کمی از خاطرات گمشده بعد از هشت سال امشب به ترغيب محمدرضا جلايی پور دوباره به يک سخنرانی دکتر سروش رفتم. اولين بار و آخرين باری که در لندن پای صحبت او بودم در سخنرانی او در باره دکتر شريعتی بود. هنوز دوره خاتمی نشده بود. پس از آن دکتر سروش را نديدم تا يک سالی پيش که در مجلس شعرخوانی هوشنگ ابتهاج چند دقيقه ای در فرصت تنفس صحبت کرديم. می گفت من نفهميدم بالاخره تو چرا به بی بی سی رفتی. فرصت کوتاه بود و مراجعان زياد و وقت پاسخگويی به اين سوال که بوی شماتت داشت نشد. وقتی هم که مجلس تمام شد خواستم برايش پاسخ خود را بگويم ولی انگار سوال يادش رفته بود يا حوصله نداشت. پاسخ در دهانم ماسيد و رفت. تغيير کرده بود از آن سالها که در دانشگاه تربيت معلم می ديدمش در آغاز انقلاب. سالهای خوبی بود. آخرين بار در تهران زمانی ديده بودمش که قبض و بسط منتشر شده بود. در دفتر انجمن حکمت و فلسفه به احوالپرسی اش رفتم و يک جلد قبض و بسط هديه گرفتم. چند سال بعد در آکسفورد ديدمش. در سميناری در باره ايران. خوش استقبال کرد و پرسيد برای تحصيل آمده ای؟ گفتم که نه. و تا از بی بی سی شنيده بود ابروها را در هم کشيده بود و کناره گرفته بود. اما مهر او هنوز برای سالها با من ماند. آموخته بوديم که از هر که چيزی آموختيم بر ما حق ابدی پيدا می کند. و از او بسيار آموخته بودم. اما ديده و شنيده بودم که اخلاقش ديگر شده است. لابد هر يک از ما زير فشارهايی که او بوده است قرار می گرفتيم همين طور می شديم.
بلاغت کانونی اگر برای جلايی پور نبود نمی رفتم. مدتهاست که با دکتر سروش کاری ندارم. که او کارش را کرده است و ما به اندازه سهم خود هر کدام از او چيزی آموخته ايم. ديگر نه ما از او چيزی می آموزيم و نه او رغبتی دارد که با ما دوستداران قديم الفتی داشته باشد. اما وقتی نشستم و آغاز کرد احساس کردم هنوز دود از کنده بر می خيزد و هنوز نکته ها در چنته اين پير دانش ورز هست. هر چند که دوره طلايی اش گذشته باشد.
سخن اش شايد به تناسب مجلس کانون توحيد لندن که از هر دست مخاطبی در آن جمع بود چندان منسجم نبود. به هر حال رعايت حال مستمعان، بسيار در بلاغت سخن اساسی است. با اينهمه آنچه گفت دست کم برای من روشن کرد که او ديگر به نسلی رو به بازنشستگی تعلق دارد.
پرسش از هويت مدرنيته از نکته های ارزشمندی که داشت يکی اين بود که نمی توان برای سنت يا مدرنيته هويت جستجو کرد. پرسش "هويت سنت چيست؟" از نگاه او بی معنا ست. او در عوض پيشنهاد می کرد که به شاخصه های سنت يا مدرنيته بپردازيم. و خود گفت که پيدا شدن مساله حق و حقوق بشری از اين شاخصه هاست. و ديگر علوم تجربی. اولی در حوزه اخلاق و سياست پيدا شد و کاربرد يافت و همگان را صاحب حق کرد و دومی در حوزه علم که در فلسفه نيز تاثير عظيم داشت: جهان که در قاب علوم تجربی عوض شد فيلسوف نيز بايد معنا و نظام تازه ای متناسب با اين جهان تازه می انديشيد.
اما تقريبا کمتر نکته ای بود که بگويد و نتوان در آن اشکال کرد. يکی از آنها اين بود که به عقيده او نمی توان در اين نکته قاطعانه نظر داد که در مجموع مدرنيته بشر را سعادتمندتر کرده باشد. بنابرين از نظر او دعوت به مدرنيته نيز بی معناست چنانکه نمی توان به بازگشت به گذشته نيز دعوت کرد. او اصولا منکر اين شد که دعوت به ساختن عالمی ديگر و آدمی ديگر واقعگرايانه باشد. گفت شايد اين سخنان به درد شاعران بخورد اما در عرصه سياست به دگماتيسم قساوت بار می انجامد.
