:: ادونيس نماينده جهانی ناشناخته برای ما
:: آن که عمل کرد و آن که خيال بافت
:: ماه و اسب
:: نوشی و نگرانی هايش
:: Love is the answer
:: روش گنجی به نتيجه رسيد
:: آن که گفت نه آن که گفت آری
:: آموختن از مارکس
:: دفاع از آزادی بيان: مجرد يا انضمامی؟
:: تاريخنگاری، روش شناسی بومی و فرهنگ مصرفی
:: برگ آخر کتابچه
:: يهوديانی که مثل شارون فکر نمی کنند
:: ايرانيان دات کام
:: مرکز نشر دانشگاهی، رصدخانه مراغه ما
:: خشت و آينه وبلاگ
:: چنين گفت داريوش آشوری
:: حلقه فرخنده
:: مهر لعنت
:: شهر هشتم
:: زمستانی بود آن سال...
:: با همه شکستگی ارزد به صد درست
:: حلقه ملکوت
:: مايل هروی
:: دو رند خراسانی
 
 
گفتگویی ویدئویی با آموزشکده توانا در باره زندگی و کنشگری  |:|   شهرآشوبی رسانه ای راه مبارزه با جمهوری اسلامی نیست  |:|   بخارا؛ رسانه نجبای ایرانی  |:|   توئیت هایی که می تواند شما را از کار بیندازد  |:|   واژه نامه کوچک مهاجرت، تبعید و آوارگی  |:|   فروغ در بریندیزی؛ برای ساخت فیلم کوتاه  |:|   قفل ارسطو، کلید حافظ، و ایمان آشوری  |:|   جامعه کلنگی یا ضعف تئوری تاریخی؟  |:|   رسانه، مرکز و پیرامون، وحدت و کثرت  |:|   تاریخ شفاهی رسانه: گفتگو با مهدی جامی  |:|   [بايگانیِ لينکدونی]
 
 
 
 

حلقه ملکوت
دفتر زمانه
سايت فيلم چرخ و فلک
خدا و انسان در گودر، لندن: اچ اند اس مدیا، 2011
ادب پهلوانی، تاریخ ادب دیرینه ایرانی از زرتشت تا اشکانیان، تهران: ققنوس، 1388
منطق الطیر رسانه های خرد
انشاالله طبقه متوسط را به خاک خواهیم سپرد
چرا استیو جابز ایرانی نبود؟
به سوی ضد-انقلاب آینده
در باره شریعت و عقلانیت
وبلاگ ایرانی: 60 هزار سردبیر
هند در هویت ایرانی
شبهای موسیقی در ریگستان سمرقند - ویدئو و عکس
از شهر خدا تا شهر دنیا
شراب نیشابور
سکس، جنسیت و عشق در ایران
زندگی خصوصی و عرصه عمومی، سوی ناگفته زندگی ایرانی
ورقی چند از تاریخ گل و گلفروشی در ایران
سیمین و شعر طلایی اش
کارت پستالهایی از تاجیکستان
سمرقند
فرهنگ تاجيک
چهره های فرهنگ تاجيک
تاجيکان از چشم دوربين
بهشت تقسيم شده
مثل نان سمرقندی
از سمرقند تا دوشنبه
هويت تاجيکی
لينکستان تاريخ ايران
Wong Kar Wai
HAWCA
Alan Sokal
Davlatmand and Whirling Tajik Dancers
The Prokudin-Gorskii Photographic Records
آرزو بر باد - پی‌دی‌اف
 




