من بی گمانم که اگر راهی به نجات می جوييم اين راه با تکرار دايره باطلی که در آن دور می زنيم پيموده نمی شود. هزار سال ديگر هم می توان در اين دايره چرخيد و چرخيد و دلخوش بود به اينکه مباحث عوض شده است و ما داريم از چيزهای تازه ای حرف می زنيم. حال آنکه تا روش همان است نتيجه همان است و چيز تازه ای وجود ندارد. روش را بايد ديگر کرد اگر جوينده راه حقيقت ايم. می کوشم توضيح بدهم که چرا گرفتاری ما دور زدن در دايره روش های پوسيده ای است که گرچه مصداق هايش عوض شده است اما در اساس هيچ فرق فارقی نکرده است.
آسيب های عرف
آسيب شناسی عاشورا که می گويم می دانم حوزه وسيع و متنازعی است. هر کسی از تحريف در عاشورا حرف می زند. علما و دين باوران تاريخ شناس می خواهند عاشورا را از پيرايه ها بزدايند تا به اصل بازگردانند و در مقابل متجددان دين گريز عاشورا را تمام عقب افتاده می بينند و می خواهند اصل آن را بردارند! من به اين گروه دوم می پردازم که در اين روزها خودنمايی بيشتری داشته اند و از جمله ميزان سواد و سطح آگاهی و اقدام خود را در اين سيبستان يادگار گذاشته اند. ولی معتقدم که هر دو گروه از تاثيرگذاری فعال بر توده معتقد به عاشورا چنانکه می خواهند ناتوان اند. نه علما می توانند آنچه را خرافه می نامند بالکل از توده بگيرند و نه دين گريزان می توانند در عقايد عاشورايی خللی وارد کنند. قوانين عرف مردم در هر زمينه ای از منطق ديگری تبعيت می کند.
من با گروهی که با دين عناد می ورزند کاری ندارم. اصولا دشمنی منطق گفتگو ندارد. منطق اش جنگ است و بهانه جويی. من به اين اميد حرف می زنم که اگر ذهنی مساله دار شده است توضيحی درخور بيابد. اميدم اين است که بيشتر کسانی که ايرادی به من گرفته اند از اين گروه اند.
من مخالفت ها را جدی می گيرم و به آن فکر می کنم. موضع من توصيفی است. دعوت به اين يا آن عقيده نيست. دعوت به شناخت و استدلال است و انصاف. جز اين راهی برای شناخت فرهنگمان نيست. پس بهتر است اگر در نقد اين يادداشت چيزی می نويسيد از سر استدلال باشد و شناختی ولو اجمالی. من برای آنچه می نويسم پشتوانه دو دهه کار پژوهشی در تاريخ فرهنگ ايران باستان و ايران اسلامی دارم.
از انتروپولوژی به پاتولوژی
يک مشکل اساسی با کسانی مثل امير که در نظرها به يادداشت در باره عاشورا حمله کرده است اين است که اين دوستان از پايه بحث و روش آن غفلت می کنند و برای نقد بحثی با يک ديد و متد معين از بحثی با يک ديد و متد ديگر شاهد می آورند و در نتيجه چون فکر می کنند مولف آن مسائل واضح را نديده است نقدشان به حمله و اعتراض و هتاکی بدل می شود. من علاقه مند نيستم چشم خود را به هيچ سويه ای از حقيقت ببندم. چنانکه دوست ندارم ببينم کسی ديگر هم يکطرفه به قاضی می رود. بدون دليل و استدلال هم نه من می توانم حرفی را بپذيرم و نه از امير و همفکرانش می توانم چنين انتظاری را داشته باشم.
به نظرم اگر اصل بر گفتگو ست هميشه بايد دنبال توضيحی برای آنچه محل اختلاف است بگرديم. يک جايی بايد گيری مشکلی وجود داشته باشد. ذهنی که مساله دار شد بايد برای مساله اش جوابی پيدا کند. اما جواب هر سوالی در هر جايی و با هر روشی پيدا نمی شود.
