قلمدون [16]
مفهوم‌ها [70]
مفهوم‌ها 2 [17]
ما و آمريکا [27]
مانيفست ايرانی وبلاگ [38]
نقد و نظر [64]
همسايگان [11]
هويت ايرانی [40]
و مثلا شرح حال [29]
کلمات [7]
کارگاه نشانه شناسی [6]
گنجی و کلمات [13]
پرونده انتخابات 84 [24]
پرونده تئو ون گوک [7]
پرونده رياکاری، هرزنويسی و وبلاگ [10]
آنها که می‌شناسم [32]
آسيای ميانه [17]
ايران [77]
ايرانشناخت [11]
اجتماعيات [58]
اروپا [35]
از خامه‌ ديگران [34]
بوطيقا [15]
تک‌گويی [13]
جن نامه يا سيبستون [2]
دين [37]
روشنفکران [20]
زبان [15]
سفر نوشته [39]
سنت و مدرنيسم [21]
سينما [15]
سياست [57]
سيبستانه [2]
شهرانديشی [6]
شعرها [23]
عکس [45]
 
 
June 2008 | April 2008 | March 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | June 2004 | May 2004 | April 2004 | March 2004 | February 2004 | January 2004 | December 2003 | November 2003 | October 2003 | September 2003 | August 2003 | July 2003 | June 2003 | May 2003 | |مطالبِ پيشين - بايگانی ماهانه
مطالبِ پيشين - بايگانی روزانه
بايگانیِ عناوين پيشين
 
 




May 31, 2005  
دو نقد و نظر بر سيبستان  
 

اين دو نقد را بر بحث "عليه استصواب" از ميان نظرات پای همان مطلب اينجا می آورم تا بعد که فرصتی دست دهد و بحث را در جهت سوالات و نظرات دوستان باز کنم. 

يک:

داريوش: می‌خواستم مطلبی در وبلاگ‌ام بنويسم، حال و حوصله‌اش را نداشتم. همين جا دو سه تا سئوال را می‌پرسم درباره‌ی يادداشتی که نوشته‌ای. گرفتيم که تمام آن‌چه می‌گويی درست باشد، حالا چه بايد کرد؟ تا اين‌جا که شده همه‌اش نفی و رد، پس بعد اثباتی ماجرا کجاست؟ اگر معين نمی‌تواند اين کارها را بکند و نبايد به او رأی داد، بايد چه کار کرد؟ به يکی ديگر از اين کانديداها بايد رأی داد؟ چرا؟ نبايد به هيچ کس رأى داد؟ چرا؟ بايد تحريم کرد انتخابات را؟ به چه دليل محکم و عقلانی و پراگماتيکی؟

خلاصه بگويم که هيچ دليل محکم و برهان قدرتمندی نمی‌بينم که با گرايشات و مطالبات فعلی نسل جوان کسی به معين رأی ندهد. جوان‌ها که دنبال سهم گرفتن از قدرت نيستند. حرف اول و آخرشان اين است که راحت بتوانند زندگی‌شان را بکنند. گزينه‌های ديگر بجز معين، بسی دل آزار و تندخو می‌نمايند. شايد من با هزار قيد و شرط و اگر و اما به معين رأی بدهم. اما دوست دارم بدانم اين همه پرسش و چالش‌گری تو با برخورد و بيان معينيان چه جايگزين و آلترناتيو عملی و مطرح شدنی را می‌تواند داشته باشد؟

گزينه‌ی رفراندوم شصت ميليونی سازگارا به نظر من ديگر گزينه‌ای شده است سست و بی‌رمق با حواشی و زوايدی که از من يکی شديداً سلب اعتماد کرده است. پس تو در مقام کسی که دل‌اش برای ايران می‌تپد، چه جايگزينی را ارايه می‌کنی؟

دو:

دوست عزيز. شايد دوری از وطن به قول طنزنويس ارجمندمان ابراهيم نبوی باعث خطای ديد شمای خوش‌فکر و متين‌نويس هستيد شده و موجبات عدم درک صحيح از شرايطِ کنونی کشور را فراهم نموده است. بدون قلم‌فرسايی سعی می‌کنم نکاتی را موجزانه و عاجزانه برای شما که برايم هم دوستِ ناديده‌ای گرامی و هم نويسنده‌ای قابل احترام هستيد يادآوری کنم.

اينطور که از نوشته‌ی شما پيداست شعارهای مطرح شده را در حد ناممکن و سنگی سنگين و نزدنی شمارده‌ايد و در بيان دلايل خويش نيز اشاره به عدم توفيق آقای خاتمی نموديد. ولی هيچ‌گاه از خود پرسيديد که ناکاميهای آقای خاتمی در مقابل اقتدارگرايان نه به خاطر مجلسِ راست‌گرای پنجم و شورای نگهبان يا کم‌اختياری رئيس جمهور که به دليل فاصله‌ی پيش‌آمده بين اصلاح‌طلبانِ آن زمان و مردم، بالاخص روشن‌فکران، دگرانديشان و دانشجويان پيش آمد؟ مگر مجلس با شخصيت‌های نظير آقايان نوری و مهاجرانی ميانه‌ی خوبی داشت که به آنان رای اعتماد داد؟ مگر شورای نگهبان موافق پذيرش اصلاح‌طلبان در مجلس ششم بود که چون دوره‌ی هفتم ناجوانمردانه ردِ صلاحيتشان نکرد؟