 
March 6, 2005  
وداع با دکتر سروش  
 

کمی از خاطرات گمشده
بعد از هشت سال امشب به ترغيب محمدرضا جلايی پور دوباره به يک سخنرانی دکتر سروش رفتم. اولين بار و آخرين باری که در لندن پای صحبت او بودم در سخنرانی او در باره دکتر شريعتی بود. هنوز دوره خاتمی  نشده بود. پس از آن دکتر سروش را نديدم تا يک سالی پيش که در مجلس شعرخوانی هوشنگ ابتهاج چند دقيقه ای در فرصت تنفس صحبت کرديم. می گفت من نفهميدم بالاخره تو چرا به بی بی سی رفتی. فرصت کوتاه بود و مراجعان زياد و وقت پاسخگويی به اين سوال که بوی شماتت داشت نشد. وقتی هم که مجلس تمام شد خواستم برايش پاسخ خود را بگويم ولی انگار سوال يادش رفته بود يا حوصله نداشت. پاسخ در دهانم ماسيد و رفت. تغيير کرده بود از آن سالها که در دانشگاه تربيت معلم می ديدمش در آغاز انقلاب. سالهای خوبی بود. آخرين بار در تهران زمانی ديده بودمش که قبض و بسط منتشر شده بود. در دفتر انجمن حکمت و فلسفه به احوالپرسی اش رفتم و يک جلد قبض و بسط هديه گرفتم. چند سال بعد در آکسفورد ديدمش. در سميناری در باره ايران. خوش استقبال کرد و پرسيد برای تحصيل آمده ای؟ گفتم که نه. و تا از بی بی سی شنيده بود ابروها را در هم کشيده بود و کناره گرفته بود. اما مهر او هنوز برای سالها با من ماند. آموخته بوديم که از هر که چيزی آموختيم بر ما حق ابدی پيدا می کند. و از او بسيار آموخته بودم. اما ديده و شنيده بودم که اخلاقش ديگر شده است. لابد هر يک از ما زير فشارهايی که او بوده است قرار می گرفتيم همين طور می شديم.


بلاغت کانونی
اگر برای جلايی پور نبود نمی رفتم. مدتهاست که با دکتر سروش کاری ندارم. که او کارش را کرده است و ما به اندازه سهم خود هر کدام از او چيزی آموخته ايم. ديگر نه ما از او چيزی می آموزيم و نه او رغبتی دارد که با ما دوستداران قديم الفتی داشته باشد. اما وقتی نشستم و آغاز کرد احساس کردم هنوز دود از کنده بر می خيزد و هنوز نکته ها در چنته اين پير دانش ورز هست. هر چند که دوره طلايی اش گذشته باشد.

سخن اش شايد به تناسب مجلس کانون توحيد لندن که از هر دست مخاطبی در آن جمع بود چندان منسجم نبود. به هر حال رعايت حال مستمعان، بسيار در بلاغت سخن اساسی است. با اينهمه آنچه گفت دست کم برای من روشن کرد که او ديگر به نسلی رو به بازنشستگی تعلق دارد.

پرسش از هويت مدرنيته
از نکته های ارزشمندی که داشت يکی اين بود که نمی توان برای سنت يا مدرنيته هويت جستجو کرد. پرسش "هويت سنت چيست؟" از نگاه او بی معنا ست. او در عوض پيشنهاد می کرد که به شاخصه های سنت يا مدرنيته بپردازيم. و خود گفت که پيدا شدن مساله حق و حقوق بشری از اين شاخصه هاست. و ديگر علوم تجربی. اولی در حوزه اخلاق و سياست پيدا شد و کاربرد يافت و همگان را صاحب حق کرد و دومی در حوزه علم که در فلسفه نيز تاثير عظيم داشت: جهان که در قاب علوم تجربی عوض شد فيلسوف نيز بايد معنا و نظام تازه ای متناسب با اين جهان تازه می انديشيد.

اما تقريبا کمتر نکته ای بود که بگويد و نتوان در آن اشکال کرد. يکی از آنها اين بود که به عقيده او نمی توان در اين نکته قاطعانه نظر داد که در مجموع مدرنيته بشر را سعادتمندتر کرده باشد. بنابرين از نظر او دعوت به مدرنيته نيز بی معناست چنانکه نمی توان به بازگشت به گذشته نيز دعوت کرد. او اصولا منکر اين شد که دعوت به ساختن عالمی ديگر و آدمی ديگر واقعگرايانه باشد. گفت شايد اين سخنان به درد شاعران بخورد اما در عرصه سياست به دگماتيسم قساوت بار می انجامد.   


دکتر سروش می گفت مدرنيته امری قابل برنامه ريزی نيست. آنها هم که مدرن شدند نا بخود و ناآگاه مدرن شدند. اما نگفت که وقتی اين مدرنيته از مرحله ناآگاهی به آگاهی درآمد چه اتفاقی افتاد و نيز عوالم و جهان های ماقبل مدرنيته که سپس و هم اکنون در آنها مدرنيته مطلوب شده است چه تکليفی پيدا می کنند. همانطور که نگفت آگاهی از مدرنيته هم بخشی از روندهای مدرنيته است هم در جهان مدرن هم در جهان های ماقبل مدرن. دکتر سروش اصولا علاقه چندانی به بحث انضمامی نشان نداد. چنانکه با وجود تاريخی بودن سوال اش در باره ناکامی مسلمين اصولا نگاهش از نوع نگاه متعلق به تحليل های تاريخی تقريبا تهی بود.

