قلمدون [16]
مفهوم‌ها [70]
مفهوم‌ها 2 [17]
ما و آمريکا [27]
مانيفست ايرانی وبلاگ [38]
نقد و نظر [64]
همسايگان [11]
هويت ايرانی [41]
و مثلا شرح حال [29]
کلمات [7]
کارگاه نشانه شناسی [6]
گنجی و کلمات [13]
پرونده انتخابات 84 [24]
پرونده تئو ون گوک [7]
پرونده رياکاری، هرزنويسی و وبلاگ [10]
آنها که می‌شناسم [33]
آسيای ميانه [17]
ايران [77]
ايرانشناخت [11]
اجتماعيات [58]
اروپا [35]
از خامه‌ ديگران [34]
بوطيقا [15]
تک‌گويی [13]
جن نامه يا سيبستون [2]
دين [37]
روشنفکران [20]
زبان [15]
سفر نوشته [39]
سنت و مدرنيسم [21]
سينما [15]
سياست [57]
سيبستانه [2]
شهرانديشی [6]
شعرها [23]
عکس [45]
 
 
July 2008 | June 2008 | April 2008 | March 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | June 2004 | May 2004 | April 2004 | March 2004 | February 2004 | January 2004 | December 2003 | November 2003 | October 2003 | September 2003 | August 2003 | July 2003 | June 2003 | May 2003 | |مطالبِ پيشين - بايگانی ماهانه
مطالبِ پيشين - بايگانی روزانه
بايگانیِ عناوين پيشين
 
 




June 30, 2005  
توضيح المسائل انتخابات هدايت شده  
 

احمدی نژاد مشروعيت ندارد؛ کارآمدی دارد؟

حاکميت در ايران يکدست می شود. اين پايان بسيار چيزهاست. قرار بود ملت اصلاح طلب حاکميت را با روش های مردمی که منشا قدرت اش بود به نفع اصلاحات يکدست کند. نتوانست. حاکميت سلطانی دولت را با روش های امنيتی که منبع قدرت اوست با حاکميت يکی کرد.

هزينه يکدست سازی حاکميت برای رهبری نقطه عطفی در حيات سياسی اوست. او دل به نظاميان و امنيتی ها داده است و از زی روحانی و اردوی روحانيت فاصله می گيرد. اين نتيجه همان زاويه ای است که او از روزی که يکباره به مقام مرجعيت رسيد با روحانيت و سنت های آن پيدا کرد. نطفه چرخش امروز آن زمان بسته شد که او روحانيت را مهار کرد و بر حوزه علميه فضای امنيتی حاکم کرد و مراجع را زير کنترل دولت برد يا جيره خوار دولت کرد و خواست. آخر آن مسير اينجاست: جدايی کامل از روحانيت. وابستگی تام به روحانيون درباری و به نظاميان و دستگاه امنيتی. اين بازگو کننده بسيار چيزها در امروز و آينده نزديک ايران است.

فراموش نکنيم که در آخرين تلاش يکدست کردن حاکميت قرار بود ناطق نوری با حمايت وسيع روحانيون به قدرت برسد. نرسيد. روحانيت نتوانست رای مردم را به نفع ناطق جلب کند چون مرجعيت اجتماعی خود را از دست داده بود. اکنون در فقدان قدرت  آن گروه مرجع رای ساز گروه ديگری به کار گرفته شده است که گرچه مثل همان گروه دارای قدرت مرجعيت نيست اما دارای قدرت رای سازی هست!


علاقه رهبری به نوع کارگزارانی که می پسندد يک نمونه عالی داشت: سعيد مرتضوی. حالا يک نمونه دوم هم پيدا کرده است: محمود احمدی نژاد ( و نه حتی قاليباف). وضع مجلس هم که ناگفته پيداست. اين مجلس عوام است. مجلس اعيان هم که مجمع تشخيص مصلحت بود بزودی از اعيان و لردها خالی می شود. آنجا هم در تصرف عوام در می آيد گيرم با رتبه های ژنرالی يا با مدارک دکتری و القاب آيت اللهی.  رهبری نشان داده است که هيچ شخصيت مستقلی را تحمل نمی کند. او همه را رعايا می بيند. ديدگاه سلطانی او بسيار کهنه است. هنوز در همان سطح که غلامی را به اميری برکشد تا هميشه مطيع باشد. اما خطر اينجاست که ممکن است روزی با شورش غلامان روبرو شود.  قدرت را به هر کس دادی دوره اطاعت اش چندان به طول نخواهد انجاميد (قدرت ارعاب نيروی امنيتی و قدرت پرونده سازی سعيد مرتضوی برای همين جاست!).

جمهوری اسلامی همواره بر تهيدستان و اقشار پايين يا پايين مانده جامعه تکيه داشته است و در اين مسير از حذف گروههای ميانی جامعه دريغ نکرده است. گرچه بسياری از کسانی که از تهيدستان بودند و حمايت ديدند و با تبعيض مثبت يا منفی وارد عرصه های اجتماعی شدند رشد کردند - و اين يکی از بهترين جنبه های انقلاب ايران بوده است - اما روند گسترش فقر و افزايش عددی  تهيدستان چندان بوده است که هر قدر از آنها وارد طبقات ميانی شده اند گروههای بيشتری از آنها همچنان در تهيدستی باقی مانده اند. احمدی نژاد در آرای واقعی خود اين گروهها را نمايندگی می کند. حمايت سياسی و امنيتی از او نيز از جانب کسانی است که بازگشت و قوت بخشيدن به همان ايدئولوژی پايان جنگ سرد را می خواهند. با اين اميد که مردمی که نان می خواهند جنجال کمتری دارند و دعوی سروری نمی کنند.

احيای آن ايدئولوژی امروز در شرايط ديگری صورت می گيرد و بی گمان همان مسير آغاز انقلاب را نخواهد رفت. مقاومت طبقات ميانی امروز از نظر اقتصادی و فرهنگی و جمعيتی ( عده و عده - بر وزن غده- به قول علما) چندان قوی است که اين تز به همان شيوه سابق جواب نخواهد داد مگر در يک بخش: افزدون بر شمار انبوه حذف شدگان از دايره سياست و برنامه ريزی و مديريت.  

حاکميت يکدست شده تنها در تئوری ممکن است کارآمدی بيشتری داشته باشد. يکدستی مکانيکی و به زور دگنگ دو مشکل عمده بر سر راه کارآمدی قرار می دهد: نخست خروج نخبگان خلاق – که تقريبا همه از رقيب احمدی نژاد حمايت کردند- و باقی ماندن بوروکرات های مطيع، و دوم تکيه بر مديرانی شبيه به سعيد مرتضوی. در واقع چون دعوای اصلی برای يکدست سازی بر سر کارآمدی نبوده است نتيجه آن هم بعيد است کارآمدی باشد. ماه عسل آقای احمدی نژاد که بگذرد خواهيم ديد که ايشان خدمت مردم می کنند يا خدمت سلطانی که ايشان را برکشيده است. کارهای بزرگ که کارآمدی حتما يکی از آنهاست با تکيه بر نيروهای خلاق و سرمايه والای انسانی ممکن می شود. امری که با حذف سيستماتيک نخبگان ممکن نيست. نيروهای دوپينگ کرده يا مديرانی که چنين نيروهايی انتخاب کنند و بر کارها بگمارند نيز گفتن ندارد که از عهده آن کار کارستان برنخواهند آمد.