با اين تفاصيل اگر فرض کنيم که مردم رايی در حد آقای خاتمی به جنابِ معين بدهند، رای اعتمادِ مجلس به چهره‌های مخالف هم دور از ذهن نخواهد بود. در ثانی، از نوشته‌های شما مطمئن هستم که معتقديد در اين هشت سال قدم‌های بزرگ –هر چند ناکافی- در جهت اصلاحِ حکومت و مردم برداشته شده و اقتدارگرايان کنونی با هشت سال پيش تفاوت‌هايی هرچند اندک کرده‌اند. نيروی انتظامی آن زمان را با اکنون و نيروی فشار آن دوران را با حال مقايسه کنيد. ساختار نيروی انتظامی ديگر به گونه‌ای نيست که به سلاخی دانشجويان بی‌پناه بپردازد و سرانِ سابق گروه‌های فشار نيز به فعاليت‌های هرچند سطحی فرهنگی روی آورده‌اند و به اصطلاح متحول شده‌اند. اکنون ديگر نه نامه به رهبر گناهِ کبيره است و نه انتقاد از حکومت نشانه‌ی ارتداد و مستحقِ مرگ و شکنجه در زندان‌های مخوف وزارتِ اطلاعات. استادِ فرهيخته‌ی آزاده سعيدی سيرجانی را به خاطر بياوريد که به ددمنشانه‌ترين روش‌ها در زندان به پناهِ خدا برفت و حتی اپوزيسيون خارج از کشور هم در دفاع از او آنچنان که بايد متحد نشد. حال او را با صاحب‌دلی ديگر نظير گنجی مقايسه کنيد که نه تنها به خاطر انتقادهای تندتر و تابوشکنانه‌تر، به مرگ در گوشه‌ی سياهچال محکوم نشد که از درون زندان شجاعانه مانيفست می‌نويسد و برای عاليجنابان خط و نشان می‌کشد.

شورای نگهبان درسايه‌ی اقدامات ضد و فراقانونی به پايين‌ترين سطح مقبوليت خود حتی بين اقشارِ مذهبی رسيده است. سپاهيانِ سابق که تهديد به کودتا و تبديل کردن ايران به افغانستان می‌کردند اکنون بزک کرده و ظاهراً به قوائدِ دموکراتيکِ بازی تن داده‌اند. حکومتيانِ سابق که در طول هشت سال اصلاحات از سيستم اخراج شده‌اند به مخالفان پيوسته‌اند و گفتمان جمهوری‌خواهی قالب شده است. اپوزيسيون هيچ‌گاه چنين متحد و منسجم در مقابل حکومت قد علم نکرده است و گفتمانِ بين مخالفان از تخريب شخصيت و روا داشتن اتهام به ديگری، به عقلانيت و درک متقابل تغيير يافته است. ( به عنوانِ نمونه نظری بيفکنيد به مکاتبه‌ی استاد زرافشان با فرخ‌نگهدار يا همايش جمهوری‌خواهان)

حال با تمامِ شرايط فوق و با درنظر گرفتن افزودنِ نيروهای اپوزيسيون و دگرانديش به دولت اصلاحی، و نيز تجربه‌ای که اصلاح‌طلبان در اين هشت سال مبارزه‌ی فرسايشی گرفته‌اند، چرا بايد وعده‌های دکتر معين را سنگِ نزدنی و اميدِ کاذب انگاشت؟ بسياری از بی‌تدبيريهای گذشته در سايه‌ی عدمِ وجودِ نيروهای متفکر و نخبه صورت پذيرفت و اکنون با تکيه بر خردِ جمعی که متاسفانه شما با کم‌لطفی تلويحاً به سخره‌اش گرفتيد، می‌تواند تهديد را به فرصت بدل سازد، همانطور که در پاتکی که به سناريوی اقتدارگرايان در رابطه با صلاحيت معين زد نمود پيدا کرد.

در نوشته‌ی پيشينتان - از چندماه پيش که وبلاگتان را از طريق يادداشتِ استاد بهنود کشف کردم، مرتب نوشته‌هايتان را با علاقه دنبال می‌کنم – به درستی بر نبودِ پايگاهِ اجتماعی معين انگشت گذارده بوديد. حال آيا دور از ذهن نيست که بپنداريم دکتر معين با حرکتِ خردمندانه‌ی جديد مبنی بر شرکت دادن مغضوبانِ مطرود در رده‌های کلانِ مديريتی، به پايگاهِ اجتماعی قابل‌توجهی دست پيدا کند؟ البته گمان نکنم چنانچه اکثريتِ جامعه‌ی خاموش ما چون شما بينديشند و همواره به تخطئه‌ی آنان بپردازند چنين چيزی رخ دهد. آنگاه است که جامعه همچنان با ديدگاه دايی‌جان ناپلئونیِ استبدادپرورده، هر گونه حرکتی را مردود و بفرموده يا حداکثر بی‌حاصل می‌شمارد و اين چرخه‌ی استبداد است که مرتباً تکرار خواهد شد و قربانی خواهد گرفت.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست  
May 30, 2005  
روش گنجی به نتيجه رسيد  
 

گنجی در خانه - عکس از کسوف
اکبر گنجی، روزنامه نگار ايرانی که از پنج سال پيش در زندان به سر می برد، روز دوشنبه، 30 ماه مه، ظاهرا برای معالجه از زندان آزاد شده است.

از قول خانواده آقای گنجی گزارش شده است که در ساعات پس از نيمه شب گذشته، ماموران زندان بدون اطلاع قبلی، آقای گنجی را در برابر خانه وی در تهران آزاد کردند اما در مورد طول مرخصی وی توضيحی ندادند.

آقای گنجی از روز 20 ماه مه جاری دست به اعتصاب غذا زده و خواستار آن شده بود که از شرايط مشابه ساير زندانيان برخوردار باشد و به وی اجازه داده شود برای درمان بيماری مزمن آسم به بيمارستانی در خارج از زندان انتقال يابد.

در پی اعلام اعتصاب غذای آقای گنجی گزارش شد که مقامات قضايی جمهوری اسلامی موافقت کردند که در صورتی که وی اعتصاب غذای خود را خاتمه دهد با يک ماه مرخصی استعلاجی وی موافقت خواهند کرد.

آقای گنجی گفته بود که به وعده مقامات اعتماد ندارد و به اعتصاب غذای خود ادامه خواهد داد.

اعتصاب غذای آقای گنجی و بی توجهی مقامات نسبت به آن اعتراض هايی را در داخل و خارج از ايران در پی داشته است. از جمله روز شنبه اين هفته، سازمان گزارشگران بدون مرز با صدور بيانيه ای از وزيران خارجه کشورهای اتحاديه اروپا خواست از تقاضای آقای گنجی حمايت کنند.