دکتر سروش می گفت مدرنيته امری قابل برنامه ريزی نيست. آنها هم که مدرن شدند نا بخود و ناآگاه مدرن شدند. اما نگفت که وقتی اين مدرنيته از مرحله ناآگاهی به آگاهی درآمد چه اتفاقی افتاد و نيز عوالم و جهان های ماقبل مدرنيته که سپس و هم اکنون در آنها مدرنيته مطلوب شده است چه تکليفی پيدا می کنند. همانطور که نگفت آگاهی از مدرنيته هم بخشی از روندهای مدرنيته است هم در جهان مدرن هم در جهان های ماقبل مدرن. دکتر سروش اصولا علاقه چندانی به بحث انضمامی نشان نداد. چنانکه با وجود تاريخی بودن سوال اش در باره ناکامی مسلمين اصولا نگاهش از نوع نگاه متعلق به تحليل های تاريخی تقريبا تهی بود.
افلاطون و انحطاط دو نمونه بگويم: او در بحث خود به شکلی کلاسيک از اينکه ابن خلدون فيلسوف انحطاط تمدن اسلامی است -تعبير از من است- سخن گفت و اينکه کسی کار او را دنبال نکرد اما اين نکته را نگفت که انحطاط اصولا بخشی از تمام تاريخ ها در تمام زمانهاست. انحطاط و اعتلا ديالکتيک دايمی تاريخ است. او گفت که حافظ هم از تبه شدن مزاج دهر سخن می گويد و آن را نشانه ای از استشمام انحطاط تمدنی (که گويا همزمان با عصر حافظ در قرن هشتم آغاز شده بوده) در شعر او گرفت ولی از اين نکته در گذشت که تقريبا همه شاعران پيش از حافظ هم از فساد دهر و زمان و زمانه حرف زده اند و نمی توان از اين به چيزی رسيد جز اينکه هر نسلی بر اساس يک قاعده تعريف نشده اما پذيرفته شده معتقد است که نسل پيشين و نسلهای پيشين بهتر و کامل تر و اصيل تر و تربيت شده تر بودند. هنوز هم چنين است. حتی در جهان مدرن غربی.
يک نکته ديگر در زمان پرسش و پاسخ پيش آمد. او گفت که انتخاب افلاطون از فلسفه يونانی برای ما در فرهنگ اسلامی و ايرانی به انحطاط فکری کمک کرده است. اما نگفت که اولا در طول هشت قرن که تمدن اسلامی و ايرانی هنوز در اوج و حيات و رشد بود چرا اين افلاطون مايه اتحطاط نشد؛ و ثانيا همين افلاطون چه رنگهای عجيب و سرمايه های شگفت به تمدن و فرهنگ ما افزوده است. من به اين قسمت از سخن او ايراد کردم به همراه نکته های ديگر که در اينجا اندک تفصيل داده ام اما وقت جواب تمام شده بود. ولی فراموش کردم که در همان ايراد بگويم دکتر سروش عزيز اگر افلاطون مايه انحطاط بود مايه اعتلا هم بود چنانکه غولی همچون مولانا را که شما ستايش می کنيد و اشعارش ورد زبان شماست محصول همين افلاطون است. شما بگوييد می شود من می گويم نمی شود نکته ديگری که من در ايراد خود طرح کردم مساله حق بود. گفتم اگر نمی توان به مدرنيته دعوت کرد پس مطلوبيت "حق" که به نظر شما زاده مدرنيته است از کجا می آيد. مگر نه اين است که نفس طرح اينکه حق در مدرنيته پيدا شد خواه ناخواه معنايش اين است که اگر حق و حقوق بشری خود را می خواهيد مدرن شويد! آيا اگر شاخصه مدرنيت حق خواهی است راه ديگری برای بهره مندی از حق بدون مدرن شدن وجود دارد؟
بعد هم چگونه می شود برنامه ريزی را برای مدرن شدن رد کرد - که او بر آن پا می فشرد- و صرفا بر بختياری و تصادف نيک و تحولی از ناکجا تکيه کرد؟ نمی توان از بشری که در جهان غير مدرن خواهان مدرنيته است خواست مثل اصحاب کهف به خواب برود. نه از اين تب مدرنيته طلبی می توان بی اعتنا رد شد و به عنوان متفکر اجتماعی صرفا گفت "نمی توان برای مدرن شدن برنامه ريزی کرد" و نه خود اين مدرن شده ها ديگر در ناآگاهی جنينی آغاز مدرنيته سير می کنند. مدرنيته امروز آگاهانه ترين بخش وجودی بشر يا خواست اضطراری اوست. در سخن سروش اگر حقيقتی هست که هست به اين معنا نيست که می توان بر وضع کنونی چشم پوشيد و به تکرار يک سخن اکتفا کرد: نمی شود. من در پايان سخنرانی همين را به او گفتم. گفت من می گويم نمی شود شما بگوييد می شود!