افلاطون و انحطاط
دو نمونه بگويم: او در بحث خود به شکلی کلاسيک از اينکه ابن خلدون فيلسوف انحطاط تمدن اسلامی است -تعبير از من است- سخن گفت و اينکه کسی کار او را دنبال نکرد اما اين نکته را نگفت که انحطاط اصولا بخشی از تمام تاريخ ها در تمام زمانهاست. انحطاط و اعتلا ديالکتيک دايمی تاريخ است. او گفت که حافظ هم از تبه شدن مزاج دهر سخن می گويد و آن را نشانه ای از استشمام انحطاط  تمدنی (که گويا همزمان با عصر حافظ در قرن هشتم آغاز شده بوده) در شعر او گرفت ولی از اين نکته در گذشت که تقريبا همه شاعران پيش از حافظ هم از فساد دهر و زمان و زمانه حرف زده اند و نمی توان از اين به چيزی رسيد جز اينکه هر نسلی بر اساس يک قاعده تعريف نشده اما پذيرفته شده معتقد است که نسل پيشين و نسلهای پيشين بهتر و کامل تر و اصيل تر و تربيت شده تر بودند. هنوز هم چنين است. حتی در جهان مدرن غربی.  

يک نکته ديگر در زمان پرسش و پاسخ پيش آمد. او گفت که انتخاب افلاطون از فلسفه  يونانی برای ما در فرهنگ اسلامی و ايرانی به انحطاط فکری کمک کرده است. اما نگفت که اولا در طول هشت قرن که تمدن اسلامی و ايرانی هنوز در اوج و حيات و رشد بود چرا اين افلاطون مايه اتحطاط نشد؛ و ثانيا همين افلاطون چه رنگهای عجيب و سرمايه های شگفت به تمدن و فرهنگ ما افزوده است. من به اين قسمت از سخن او ايراد کردم به همراه نکته های ديگر که در اينجا اندک تفصيل داده ام اما وقت جواب تمام شده بود. ولی فراموش کردم که در همان ايراد بگويم دکتر سروش عزيز اگر افلاطون مايه انحطاط بود مايه اعتلا هم بود چنانکه غولی همچون مولانا را که شما ستايش می کنيد و اشعارش ورد زبان شماست محصول همين افلاطون است.    
 
شما بگوييد می شود من می گويم نمی شود
نکته ديگری که من در ايراد خود طرح کردم مساله حق بود. گفتم اگر نمی توان به مدرنيته دعوت کرد پس مطلوبيت "حق" که به نظر شما زاده مدرنيته است از کجا می آيد. مگر نه اين است که نفس طرح اينکه حق در مدرنيته پيدا شد خواه ناخواه معنايش اين است که اگر حق و حقوق بشری خود را می خواهيد مدرن شويد! آيا اگر شاخصه مدرنيت حق خواهی است راه ديگری برای بهره مندی از حق بدون مدرن شدن وجود دارد؟

بعد هم چگونه می شود برنامه ريزی را برای مدرن شدن رد کرد - که او بر آن پا می فشرد- و صرفا بر بختياری و تصادف نيک و تحولی از ناکجا تکيه کرد؟ نمی توان از بشری که در جهان غير مدرن خواهان مدرنيته است خواست مثل اصحاب کهف به خواب برود. نه از اين تب مدرنيته طلبی می توان بی اعتنا رد شد و به عنوان متفکر اجتماعی صرفا گفت "نمی توان برای مدرن شدن برنامه ريزی کرد" و نه خود اين مدرن شده ها ديگر در ناآگاهی جنينی آغاز مدرنيته سير می کنند. مدرنيته امروز آگاهانه ترين بخش وجودی بشر يا خواست اضطراری اوست. در سخن سروش اگر حقيقتی هست که هست به اين معنا نيست که می توان بر وضع کنونی چشم پوشيد و به تکرار يک سخن اکتفا کرد: نمی شود. من در پايان سخنرانی همين را به او گفتم. گفت من می گويم نمی شود شما بگوييد می شود!