در اين بيانيه آمده است که اتحاديه اروپا که از سال 1998 مدعی پيشبرد "گفتگوهای سازنده" با جمهوری اسلامی بوده است بايد بر مقامات اين کشور فشار بياورد تا مانع از آن شوند اين روزنامه نگار ايرانی با خطر مرگ مواجه شود.

در اين گزارش آمده است که نمی توان پذيرفت که زندانيان در ايران برای کسب ابتدايی ترين حقوق، از جمله برخورداری از درمان مناسب، نا گزير شوند به اعتصاب غذا روی آورند.

برگرفته از: بی بی سی

چند فرضيه:

- اکبر گنجی آزاد شد تا در آستانه انتخابات التهاب سياسی ايجاد نکند
- اکبر گنجی آزاد نمی شد مگر دست به نوعی اعتراض موثر و مسالمت آميز می زد
- برای مقامات آزادی/مرخصی گنجی با وجود احتمال خبرساز شدن او در انتخابات بهتر از آسيب رسيدن به او در زندان بود
- فشار سياسی مطبوعات و وبلاگ ها و محافل اروپايی و حقوق بشری، رژيم خودکشی/ خودکشانی در زندان های جمهوری اسلامی را عوض کرده است
- راست حاکم علاقه مند نيست در انتخاباتی که مساله اصلی دموکراسی و رعايت حقوق مردم است زير ذره بين قضاوت مردم به خاطر اين موضوعات قرار بگيرد
- عاليجنابان رنگارنگ ديگر در قدرتی نيستند که بتوانند حتی مخالفان صريح اللهجه خود را سرکوب کنند
- تغييرات مهمی در فضای سياسی ايران به وجود آمده که اکبر گنجی نمودار آن شده است
- اکبر گنجی در خارج از زندان نيز همچنان در خطر است

حکم منطقی:

روش گنجی به نتيجه رسيد. هواخواهان گنجی نبايد روشی که برگزيده بودند را تا اطمينان از وضع حقوقی گنجی کنار بگذارند. 

< بمب گوگلی
لطفا برای اين که همه‌ی دنيا بفهمند که از شر چه موجود خطرناکی مصون‌اند، هرچند بار که می‌توانيد روی اين واژه کليک کنيد: [
Human Rights

خداوند به لينک‌گذاران اين واژه در وبلاگ‌ها و همه‌ی کليک‌کنندگان آزادی عطا کند. - برگرفته از خوابگرد

گفتگوی مطبوعاتی گنجی:
 اصلاحات يعنی گذار از اقتدارگرايی به دموکراسی. من خواهان جمهوری دموکراتيک هستم

برای اکبر گنجی:
آن که گفت آری آن که گفت نه

*عکس گنجی در خانه از: کسوف
گنجی يک - ... هيچ، عکس های منصور نصيری
 برای ديدن عکس های ديگر از گنجی: ايسنا

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 8
چاپ کن
بفرست  
May 28, 2005  
عليه استصواب - با کدام قدرت از کدام راه؟  
 

مصطفی معين با يک بيانيه دور و دراز بازگشت و نتوانست "نه" بگويد. گفته است که به "خرد جمعی" تن داده است. خواهيم ديد که اين تصميم خردمندانه ترين تصميم ممکن بوده است يا نه. ولی پيداست که حداکثر خرد سياسی اصلاح طلبان و قدرت ريسک اصلاح طلبان همين قدر است که در تصميم معين و در بيانيه او جلوه گر شده است. در باره تصميم اش حرف تازه ديگری ندارم جز همان که در يادداشت پيشين آورده ام اما بد نيست نگاهی هم به بيانيه معين بيندازيم که لابد آن هم حاصل رايزنی های بسيار و بهر تقدير نتيجه همان "خرد جمعی" است.

در بيانيه معين چه چيز تازه ای هست؟ من سه عنصر تازه در آن می يابم: لحن تند تهاجمی عليه استصوابيون+ وعده ايجاد يک دولت از دگرانديشان و مغضوبان و برکنارماندگان+ تشکيل جبهه دموکراسی و حقوق بشر. کسانی که بيانيه معين را تنظيم کرده اند بهشتی آرمانی را وعده داده اند. در دولت فرضی معين ما شورای نگهبان را ادب شده خواهيم ديد و با طرد استصواب نظام بزرگتر گزينش ها متزلزل خواهد شد؛ دولت او شاهد حضور زنان به عنوان مغضوب مهم استصوابيون و چهره هايی از ملی مذهبی ها به عنوان وزير و معاون رئيس جمهور خواهد بود و حتما راه برای ديگر مليون و دگرانديشان باز خواهد شد و در سراسر کشور مديريت های ميانی نيز از اين رخداد ميمون متاثر می شود و جمع کثيری از اهل فکر و فرهنگ و خرد مدرن وارد کار خواهند شد؛ و سرانجام ايدئولوژی استصواب (به همان شيوه ای که اکبرگنجی بتازگی در مانيفست خود توصيه می کند) سرنگون می شود و وقت آن می رسد که دموکراسی و حقوق بشر به گفتمان اصلی دولت و حاکميت تبديل شود و ناز بر فلک و فخر بر ستاره کند.

