:: مانيفست ايرانی وبلاگ
:: سبک شناسی ابتذال در زبان و شعر - گام اول
:: کنفورميسم و مدرنيسم
:: در ستايش آشکارترين هنرها
:: اسطوره های مدرنيته: عقلانيت، سکولاريسم و آزادی فردی
:: متن مدرن چيست؟
:: تايمز: جامعه چندفرهنگی ديگر مفيد نيست
:: آگاهی، نه ايمان و بی ايمانی؛ مساله اين است
:: جادوی زن و متافيزيک جنسيت
:: ميل کشيدن بر چشم پدران
:: حجاب های علم و قبيله گرايی عالمان
:: شادی شيخی که خانقاه ندارد
:: راهی به فروتنی
::  تذکره لمن يخشی
:: ما هم مردمی هستيم
:: سکس، سنت، و قديسين
:: در چشم و دل من
:: زبان مساله ای شخصی نيست
:: وبلاگ: سگالش در حضور ديگران
:: فاشگويان حلقه ملکوت
:: يک روز با فيلسوف ايرانی
:: بانوی بهشت ما
:: باز هم حافظه تاريخی
::  خواهر مرگ
::  شرع و عرف
 
 
در وضع امروز ایران هر اتفاقی محتمل است  |:|   خانه بدوش یا خدا بدوش  |:|   نشانه های فروپاشی در دانشگاه  |:|   یک متن کمیاب از ثبت یک مشکل عمومی: بلد نبودن رقص  |:|   جدی ترین وبلاگ فارسی در سیاست  |:|   هزارتو در سال یک-هزار-روزگی  |:|   گالری هنرهای ایرانی  |:|   مردم چه منتی می گذارند می خواهند دو کلمه بنویسند  |:|   تب اتوریته ستیزی  |:|   برای خدمت به خلق خدا ترویج خرافه لازم نیست  |:|   [بايگانیِ لينکدونی]
 
 
 
 

 




 
February 27, 2005  
هياهوی خاموش متن  
 

مغالطه در معنای "صامت"

درک امر صامت همچون امر خارج از فهم، درکی مبتنی بر مغالطه است. مفهوم صامت مفهومی است که در يک دستگاه تحليلی معين معنادار است که در آن به جای تاکيد بر مولف متن تاکيد بر خواننده است. معمولا تفسير متن به طور سنتی رسيدن به نظر مولف است. اما اين ماجرا در علم تفسير جديد به سوی خواننده جهت يافته است و اصطلاحات خاص خود را پديد آورده است. درک لغوی و قاموسی از صامت رهزنی می کند. آنچه معتبر است درک اصطلاحی آن است. پس "دين (وحى) خاموش و صامت است" در اين چارچوب معنادارد و نه در معنی خاموشی قاموسی-لغوی تا بگوييم "واقعيتی دينى، به مثابه ذاتى متعالى، وجود دارد كه صرفاً در خارج هست اما صامت [است] و به لحاظ معرفتى قابل دسترسى نيست". (حميد وحيد، شرق)

از آن گذشته، روشن است که پيامبر خود متن آيات را قرائت کرده و بر مردمان فروخوانده است و در باره اين متن مقدس سخن گفته است. عرب زمان وحی نيز از آيات درکی داشته است. هيچکدام از اينها در معنای صامت به معنای لغوی آن نمی گنجد. اما مساله اين است که گفتار پيامبر و درک عرب زمان وحی و درک عالمان و صاحبان رای و تفسير پس از آن برای هر دوره پس از خود و از جمله برای ما دوباره متن خام است و بايد آن را "فهم" کرد. اين متون خودبخود گويا نيستند. در واقع هر متنی برای هر نسلی و بگو هر خواننده ای يکبار ديگر بايد بازشناسی شود. گره گشايی پيشينيان از متن يا همعصران ما کافی نيست. هر يک از ما نيز ناچار به پيمودن سلوک فهم در يک متن معين هستيم.

صامت بودن متن مدعی آن است که فهم، امری خودبخودی نيست و مثل انعکاس تصوير در آينه اتفاق نمی افتد. روند فهم روندی انفعالی نيست بلکه صاحب فهم در شناخت متن و بلکه بازسازی آن فعالانه دخالت دارد. دخالتی که با گويا کردن متن بر اساس بازشناسی نظام مند کدها يا رمزگان آن و متکی به پرسمان و پيش زمينه معين خواننده اتفاق می افتد.

