 |
 |
 |
| |
امشب از بالکن آپارتمان ميزبان مان در طبقه بيستم که به پايين نگاه کردم با خود به اين نتيجه رسيدم که زيباشناسی شمال آمريکا زيباشناسی سرگيجه است. آدم اين فرهنگ رابطه عجيبی با زمين برقرار می کند. از ارتفاع. گويی کوچک شدن آدمها از آن بالا بزرگترين تفريح اش بوده است. بعد عکس های زيبای احسان شاهين صفت را از زندگی قشقايی ها ديدم در ايرانيان. مثل همين يکی که اينجا آورده ام. ديدم قشقايی ها رابطه ديگری با زمين دارند. رابطه ای بی ادعا. بی سرگيجه. ولی همچنان در ارتفاعات.  برای ديدن عکس های ديگر ايرانيان را ببينيد.
|
|
|
Posted by: سيبستان at May 2, 2005 7:20 PM
|
سيبستان عزيز سلام اميدوارم خستگي سفر از تن به دركرده باشد .
عزيز اين بايگاني سيبستانك را كجا مي توان پيدا كرد . خاطرم هست چندي پيش (دوماه ؟؟؟شايد هم بيشتر ،تاريخ دقيق آن و يا حتي حدودش هم خاطرم نيست ) به وب سايتي تخصصي درباره شاهنامه لينك داده بوديد . ديروز هر چه گشتم نيافتم .سپاسگزار خواهم شد اگر راهنمايي كنيد. |
Posted by: فریبا at May 2, 2005 5:14 AM
|
محدثه عزيز، از لطف تو ممنون. من حالا ديگر در لندن هستم. البته بيشتر در خواب هستم تا در لندن! تا اين تفاوت ساعت به حال طبيعی برگردد. باور کن خيلی دوست داشتم به همه دوستان سر می زدم. دوستان خوبی در اتاوا دارم و دوستانی در ونکوور. ولی حتی تا آبشار نياگارا هم نتوانستم بروم که در همان نزديکی تورنتو است. شايد وقتی ديگر. چه می شود کرد هميشه کارهايی زمين می ماند. مسابقه با زمان است سفر. مثل خود زندگی. |
Posted by: سيبستان at May 1, 2005 5:36 PM
|
نمی دونم به لندن رسیدی یا که هنوز در تورنتو هستید، بهر حال آشنایی خوبی بود و صحبت چای دوستانه ای، اما اگر که امکانش بود، بد نیست بعد از فرستادن گزارش ات، جند تا از اون عکس ها رو هم اینجا بذاری و یا اگر لطف کنی و بفرستی.
برای اون عکاسی هایی هم که خیلی دوست داری،(از درختان) پیشنهاد می کنم که حتما توی پاییز یه سر دیگه به این شهر بزن. اونجا هست که آدم رنگ رو به معنای واقعی در این شهر می بینه.
موفق باشی |
Posted by: سلیمان at May 1, 2005 4:36 PM
|
مجيد زهری عزيز، کار تنظيم قرارها را معمولا يکی دو تا از دوستان در هر شهری که بوديم انجام می دادند و نه من. هيچ تصميمی برای خودی و غيرخودی کردن نبود. هر کسی که مدير برنامه دسترسی پيدا کرد و دعوت کرد و پذيرفتند در آن شب جمع شدند و گپ زديم. باری هنوز دير نيست. اگر خواستی چيزی بنويسی در باره مهاجران ايرانی در کانادا می توانی با محمد در تورنتو تماس بگيری که کار ارسال چند مقاله را پيگيری می کند. مايل بودی بنويس تا برايت شماره اش را ای ميل کنم. |
Posted by: سيبستان at May 1, 2005 4:22 PM
|
به نام خدا
سلام بر شماو سفرتان بخیر.
می توان درتصویر کوچک شده ی آدمیانی که از ارتفاع دیده می شوند ، خود را نیز همان اندازه کوچک دید و اندازه ی خود نگه داشت و توقع و تصورجانشینی خدارابرای خود وسایر آدمیان نکرد .تصوری که هستی آدمی را سوزانده است و می سوزاند، و متاسفانه این ادعای گزاف را به خدا نسبت می دهند .
موفق باشید.(ضمنا به توصیه ی شما در مورد بحث ارتداد، بزودی عمل خواهد شد، اگر خدا توفیق دهد). |
Posted by: Ahmad Ghabel at April 30, 2005 9:14 PM
|
در تورنتو که بودی، خبر میکردی گپی با هم میزدیم!
فقط با "خودیها" دیدار کردی؟ |
Posted by: مجید زهری at April 30, 2005 7:24 AM
|
salam
man tazeh fahmidam ke shoma tronto hastid, man dar shahr-e waterloo hastam ke 100 km ba toronto faseleh dareh.kheili delam mikhast mitounestam shoma ra beinam, takey inja hastid? farda dar jalasehi ke dar daneshgah ast, sokhanranie panahian sherkat mikonid?
delam misouzeh ke ta inja oumadeh bashid va man nadideh bashametan!!omidvaram rouzhay-e khoubi dar Canada separ konid |
Posted by: mohaddesseh at April 30, 2005 2:19 AM
|
آقا دیشب کلی خوش گذشت...باز هم به این طرفها سری بزن. |
Posted by: نیک آهنگ کوثر at April 29, 2005 4:39 PM
|
جامی عزیز :
احساست همیشه لطیف و قابل ستایش است.
قلب پاکت را می ستایم
لینکت را قرار دادم.
با مهر
علی |
Posted by: هزار حرف نگفته at April 29, 2005 10:05 AM
|
با آنها زندگي كرده اي؟ كنارشان نشسته اي به صرف چاي يا دوغ! كه پيوند آنها را با زمين و و همساني با آسمان را از نزديك حس كني؟ متفاوتند اين طايفه با همه با آن رنگين كمان دامنهاشان وقتي چرخ مي خورند و مي چرخانندت در دامن دشتي سبز با چهره آفتاب سوخته و خنده اي مهتابي. هميشه گفته ام عجيب اند اين قوم عجيب و دست نيافتني |
Posted by: پرنيان at April 29, 2005 8:06 AM
|
|
|
|
 |
|
 |
|
 |
|