من می پرسم آيا سنگ سنگين علامت نزدن نيست؟ من البته می توانم مطمئن باشم که خود معين دست کم به حرفهايی که می زند اعتقاد داشته باشد و واقعا چنين مدينه فاضله ای را بخواهد که بسازد اما مرد سياسی برای بيانيه نوشتن و وعده دادن نيست. کسانی که تنظيم اين بيانيه را برعهده داشته اند به دقت خواسته اند به همه مطلوب های امروز در جامعه شهری ايران اشاره کنند و هيچ کس را ناراضی نگه ندارند و به هر کسی سهمی بدهند. البته تا همينجا هم خيلی بد نيست. به هر حال اين يک سند سياسی است و خوب است که امروز ايران به مرحله ای رسيده که نامزدی از نامزدهای رياست جمهوری بدون اين اتکا به نقد تهاجمی و اعتنا به حقوق مردم و نفی استصواب پدرسالاران نمی تواند اميد به حمايت مردمی وسيع داشته باشد. اما آيا همين کافی است؟ 

رای دهندگان به يک نامزد رياست جمهوری حق دارند که نخستين سوال شان در برابر برنامه ها و وعده ها و سياست های او اين باشد که برادر چگونه می خواهی اين حرفها را به جامه عمل درآوری؟ در جامعه ای که سياست فرسايشی اش در برابر اصلاح طلبی به آنجا رسيد که مجلس ششم به تحصن روی آورد و مجلس هفتم با اين وضع  اظهر من الشمس شکل گرفت و رئيس جمهور خاتمی به تدارکاتچی بودن تنزل داده شد و دانشجويانش مقابل همين اصلاح طلبان قرار گرفتند و مردمش به کسانی که به آنها اميد بسته بودند پشت کردند و دهها پرونده بی سرانجام قضايی نفس اصلاحات حکومتی را به شماره انداخته است و چندين رجل موثر سياسی را زندانی يا خانه نشين يا مهاجر و آواره کرده است و از اين دست بشمار تا ثريا، مصطفی معين با کدام پشتوانه بيانيه چاپ می کند؟ 


آيا اين اميد کاذب دادن و از همان راه رفته باز رفتن نيست؟

جناب آقای معين فراموش کرده اند که حتی اگر رئيس جمهور شوند تنفيذ حکم ايشان به دست رهبر است؟ و اگر به فرض رهبر مانند آقای خاتمی حکم ايشان را امضا کرد نمی دانند که مجلس هفتم هيچ چشم اندازی برای تصويب وزرای دگر انديش ايشان نشان نمی دهد؟ ايشان با قدرت کدام مجلس می خواهند حق استصواب را از شورای نگهبان سلب کنند؟ آيا آن خرد جمعی که ايشان بدان متکی و مباهی اند به اين نکته های ساده عملی فکر کرده و برای آن جوابی دارد؟ آيا ايشان فکر می کنند رايی که به دست آورند بيشتر از رای خاتمی معجزه می کند؟ آيا اين حداکثر گرايی ايشان زمينه عملی هم دارد؟ يا صرفا ترفندی سياسی برای حفظ آبروی مشارکت است و جمع کردن رايی که اگر چه ايشان را رئيس جمهور نمی کند دست کم متکايی می شود برای ادامه بده بستان های سياسی درون حاکميت؟

من به هيچ سند سياسی که چنين واضح زمينه های روياپردازی در خود دارد نمی توانم جز در حد تشفی خاطر صادر کنندگان آن ارجی قائل باشم. معين و معينيان فرصتی طلايی را برای بازسازی واقعيت های سياسی از دست دادند و به همين ترتيب همراهی همه کسانی را که برای بحران مشروعيت در ايران راه حلی واقعی جستجو می کنند. تنها شکست سياسی است که شايد چشم آنها را باز کند. اما در کشوری که شکست های پياپی سياستمداران چشم خرد ايشان را به واقعيت باز نمی کند حتی اين آرزو هم رويا ست. 

در وب:
عبور معين از دوم خرداد،
علی اصغر سيدآبادی شامل مجموعه ای از مباحث وب نويسان در باره معين

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 14
چاپ کن
بفرست  
 
معين ملت يا معين مشارکت؟  
 
به نظر من مصطفی معين بايد آشکارا شرکت در دموکراسی استصوابی را رد کند. اين بازی بازی کسانی که می خواهند آينده ای در ايران داشته باشند نيست. تصميم او می تواند به نقطه عطفی در جريان اصلاح طلبی تبديل شود. اصلاح طلبان تا کنون نشان داده اند که در برابر تصميم های دشوار تا چه حد حاضر به معامله يا کوتاه آمدن اند. تحليل آن جنبه های مختلف دارد اما برای من به معنای آن است که پايگاه اجتماعی روشنی ندارند يا برای خود ايجاد نکرده اند يا آن را حفظ نکرده اند. بنابرين با قاعده ديگران بازی می کنند گرچه می گويند بازی خود را دارند. اما آنها در بازی استصوابيون هميشه شکست خواهند خورد زيرا قاعده بازی را ديگران می گذارند و آنها به آن تن می دهند. هر گونه پذيرش بازی به اين صورتی که هست نفی دموکراسی و اصلاح طلبی است و کمک به مهندسی سياسی به سليقه اقتدارگرايان.

بر اساس شناختی که از معين دارم، و آنچه حنيف مزروعی از گفتگويش با او گزارش کرده آن را تقويت می کند، فکر می کنم وضعيت در انتخابات به شخصيت فردی دکتر معين پيوند خورده است (راستی فکر کرده ايم که ما چند تا شخصيت در ميان خيل مدعيان اصلاحات داريم؟) و همين می تواند بازی را عوض کند. ممکن است بسياری استدلال های ديگری داشته باشند تا او را مجاب کنند به آمدن. استدلال هايی که در بهترين شکل محمد قوچانی آن را در سرمقاله پنجشنبه شرق مطرح کرد. اما اين استدلال ها برای حفظ بازی است يا با فرض اعتبار همين بازی موجود است.  اما اگر کسی اين بازی را قبول نداشته باشد يا ديگر قبول نداشته باشد همه آن استدلال ها نقش بر آب می شود. يک نفر بايد نفی اين بازی و بی اعتباری آن را اعلام کند. اگر معين بر سر اصول خود بايستد صحنه سياست ايران پس از عبدالله نوری و اکبر گنجی با مردی ديگر از همان جنس روبرو می شود که بر سر اصول حاضر به معامله نيست. در برابر بازی خشن و بی انعطاف شورای نگهبان و کسانی مانند جنتی مردی از اين سمت نيز بايد با همان قدرت حرف خود را در نفی بازی ايشان بزند. اين نفی در کوتاه مدت اصلاح طلبان و مشارکتی ها و معينيان را از صحنه خارج خواهد کرد اما برای ايشان پايگاه و اعتباری ايجاد می کند که در ميان مدت آنها را با روحيه مهاجم تری به بازی بر می گرداند. بازی يی که در آن استصواب جايی نخواهد داشت. اگر تا امروز استصواب بر جای مانده است بپذيريم که به دليل احتياط های مفرط ناشی از ضعف سياسی در طرد عملی آن بوده است.