متن نوشتاری و کتاب طبيعت

اينکه فهم متن و فهم طبيعت هم ارز ند و از يک جنس جای انکار ندارد. عجيب ترين چيزی که ممکن است برای يک فلسفه دان اتفاق بيفتد قائل شدن به تفاوت فهم طبيعت و فهم کتاب است و گسيختن رابطه "مشاهده" و "معنی". بر اين مساله می توان از راههای مختلف دليل اقامه کرد:


ساده ترين دليل آن است که فهم طبيعت يا "مشاهده طبيعت" نيز مثل هر جنس مشاهده و شهود ديگر به شکل زبانی بيان و کتابت می شود. بنابرين درک ما از علم طبيعت از طريق زبان اتفاق می افتد و متن نوشتار. درست است که روش ما برای فهم طبيعت بر آزمون و آزمايشگاه و تجربه و فن و فن آوری استوار است اما در انتقال همه صور اين روش ما چاره ای جز تکيه بر زبان و نوشتار نداريم. امروز اگر کسی بخواهد صرفا از طريق مشاهده مستقيم به شناخت طبيعت بپردازد و نوشتار و زبان را حذف کند در واقع به عهد انسان اوليه برگشته است.

حتی انسان اوليه هم پيش دانسته هايی از طبيعت داشت. برای ما که قائل به تعليم اسما هستيم مساله روشن تر است. اما اين موضوعی است که از نظر عقلی نيز و هم از نظر تاريخ مباحث فلسفی می توان بر آن شاهد و استدلال آورد. فهم چه از طبيعت و چه از متن (و متن از ديوار نگاره های انسان نخستين در غار تا حروف هيروگليف و الفبا و کتيبه و متن به معنای کتاب) از طريق انباشت ممکن می شود و ذاتا تاريخی است. کافی است فردی را در حالی در نظر بگيريد که می آموزد و آزمون می کند اما به خاطر نمی سپارد. چنين انسانی در حد همان غارنشين اوليه باقی می ماند. به خاطر سپردن فردی باشد يا جمعی، از امروز به فردا و از اين جامعه به ديگری و از نسل و قرنی به نسل و قرنی ديگر منتقل می شود. اين روند انباشت است که چارچوب های فهم را می سازد. بنابرين فهم اساسا امری تاريخی است.

پيش دانسته ها هم همين اند. تاريخ ماقبل متن اند. به زبان ساده يعنی امروز اگر من برای بار اول ديوان حافظ را باز کنم يا قانون ابن سينا را همه آنچه می دانم "تاريخ" است در مقابل "متن"ی که در دست گرفته ام. من تنها با کمک همه سهمی که از اين تاريخ دارم است که حافظ را می خواتم و در حد همان سهم تاريخی خود "می فهمم". مثلا اگر پزشک باشم رابطه ای با قانون سینايی برقرار می کنم که غيرپزشک نمی کند. چرا که سهم ما از تاريخ و علم طبيعت با هم متفاوت است. 
 
يک نکته ديگر آن است که در نظام معرفتی قديم که هنوز هم می تواند معتبر باشد طبيعت همچون کتاب تصور می شد. شما به عنوان يک عالم و فيلسوف بايد کتاب طبيعت را می شناختيد و از آن به معرفت کردگار می رسيديد. يعنی با خواندن متن طبيعت به مولف آن راه می برديد. اين تناظر و تناسب ميان کتاب و طبيعت بيهوده نبوده است. ما حروف و کلمات طبيعت را می خوانديم و جمله ها و احکام آن را می آموختيم و از فصلی به فصلی ديگر می رفتيم. کتاب طبيعت برگ آغازش افتاده بود و فصل آخری هم نداشت. 

نهاد ناآرام متن

طبيعت و متن از راههای گوناگون با هم ارتباط دارند و اين ارتباط در سنت فلسفی و عرفانی ما بارها و بارها ديده شده است و چيز تازه ای نيست. اما من دوست می دارم به اين نکته بنيادين اشاره کنم که بنيادی ترين نگره فلسفی ما به تعبيری بنيادی ترين ويژگی متن هم هست. آن حرکت جوهری نهاد ناآرام جهان که از اتفاق بهترين وصفش را خود دکتر سروش بدست داده است نهاد ناآرام متن هم هست. درک نهاد ناآرام جهان يا طبيعت به همان اندازه انسانی است که درک هياهوی خاموش متن. می توان جای اينها را عوض کرد و ديد که باز هم درست اند و مصداق دارند. بگو هياهوی خاموش جهان و نهاد ناآرام متن.