روش کار من در يادداشت عاشورا و فرهنگ ايرانی روشی انتروپولوژيک بود (و نه چنانکه برخی نوشتند متکی به علم کلام!). من از ديدگاه انسان شناختی به تحول و دگرديسی انديشه های کهن ايرانی يا همان کهن-الگوها در داستان عاشورا توجه داشتم. مساله به صورت ساده اين است که چه عوامل انسان شناختی در تداوم مراسم عاشورا در طول قرون موثر بوده است ( دست کم از عهد آل بويه به بعد برای مراسم عاشورا سند هست). اين سوالی پرسيدنی و معتبر است چرا که هيچ تداومی بدون دليل نيست. با خواست اين و آن و حمايت و ترغيب يا منع و تعقيب نمی توان عواملی از اين دست را از تاثيرگذاری بازداشت. آنچه هم آوردم در همين چارچوب قابل فهم است. توضيح همه سويه های بحث در اينجا ناممکن است اما برای اينکه اين نکته را روشن کنم که بسيار چيزها هست که ترغيب يا تعقيب - به معنای مثلا دولتی اش- در آن بی اثر است می توانم بگويم که مثلا رشد طبقه متوسط و رشد انديشه های استقلال زنان از مسائل ساختاری جامعه امروز ايران است که فارغ از اينکه رژيم چه نوع رژيمی باشد ادامه می يابد. برعکس مثلا قصيده سرايی به سبک عنصری و فرخی و امير معزی ديگر به هيچ نوع حمايت و ترغيبی زنده بشو نيست.
در برابر يک بحث انتروپولوژيک فقط می توان بحثی از همان دست طرح کرد. اما من نديدم که جز سه چهار تنی از نظرنويسان کسی به نقد استدلال های من توجه کند و مثلا بگويد بر اساس منطق اسطوره رابطه ای بين عاشورا و سوگ سياوش وجود ندارد و تو بی خود می گويی. در عوض هر چه می بينم استدلال های پاتولوژيک است. يعنی شواهدی که به آسيب شناسی عاشورا اشاره دارد نه به جنبه انسان شناختی/مردم شناختی بحث. به بيان ديگر من هم ممکن است با آنچه کسانی از منظر پاتولوژيک می گويند موافق باشم و در عين حال همچنان بحث خود را معتبر بدانم. تعارضی وجود ندارد. من عاشورا را عريان از آسيب هايی که علما می گويند يا اجتماعيون يا دين گريزان بحث کردم و به عنوان يک فنومن ايرانی. بحث های پاتولوژيک در اين مقام هيچ ارزشی ندارند.
آسيب های آسيب شناسی ما
اما چون می بينم که گويا ما جماعت بيشتر به پاتولوژی عاشورا علاقه منديم فکر می کنم بد نباشد روشن کنيم که چگونه می توان اين پاتولوژی را پاتولوژی کرد. چرا نياز داريم که کاستی های گرايش خود را در کاستی-بينی بررسی کنيم و به اصطلاح آسيب شناسی را آسيب شناسی کنيم؟ پاسخ در آن است که بنا به تجربه، ما هر قدر هم در آسيب شناسی جامعه و فرهنگ خود می کوشيم کمتر نتيجه می گيريم. پس يکبار هم که شده بايد فکر کنيم: عيب کارمان کجاست؟ چرا ما دست خود را پر می کنيم از عيوب خود و فرهنگ خود و باز هم رغبتی نمی انگيزد و کسی را به اصلاح آن عيب ها ترغيب نمی کند؟ و اگر از اين شيوه آسيب شناسی طرفی نمی بنديم نبايد فکر کنيم که چرا بايد بيهوده جان و اعصاب و وقت و عمر خود را صرف کاری و شيوه ای کنيم که سودی ندارد؟
آنچه ما می کنيم در بيشتر مواقع عيب جويی است که معمولا منتهی به هتاکی و فحاشی می شود. آيا واقعا فکر می کنيد فحاشی نقد است؟ عيب جويی آسيب شناسی است؟
اما من فرض را بر صحت می گذارم و می گويم باشد آسيب شناسی است. اما "ديدن" آسيب شرايط دارد و هر ذهن تمرين نکرده ای قادر به "ديدن" آسيب نيست. اما حتی اگر آسيب را هم "ديد" تازه سطح مساله را ديده است. مثل کسی که در خيابانهای نيويورک يا تهران يا دوبی روسپی و معتاد و الکلی ببيند. اما هر کسی با اندک تامل درمی يابد که ديدن آسيب يک چيز است و "تشخيص" دلايل آن چيزی ديگر. وگرنه هر کس که می ديد از دماغ شما خون می ريزد می توانست علت آن را تشخيص دهد و برای شما نسخه درمان بپيچد.