در حالی که ممکن است امروز بسياری در حاکميت يکدست شده با دم خود گردو بشکنند که حاکميت را از نيروهای مزاحم و نخبگان ليبرال دموکرات جارو کرده اند و با پول نفت امور دموکراسی توده ای را می گذرانند، اما خسارت مديريت بی حضور نخبگان تنها به ناکارامدی هم ختم نمی شود. شايد اگر تنها همين بود جواب پوپوليست ها نيز آسان بود: شانه بالا انداختن و جواب سربالا دادن که ما خودمان می دانيم چه کنيم. سوی ترسناک قضيه جای ديگری است. حاکميت يکدست، امروز خود را بدون واسطه نخبگان و گروههای مرجع با تک تک مردم طبقات فرودست روبرو ساخته است. مردمی که رای داده يا نداده انتظارات بسياری برايشان ايجاد شده است. اگر اين انتظارات برآورده نشود - که بعيد است بشود- گروههای مرجعی که بتوانند آنها را مديريت کنند وجود ندارد. مردم بی صبر و تهيدست و بی رهبر که آخرين تير ترکش شان احمدی نژاد بوده است و حوصله روزنامه و حزب و سياست بازی و مصلحت سنجی هم ندارند و به حرف کسی هم اعتنا نمی کنند، می توانند در صورت سرخورده شدن کابوس کسانی باشند که امروز به رای نان خواهی آنان افتخار می کنند. 

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 11
چاپ کن
بفرست  
June 29, 2005  
منطق گفتگو از شکست  
 

شکست در کدام چارچوب ؟

نوشته محمد حيدری

آقاي محمد قوچاني مطلبي نوشته براي وبلاگ علي معظمي که به نظرم مطلب خوبي است. و درواقع يکي از مهمترين حرفهاي مکرر بخشي از اصلاح طلبان را مطرح ميکند.به همين دليل به نظرم رسيد که نبايد اين نوشته را بي پاسخ گذاشت. مهمترين محور حرف او هم اين است که ما بايد بپذيريم که شکست خورده ايم:« من معتقدم بزرگترين جرات و جسارت اذعان به شكست است نه حاشا كردن واقعيت.»

اما نفهميدم که منظور او از اين پذيرش شکست چيست. من هم فکر ميکنم شکست خورديم اما ظاهرا در اينکه از چه چيز شکست خورديم و در کدام چارچوب توافقي نيست.

قوچاني کل انتخابات را به مرحله دوم آن تقليل داده است. من با او موافق نيستم که ما از راست تندرو در يک انتخابات رقابتي شکست خورده ايم. اتفاقا برعکس تصورم آن است که چون اين جريان افراطي در يک انتخابات رقابتي توان پيروزي نداشت دست بکار تغيير در شيوه رقابت شد و با تقلب و رويه غير قانوني فرد مورد نظر خود را از صندوقها بيرون کشيد.

فراموش نکنيم که در مرحله اول به گفته صريح کروبي و هاشمي و حتي به گفته کمتر صريح خاتمي انتخاباتي آلوده برگزار شد و احمدي نژاد در چنين وضعيتي و با زور دگنک به دور دوم رفت. قوچاني اگر حتي به همين اخبار پيدا و اندک منتشر شده و نه اخبار پنهان و فراوان منتشر نشده هم توجه مي کرد چنين با قاطعيت نمي گفت که در يک بازي نسبتا رقابتي بايد توان «پذيرش شکست» را داشته باشيم.

ترديدي نيست که بايد شجاعت پذيرش شکست را داشت. مگر در انتخابات رقابتي شوراي شهر دوم کسي چون و چرا کرده است؟ همه فعالان سياسي اصلاح طلب بدون استثنا پذيرفتند که در آن انتخابات شکست خورده اند. ليکن بعيد ميدانم که محمد آقاي قوچاني حذف شدن عليرضا رجايي را از مجلس ششم شکست بداند و مثلا کساني را که به آن معترض بودند شماتت کند که توان پذيرش شکست نداشته اند. آخر اينجا که ديگر شکست معني ندارد. حريف از قوانين بازي عدول کرده است و اگر کسي به جاي سرباز پياده با چند وزير شطرنج بازي کند خب معلوم است که حريفش شکست خواهد خورد. اما اينکه ديگرشکست در بازي شطرنج نخواهد بود. چون قوانين بازي شطرنج اجازه حضور چند وزير را در بازي نمي دهد.

در اينجا ست که توصيف قوچاني به اينکه «اصلاح طلبان از دموکراسي شکست خوردند» نادرست به نظر ميرسد.عجيب است که اين سخن را تعداد زيادي از دوستان ما مي گويند. گويي اين هم بخشي از ژست دموکرات بودن است که در چنين موقعيتهايي بدون توجه به اينکه حريف چه تمهيداتي کرده و و در کدام چارچوب حرکت کرده و چه برسر انتخابات آمده است بپذيريم که شکست خورده ايم.

بله با قوچاني از اين منظر موافقم که ما زورمان به بسيج و سپاه پاسداران نرسيده است و نبايد هم مي رسيد. اصولا انتخابات که يک رقابت نظامي نيست تا بگوييم ما در آن شکست خورديم. قوچاني ماجراي مرحله اول را فراموش کرده و فقط به مرحله دوم انتخابات مي پردازد. در حالي که اصولا اگر آنچنان که خاتمي کروبي و هاشمي گفته اند اين مرحله مخدوش باشد ( به هر دليل) اصولا مرحله دوم آن قابل بحث نخواهد بود. اوميگويد:« يك تخلف جدي رخ داده است و آن چيزي جز «بسيج» راي‌دهندگان به احمدي‌نژاد نيست. اما اولاً نفس «بسيج» راي‌دهندگان ايرادي ندارد و اين ايراد ما بود كه نتوانستيم نيروهاي خود را بسيج كنيم ثانياً دخالت «بسيج» در انتخابات امري غيرقابل اثبات است گرچه قطعاً غيرواقعي نيست ولي اين 17 ميليون نفر فقط بسيجي نبودند كه اگر 17 ميليون بسيجي داشته باشيم بايد ايران را پادگان بناميم نه جمهوري».

در اينجا باز هم محمد آقا انتخابات را به مرحله دوم تقليل ميدهد. جالب آنکه او خود تاکيد ميکند که اگر معين به مرحله دوم رفته بود او اکنون رئيس جمهور بود. يعني در واقع هر که با هاشمي رقابت ميکرد از آنجا که او شاخصترين سمبل حکومت بود پس رقيبش راي لازم را بدست مي آورد. بنا بر اين پيش از آنکه به مرحله دوم بپردازيم که تحليل آراي بدست آمده چندان پيچيده نيست بايد به تحليل آراي مرحله اول پرداخت که چگونه احمدي نژاد بعنوان نفر دوم بالا رفت. در اين مرحله است که آن سازماندهي معني ميابد.