بازی معين حتی اگر به ميدان بيايد يک بازی باخته است. اما او با تصميم خود به نفی دموکراسی استصوابی می تواند يک بازی باخته را به بازی برنده تبديل کند. برنده تنها کسی نيست که بر کرسی رياست جمهوری تکيه می زند. راه رسيدن به رياست جمهوری نيز مهم است. فراموش نکنيم که رای با مردم است. پيش چشم ايشان بايد برنده بود.          

برای عبرت:
رضا خاتمی: مقام رهبری رهبر اصلاحات شوند، بازتاب
سرگشتگی در تحليل عقب ماندگی در شناخت، روز 
+ عبدالله نوری: کار با انتخابات و اينجور چيزها درست نمی شود
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 10
چاپ کن
بفرست  
May 27, 2005  
باد سرخ  
 
باد سرخ را ديده ايد؟ فيلمی کوتاه با معنايی بلند از علی محمد قاسمی با تدوين بهرام بيضايی. در هفته فيلم ايران از کانال 4 بريتانيا پخش شد. داستانش می تواند روايت چيزی باشد که امروز در ايران دارد اتفاق می افتد.

در فيلم که از نظر قاب بندی و هنر تدوين و قصه گويی و ايجاز يک اثر کم نظير است دختر زيبايی را  می بينيم که در چايخانه ای روستايی کار می کند و علاوه بر آنکه از پس پرده چای می دهد خود تبر به دست هيزم تنور و بخاری و آتش چايخانه را از درخت انداخته ای می شکند. قدرت او در تبر زدن مافوق تصور است. در همين حال مردی در چايخانه با اين عقيده که جهان پر از ناراستی و گناه است می کوشد پدر را قانع کند که دختر را که معصومه نام دارد پيش از آنکه از معصوميت درآيد و به گناه آلوده شود قربانی کند. و چون پدر مردد است خود تبر به دست می گيرد و به سراغ دختر می رود. 

پايان فيلم پايان شگفتی است. مرد زن را دست کم گرفته است و انديشيده است که با تبرش او را قربانی خواهد کرد اما آنکه از پس صدای فرياد و جنجال با تبری بر پشت نشسته به بيرون می دود تا جان دهد مرد است. زن تبرش را بر پشت مهاجم نشانده است حال آنکه هر تماشاگری انتظار خلاف آن را دارد. زن پايان قربانی شدن را اعلام می کند. پايانی که ابراهيم قرنها پيش با نشاندن بره ای به جای اسماعيل ترسيم کرده بود. قربانی می خواهيد آنک برگان! انسان را رها کنيد. انسان بره نيست.

سال 76 دختر انقلاب مردان مهاجم را از پا درآورد. اين بار باز قربانی طلبان به انداختن تبر انديشه می کنند. آنها نياموخته اند که بازی هميشه می تواند بسيار غيرمنتظره تمام شود. اصرار بر قربانی کردن و آشکارا در برابر مردم ايستادن چيزی است که بايد در ايران تمام شود. بازی يک بار در سال 76 تمام شد. دوباره داستان پايان يافته را از نو نوشتن تنها به پايانی ختم می شود که نويسنده و تماشاگر را متحير خواهد کرد. نوشتن داستان ايران مدتهاست از دست نويسندگان هميشگی اش خارج شده است. آنها بيهوده بخت خويش دوباره آزمايش می کنند. شخصيت ها نويسنده تبر به دست را خواهند کشت.  
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 4
چاپ کن
بفرست  
May 26, 2005  
طلا در مس يا در مصر؟  
 
نمی خواستم به مطلب شرق اشاره کنم و گفتگوی جوان کارناديده و کتاب نخوانده ای با جناب عبدالعلی دستغيب. اما حالا که می بينم شورای گسترش زبان و ادب فارسی هم سوادش به اندازه همين جوانان لاکتاب جويای نام است ناچار می شوم دست کم برای تصحيح "سوات" دوستان بگويم که آقاجان بنده خدا دکتر براهنی يک کتاب دارد مثل کفر ابليس مشهور به نام "طلا در مس". کتابی به نام "طلا در مصر" فقط می تواند راهنمای گنجهای زير اهرام فراعنه باشد نه نام اثری در "نقد ادبی" ايران! درست است که طلا در مس که دستغيب گفته ممکن است مثل طلا در مصر به گوش برسد اما شنونده هم بايد عاقل باشد و بداند که طرفش از چی چی دارد حرف می زند. (ياد آن بنده خدای ديگر افتادم که با اعتماد به نفس شگفت آوری می فرمود: بله فلان کس از اين "غائله" مستثنی نمی باشد!)

اعتبار هر سايتی به اسم و رسم ظاهری و ادعا و حاميان رسمی اش نيست. به کمی تا قسمتی دلسوزی برای فرهنگ و وقت گذاشتن است برای کار با دقت کردن. گيرم شرق حواسش نبوده اما نقل غلط که غلط اندر غلط می شود. در نقل غلط دو فرض هست: يا مطلب نخوانده روی سايت شورای گسترش رفته است که يک خطای فاحش است و يا خوانده شده و ايراداتش که فقط همين يکی هم نيست گرفته نشده که از يک خطای فاحش هم فاحش تر است. متاسفم که بايد به اين چيزها اشاره کنم اما از قديم گفته اند هر چه بگندد نمکش می زنند... وای به وقتی که شورای گسترش فارسی بی سواتی بگسترد!  