هنر ديدن آسيب و فن تشخيص درمان
درک آسيب اجتماعی وقتی از سطح روسپی و معتاد و مانند آن فراتر رفت و به رفتارهای عرفی و اخلاقی و مذهبی رسيد بسيار پيچيده تر هم می شود. اينجا ديگر هر کسی همان چيزی را که شما مدعی هستيد آسيب است ممکن است آسيب نبيند. پس در قدم اول در همان ادعای "اين آسيب است" با مشکل روبرو می شويد چه رسد به اينکه بخواهيد نسخه درمان آن را هم فورا بپيچيد. اينجا کار باز هم مشکل تر است. زيرا حتی اگر من با شما موافق شدم که "اين آسيب است" ممکن است بر سر تشخيص دليل آن نظر ديگری داشته باشم. از اينجاست که بسياری از به-اصطلاح-تشخيص ها ممکن است خنده دار از کار درآيد. عموما هم اين اتفاق است که به آن "نظر عوام" می گويند. شايعه و حرفهای افواهی و بی سند و ادعاهای غير علمی و تحقيق نشده و غرض های قومی و مذهبی و مانند اينها همه در همين به-اصطلاح-تشخيص ها جا می گيرد. اگر کسی مساله ای مشکلی ذهنی و جدی دارد بايد بداند که مساله داشتن اولين قدم است در راه پاسخ يافتن. بدون کار و کوشش و تحقيق که نمی توان مساله را حل کرد فقط می توان حل شده "پنداشت".
همينطوری هاست که به نظر اين نوع آسيب شناسان فحاشی روش مناسبی برای برخورد با يک ايده يا نظريه در شناخت پديده و حادثه ای است که آنها نمی پسندند. فحاشی البته آسان است. به همان آسانی باور کردن به آن به-اصطلاح-تشخيص ها. در واقع تناسبی هست بين آسان باوری و تنبلی فکری و اتخاذ راه آسان برای پيشبرد آن باورها! اما اگر اين باشد ديگر چه فرقی می ماند بين فردی خرافی با منتقدی که با قيافه حق به جانب او را از خرافه بر حذر می دارد يا به او تندی می کند؟ هيچ طبيب اهل تشخيصی تندخو نيست. طبيب بر بيمار خود شفقت می ورزد و اعتماد او را بدست می آورد تا نسخه درمان را واقعا بپذيرد. هيچ راهی برای گفتگو جز همدلی کردن نيست.
ايدئولوژی حذف و تعطيل
مشکل تندخويان آن است که درکی ساده از ذهن انسان دارند. يا فکر می کنند ايده فکری حزب سياسی است و با هو و جنجال عقب نشينی می کند. اما هو کردن ممکن است ترس ايجاد کند تا ايده "بيان" نشود. راه حل نيست. فشار و لابی کردن و يار جمع کردن برای رژيم های فکری خاصی معنا و کاربرد دارد که در خدمت قدرت قاهره اند نه در خدمت شناخت حقيقت. اما اين هم در فضای پر-از-امکان ارتباط امروز ناممکن است. روش مناسب سپهر ارتباطی امروز روش ديگری است. اما برای من عبرت آموز است که لحن منتقدان هميشه اعتراضی است. انگار نقد آرام و آهسته و سنجيده غير ممکن است و تنها راه حرف زدن فرياد زدن است! آيا اين نتيجه همان استبدادی نيست که ما ظاهرا داريم از آن می گريزيم؟ فکر می کنيم هر که بلندتر فرياد زد حق به جانب تر است. و البته بلندترين فرياد را هميشه آنکه در نوک هرم پدرسالاری نشسته می تواند زد! اگر آدم دنيای نو هستيم نمی توانيم با همان روش های کهنه حرفمان را پيش ببريم. اين را همين امروز بفهميم بهتر است تا فردا.