من نمي فهمم که چرا قوچاني معني بسيج کردن را صرفا به هماهنگي و يکساني آرا تقليل داده است. آيا مثلا اخبار متعدد و متواتري که از جابجايي صدها هزار شناسنامه در روزهاي قبل از انتخابات بگوش ميرسيد کافي نيست که بدانيم در بسيج راي دهندگان عوامل غيبي هم شريک شده اند و آرايي که به صندوق ريخته شده بيش از حق واقعي هماهنگ شده گان بوده است؟ قوچاني ميگويد اين ادعاها قابل اثبات نيست. خب بديهي است که قابل اثبات نباشد. آيا آن اراده قهاري که چنين کرده است تا جايي که حتي زور کروبي و هاشمي (استوانه هاي سابق جمهوري اسلامي) به آنها نمي رسد اجازه اثبات چنين چيزي ميدهد؟

آيا اصولا چون امکان اثبات چنين چيزي وجود ندارد ما بايد بپذيريم که در يک رقابت دموکراتيک شکست خورده ايم؟ با اين منطق ديگر امکان هيچگونه اعتراضي به آنچه مي بينيم اما اثبات نمي شود نخواهد ماند. فرضا ديگر چگونه ميتوان از حقوق پايمال شده زندانيان سياسي سخن گفت. خب آنرا هم در سيستم قضايي موجود نمي توانيم اثبات کنيم.

به هر حال فکر ميکنم اتفاقا وظيفه ما روزنامه نگارها همين است که با وجود عدم امکان اثبات خيلي از اين اعمال غير قانوني نسبت به پيگيري آنها حساس باشيم . و اين نشانه دموکرات بودن ما نيست که حريف هرچه کرد و با هرعمل غير قانوني و نادرستي که موفق شد برنامه اش را پيش ببرد ما هم به آن تن دهيم. ممکن است محمد عزيز بگويد فرضا اين را هم پذيرفتيم چه ميتوان کرد. عرض من اين است که بگذار حداقل در تاريخ بماند که ما کودتاي صورت گرفته را مشروعيت نداديم.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 6
چاپ کن
بفرست  
June 27, 2005  
دموکراسی ايرانی، تقلب و درويشی  
 

در باره اخلاق شکست

در نگاه به ماجرای تقلبات انتخاباتی، بيشتر، سوی متقلبان ديده و بررسی شده است. اما فهم اين ماجرا بدون بررسی سوی ديگر ناقص است. در واقع تحليل اين سوی ديگر برای شناخت ما جماعت ايرانی بسيار اساسی است. می کوشم نکاتی را قلم انداز بياورم اما آنچه می آورم لزوما فهرست همه مسائل قابل طرح نيست. شما هم می توانيد اگر دوست داشتيد نکات ديگر را بر آن بيفزاييد. چه به هر حال اين شناخت همه ماست و همه ما بايد در آن شريک شويم تا استنباطی روشن تر از خود پيدا کنيم. پايه راهنمای من همان است که چندبار پيش از اين به آن اشاره کرده ام: اگر از رنجهايی که می بريم سودی و شناختی همپايه توانی که از ما سوخته به دست نياوريم از چه چيز ديگر به دست خواهيم آورد؟

1 ما ملت معمولا دوست داريم تقصيرها را به گردن دولت و حاکمان و مديران و بزرگترها مان بيندازيم. نشد به گردن خواهر و برادر و رفيق و همسايه مان. نشد به گردن نيروهای خارجی. آن هم نشد به گردن بخت و اقبال و شانس. بعضی وقتها هم به گردن همه آنها يا دستچينی از آنها. ما کمتر مسئوليت خود را قبول می کنيم. اين کار برايمان کمرشکن است. فراموش می کنيم که پذيرش مسئوليت آغاز بلوغ اجتماعی است. پايه دموکراسی است.

2 نه اينکه در اين انتخابات طرف بازنده و طرفهای بازنده از خود-انتقادی طفره رفته باشند. نرفته اند؛ و بخصوص بازندگان دور دوم به دليل خصلت روسنفکرانه خود طبعا کوشيده اند بخش هايی از مسئوليت خودرا بپذيرند. مشکل در اينجاست که انتقاد از خود به دور از خصلت دموکراتيک انجام می شود: فقط مسئوليت خود ديده می شود. به اين می گويند خود-تخريبی نه انتقاد و بازسازی خود. در هر تعامل اجتماعی يک رابطه دو سويه برقرار است. قدرت انتقاد از خود وقتی يک قدرت سازنده و پويا ست که به اندازه قدرت انتقاد از رقيب باشد. اگر فقط از خود انتقاد کردی به هيچ وجه وظيفه روشنفکرانه ای انجام نداده ای. به عبارت ساده هر قدر از خودت انتقاد کنی و هر قدر خودسازی کنی بدون وادار کردن رقيب به پذيرش سهم خودش از خطاها به نتيجه مثبتی در تعامل بعدی نمی رسی. می شوی آدم سالم سر به زيری که هر وقت لازم شد رندان توی سرش می زنند و حق اش را می خورند و سوارش می شوند!  

3 در هر پذيرش مسئوليتی تعادلی وجود دارد. اگر اين تعادل به هم خورده باشد اصلا به اين معنا نيست که شما آدم بالغ و مسئولی هستيد چون هميشه حاضريد مسئوليت خود را قبول کنيد. بدون حفظ تعادل و دفاع موثر و جسورانه از تعادل تنها می توان نتيجه گرفت که شما آدم ترسويی هستيد که در هر موقعيتی که حق تان زير پا گذاشته شد حاضريد قبول کنيد که تقصير از شما بوده است! در اين حالت شما هنوز در همان مرحله بند 1 هستيد. جز اينکه به جای مقصر شمردن در و ديوار و زمين و زمان هميشه خودتان را مقصر می دانيد. 

4 اين خصلت که ظاهری بزرگوارانه دارد در واقع ضعف بزرگی است که من نام آن را درويشی می گذارم. درويشی متاسفانه با دموکراسی جور نيست. درويشی اگر گذشت و بلندنظری باشد در جايی معنای درستی دارد که شما از حق خود بگذريد تا طرف مقابل شما رشد کند و تاثير بگيرد و اخلاق بياموزد. درويشی در مقابل خطای انسانی و غير عمدی معنا دارد. در مقابل خطای برنامه ريزی شده و عمدی درويشی سم مهلک است و پوششی برای تن دادن به ظلم و تسليم به ظالم. درويشی در اين چارچوب به معنای آن است که شما از گرفتن حق خود ناتوان ايد. درويشی حقيقی در اينجا پذيرش ناتوانی است و اعلام آن و نه پوشاندن آن و توجيه آن. اعلام اين ناتوانی دست کم گامی به جلو ست در شناخت واقعيت های سمج و از خطر فريب خود و ديگران برکنار است. اخلاق دموکراسی به "صراحت" ولو در پذيرش ناتوانی نزديک تر است. 

