند.امروز اما روايت ديگري ست.به همين دليل است كه تصور مي كنم كساني كه ازاين دست نامه ها نوشتند جايگاهي درخور در سير جمهوريت اين بوم دارند.
در آخر يك سخن با مهدي خان:نمي دانم نيك اهنگ چه ديده بود اما كجاي شما محافظه كار ست؟

Posted by: Daniel at June 3, 2005 8:44 PM



آيت الله خميني معلم چون معلم كلاس بود و آقاي خامنه اي چون مبصر كلاسي است كه مي خواهد جاي خالي معلم را پر كند...نمي تواند و خود بهتر از همه بر آن واقف است.
آيت الله خامنه اي همه قانون طي "مدارج براي كسب اعتبار اجتماعي" را با آيت الله شدن يك شبه خود از بين برد به شكلي كه بعدابه جوانان بيست ساله بسيجي با تحصيلات سيكل و زير ديپلم نشان هاي افسري اعطا كرد...به خانواده هاي شهدا و رزمندگان با نمرات بسيار نازل رشته هاي پزشكي و مهندسي در كنكور اعطا كرد...بر تمام ادارات و دواير دولتي و غير دولتي افرادي را گمارد كه مدارج ترقي را طي نكرده بودند يا كمتر از سايرين طي كرده بودند...اينچنين شد كه ارتقاي يك شبه خود را به مقام مرجعيت در بين هزاران ارتقاي ناموجه ديگر پنهان كرد.
ضمناسپاسگزار مي شوم اگر مطلب مرا تحت عنوان خاتمي در بوته نقد بخوانيد

Posted by: گوشزد at June 3, 2005 2:52 PM



بحث جدي اي است.كاش مي شد بيشتر درباره اش بنوسيد...

Posted by: ali at June 3, 2005 11:39 AM



خاطره يكي از همراهان رهبر فقيد در عراق اين بود كه زماني كه مسئولين عراقي به او مي گويند بايد از عراق بروند او به سمت رهبر فقيد مي رود و به جاي گفتن اين خبر چيزي به او مي گويد كه او لبخند بزند براي اينكه مسئولين عراقي ناراحتي او را نبينند. منظورم اين است كه حتي كسي را هم كه به قول شما داراي كاريزماست، كاريزمادار كرده اند. هر كسي كه با دقت به خاطرات اين آقايان و ديگران بنگرد، متوجه مي شود كه رهبري را در ايران (هر كسي كه مي خواهد باشد) ياران درجه يك او خلق مي كنند.
در قديم بعضي مادربزرگ ها ديگ به سر مي گذاشتند و چادري هم بر آن مي انداختند، و به اسم ديو بچه بي ادب را مي ترساندند. رهبري هم چيزي مثل آن ديو است يعني ملعبه اي براي رسيدن به اهداف. سخنان بعضي اصلاح طلبان هم (كه حتي نامزدهاي مجلسشان را نتوانستن تاييد صلاحيت كنند) در مورد تغيير رهبري، تنها مي توان شوخي به حساب آورد.
مشكل ما رهبر نيست. آيا با حذف رهبري مشكلات حل مي شود؟ مطمئن باشيد به محض حذف او چيز فراقانوني و غيرپاسخگوي ديگري (مثل شوراي رهبري، مجمع تشخيص مصلحت و ...) جاي او را مي گيرد. مشكل ما اين طرز فكر است، كه رياست عاملي الهي بر نيروهاي اداره كننده كشور خير را حاكم و شر را نابود مي كند.
معتقدان به اين نظريه چند اشتباه دارند، يكي از اين اشتباهات اين است كه خير و شر و درست و اشتباه را نسبي نمي دانند يعني فكر مي كنند كه عالم الهي هيچ اشتباهي نمي كند هيچ شري مرتكب نمي شود (و دليل سرپوش گذاشتن بر بسياري از اشتباهات آنان همين مسئله است) و عالم غيرالهي به هيچ چيز پايبند نيست. شايد دليل اين اشتباه آموزه عرفاني فناء في الله يا آموزه باستاني فره ايزدي باشد.

Posted by: يك دوست at June 3, 2005 5:00 AM



خاطره يكي از همراهان آيت الله خميني در عراق اين بود كه زماني كه مسئولين عراقي به او مي گويند بايد از عراق بروند او به سمت آيت الله خميني مي رود و به جاي گفتن اين خبر چيزي به او مي گويد كه او لبخند بزند براي اينكه مسئولين عراقي ناراحتي او را نبينند. منظورم اين است كه حتي كسي را هم كه به قول شما داراي كاريزماست، كاريزمادار كرده اند. هر كسي كه با دقت به خاطرات اين آقايان و ديگران بنگرد، متوجه مي شود كه رهبري را در ايران (هر كسي كه مي خواهد باشد) ياران درجه يك او خلق مي كنند.
در قديم بعضي مادربزرگ ها ديگ به سر مي گذاشتند و چادري هم بر آن مي انداختند، و به اسم ديو بچه بي ادب را مي ترساندند. رهبري هم چيزي مثل آن ديو است يعني ملعبه اي براي رسيدن به اهداف. سخنان بعضي اصلاح طلبان هم (كه حتي نامزدهاي مجلسشان را نتوانستن تاييد صلاحيت كنند) در مورد تغيير رهبري، تنها مي توان شوخي به حساب آورد.
مشكل ما رهبر نيست. آيا با حذف رهبري مشكلات حل مي شود؟ مطمئن باشيد به محض حذف او چيز فراقانوني و غيرپاسخگوي ديگري (مثل شوراي رهبري، مجمع تشخيص مصلحت و ...) جاي او را مي گيرد. مشكل ما اين طرز فكر است، كه رياست عاملي الهي بر نيروهاي اداره كننده كشور خير را حاكم و شر را نابود مي كند.
معتقدان به اين نظريه چند اشتباه دارند، يكي از اين اشتباهات اين است كه خير و شر و درست و اشتباه را نسبي نمي دانند يعني فكر مي كنند كه عالم الهي هيچ اشتباهي نمي كند هيچ شري مرتكب نمي شود (و دليل سرپوش گذاشتن بر بسياري از اشتباهات آنان همين مسئله است) و عالم غيرالهي به هيچ چيز پايبند نيست. شايد دليل اين اشتباه آموزه عرفاني فناء في الله يا آموزه باستاني فره ايزدي باشد.

Posted by: يك دوست at June 3, 2005 4:54 AM


نظر دهيد









اطلاعات به خاطر سپرده شود؟









 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 10
چاپ کن
بفرست