آسيب شناسان تندخو از هر جهت همان راه کهنه را می روند. ايدئولوژی آنها ساکت کردن صدای مخالف است. اگر شد با تندی نشد با متهم کردن نشد با هو کردن و مسخره کردن نشد با بايکوت کردن. اين ايدئولوژی حذف است. يا به زبان خودمانی اش چماق! مهم نيست شما طرف عاشورا ييد يا طرف منتقدانش. اصلا اينجا موضوع مهم نيست. شما در هر مساله ای روش واحدی داريد: حذف (با چماق!). نقطه عزيمت شما هم همرنگ کردن همه با خودتان است. در ايدئولوژی حذف جايی برای "ديگری" وجود ندارد. همه من اند و بايد مثل من باشند. تحقيق و بررسی هم لازم نيست. شک کردن و احتياط هم حرام است. پس تفکر تعطيل. همه بايد مثل من فکر کنند و گرنه نام و آبرو و مال و جان شان مباح می شود. همان خانخانی تاريخی ايرانی. با ما بودی خوبی و همه چيز داری با ما نبودی همه چيزت مصادره می شود و خاکسترنشينی بيش نيستی.
ما طوری رفتار می کنيم که گويی حاصل فکر بايد از پيش معلوم باشد. نيست. فکر ماجرا دارد و حادثه است و نتيجه اش غيرقابل پيش بينی. اگر هم معلوم باشد ديگر فکر نيست. بسته ای از جزميات است برای مصرف فردی و گروهی و سياسی. با اين شيوه هيچ مساله ای نه شناخته می شود و نه حل می شود. و ما مدام در همان دايره بسته تکرار روش های بی سرانجام چرخ می زنيم و هرگز برداشتن گامی به پيش برايمان ممکن نمی شود. و متحير می مانيم که: چرا؟ ساده اش اين است که ما علم را بازی تصور می کنيم. همين است که ناخوانده همه مان عالم و صاحب نظريم. ولی واقعيت اين است که هيچ چيز واقعا برايمان جدی نيست تا به آن بينديشيم. و نمی انديشيم. پس مسخره می کنيم دست می اندازيم ادعاهای پوچ و مضحک می کنيم. در فقدان علم و نگاه علمی همه کاری می توان کرد. ولی علم نمی شود. مجهولی را حل نمی کند.
از زنجير و قمه تا ميخ کردن دستان بر صليب
زياده طولانی شد. کوتاه کنم. هنوز در مقدمات و روش بحث کرده ام و به آسيب های عاشورا که می گويند نرسيده ام. شايد وقتی ديگر. شايد همين فردا و يا شايد در عاشورای بعدی. ولی اين را بگويم که اگر عيبی در عاشورا می بينيد کم از آن به خود عاشورا بر می گردد و بيشتر آن يا عيب "ما" ست به عنوان ايرانی که در رفتارهای ديگرمان هم ادامه می يابد و تکرار می شود و يا عيب مشترک است بين همه توده ها از هر ملت و زبان و نژاد و دينی. اين ممکن است از عيب بودن عيب کم نکند ولی دست کم راه فهم آن و يافتن راه حل برای آن و چشم انداز انسانی و انسان شناختی آن را تغيير می دهد. آن تصويرهای شکنجه خود و ميخ کوبيدن بر کف دست مسيحيان معتقد را اگر نديده ايد ببينيد تا تصور بهتری از مساله خود با عاشورا و ادعای خودآزاری در عاشورا پيدا کنيد. يک مساله را که حل کرديم يا درست طرح کرديم حل بقيه آسان خواهد شد. روش واحد است.
در وب: عکس های راز از عاشورا در ميدان محسنی تهران؛ عکس و مثلا-تحليل:"ميدان محسنی سابقه بسيار بد و آلوده ای از شمع روشن کردن و تجمع دارد"(!) نگاه آسيب شناختی جمهوری اسلامی وار |