5 گرچه مظاهر اين تسليم درويشانه اين روزها در بسياری از نوشته های روزنامه ای و وبلاگی ديده می شود اما نامه های کروبی و رفسنجانی به عنوان اوج مظهريت اين روحيه ايرانی بسيار از اين بابت شاخص و قابل مطالعه اند. آقای رفسنجانی می خواهد در دادگاه عدل الهی شکايت خود را از تخلفات سازمان يافته طرح کند. در حالی که آن دادگاه حتما از خود سلب صلاحيت خواهد کرد! به نظرم در آن دادگاه به ايشان خواهند گفت که حق دنيوی را بايد در دادگاه دنيوی گرفت. شکايت درويشانه به دادگاه عدل الهی آن هم از طرف کسی که يکی از قدرت های اصلی نظام جمهوری اسلامی است پذيرفته نيست. اگر واقعا کسی مثل رفسنجانی نمی تواند حق خود را در يک دادگاه اسلامی و دنيوی بگيرد يا حداقل دعوای خود را به چنان دادگاهی ببرد آيا می توان اميدی به احقاق حق کسی ديگر در جمهوری اسلامی داشت؟ آيا همين شکايت درويشانه او نشانه آن نيست که نظامی که او هم از سازندگان آن بوده است نه دموکراتيک است نه عادلانه و نه اسلامی؟ 

6 دموکراسی ايرانی اين است. بیهوده پای دموکراسی فرانسه و کجا و کجا را به ميان نکشيد. ما مردمی هستيم با خصلت های ويژه خود. با تاريخ و فرهنگی ديگر. تاريخ و فرهنگی که به ما می آموزد  با تقلب کنار بياييم. دعواهای حقوقی مان را به جای مطرح کردن در دادگاه صالحه به دادگاه عدل الهی ببريم. و درويشانه بگوييم زمانه گر با تو نسازد تو با زمانه بساز! دوستان سياست پيشه و کتاب خوان و روشنفکر بهتر است به اين گره های اصلی بينديشند. دموکراسی نه انتخابات است نه پارلمان نه آزادی بيان. می بينيم که می توان هم انتخابات داشت و هم پارلمان و هنوز دموکراسی نداشت و می توان آزادی بيان را از يک سو به آزادی اتهام زدن فروکاست و از سوی ديگر به آزادی خضوع درويشانه و انتقاد از خود يکطرفه. دموکراسی وقتی دموکراسی است که فرد بويژه وقتی دستش به قدرت بند نيست به اتکای قانون بتواند حق خود را بگيرد و دعوای خود را طرح کند و مطمئن باشد که اگر حق با اوست کسی جرات نمی کند آن را زيرپا بگذارد.  

7 دموکراسی دوستان عزيز با نهان روشی و درويشی سازگار نيست. فايده ای ندارد که در نهان همه تقصيرها را به گردن طرف مقابل بيندازيم و در عيان بگوييم دموکراسی همين است و بايد نتيجه آرا را پذيرفت. يا بنا به هر مصلحتی سکوت را تبليغ کرد و پای دادگاه عدل الهی را به ميان کشيد. اين دموکراسی نيست. دموکراسی تنها با روش های متناسب خود دموکراسی می شود که کنار آمدن با تقلب سازمان يافته جزو آن نيست. بهتر است با اين حقيقت آشکارا رو در رو بايستيم و چيزی را که دموکراسی نيست دموکراسی نخوانيم. اگر نمی توانيد تابع اصول دموکراسی باشيد خود را و ديگران را فريب ندهيد. فاش بگوييد که قدرت سلطانی بيشتر از توان شما در پيشبرد دموکراسی است. اخلاق دموکراسی اخلاق صراحت و شفافيت است نه اخلاق سلطانی. نتيجه مهم نيست. اصلا. روش مهم است. 


در وب:

دايه های مهربان تر از مادر، در باره برنامه فرهنگی آقای رئيس جمهور، آدم و حوا ( براساس اين تحليل که حکومت هر چه بيشتر از روحانيون فاصله می گيرد و به سمت نظاميون می رود، شايد اين برنامه ها هم ممکن باشد. در بخشی هم قاقا لی لی برای جبران تقلب ها بايد تلقی شود تا شما زياد اعتراض نکنيد! به هر حال خوب است در فرصت جداگانه ای به اين مهم برسيم که به قول مشارکتی ها ملت عزيز در صورت "تمکين به نتيجه" چه عايدش خواهد شد.) 

آخرين ايستگاه علی شاه: اين مقاله تند و صريح و بی سابقه گاردين هم نشان می دهد که در غرب در باره فساد سياسی و تقلب انتخاباتی در ايران و گرايش اين کشور به سلطانيسم چگونه فکر می کنند:
Ali Shah's last stand:The Khamenei regime's consolidation of power in Iran has a last-ditch feel to it. Martin Woollacott, Monday June 27, 2005, The Guardian

Ali Shah is the disrespectful nickname Iranians have in recent years bestowed on Ayatollah Ali Khamenei, …The ultimate destination in a journey of this kind is an authoritarian state without authority, … Mahmoud Ahmadinejad, a former mayor of Tehran whose politics are fundamentalist to the point of simple-mindedness, marking the point at which the Khamenei regime has passed over into a fearful consolidation of power that has no room even for a loyal opposition. …Khamenei and his fellow conservatives, by contrast, have increasingly come to depend only on the security state, and upon the physical coercion, or the threat of it, …Certainly, the losing candidates in the presidential election charge that the assets of the security state were deployed on a large scale to ensure his victory. …it was not the only reason Ahmadinejad won. His diatribes against corruption and his pledge that oil wealth would be used to improve the lives of ordinary people had an impact. Yet this is precisely the field in which he cannot deliver.
The Islamic republic is both a corrupt regime and one where connections count for everything. …For western countries, the main problem represented by this victory is that it entrenches those least sympathetic to rapprochement with Europe and America and least likely, in particular, to give way on nuclear enrichment, …Its confrontation with the US will almost certainly sharpen, and the possibility of a US attack, if there is no concession on nuclear matters, while still not high, will increase. What is both worrying and hopeful for Iranians is that this consolidation of power has a last-ditch aspect about it. Khamenei has increased control, but the regime has lost flexibility and much of whatever legitimacy remained. 

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 6
چاپ کن
بفرست  
June 26, 2005  
خزانه غيب انتخابات  
 

بر خلاف فتيله های پايين کشيده، کمتر از 24 ساعت از اعلام رئيس جمهوری احمد نژاد ( سرمقاله شرق به عنوان رسانه طرف بازنده و پيام خاتمی به عنوان مجری بازی برای نمونه)، می توان درک کرد که فشار فاتحان عمليات انتخابات برای تحميل سکوت مهمتر از تصميم شکست خوردگان برای خاتمه دادن به گفتگوها بر سر انتخابات است. به هر حال، اگر چه منابع رسمی بنا به مصالح خود و در برابر فشار سياسی- امنيتی و هم برای تجديد قوا ناچار به سکوت اند اما رسانه های غيررسمی مانند وبلاگ ها هنوز حرفهای بسياری برای طرح کردن دارند تا آنچه واقعا اتفاق افتاد را تبيين کنند و پيامدهای آن را برشمارند. از ميان گفتنی ها نگاهی دوباره به دو سه مقوله از همه واجب تر به نظر می رسد؛ تقلبات انتخاباتی يکی از آنهاست.