همه چيز از اول اشتباه بود
شنونده سخن سروش از کل سخنان او به احتمال زياد چنين برداشت می کند که در تمدن اسلامی و ايرانی همه چيز ازاول اشتباه بوده است يا هيچ چيز سر جای خودش نبوده است. اما اين تصوری نيست که خود او هم به آن راضی باشد. ولی بعيد می دانم که نتيجه حرف او يا تاثير آن جز همين بود. به او گفتم تاثير اجتماعی سخن شما چيست يا تکليف اجتماعی ما. گفت من نمی توانم به شما بگويم در انتخابات شرکت کنيد يا نکنيد (جوابی که اصلا انتظارش را نداشتم). گفت دنبال تاثير آنی و اجتماعی نباشيد که هدف من از اين حرفها نيست. اما به نظرم اينجا هم بحث مخدوش است. در سنخ گفتارهای وابسته به علوم اجتماعی يا انسانی هميشه عمل بخشی از نظر است. اين مثل آن است که شما از روانشناسی حرف بزنيد اما بگوييد من به دنبال نتيجه عملی در شناخت روان انسانی نيستم. هر بحث نظری در اين حوزه ها به نوعی عمل خاص دعوت می کند. در پايان سخنرانی اين را هم برای توضيح به او گفتم که وقتی شما از "ناکامی" مسلمين و علل آن صحبت می کنيد در سخن و ادعا و تحليل شما نوعی دعوت و جهتگيری به سوی "کاميابی" و شناخت آن وجود دارد و نمی توانيد بگوييد من به تاثير اجتماعی و سياسی سخن خود نظر ندارم يا اين جزو بحث نيست. ما به شما گوش می کنيم تا از اين ناکامی درس بگيريم و به سوی کاميابی حرکت کنيم.     
 
کارگرعلم و گنجور علم
در نزديک به ده سالی که من در اين سمت جهان زندگی می کنم کمتر يا اصلا به سخنرانی برنخوردم که مثل دکتر سروش در مقابل نقد حالت تدافعی بگيرد و با بيحوصلگی جواب سربالا بدهد و بکوشد که منتقد را براند يا برنجاند يا تحقير کند. اين رسم استادان ما در همان دانشکده های ايران هم نبود. اينجا هم که سخنران هميشه با روی باز به ساده ترين و پيش پا افتاده ترين سوالها پاسخ می گويد و خود را کارگر علم می بيند. نه خداوند و قهرمان علم. افتادگی اينجا نه يک فضيلت که يک عادت و عرف دانشگاهی است که در گفتگو در عرصه عمومی هم بعينه پيروی می شود. اما دکتر سروش با همه ذهن درخشانی که دارد و درسی که در اين حوالی خوانده است از اين عرف و عادت کمتر نشان دارد. او طوری رفتار می کند که گويی بالاتر از نقد است و صاحب گنجينه ای از علم است که بايد با چهره ای عبوس مانند حاجبی از آن پاسداری کند. در اين باب هيچ فرقی بين او در عرصه علمی با کسانی که خود را در عرصه سياسی از نقد و انتقاد بالاتر می بينند وجود ندارد. هر دو از يک فرهنگ تغذيه می کنند. اين ديگر فرهنگ من نيست.    

پيوندها:
اگر خاتمی می خواست به نامه سروش پاسخی بنويسد، جولای 2003
و:
مهر لعنت، اگوست 2003

در وب:
حکمت فارسی زبانان و منطق افلاطونيان،
نوشته درخشان نصرالله پورجوادی
و:
سروش پراکنده سخن گفت، گزارش قلم انداز داريوش محمدپور از سخنرانی کانون توحيد
نيز:
چکيده ای توصيفی از سخنان سروش (گرچه هنوز يکی دو نکته جای اشاره داشت) به قلم مسعود بهنود برای بی بی سی

پی نوشت:
کورش عليانی پای نقدی که صاحب ملکوت داريوش بر اين يادداشت نوشته به مقاله ای بسيار خواندنی ارجاع داده است که من نيز آن را برای خوانندگان سيبستان می آورم و نامش را می گذارم: اسطوره های علم؛ در باب نظر داريوش همانجا چند کلمه ای آوردم تا روزی که برای تفصيل به اين بحث بازگردم. 
Send to    Friend's Email:
Your Email : 
 
آدرس دنبالک اين نوشته
http://www.malakut.org/cgi-bin/mt33/donbalak.cgi/616
نقد و نظر