 بنابرين اصلا "شعبده بازی" عجيبی نيست اگر کسی بين اين گزاره که مشاهده طبيعت مسبوق به تئوری است با اين گزاره که فهم متن و معنای آن هم با پيش دانسته ها ممکن می شود رابطه برقرار کند و از يکی ديگری را نتيجه بگيرد. متن و طبيعت بيش از اينها به هم پيوسته اند. گذشته از اين که فاعل شناسايی هم يکی است يعنی انسان. در واقع قائل شدن به اينکه آدمی دو جور فهم دارد که به هم ارتباطی ندارند عجيب است. آنهم در زمانه ای که ارتباط عناصر گوناگون دنيای انسانی به يکديگر بيش از هر زمانی اعتراف شده است. 

پيشفرض های خواندن قرآن

مثالی در باب شناخت متن مقدس هم بر اساس تئوری پيشينی به اين بحث بيشتر کمک می کند. من حاليا بر سر چگونگی فهم خود متن مقدس بحث نمی کنم اما خوب است در اين نکته دقيق شويم که ما حتی "پيش" از آنکه به خواندن و فهميدن متن مقدس آغاز کنيم می دانيم که به سراغ يک متن متفاوت می رويم.

باز فرض کنيد که اولين بار است که قرآن را در دست گرفته ايد تا بخوانيد. تا همين جا اينکه شما به سراغ قرآن آمده ايد بر اساس پيشفرض هايی است؛ مثلا اينکه کتاب وحی است کتاب اساسی اسلام است کتاب احکام است کتاب نجات است در صحت گفتارش شک و شبهه نيست و مانند آن. شما به عنوان خواننده به يکی يا همه اين دلايل يا دلايل مشابه است که اصلا به سراغ قرآن آمده ايد و قصد خواندن آن را کرده ايد و طبيعی است که چنين پيشفرض هايی را در باره مثلا ديوان حافظ يا همان قانون ابن سينا نداريد. اين پيشفرض ها و پيش دانسته ها وضع شما را در خواندن متن و انتظارات تان از آن و شيوه فهم آن متفاوت می کند. و همه اينها در تلاش شما برای همسخنی با متن قرآن و گويا کردن آن و شنيدن از آن بی ترديد تاثيرگذار و تعيين کننده است. 

زبان و زمان و مساله پرسمان

زبان مانند زمان بعدی از وجود آدمی است. زبان ابزار فهم نيست. خود فهم است. لازم نيست بر رابطه ذهن و زبان تاکيد کنم. اما مايلم بر رابطه زبان و زمان تاکيد بگذارم. اين يعنی زبان تاريخ دارد. وقتی "کلمه" تاريخ داشته باشد و بدون تاريخ  معنا نداشته باشد چگونه می تواند "فهم" بدون تاريخ باشد؟ فهمی که خارج از زبان و بدون زبان اتفاق نمی افتد.

در واقع متن صامت نيست. متن پر از هياهوی کلمات است و پر از هياهوی معانی آنها که مدام در هر زمانی انکشاف مجدد می يابند. اما به اين هياهو بايد گوش سپرد. و اين يعنی خواننده بايد خود را تربيت کند. خواندن فنون دارد و آداب و پيش زمينه ها. انکار آن بی معنا کردن متن است يا تقليل متن به ظاهر آن. يعنی تقليل به عمومی ترين و کليشه شده ترين و عادی شده ترين قرائت و فهم آن. اين جفا در حق مولف است و متن و البته خواننده. هياهوی خاموش متن مثل کتابخانه ای نخوانده است. کتابها سر در آغوش يکديگر خاموش راز می گويند. برای شنيدن بايد آنها را به رسم باز کرد و خواند. اما پيشاپيش دانست که هر خواندنی و لاجرم هر فهمی گزينشی است. تنها به اندازه پرسشی که داريم متن را بازخوانی می کنيم و از آن می آموزيم.

پرسش ها هم تاريخی اند. دانشجوی سال اول پرسشی دارد که دانشجوی سال دوم جوابش را گرفته است. خواننده اين فرهنگ از چيزی می پرسد که در فرهنگ ديگر به جوابش عمل می کنند. انسان عصر نو از چيزهايی می پرسد که انسان اعصار قديم آن پرسش ها را نداشت. برای همين است که هر پرسش تازه متن را بار ديگر باردار می کند و از آن جواب تازه ای استخراج می شود. اما هر متنی هم چگالی معينی دارد. تنها فشرده ترين متن ها هستند که مداوما می توانند به پرسش های تازه پاسخ های نو بدهند. طبيعت چنين متنی است. کتابهای مقدس هم چنين اند. و هر آن متنی که هر نسلی به آن رو می کند و بدون آنکه کار فهم آن را به نهايت برساند به نسل بعد وا می گذارد. 