با انتشار نامه رفسنجانی ديگر بايد روشن شده باشد که ماجرای اين انتخابات مصداقی است از  "صورتی در زير دارد آنچه در بالاستی". جميله کديور در دو يادداشت اخير خود کوشيده است بر بحث شيرين تقلب روشناييهايی بيفکند. من نيز استدلال های خود را مطرح می کنم.

کسانی که از يک موضع ظاهر الصلاح فکر می کنند که بايد نتايج انتخابات را پذيرفت چون دموکراسی همين است، خوب است بعضی نکته ها را دوباره مرور کنند:

الف- مشکلات نظری
- اگر کسی بگويد که نتيجه انتخابات درست است خودبخود ادعا کرده است که اولا در جمهوری اسلامی انتخابات يک اصل پذيرفته شده دموکراتيک است، ثانيا اين نظام برای رای مردم احترام قائل است، ثالثا دخالت در انتخابات بی معنی است، رابعا برای جمهوری اسلامی فرقی نمی کرده است که احمدی نژاد برنده شود يا معين يا کروبی يا رفسنجانی و يا قاليباف و اين فقط رای مردم بوده که سرنوشت نامزدها را تعيين کرده است. اگر کسی بتواند از همه اين ادعاها دفاع کند آنگاه می تواند بگويد که نتيجه انتخابات را بايد به عنوان يک نتيجه دموکراتيک و واقعی پذيرفت و هر کس آن را نپذيرد دارد جر زنی می کند و حالا که نامزد مورد علاقه او رای نياورده زير ميز بازی می زند. از آنجا که نمی توان از اين ادعاها دفاع کرد بايد قبول کرد که به احمدی نژاد "کمک شده" تا برنده شود.  

ب- واقعيت و سيره تاريخی
- در طول عمر انقلاب بجز دو مقطع رئيس جمهوری بنی صدر و رئيس جمهور شدن خاتمی و مجلس اول و مجلس ششم (هر کدام به دلايل روشن خود) انتخابات تنها گرفتن تاييد برای نامزدهايی بوده است که مورد نظر نظام بوده اند ( در مورد رياست جمهوری مثلا: رجايی، خامنه ای، رفسنجانی دو دوره). از زمان اعمال اصل استصواب در نامزدی مجلس هم ديده ايم که چگونه نامزدهايی که مورد نظر بوده اند به مجلس راه می يافته اند ( مثلا پر کردن مجلس از نامزدهای راست از مجلس چهارم به بعد و بويژه در مجلس هفتم که اين يکی هنوز در خاطره عمومی حضور دارد و مشمول مرور زمان نشده!). بنا به اين اصل، در انتخابات فعلی هم نامزد مورد نظر نظام به رياست جمهوری رسيده است.  

ج- شواهد موجود در انتخابات فعلی
در اين زمينه نامه های کروبی و رفسنجانی به عنوان دو کارگزار با سابقه نظام اسلامی دو سند تاريخی اند. من تنها به اين نکته اشاره می کنم که تخلفات سازمان يافته که در اين دو نامه آمده تعبير بهداشتی برای تقلب و رای سازی به نفع نامزد برنده است. در باره نظر کسانی هم که می گويند تخلفاتی اگر بوده جزئی بوده سه نکته را برای تبيين يادآوری می کنم:
نکته اول: اگر تخلفات جزئی بود شکايت آشکار از آن در نامه اين دو نفر معنی نداشت.
نکته دوم: وقتی صحبت از تقلب می کنيم برخی دوستان تقلب يکی دو ميليون رای را ظاهرا می پذيرند اما اشکال می کنند که فاصله آنقدر زياد است که نمی توان گفت ناشی از تقلب است. در جواب به اين اشکال خوب است به اين نکته ها توجه کنند:
- تقلب اساسی و سرنوشت ساز در دور اول صورت گرفته است. در اين دور با همان يکی دو ميليون خيلی چيزها جابجا می شود!
- تقلب برای تغيير در نتيجه صورت می گيرد. هيچکس تقلب را برای تقلب انجام نمی دهد. انجام می دهد تا به نتيجه برسد. بنابرين اگر قبول کنيم تقلب شده است بايد قبول کنيم تقلب به ميزانی انجام شده که تغيير لازم عملی شود. اگر نمی توان باور کرد که فاصله 7 ميليونی را مثلا بتوان با تقلب ايجاد کرد بايد ديد برای کسی که در دور اول تقلب يکی دو ميليونی را انجام داده چه مانعی وجود داشته که نتواند تقلب 7 ميليونی انجام دهد؟ تا زمانی که سيستم نظارتی بر انتخابات همين است که هست و داور و ناظر خود مظنون به دخالت و تقلب است شما می خواهيد از چه کسی حساب بکشيد  و شکايت از آنها را به کجا ببريد؟ شکايت دوباره پيش خود متقلبان می رود و طبيعی است که به جايی نمی رسد! يکبار ديگر اين جمله هاشمی را بخوانيد تا ببينيد اين دور باطل است: "بنا ندارم كه در مورد انتخابات، شكايت به داورانى كه نشان دادند نمى خواهند يا نمى توانند كارى بكنند ببرم."

نکته سوم: فرض می کنيم اصلا تخلفات جزئی بوده است و شورای نگهبان و ناظرانش آنچنان دقيق به کارها رسيدگی کرده اند که حتی بازرس ويژه وزرات کشور را هم که می خواسته از حدود خود خارج شود بازداشت کرده اند. فکر نمی کنيد يک چيزی اينجا شعور من و شما را به بازی گرفته است؟: اگر شورای نگهبان آنقدر بی تعارف است در اجرای قانون که حتی بازرس ويژه را هم بازداشت می کند می شود لطفا اعلام کند برای "تخلفات جزئی" ديگر که ظاهرا ارتکاب آن را می پذيرد چند نفر را بازداشت کرده است؟ حساب و کتاب اين تخلفات چيست؟ کجا انجام شده و به چه ترتيبی انجام می شده است؟ و چه کسانی در چه رده ها و مسئوليت هايی تخلف کرده اند؟ شورای نگهبان با جرات تمام از پروژه ای برای تقلب صحبت می کند. اين پروژه در دور اول چگونه انجام شده است؟ در دور دوم چگونه و چقدر در جمع آرا موثر بوده است؟   