همه چيز از اول اشتباه بود شنونده سخن سروش از کل سخنان او به احتمال زياد چنين برداشت می کند که در تمدن اسلامی و ايرانی همه چيز ازاول اشتباه بوده است يا هيچ چيز سر جای خودش نبوده است. اما اين تصوری نيست که خود او هم به آن راضی باشد. ولی بعيد می دانم که نتيجه حرف او يا تاثير آن جز همين بود. به او گفتم تاثير اجتماعی سخن شما چيست يا تکليف اجتماعی ما. گفت من نمی توانم به شما بگويم در انتخابات شرکت کنيد يا نکنيد (جوابی که اصلا انتظارش را نداشتم). گفت دنبال تاثير آنی و اجتماعی نباشيد که هدف من از اين حرفها نيست. اما به نظرم اينجا هم بحث مخدوش است. در سنخ گفتارهای وابسته به علوم اجتماعی يا انسانی هميشه عمل بخشی از نظر است. اين مثل آن است که شما از روانشناسی حرف بزنيد اما بگوييد من به دنبال نتيجه عملی در شناخت روان انسانی نيستم. هر بحث نظری در اين حوزه ها به نوعی عمل خاص دعوت می کند. در پايان سخنرانی اين را هم برای توضيح به او گفتم که وقتی شما از "ناکامی" مسلمين و علل آن صحبت می کنيد در سخن و ادعا و تحليل شما نوعی دعوت و جهتگيری به سوی "کاميابی" و شناخت آن وجود دارد و نمی توانيد بگوييد من به تاثير اجتماعی و سياسی سخن خود نظر ندارم يا اين جزو بحث نيست. ما به شما گوش می کنيم تا از اين ناکامی درس بگيريم و به سوی کاميابی حرکت کنيم. کارگرعلم و گنجور علم در نزديک به ده سالی که من در اين سمت جهان زندگی می کنم کمتر يا اصلا به سخنرانی برنخوردم که مثل دکتر سروش در مقابل نقد حالت تدافعی بگيرد و با بيحوصلگی جواب سربالا بدهد و بکوشد که منتقد را براند يا برنجاند يا تحقير کند. اين رسم استادان ما در همان دانشکده های ايران هم نبود. اينجا هم که سخنران هميشه با روی باز به ساده ترين و پيش پا افتاده ترين سوالها پاسخ می گويد و خود را کارگر علم می بيند. نه خداوند و قهرمان علم. افتادگی اينجا نه يک فضيلت که يک عادت و عرف دانشگاهی است که در گفتگو در عرصه عمومی هم بعينه پيروی می شود. اما دکتر سروش با همه ذهن درخشانی که دارد و درسی که در اين حوالی خوانده است از اين عرف و عادت کمتر نشان دارد. او طوری رفتار می کند که گويی بالاتر از نقد است و صاحب گنجينه ای از علم است که بايد با چهره ای عبوس مانند حاجبی از آن پاسداری کند. در اين باب هيچ فرقی بين او در عرصه علمی با کسانی که خود را در عرصه سياسی از نقد و انتقاد بالاتر می بينند وجود ندارد. هر دو از يک فرهنگ تغذيه می کنند. اين ديگر فرهنگ من نيست.
پيوندها: اگر خاتمی می خواست به نامه سروش پاسخی بنويسد، جولای 2003 و: مهر لعنت، اگوست 2003
در وب: حکمت فارسی زبانان و منطق افلاطونيان، نوشته درخشان نصرالله پورجوادی و: سروش پراکنده سخن گفت، گزارش قلم انداز داريوش محمدپور از سخنرانی کانون توحيد نيز: چکيده ای توصيفی از سخنان سروش (گرچه هنوز يکی دو نکته جای اشاره داشت) به قلم مسعود بهنود برای بی بی سی
پی نوشت: کورش عليانی پای نقدی که صاحب ملکوت داريوش بر اين يادداشت نوشته به مقاله ای بسيار خواندنی ارجاع داده است که من نيز آن را برای خوانندگان سيبستان می آورم و نامش را می گذارم: اسطوره های علم؛ در باب نظر داريوش همانجا چند کلمه ای آوردم تا روزی که برای تفصيل به اين بحث بازگردم. |