پس اين سخن هم که "سروش درصدد انكار شريعت يا «واقع صامت» خود برمى آيد!" چون می گويد:"علم دين در طول تاريخ طولانى خود، به نحوى مستمر از طرف شارحان و مفسران بنا و تجديد بنا شده است و البته دين چيزى جز تاريخ علم دين نيست"، خود بر پايه سوء تفاهم و با ناديده گرفتن تمام بحث های عمده فيلسوفان هرمنوتيک بنا شده است.

مغالطه علم و دين

ناقد در بخش بعد، از تکيه سروش بر لزوم عصری بودن فهم و متلائم بودن آن با علوم عصری نتيجه می گيرد که پس نيازی به دين نيست و تکيه به همان علوم و عقول عصر بايد کفايت باشد. اين هم شبهه مغالطه آميز ديگری است که مثلا در مقابل بحث های احمد قابل هم مطرح شده است که اگر شرع به پيروی از عقل حکم می کند پس چه نيازی به شرع می ماند. من هر گاه به بحث قابل برگردم اين مغالطه يا سوء تفاهم را از ديدگاه خود گره گشايی خواهم کرد. فعلا باب نقد نقد حميد وحيد را همينجا می بندم گرچه به  متن و شيوه های همسخنی با آن هر زمان فرصتی بيابم بازخواهم گشت.

نقد ديگران:
متن صامت يا مخاطب صامت؟
نوشته علی اصغر سيدآبادی در هنوز
سروش، جهانبگلو و سيدآبادی، پيام يزدانجو در فرانکولا

و اين مقاله درخشان و قديمی تر ( از فرجامی يا ميردامادی؟) در نقد عقل پوزيتيويستی جهانبگلويی:

اكنون اين نظريه پسا پوزيتيويستي قابل دفاع تر مي نمايد كه كنار گذاردن پيش فرض ها، تعلق ها، تعهدها و آمال براي انديشيدن نه تنها ممكن نيست كه مطلوب نيز نيست. انگاره پوزيتيويستيِ «تعقل ناب» كه از رهگذر كنار گذاشتن پيش فرض ها، تعهد ها ،تعلق ها وآمال حاصل مي شود ، افسانه اي بيش نيست؛ من آن را در حباب ديده ام (کامنت هايش را نگاه نکرديد هم می شود چون قريب به اتفاقش هرزنويسه يا اسپم است! چرا گذاشته اند بماند آنجا؟). 
Send to    Friend's Email:
Your Email : 
 
آدرس دنبالک اين نوشته
http://www.malakut.org/cgi-bin/mt33/donbalak.cgi/612
نقد و نظر

ياسر عزيز،
به قول علما اين از اسرار است! بلکه شايد از الطاف خفيه! ولی به هر حال از لطف سرکار به سيبستان ممنون. داستان اش اين است که من شبی که مشغول به نوشتن شوم معمولا يکی دو ساعت نوشتن مطلب برايم طول می کشد اما البته در طول روز به آن فکر می کنم و از فرصت قطار سواری و اتوبوس سواری برای نوشتن تيتروار بعضی خطوط بحث بهره می برم. گاه هم هست که بايد هفته ها به چيزی فکر کنم تا به نوشتن برسد. هياهوی خاموش متن اما کار دو سه روز تامل است و دو سه ساعت نوشتن. بيشتر وقت ها با خواندن موضوعی يا ديدن حادثه ای است که چيزی به ذهنم می رسد. بعد شروع می کنم به پروردن آن به سبک و سليقه خود که گرايشی به شناخت مسائل اجتماعی است. به هر حال من معلم ام. حاشيه زدن را دوست دارم!

Posted by: سيبستان at March 2, 2005 6:38 PM



سلام از توجه شما به مقاله من تحت عنوان پوزیتیویستی گری ذات انگارانه ممنون ام . از مشتری های جدید شما هستم و از وقتی مراد هامون شما را معرفی کرد مرتب مطلب شما را می خوانم خدا وکیلی چقدر وقت می گذارید که هم هر روز می نویسید وهم مطالب تان قابل اعتنا است؟ یاسر میردامادی

Posted by: yaser at March 2, 2005 4:39 PM



من نوشتار شما را يكبار خاندم. نتيجه ي يكبار خاندن من اينست كه شما داريد با تكيه بر انديشه هاي هگل و گادامر و روشهاي شوپنهاوري، روند انديشه گريِ خانندگان خود را به هدفهاي خود محدود ميكنيد. شما هم دچار مغالطه شده ايد و آزادي خاننده را به پيشفرضهاي خود محدود كرده ايد. تا بعد..