انتخابات به شيوه چريکی
آقای احمدی نژاد از دو سال پيش که به مقام شهردار تهران رسيد با عمليات حساب شده ای به عرضه خود و تحبيب قلوب پرداخت. وقتی در انتخابات نامزد شد الگويی را اجرا می کرد که کرباسچی ناکام گفته می شد می خواسته اجرا کند: از شهرداری به رياست جمهوری رسيدن. روش او در برخورد با شورای هماهنگی اصول گرايان چنان پر از نخوت بود که امروز معنای آن به اين حساب بايد گذاشته شود که پشت اش گرم بوده است. تا اينجا هنوز مساله قابل توجيه است اما نحوه پيروزی او در دور اول بسيار سوال برانگيز است. احمدی نژاد با روشی پيروز شد که بيش از آنکه به روش های دموکراتيک شبيه باشد به عمليات غافلگيرانه نيروهای امنيتی شباهت داشت. نيروهای چريکی و امنيتی معمولا از روش کمين و غافلگيری برای ضربه موثر استفاده می کنند. تعبير چراغ خاموش که در باره او به کار رفت هم باز تعبير بهداشتی برای همين روش است. کسی که نامزد واقعی مردم است و آنهم دومين شانس رياست جمهوری (بر اساس نتايج دور اول) و بعد رئيس جمهور کشور بر اساس 17 ميليون طرفدار نمی تواند تا شب انتخابات بی سر و صدا مانده باشد و در هيچ نظرسنجی و گمانه زنی سياسی مطرح نشود اما بيکباره صاحب رای شود. اين روش روش کسی است که اصلا نيازی به رای ندارد چون رای اش در خرانه غيب محفوظ است!

کسانی که اين روزها می کوشند بر اساس اين نوع رئيس جمهور شدن در باره دلايل رای آوردن احمدی نژاد تحليل به دست دهند و مثلا بگويند علت رای آوردن او توجه او به معيشت و فقر مردم بود نخست بايد به اين سوالها و نکته ها پاسخ داده باشند تاميزان تاثير هر مولفه بدرستی وزن شده باشد.

در وب:

گاری انتخابات، عطاء الله مهاجرانی 
پيروزی اليگارشی نظامی بر اليگارشی روحانی، آينده آبی 
بی کفايتی، بی صداقتی، بی جسارتی، فرانکولا


نيز:

تست چهارجوابی در باره انتخابات در ايران، رضا قاسمی

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 16
چاپ کن
بفرست  
June 25, 2005  
بازی تمام شد  
 

رفسنجانی شکست خورد! شکست او بمب خبری خواهد شد. اما من شکست او را نه وقتی که احمدی نژاد حائز اکثريت اعلام شد فهميدم بلکه وقتی فهميدم که رفسنجانی گفت به هر خانواده ايرانی 10 ميليون تومان سهام می دهد (ياد معين افتادم با آن وعده های نشدنی! فقط آدمی که می داند انتخاب نمی شود اينطوری حرف می زند يا آدمی که می خواهد به هر قيمتی انتخاب شود.) من وقتی فهميدم رفسنجانی شکست خود را حس کرده است که موقع رای دادن گفت جبهه اعتدال اسلامی تشکيل خواهد داد.

رفسنجانی بايد می دانست که مساله توفيق احمدی نژاد از مانور روی فقر مردم نيست. فقر بهانه و دستاويز نامزد رهبر بود. وانگهی فقرزدايی اگر به احمدی نژاد می آمد، باری، به رفسنجانی نمی آمد. او نبايد دنباله رو شعارهای احمدی نژاد  ( يا کروبی) می شد. او از توان خود برای خلع سلاح کردن انتخابات از- پيش-انجام-شده استفاده نکرد. سرنوشت صندوق ها از مدتها پيش معلوم شده بود.

رفسنجانی از همانجا شکست خورد که معين. فرصت سوزی برای سياستمدار بزرگترين آفت است بخصوص وقتی با ارزيابی نادرست از شرايط همراه شود مهلک است. اگر معين به حکم حکومتی نه گفته بود امروز وضع ديگری داشتيم. اگر رفسنجانی هم برای دور دوم شتاب نمی کرد و پای تقلبات انتخاباتی دور اول می ايستاد وضعش اين نمی شد که شد.  

رفسنجانی بايد بهتر می دانست که رهبر تصميم خود را گرفته است و انتخابات قرار است تنها مهر تاييد محکمه پسند بر تصميم او باشد. نفهميدن اين نکته اگر از معين قابل قبول باشد که از مرکز قدرت دورتر بود اما از رفسنجانی قابل قبول نيست. اما او مغرورتر از  اين حرفها بود که بداند مساله "انتخاب" مردم نيست. او شايد بر سر همين نکته بود که ماهها تامل می کرد که بيايد يا نيايد. اما آمد و شرايط طوری شد که از آن بهتر تصور نمی کرد و مردم پشت او جمع شدند؛ اما باز هم شکست خورد.  او هم به دام وسوسه دوم خرداد افتاد و مثل معين فکر می کرد خاتمی وار به رياست جمهوری خواهد رسيد.

رفسنجانی شکست خورد تا بفهمد که وقتی سياستمداری دوره اش تمام شد بايد برود. يا به هياتی تازه بايد بيايد. او شکست خورد تا ياد بگيرد تکرار تاريخ ناممکن است. حالا برای او و ديگر سياستمداران ايرانی فقط يک فرصت ديگر باقی است. آنها اگر هنوز می خواهند در صحنه بمانند – که ظاهرا چاره ديگری هم ندارند وگرنه نابود خواهند شد-  بايد "تغيير نقش" دهند. بايد از تکرار خود دست بردارند و موقعيت جديد را با مردم و در کنار ايشان بسنجند. بويژه رفسنجانی که با ائتلاف ملی گروههای وسيع روشنفکران پشت سر او تا حدود زيادی اعاده حيثيت شده است. مردم نشان دادند که می توانند خطاهای رفسنجانی را اگر فراموش نمی کنند اما ببخشند زيرا او به هر تقدير در کنار مردم قرار گرفت. موافق با ائتلاف باشيم يا مخالف با آن نمی توانيم انکار کنيم که اين سرمايه بزرگی است که رفسنجانی حتی بدون رئيس جمهور شدن هم می تواند بر آن تکيه کند. جبهه اعتدال اسلامی می تواند زاده شود و به کودک نيمه جان جبهه دموکراسی و حقوق بشر کمک کند تا آمال اصلی اميدباختگان اين انتخابات را نمايندگی کند.

در سوی انتخاب احمدی نژاد هم من شخصا فکر می کنم اين بهترين اتفاقی است که می توانست در شرايط اسفناک انتخاباتی اينچنين بيفتد. از کوزه همان برون تراود که در اوست. تحليل  از موقعيت جديد رهبر و دولت بماند برای کمی بعد تا ببينيم چرا رئيس جمهور شدن احمدی نژاد به شيوه ای که اتفاق افتاد ممکن است بيشتر از هر اتفاق ديگر به نفع جريان تغييرات دموکراتيک باشد؛ اما حاليا بايد به دوستانم دست کم بگويم که وقت خواندن شعرهای سوزناک و خودتخريبی و نا اميدی و دامن زدن به نا اميدی نيست. در واقع در اين مورد هم ديگر دنيا تغيير کرده است و انتظار رفتار ديگری بايد از خودمان داشته باشيم در برابر شکست. آنهم شکستی که هيچ سرشکستگی برای ما ندارد. شما همه بهترين تلاش خود را کرديد تا دموکرات باشيد. همه جور مصلحت سنجی را هم گردن نهاديد. اين انتخابات از نظر بحث های فراگير و اتکا به خرد جمعی بهترين انتخابات در طول عمر انقلاب بود. اما حريف انتخابات شما جوانمردانه بازی نکرد. وگرنه نتيجه بازی چيز ديگری بود. اما اگر بازی انتخابات تمام شده است بازی های ديگر آغاز شده است. در شرايط شکست، نقد و بازسازی اصل است و بازگشت به ميدان. راه ديگری نيست.  