پی نوشت: اين گزارش/اعتراض/آرزو را هم بخوانيد در باره بودجه اين گسترش-دهی و آرزوهای ديرين اهل ادب ما برای اينکه کاهلان دولتی دست از سر ادب و حمايت آن بردارند يا بروند کارشان را درست ياد بگيرند.   
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 11
چاپ کن
بفرست  
May 24, 2005  
معين يا رفسنجانی؟ - مساله چيز ديگری است  
 
در باره بازی رد صلاحيت ها و وضع تحقير کننده ای که برای معين پيش آمده بهتر است منتظر شويم تا دو طرف بازی آخرين برگهای خود را رو کنند. اما تا اينجا روشن است که سياست فرسايشی هشت ساله عليه اصلاح طلبان ادامه يافته است و اصلاح طلبان با حفظ شرايط موجود راهی برای گريز ندارند و تا در بر همين پاشنه می چرخد مدام بازی خواهند خورد. راه برون رفت جای ديگر است.

وضعيت مشابهی را هاشمی رفسنجانی دارد. مشابه از اين نظر که مشکل هر دو گروه معينيان و رفسنجانيان تزلزل خاستگاه اجتماعی است. از يک نظر بايد گفت اين هر دو بدرجات مطرودان حاکميت راست انقلابی  اند. به اين معنا که انقلابيون مذهبی در طول سالهای پس از انقلاب بتدريج با حذف و سرکوب و خارج کردن گروههايی که غير خودی تلقی می شدند سرانجام به استقرار در خاستگاهی رسيدند که از آن برآمده بودند يعنی طبقات سنتگرای مذهبی شهرستانی و حاشيه شهرها و بازار و روستاها. موضعی که محافظه کاران از آن نمايندگی می کنند همين است و از طريق دفع مداوم طبقات ديگر جامعه ايرانی صورت بندی نهايی پيدا کرده است (دلايل در قدرت ماندن اين موضع در طول عمر انقلاب جداگانه قابل تحليل است) و سپس گريبان قبلا-خودی ها را هم گرفته است؛ چون تشبه به طبقات رانده شده پيدا کرده اند. 

يک نگاه به ميليونها مهاجر ايرانی نشان می دهد که آنها که رانده نظام محافظه کار (يا انقلابی که بتدريج معلوم شد باطنا محافظه کار است) بودند چه کسانی بوده اند. در داخل هم وضع همين است. آنها که نتوانسته اند مهاجرت کنند در داخل به وضعيت تبعيدی دچار شده اند: از دانشگاه و نهادهای دولتی و مقامات و مديريت ها و بورس ها و موافقت اصولی ها و تاسيس نشريه و روزنامه پايدار و داشتن امکانات در خور محروم شده اند. گزينش ها يک کار مهم شان غربال کردن اقشار اجتماعی بوده است تا تنها کسانی از امکانات دولت متکی به نفت بهره ببرند که به استقرار اجتماعی آن کمک برسانند. به اين ترتيب جامعه ايران دچار شکاف عميقی شده است که خود را در صورت بحران ها و تنش های گوناگون نشان می دهد.

در وضع فعلی زمزمه هايی شنيده می شود که گويا قرار است تغييراتی در سياست ها داده شود. مثلا بر خلاف رويه دهه قبل که کشور بر اساس وحدت جناحی اداره می شد و هر گونه اختلافی انکار می شد ظاهرا حفظ دو جناح و آشکار کردن اختلاف ديگر مانعی ندارد. نظام قرار است به دو بال مجهز شود تا پرواز کند. گويا درخواست تاييد صلاحيت معين هم بايد ناظر به همين انديشه دو جناح/ دو بال باشد. اما آيا اين علامت تغييری واقعی می تواند بود؟ 

تغيير در سياست دستوری نيست. با توصيه و قربان صدقه رفتن و تعارف و مثلا حکم حکومتی هم ممکن نمی شود ( اين را راستهايی مثل اعضای شورای نگهبان بهتر از همه می فهمند). حتی کمی تا قسمتی ليبراليسم اجتماعی هم به معنای تغيير نيست. تغيير همانطور که احمد زيدآبادی در مقاله درخشان خود در نقد رفسنجانی آورده است "مستلزم تغيير در پايگاه اجتماعی حکومت است". پايگاه اجتماعی همان چيزی است که رفسنجانی از آن برخوردار نيست و معين هم. روشن است که کسان قابل اعتماد حکومت را نيز نمی توان به نمايندگی از اقشار اجتماعی "گماشت".  

وانگهی تغيير در پايگاه اجتماعی حکومت چگونه ممکن می شود وقتی اين حکومت در تمام عمر خود برای بازداری اقشار وسيع شهرنشين از ورود به عرصه مديريت های کلان کوشيده و برنامه ريزی کرده است؟ شکست رفسنجانی در دور دوم رياست جمهوری اش (که شرح آن را زيدآبادی آورده) و بحران سازی های وسيع اطلاعاتی و امنيتی و قضايی برای خاتمی و هوادارانش در دور اول و حتی دور دوم رياست جمهوری او (که همه شاهد بوده ايم) به اين معناست که مديران اصلی نظام جمهوری اسلامی اصولا از ورود مديران جديد و ناشناخته يا مديرانی با پشتوانه های اجتماعی- جدا- از- رهبران فعلی يا مديرانی با گرايش به سمت رقبای اجتماعی محافظه کاران، هراسان اند.

تاييد معين به شکلی که می بينيم نه به رای آوردن او منجر می شود و نه راه باز کردن برای اقشار رانده شده از سياست است. به ضرورت انجام می گيرد تا بازی بسيار سرد و يکجانبه جلوه نکند يا به بحران های ديگری نينجامد. اما پيشتر هم نوشته بودم که گره اصلی انتخابات در ايران و بحران بی تفاوتی به انتخابات و سردی آن ناشی از بازی ندادن شماری از مهمترين اقشار پرتکاپوی جامعه ايران است. آمدن معين يا نيامدن او، آمدن رفسنجانی يا نيامدن او چيز زيادی را تغيير نمی دهد مگر آنکه نظام جمهوری اسلامی پشتوانه های تازه اجتماعی پيدا کند؛ يعنی راه را به معنای واقعی برای ورود اقشاری به صحنه سياست و مديريت باز کند که سالها پشت سد مانع تراشی ها و سرکوب ها و بهانه گيری ها مانده اند و چاره ای جز مهاجرت يا انزوا و عصيان های نهان و آشکار و يا خود-ويرانگری نيافته اند. 