در پاسخ به اين دو خواننده عزيز که دو سه نظر آخر را گذاشته اند بايد بگويم من نه مانند اولی از طعن و قهر با سروش لذت می برم و نه آرای ناقدان سروش را کمتر از آرای خود او محل تامل و اشکال می بينم. در باره دکتر طباطبايی هم در همين سيبستان سخن کم نگفته ام. من سروش را شخصيتی موثر در انديشه ايرانی می دانم و بی گمان ناقدان او هيچ کدام به پای او نرسيده اند ولی نقد آنها به جای خود ارزشمند و محل بحث است. تعبيرهای زننده را هم اصلا نمی پسندم و بهتر است که نام بزرگان را به بزرگی ياد کنيم که کوچک شمردن آنها خوار کردن فرهنگ ايرانی است که به فرهيختگانش بزرگ است. در باره نظر مجتبی هم که پيداست از علاقه مندان دکتر سروش است بايد بگويم اولا من ادعای دوست بودن با جناب سروش نکرده ام. اشتباه نشود. ايشان سمت استادی بر من داشته اند و هنوز هم دارند و بر اين تصريح کرده ام. سخن گفتن از "تمايل" من برای حذف دکتر سروش هم در يک کلام مزخرف است. بهتر است که اين دوست ما کمی از سروش بياموزند و انگيزه خوانی نکنند. راه آسان نقد متن نوشته من است نه انگشت دراز کردن بر تمايلات من که بر هيچ خواننده ای بيش از آنچه گفته ام آشکار نيست. در باره پيری البته بحث جداست. من واقعا معتقدم سروش حرف تازه ای ديگر ندارد. اما اين در نسبت به سروش 20 سال پيش است و گرنه مجلس او حتما از مجلس بسياری ديگر بهتر و مفيدتر است و برای آنها که تازه با او آسنا می شوند نکته آموز. بر اين هم تصريح کرده ام. خلاصه رای سيبستان را رای هر کوچه بازاری نشمريد. من سروش را دوست می دارم ولی نقد او را هم به صراحت می گويم هم نقد آرايش و هم نقد اخلاق اجتماعی اش را.

Posted by: سيبستان at March 10, 2005 11:57 PM



دوست عزیز شما خود را دوست سروش مینامید لکن پیداست که لعنی می کنید وطعنی میزنید تا طاماتی ببافید.شما شخصیت سروش را نقد میکنید یا اندیشه اش را.غبار پیری بر وی نشستن را با نا کار امدی ذهنی یکی می گیرید .دوست قدیمی دکتر سروش لطفا یکی از کتبهای قدیمی ایشان به نام ایدئولوژی شیطانی را دو باره مطالعه کنید تا حد اقل بتوانید مواضع داوری را در یابید.صحبت شما را نمیتوان نقد کرد و مثل یک اظهار نظر کاملا سست و تهی .

Posted by: mojtaba at March 10, 2005 4:20 PM



بسیار متاسفم که تمایلات درونی خود در باب رفع و حذف عبدالکریم سروش را در لفافی از ادب و تواضع عرضه کردید.هنوز نیم پاره از انچه باید میگفت نگفته است و نیم ذره در اثار وی نقد علمی صورت نگرفتهاست.

Posted by: mojtaba at March 10, 2005 8:16 AM



سروش اگر خيلي فكر ميكنه كه پخي شده بره جواب انتقادات دكتر سيد جواد طباطبايي رو بده. بريد search كنيد ببنينيد طباطبايي چطور همه مدعيان روشنفكران به اصطلاح ديني رو قهوه اي كرده

Posted by: هركي at March 9, 2005 10:07 PM



مثلا" مناظره اقای سروش و اقای کدیور که یادتان هست (روزنامه سلام که بعدا" هم کتاب شد درباره پلورالیسم دینی) من خبر دارم که بچه های سلام در به در به دنبال یک منتقد جدی بودند تا این مناظره انجام شود و دست آخر خود آقای سروش، اقای کدیور را پیشنهاد کردند و واقعا" هم اقای کدیور در آن مناظره سنگ تمام گذاشت.
به هرروی اقای سروش هم انسان است و جائزالخطا ولی نباید یکسره از ایشان تصویری ارائه کرد که تاب هیچ نقد و نظر مخالفی را ندارد. متاسفانه از لحن شما در برخی جملاتتان چنین برمیآید.با همه این احوال سیبستان جان عزیز! ما شما و سیبستان پر طراوتتان را که هماره پر طراوت باد دوست می داریم. سرفراز و عزتمند باشید.