در وب:

خوش شانسی های آقای احمدی نژاد، وب نوشت

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 24
چاپ کن
بفرست  
June 24, 2005  
زندگی از شنبه همچنان ادامه خواهد داشت  
 

 و نه ترسی ايشان را ست و نه اندوهی

1 به تجربه سالهای اول پس از 1357 که يکباره دستگاه تبليغاتی عظيم دولت انقلاب بر اساس الگوی برادر بزرگ شوروی به راه افتاده بود، و نيز به قياس ساده کارکشته شدن اين دستگاه در طول 27 سال پس از آن، می گويم که بخش اعظم ترس انداختن در دلها از عقبگرد به نوعی طالبانيسم کار روانشناسان تبليغاتی است که بسادگی می توانند در خدمت يکی از استوانه های انقلاب درآمده باشند. جنگ روانی تخصص جمهوری اسلامی و مقامات ارشد و ماموران آنهاست.

2 بنا به تجربه سالهای سخت پس از انقلاب و درگيری های گروهی که از خيابان تا دانشگاه و حتی درون هر خانه ادامه داشت و برادر برادر را لو می داد يا به يکديگر پشت می کردند تا هر يک ايدئولوژی خود را دنبال کنند، می گويم چنان سالهايی باز نخواهد گشت. مردم ما تجربه انقلاب را نداشتند. انقلاب هم هنوز خود را عريان نکرده بود و اميدهای انقلابی زنده بودند. اما همچنان که انقلاب ناتوانی های خود را آشکار کرد مردم آموختند و دانستند چگونه همه مانع ها و چهره های زهد فروش عبوس را دور بزنند و زندگی ايرانی خود را ادامه دهند. امروز تجربه ما و تحولات جمعيتی ما و نسبت آگاهی های اجتماعی ما و نيز وضع جهانی و فرومردن مشعل انقلابيگری و درآمدن جهان از نظام دو قطبی و پيدا شدن اينترنت و افزون بر آن تجربه 8 سال آزادی های نسبی و 16 سال تغيير الگوی مصرف اقتصادی و فرهنگی بيشترينه مردم ما و رام شدن بسياری از انقلابيون داغ آن سالها – به نمونه اصلاح طلبان امروزی-  و مزه کردن رفاه زير دندان گروههای وسيع مديران و امربران و مقامات – به نمونه خانواده رفسنجانی و کارگزاران- و از همه مهمتر رشد جنبش زنان ايران و بسيار چيزها از اين دست، بازگشت به طالبانيگری غيرممکن است. ولی زير هجوم اين آتشباری تبليغاتی کمی اعتماد به نفس را از دست دادن طبيعی است. اما از شنبه اعتماد به نفس تان باز خواهد گشت!

3 انتخابات جاری سه قطب درون-حکومتی داشت: رهبر در مقابل دو رقيب قديمی اش. رقيب چپگرای تندرو-در-شعار و کندرو-در-عمل و ناتوان از اقدام سياسی، در همان گام اول زمين خورد. سياست رهبر برای شکستن معين و چپگرايان اسلامی اين بود که دست  رفسنجانی را به مقدار زياد و دست قاليباف را تا حدودی بازبگذارد تا ميدان را از اين رقبای خوش خيال بيانيه پرداز بگيرند. آنها درست جماعت شهرنشين را هدف گرفتند و 10 ميليون رای را قاپيدند و شورای نگهبان هم به کمک آمد تا معين با 4 ميليون رای به مقام پنجم قناعت کند و نماينده واقعی رهبر يک گام جلوتر آيد. در مرحله بعدی آن سياست ديگر شد. حالا رفسنجانی با تير طالبانيگری به زدن کوتوله ايده آل رهبر مشغول است و احمدی نژاد هم با همان سياست قديمی رهبر که ارعاب افکنی و گنده حرف زدن است و شعارهای جهانی فرو-مرده انقلابی را تکرار کردن می خواهد ثروت مردم را از دست چپاولگران بگيرد و به مردم که صاحب حق واقعی اند بسپارد ( ببين که انقلاب از کجا به کجا رسيد و چگونه خلاصه شد در "شعار" فقرزدايی). توفيق رفسنجانی در جمع کردن طبقه متوسط سابق و لاحق پشت سر خود است و توفيق احمدی نژاد دل مردم زجرديده فقير و خسته-از-در-جا-زدن را بردن.

4 هر طرف اين جنگ که ببازد يا ببرد وضع ما مردم بی نماينده و بی نامزد فرق چندانی نخواهد کرد. اگر فردا احمدی نژاد برنده اين جنگ باشد شکست خورده ما نيسيتم بلکه استوانه ای از استوانه های انقلاب است که پشتش به خاک ماليده می شود. نتايج اين شکست از سرمايه ما چيزی کم نمی کند گرچه سود ما را از جهاتی ممکن است کم کند.  برای مردم فقير و آرزومندی هم که از بغض "دهانهای بزرگ و جيب های بزرگتر" – به قول کورش عليانی- رای به نماينده رهبر می دهند هم سرمايه تازه ای نخواهد بود. ورود احمدی نژاد  به راس قدرت تنها به شکل گيری ثروت در دست افراد تازه ای از  مديران ختم خواهد شد. جمهوری اسلامی نشان داده است که در فرهنگ بازاری اش رسيدگی به مساله فقر حداکثر به ايجاد کميته های خيريه مثل کميته امام می انجامد. نتيجه سوء مديريت اقتصادی مديران انقلاب از چپ و راست و ميانه که همه هم در صحنه حاضرند چيزی جز فقيرتر شدن شديد گروههای بزرگتری از مردم نبوده است. آمدن احمدی نژاد معجزه ای برای فقرا نخواهد بود. ولی اميدی برانگيخته است. آنها به همين اميد رای می دهند. سياستمدار هم به همين رای نياز دارد. و برای گرفتن آن می بينيم که چه ترفندها از هر دست نمی زند.