معين يا رفسنجانی ممکن است ديگر نماينده اقشار محافظه کار مذهبی نباشند اما هيچکدام نماينده واقعی اقشار رانده شده از حاکميت و مديريت هم نيستند. پس نمی توان انتظار داشت که با استقبال گرمی از سوی اين اقشار روبرو شوند يا با به روی کار آمدن هر يک از آنها گره اصلی در مديريت سياسی ايران گشوده شود.  
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 8
چاپ کن
بفرست  
May 23, 2005  
وبلاگی شدن فرهنگ  
 

هادی خانيکی، صاحب نظر در رسانه ها و ارتباطات، جدی ترين حرفهايی را که بتوان از زبان يک مرجع  علمی و همزمان يک مقام بلندپايه در ايران شنيد در باره وبلاگ زده است -شرح و تحليل اش بماند؛ می گويد:

 حاملان تحولات بزرگ در ايران شبكه‌‏ مجازي و به طور خاص وبلاگ‌‏ها هستند. در نتيجه مطرح شدن اينترنت را به عنوان رسانه‌‏اي حامل تحول بايد جدي گرفت. اينترنت با نگاه رسانه‌‏اي سه مرحله را پشت سر گذاشته است. مرحله سوم اينترنت با همه گير شدن و مردمي شدن اينترنت رخ داد؛ لايه‌‏هاي مختلف فكري و اجتماعي در اينترنت حضور يافتند و بسياري از پيام هاي اجتماعي از طريق اينترنت منتقل شد.

‌‏از ويژگي وبلاگ هاي ايراني اين است كه جايگزين پيام هاي انباشته شده و سركوب شده هستند. در نتيجه وبلاگ ايراني حامل پيام مطبوعات محدود شده و منتشر نشده و توقيف شده نيز هست. وبلاگي شدن فرهنگ از ويژگي هاي جامعه امروز ماست. يعني دامنه آن از وبلاگ نويسي فراتر رفته است. وبلاگي شدن فرهنگ چيزي شبيه گفتمان‌‏هاي رمان گونه اي است كه "باختين" از آن ياد مي كند. وبلاگي شدن فرهنگ مي تواند عنوان مستقلي براي تحقيقات آكادميك باشد كه چگونه وبلاگ بر حوزه فن و فناوري و مباحث جدي غير روزمره اثر مي گذارد. پيدايش وبلاگ‌‏ها و نيز زبان وبلاگ نويسي يك پديده جديد در فرهنگ ماست.

نقل شد از ايلنا (با اندک ويرايش- می دانيد که خبرنويسی بعضی از خبرگزاری ها چگونه است!) به راهنمايی دات که به اين مطلب لينک داده بود.

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 1
چاپ کن
بفرست  
May 22, 2005  
فيلسوف "خاطره جمعی" به خاطره پيوست  
 
از پل ريکور برای ما چه باقی می ماند؟ ما ايرانيان. او فيلسوف انسان بود يا بگويم الهيات انسانی. يا نه بگويم تاريخ انسان شدن انسان. پل ريکور که تربيت مذهبی پروتستان داشت، يتيم جنگ اول جهانی بود و زندانی جنگ دوم جهانی. او همواره در برابر فراموشی ايستاد و نشان داد که چگونه تاريخ می تواند تحريف شود يا يکجانبه روايت شود يا فراموش شود. او را فيلسوف فراموشی توان گفت. يا فيلسوفی عليه فراموشی.

برای من اهميت ريکور در نگاه مردمشناسانه او ست. نگاهی که از تفسير هوشمندانه متن (هرمنوتيک) بهره می گرفت تا نشان دهد انسان چگونه انسان می شود: با نشانه ها و نمادها ويادها و ضد-يادها.

ريکور از انقلاب 1968 گريخت و به آمريکا رفت. فرانسه خيلی ديرتر به اهميت او پی برد. اما آمريکا هم به او بسيار چيزها آموخت. شايد اگر تجربه آمريکا نبود او به تفاوت روايت های تاريخی به اين روشنی نمی رسيد. هر مردمی را روايتی که از تاريخ دارند می سازد. روايتی پذيرفته از "خود" در "خاطره جمعی". مهاجرت اين تفاوت روايت را بخوبی به رخ آدمی می کشد.

می گويند ايرانيان مردمی کم حافظه اند. ريکور به ما مردم کم حافظه چه می تواند بدهد؟ به گمان ام شکستن روايت های جا افتاده از همه چيز. بازسازی تاريخ. بازسازی خود. رسيدن به يک خاطره جمعی پذيرفته. به نظرم آشوب امروز در فکر و فرهنگ و در نتيجه "اقدام ايرانی" (با وامگيری اقدام از ريکور) چيزی نيست جز چالش روايت های مختلف از تاريخ دور و نزديک ما. ريکور بدرستی نشان می دهد که "خود بمثابه ديگری" وجود دارد. تا از ديگری و ديگران و نشانه ها و نمادهای خير و شر ايشان تصوری و استنباطی نداشته باشيم از "خود" نيز تصوری نمی توانيم داشت. به اين اعتبار در ايران نزاع "خود" ها در کار است. گروههای متنازع می کوشند برای ما "خود" متفاوتی بسازند ما را به طور دلخواه خود تعريف کنند.