Posted by: محمود at March 7, 2005 10:54 PM



کاوه عزيز، می توانی به جی ميل من ايميل بزنی mehdi.jami@gmail.com

Posted by: سيبستان at March 7, 2005 9:17 PM



سلام آقاي جامي. من هر چه به ايميل هاتميل شما نامه مي فرستم پيغام خطا مي دهد. چه بايد بكنم؟

Posted by: كاوه at March 7, 2005 9:06 PM



من در اين مورد حساس ام که متهم به بی انصافی نشوم. البته واقعا معتقدم که بدون انصاف و همدلی نمی توان نقد کرد چه در مورد سروش چه بقيه. اما اين کمی فرق می کند. به دوستانم هم گفتم که برای نوشتن اين يادداشت چند سال صبر کرده ام. گفتن اين حرفها اصلا آسان نبوده است. در واقع دردناک است. ولی بيش از اين بداخلاقی را تحمل کردن روا نمی بينم از هر کس که باشد. در مورد انصاف اما برای سام الدين ضيايی هم -که يادداشتی با همين عنوان به مناسبت ديگری نوشته- امروز نوشتم که انصاف بايد در متن باشد و در استدلال. خوب است که محمود بنويسد که در متن کجا استدلال مخدوش و يکجانبه ای ديده است. در ضمن من نگفتم سروش با شنوندگانش نامهربان است. ادعای من اين است که او منتقدان را برنمی تابد. اگر خاطرتان باشد ديشب در کانون توحيد هم گفت که فلانی از من يعنی سروش انتقاد کرد و پاداش هم گرفت و رئيس فرهنگستان شد! اين جواب نقد نيست. متهم کردن است بلکه حتی غيبت است در حضور جمع که البته سروش هم می داند از جمله اخلاق حميده نيست. در بحث علمی صرف تخطئه هم روا ست. که آنرا هم ايشان روا نمی بينند. چه رسد به سطح ديگر بحث که بحث ما به قول حافظ در لطف طبع و خوبی اخلاق بود. انتظاری که از سروش بيجا نيست سهل است کاملا متوقع است. در يک سطح بالاتر تحليل اما من معتقدم که اين ساختارهای اجتماعی ماست که عالمان را اين طور بی پروا و از خود راضی و مريدطلب می پرورد. ساختاری که در آن نقد جا نيفتاده و ساختاری نيست. بحث اش دراز است. کوتاه می کنم.

Posted by: سيبستان at March 7, 2005 1:12 AM



به گمان من از سبیل انصاف کمی دور شده اید. برخلاف شما بنده آقای سروش را بسیار متواضع و صبور دیده ام. چند سال پیش اتفاقا" در اوج آزار و رنج تحمبل شده توسط گروه های فشار، ایشان دو مرتبه دعوت بنده را برای یک جلسه خصوصی با عده ای از دوستان پذیرفتند و قریب شش ساعت در هر کدام از آن جلسه ها بسیار صبورانه شنیدند و گفتند و چه خوش احوالی بود آن دو شب.
به هر روی درباره یک آدم با یکی دو برخورد نمی توان قضاوت کرد، همچنان که بنده شما را به خاطر این قضاوت درباره ایشان متهم به کینه جویی نمی کنم مثلا" به خاطر انتقاد دکتر از شما به سبب کار کردن برای بی بی سی.
چون میل ندارم در باکس میل پرت و پلا می نویسم، از این بابت پوزش می خواهم.

Posted by: محمود at March 6, 2005 10:55 PM



اگر چه در مجموع با نظر شما مواقفم ولي فراموش كرديد يگوييد كه سروش فقط به خاطر كمي وقت پاسخ سوالات آخر را به جلسات بعد موكول كرد و اتفاقا تاكيدي بر حق شنوده بر سوال كرد بنده نميدانم كه شما چطور وي را كم توجه به سوالات ميدانيد . هر چند كه من هم از همان سوال كنندگان بودم كه پاسخم را اميدوارم كه بعدا بگيرم . اما من هم مثل شما مدتها است كه ميگويم سروش به سوي بازنشستگي ميرود ولي هميشه هم حيفم ميايد كه جلساتش را از دست بدهم هر چند كه هر بار ميگويم اين آخري بود كه شركت كردم