5 اگر رفسنجانی روی کار آيد که بحث ديگری است اما به نظر من ترس از روی کار آمدن احمدی نژاد کاملا مصنوعی است. رهبر با يک کاسه کردن مديريت های کلان کشور به سود خود و برنامه های خود آتشباری انتخاباتی را آتش بس خواهد داد. از آن پس او که برای اولين بار توانسته به موقعيتی بلامنازع دست يابد چنان به دفع "فتنه" های همه رقبای خود – که حال از حکومت جارو شده و در يک ائتلاف ملی به هم نزديک شده اند- مشغول خواهد بود که فرصتی برای ما نخواهد داشت. در اين جنگ پس از انتخابات که از سنخی ديگر است من گمانم آن است که رهبر به ما باز نيازمند خواهد بود. چنانکه برای دفع معينيان به شکل ما در آمد و از زبان ما سخن گفت. او حتی به رقبايش هم نيازمند است. پس باز هم جای نگرانی نيست! او نه می خواهد و نه می تواند به تکرار سالهای اول انقلاب بپردازد.

هيچ چيز در ايران عقبگرد نخواهد کرد. ما احمدی نژاد را هم با خود به جلو می بريم. ما برنده واقعی هستيم چنانکه برنده تمام سالهای انقلاب هم بوده ايم. زندگی ايرانی از شنبه به بعد همچنان ادامه خواهد داشت. اگر هاشمی را که می گفت هواپيمای اف 14 می خواهيم چه کنيم سياست آموختيم و اگر به مخملباف سينما ياد داديم و اگر آواز و موسيقی جوان پسند را به ساز و دهان خوانندگان تلويزيون گذاشتيم و گرد کرباسچی جمع شديم تا الگويی از تدبير مدينه بسازيم و دموکراسی را به امنيتی ها و بازجوهای سابق آموختيم و حجاب را به شکل خود در آورديم و هزاران کار کرده ديگر، باز هم می توانيم و خواهيم کرد. ما مردمی که مثل ماهی در آب تناقض زندگی می کنيم و مثل آب قصه سهراب و نوشدارو را روان ايم.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 22
چاپ کن
بفرست  
June 23, 2005  
نام و ننگ در انتخاب های اضطراری  
 

برای عباس معروفی

بدون شک بايد گفت که وضعيت امروز در ايران مثال يک انتخابات واقعی و حتی نيمه دموکراتيک هم نيست. حکومت معمولا بسته ايران تنها در زمان های محدودی مانند انتخابات به روی عامه مردم باز می شود و آنها امکان می يابند که خود را نشان دهند و خواسته های خود را مطرح سازند. به دليل فقدان سازو کار دموکراتيک شيوه تاثيرگذاری اين خواست ها بر حکومت نه مستقيم است نه حتمی؛ اما به نحوی کند و هدايت شده و در زمان دلخواه حاکميت يا در زمانی که ديگر  آنها را مهار نتواند کرد بر رفتار و جهت گيری حاکمان تاثير می گذارد.

مساله روشنفکران و دولت در ايران بنابرين هميشه يک گره اخلاقی دارد. آنها با حکومتی سرکوبگر روبرويند و شيوه رفتار آنان با دولت بشدت متاثر از آموزه ها و تنگناهای اخلاقی است. آنها بيشتر مواقع خود را "ناگزير" از رفتاری می بينند که در شرايط طبيعی به آن نوع رفتار تن نمی دهند. از اين رو روشنفکران در جوامعی مثل ما به روان های معذب تبديل می شوند.

انتخابات کنونی بدرستی بزرگترين مشکل اخلاقی را برای روشنفکران ايجاد می کند. آنها با صحنه ای روبرويند که خارج از قدرت آنها شکل گرفته و آنها را در برابر يک انتخاب بسيار دشوار قرار داده است. در فضای باز شده گذرايی که به وجود آمده آنها فرصت يک انتخاب ديگر دارند. اما اگر انتخاب کنند يا اگر نکنند و کناره بگيرند در هر دو حال به نتيجه ای تن داده اند که خواست آنها نيست.

در کارزاری که شکل گرفته است بازار اتهام سخت داغ است. روشنفکران تنزه طلب و ناب گرا روشنفکران عملگراتر را متهم می کنند. آنها نيز با حمله متقابل از اين انتخاب ناگزير دفاع می کنند. من وقتی از قلم محمد قوچانی خواندم که رای ندادن را خيانت به آزادی می دانست بسيار متاثر شدم. اما انحصار تعيين خائن و خادم آزادی تنها به دست قوچانی نيست. در اين کارزار حريفان مقابل هم می توانند همين برچسب را به کار برند و بگويند مثلا رای دادن خيانت است به آزادی. يا می توانند مانند فرخ نگهدار بگويند که از اين بازی تهوع آور کناره می گيرند. به نظر من در هر کدام از اين برچسب زنی ها يا تصميم ها و تحليل ها از نکته هايی غفلت شده است.

سالها پيش هواپيمايی سقوط کرده بود. در زمستانی سخت. کسانی از اين سقوط جان سالم بدر برده بودند. اما تيم های نجات به هر دليلی نتوانسته بودند تا چندين روز آنها را پيدا کنند. در ميان هول مرگ و سرما و گرسنگی شديد مسافران مجبور شده بودند با اکراه شديد از گوشت تن مسافران مرده سد جوع کنند. خوردن گوشت مردگان البته کار اخلاقی نيست. اما اصول اخلاقی اصولی برای شرايط طبيعی اند. شرايط غير طبيعی اخلاق ديگری دارد.

انتخاب موجود برای کسانی که دلی به اين سو يا آن سوی انتخاب دارند مشکلی اخلاقی پديد نمی آورد. اما برای کسانی که نه دلی به اين سو دارند نه تعلق خاطری به آن سو و بدتر از آن با اين سو و آن سو جنگيده اند يا از آنها پرهيز دارند و با اينهمه خود را ناگزير از انتخاب يکی از دو سو می بينند کاری به غايت دشوار است. 

در چنين شرايطی کار غير اخلاقی انتخاب کردن نيست. بلکه شتاب زده رفتن و احيانا شور و شوق نشان دادن و مشروط نکردن انتخاب است که غيراخلاقی است. بسياری از روشنفکران ما يا مدعيان اصلاح طلبی از اين بابت انتخاب شان غيراخلاقی است. کرنش کردن شماری از آنها و عکس يادگاری گرفتن و پاک کردن تاريخ سياهکاری هاست که غير اخلاقی است. نمی توان از همه خواست که مانند شيرين عبادی و اکبر گنجی و ناصر زرافشان باشند. اما می توان خواست و بجد هم خواست که روشنفکران چک سفيد به هيچ سياستمداری ندهند. تا سياست در کشور ما بسته و مافيايی و نيمه استبدادی است، روشنفکر نمی تواند به روی هيچ سياستمداری لبخند بزند. رای دادن از سر ناگزيری نه شادی و سرور دارد نه افتخار و خيال پردازی در باره نتايج آن. سايه سنگين اين رای اضطراری است که می تواند جبران ناگزيری انتخاب باشد. بازی چيده شده توسط بزرگان را بازی کردن افتخاری ندارد. هول و هراس باختن هم ندارد. ما ممکن است رای مان را بدهيم اما قلب مان را که نبايد ارزان بدهيم. کار اخلاقی در شرايط غيراخلاقی، "بازی حداقل" است نه حداکثر.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 8
چاپ کن
بفرست  
June 22, 2005  
شکاف انتخاباتی يا شکاف اجتماعی؟