از ريکور بسيار چيزها می توان آموخت. او می گويد نهادهای اجتماعی و سياسی تا زمانی مشروعيت دارند که تصور عمومی عدالت را در ذهن مردم نمايندگی کنند. می بينيد که اينجا هم نزاع اصلی ما کجاست. دعوای ما بر سر زندان و زندانی و آداب زندانبانی و رعايت حقوق آدميزاد (از گنجی و سميعی نژاد تا عليجانی و باقی و زهرا کاظمی و...) همه نشانه کشمکشی است که بر سر مفهوم عدالت با نهادهای سياسی و قضايی داريم. ريکور به ما می آموزد که اين دعوا حل نخواهد شد مگر آنکه به گونه ای حل و فصل شده باشد که مردم به عدالتی که باور دارند همان را تحقق يافته ببينند.

نزاع اجتماعی ما در ايران نزاعی بشدت ريکوری است.   

در باره ريکور:
ويکی پديا
لينک های برگزيده از او و در باره او
يک زندگينامه فلسفی خوب و خواندنی
خاطرات زندان ايستادن در برابر فراموشی (با ارجاع به آرای ريکور)
و برای خنده هم اين خبر دست و پا شکسته را از جام جم آنلاين ببينيد (پلاتون و ارسطو- پلاتون همان افلاطون است؛ خود مانند يکی ديگر- بدون شرح!؛ سمبوليک شر! که منظور سمبوليسم شر يا نمادشناسی شر باشد؛ کارل ياسپر هم لابد همان ياسپرس است! تصحيح بقيه اش هم با خودتان) 
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 6
چاپ کن
بفرست  
May 20, 2005  
چرا در ازبکستان انقلاب نمی شود؟  
 

تب انقلاب و تغيير دوباره منطقه ما را فراگرفته است. تب دهه 70 ميلادی به ظهور انقلاب اسلامی ايران و تغيير رژيم افغانستان و تغيير نام جمهوری پاکستان انجاميد و بعد در دهه 80 دنيايی که تب 70 را به وجود آورده بود عوض شد و شوروی فروپاشيد و آسيای ميانه و قفقاز و ديگر جمهوری های بلوک شرق در صحنه سياست جهانی ظهور کردند. تغييرات پس از 11 سپتامبر به تاسيس جهان تازه  و تب تازه ای انجاميده است. از عراق تا فلسطين و از ايران تا اوکراين و قرقيزستان. حوادث انديجان مدل قرقيزستان را تعقيب می کرد اما موفق نبود. دلايل متعددی دارد که هم به ساختار متفاوت رژيم کريموف مربوط می شود و هم به ساختار اجتماعی و فرهنگی فرغانه -دره ای که بين سه کشور تقسيم شده است. شهزاده در وبلاگ سمرقند به نکاتی از ويژگی های کشورش ازبکستان پرداخته تا بگويد چرا انقلاب عمومی در ازبکستان صورت نمی گيرد و بارنت روبين در تحليل شورش انديجان و قره سو مطلبی در هرالد تريبيون نوشته تا بگويد چرا اين انقلاب در سطح محلی صورت گرفت. هر دو را در اينجا لينک نگاری می کنم و فکر می کنم سوالهای مشابهی را می توان در باره ايران پرسيد. چنانکه می توان از تشابه و اختلاف دو تب تغيير در دهه 70 و دهه کنونی سوال کرد:

سیاست کریموف همیشه از سیاست کشورهای دیگر آسیای میانه فرق داشته است. درک کریموف از سیاست و از اداره ی دولت بسیار به سیاست سال های قبل از استقلالیت این کشور شباهت دارد. و مردم ازبکستان نیز در طی سزده سال به این روش جدید عادت کرده اند و یا هنوز با همان درک سیاست قدیمی خود به سر می برند. نظر به دیگر کشورهای آسیای میانه ازبکستان گویا پیشرفته تر است و سطح زندگی بالاتر دارد، اما فقط در ظاهر چونین است. برای کسی که در ازبکستان زسته باشد و سفری چند به این و آن کشور دیگر اسیای کرده باشد این دیگرگونگی واضح دیده می شود.

نمی خواهم درازگویی کنم، همین چند نکته را می خواهم بیارم که چی چیزها در ما ازبکستانی ها هست که در دیگر مردم آسیای نیست.

ا. در ازبکستان هیچ گونه روابطی  بین مردمان گوناگون-نژاد دیده نمی شود، که با این طریق زنجیره ای آگاهی قوم های مختلیف در این کشور به وجود آید.

ب. ما عقیب مانده ترین مطبوعات داخلی را داریم که با این دلیل بسیار کم کسانی پیدا می شوند که روزنامه و مجله را با اشتیاق دونبال کنند، به استثنای کسانی که خود دست در این کار باشند و یا از این طریق نانی به دست آرند.

پ. ما کمترین تعداد روزنامه و یا مجله ی خصوصی در میان کشور های دیگر آسیایی داریم و کمترین تعداد نشر کتوب در سال (ادامه مطلب را در سمرقند بخوانيد).

به نظر بارنت روبين، حوادث انديجان ناشی از نگرانی تاشکند است از اين موضوع که رشد تجارت مرزی نوعی فضای استقلالی در اين شهر نزديک به مرز ايجاد کرده است.

در حوادث شهر مرزی قره سو اين مشکل بروز روشنی پيدا کرد. آغازگر اين حوادث درخواست مردم از حاکم برای باز کردن پل مرزی با قرقيزستان بود. چنانکه شورشيان هم وقتی شهر را به تصرف درآوردند به احيای پل مرزی پرداختند و قول دادند که بازار مرزی را مجددا راه اندازی کنند.

برای مردم فرغانه که منطقه شان بين سه کشور تقسيم شده استقلال کشورها بعد از فروپاشی شوروی موجب تنگی فضای تجارت و معيشت شده است و مبادلات بازرگانی مرزی با مردم همزبان و گاه هم-فاميل بسيار مهم تلقی می شود.

اما کشورهای سه گانه در عوض مرز را مين گذاری کرده اند که مرگ بسياری از مردم را در پی داشته است. (ادامه بررسی بارنت روبين را در اينجا بخوانيد)