Posted by: Reza at March 6, 2005 8:42 PM



سلام آقای جامی
من آقای سروش را نمی شناسم اما با این تعاریف بنظر می آید که از نشناختنش چندان هم ضرر نکرده ام. پیداست که تعصب و روی به گذشته دریچه های نگاه او را چنان بسته است که او به هیچ رو ی نمی تواند زمان ما را دریابد. همانطور که امروز سنت را نقد می کنیم روزی هم مدرنیته، پست مدرنیته و... را نقد خواهیم کرد ،اگر انسانی باشیم که در زمان خود زندگی می کنیم
می دانید من فکر می کنم برخی از ما نقش مهمی در رفتارهای کنونی او داشته باشیم. وقتی کسانی در حضور او و جای دیگر او را چون پیامبری ستایش می کنند انتظاری بیش از این نمی شود داشت. به قول تهمینه میلانی تعریف و تمجید زیادی از هنرمند سبب مرگ آن هنرمند می شود. البته این حرف شامل حال همه نمی شود اما شامل حال انسان سنتی، قدرت طلب، از خود راضی و وهم زده می شود.
امیدوارم که هیچگاه کسی در چنین ورطه ای نیفتد.
سروش و امثال سوش باید ذهنش را در غربیل جهان بریزد تا بتواند انسان امروز را ببیند.
پایدار باشید

Posted by: خیال تشنه at March 6, 2005 7:05 AM



حضرت جامي!
اين نكته ي اين بنده را قطعا به حمايت از دكتر سروش نگيريد : ولي من مانده ام از اين ذهن هگلي شما كه ديالكتيك تاريخ را رها نميكند! ما علوم انساني ها عادت داريم : پوپر را هم هگلي مي فهميم! نمونه اش هم خود دكتر سروش !
در اين اوضاع و احوال كه حضرتتان معتقد به عرصه عمومي شده ايد و وبلاگنويس(شايد از قبل هم معتقد بوده ايد كه چه بهتر)! اين منطق هگلي تركيب شده با دريدا فقط از ذهن مركب ما ايرانيها در مي آيد.
ضمنا صادقانه اگر از باب فضولي نمي بينيد دوست دارم جواب دكتر سروش را در مورد بي بي بي سي بدانم! هر چند اين سووال و تعريض از منطق حضرت ايشان بدور است! و مال ما دهاتي هاست! كه دريدا خون شده ايم!
مجيد

Posted by: majid at March 6, 2005 6:58 AM



بسيار خوشحالم از اينكه شما با اين سرسختي و با آن مشغله‌ها، براي ما دست‌كوتاهان دست كم خبري از خرماهاي رسته بر نخيل مي آوريد. اينجا كه طوري شده كه وقتي جان هيك از ايران مي‌رود ما تازه متوجه مي شويم. ... بعد از كلي صف ايستادن و پارتي بازي - وبعضا دعوا!- وقتي خدمت حضرات -رورتي و شايگان و جهانبگلو- مي رسيم متوجه مي شويم نه تنها ترجمه در كار نيست كه همزبانان ما هم به زبان انگليسي مغلق برايمان سخن‌راني مي كنند (ماهم كه خجالتي! كي رويش مي شود بگويد من آنقدر انگليسي بلد نيستم كه...) ... خلاصه اوضاعي است جامي جان! ممنون

Posted by: محمود at March 6, 2005 6:52 AM



خوشحالم كه مي بينم عليرغم مخالفتي كه با سخنان و طرز فكر دكتر سروش داريد احترام او را حفظ كرده ايدو حق استادي را به جا آورده ايد. نه مثل بعضي روشنفكران تازه از را رسيده كه براي خودنمائي پنبه هر چي استادو فيلسوف است را متاسفانه حتي با كلمات ركيك مي زنند.انچه در مورد نقدپذيري گفتيد در جامعه ما فرهنگ شده، چه در ميان استادان، مديران، سياستمداران و حتي پدرها و مادرها. اميدوارم با ايجاد فضاي باز بحث و گفتگو در محيط وبلاگ ها و البته صبوري بعد از مدتي انتقاد پذيري را در جامعه فرهنگ كنيم. موفق باشيد.

Posted by: فرنوش at March 6, 2005 5:38 AM


 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 14
چاپ کن
بفرست