Posted by: maani-bakhtiar at March 2, 2005 3:26 AM



بر آنم يادداشتي در باره اين كه اگر فرض را بر اين بگذاريم كه قرآن دست نابرده نيست و لا اقل امكان آن وجود دارد،چنان كه برخي از عالمان دين بر اين عقيده بوده اند و مصلحت بيني صنفي مجاز به باز كردنشان نمي كرد،چه اتفاقي مي افتد در فانوس بنويسم.اگر هم فتح بابي شود از همين جا ،فبها!به نظر نگارنده با اين ييش فرض نه تنها به دين خدشه اي وارد نخواهد شد كه بر اصالتش خواهد افزود...خواهان جرقه ام براي تكميل آن يادداشت!

Posted by: سام الدين ضيائي at February 28, 2005 4:32 PM



درد دل ساده یک جوان
یه مشت آدم پیر و خرفت یه عالمه حرف مفت و چند ملیون جوون پرشور تموم اینا را میشه وضع حال ایران دونست یه عده ادم پیر که دور هم نشستن و فکر میکنن که باید مردم و جوونا یه جای پایی برای اونا باز کنن یه به اصطلاح شاهزاده ترسو هم توشون هست که نمیدونه باید چیکار کنه و فقط مث خاتمی حرفای خوشگل میزنه و این وسطم یه عالمه روشنفکر داریم که شاید درست و حسابیاشون تعداد انگشتای دستمون باشه. بقیشونم که همش با هم به دعوا هستن حالا کی میخوان بفهمن که کسی بدهکارشون نیست خدا میدونه. حالا میمونه یه عالمه جوون که به عقیده من از خیلی از این به اصطلاح روشنفکرها بیشتر میفهمن و اگر هم دنبال چیزی هستن تنها برای خودشون نیست فقط میخوان شرایط را برای بهتر زیستن خودشون مهیا کنن. بیرون گود نشستن و میگن لنگش کن آخه آدم ناحسابی تو میدونی گلوله یعنی چی توخودت میری جلو گلوله وایسی؟ نه دیگه نمیری بعدشم انتظار داری برای تو بریم سینمون را سپر کنیم؟ آخه یکی دو تا هم نیستن یه گله هستن اسمشون که میاد یاد دایناسور میفتم حالا کی نسلشون منقرض میشه که فضا و شرایط برای زیست بهتر بشه خدا میدونه. هر وقت اومدیم کاری کنیم اومدن به نفع خودشون ضبط کردن و شرایط را برای ما فقط و فقط خراب کردن حالا هم میشینن واسه خودشون تجزیه و تحلیل میکنن که مثلا چرا فلان جنبش به نتیجه نرسید آخه یکی هم نیست بهش بگه دلیلش خودتی با ندونم کاریات و با سعی در ضبط حرکت به نفع خودت به ما ضربه زدی حالا ما اگه اپوزیسیون اینجوری نخوایم به کی باید بگیم؟ کیو باید ببینیم؟ آقایان به اصطلاح اپوزیسیون ولمون کنید ما خودمون بلدیم چی کنیم همون یه تجربه را از شما دیدیم بسمونه دیگه نمیخواد شما کمکمون کنید اگه خیلی مرد بودید حرف برا گفتن داشتید اون دفعه گند (انقلاب) نمیزدید که حالا ما مجبور باشیم درستش کنیم

Posted by: http://www.farzandiran.blogspot.com/ at February 28, 2005 8:14 AM



از حسن نظرت ممنون. ادامه مطالبم را در آدرس جديد ميتوني بخوني. راستي! تا حالا هيچ كس اين جوري به نوشته هام توجه نكرده بود. اصلا ما دانشجوهاي پزشكي هميشه مظلوم واقع! شديم.

Posted by: reza at February 28, 2005 7:30 AM



كاش حداقل كسي جزوهي كه استاد ملكيان در نقد سروش نوشته بود را روي اينترنت مي گذاشت.

Posted by: sina at February 27, 2005 9:06 AM


نظر دهيد









اطلاعات به خاطر سپرده شود؟









 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 7
چاپ کن
بفرست