قلمدون [16]
مفهوم‌ها [70]
مفهوم‌ها 2 [17]
ما و آمريکا [27]
مانيفست ايرانی وبلاگ [38]
نقد و نظر [64]
همسايگان [11]
هويت ايرانی [40]
و مثلا شرح حال [28]
کلمات [7]
کارگاه نشانه شناسی [6]
گنجی و کلمات [13]
پرونده انتخابات 84 [24]
پرونده تئو ون گوک [7]
پرونده رياکاری، هرزنويسی و وبلاگ [10]
آنها که می‌شناسم [32]
آسيای ميانه [17]
ايران [77]
ايرانشناخت [11]
اجتماعيات [58]
اروپا [35]
از خامه‌ ديگران [34]
بوطيقا [15]
تک‌گويی [13]
جن نامه يا سيبستون [2]
دين [37]
روشنفکران [20]
زبان [14]
سفر نوشته [39]
سنت و مدرنيسم [21]
سينما [15]
سياست [57]
سيبستانه [2]
شهرانديشی [6]
شعرها [23]
عکس [45]
 
 
June 2008 | April 2008 | March 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | June 2004 | May 2004 | April 2004 | March 2004 | February 2004 | January 2004 | December 2003 | November 2003 | October 2003 | September 2003 | August 2003 | July 2003 | June 2003 | May 2003 | |مطالبِ پيشين - بايگانی ماهانه
مطالبِ پيشين - بايگانی روزانه
بايگانیِ عناوين پيشين
 
 




February 28, 2005  
کلمات  
 


روشن کردن يک شمع بهتر از نفرين کردن تاريکی است.

- در باره چگونگی روشن کردن شمع عفو بين الملل ( که در نشانه يا لوگوی عفو بين الملل بازتاب يافت) از زبان بنيانگذار آن که بتازگی درگذشت. اصل اين کلمات چينی است.

نيز:
ادعای مشعلداری و حقيقت شمع افروزی،
مسعود بهنود:
روزگاری يکی از هم نسلان من [ که رفت و چريک شد و جان بر سر اين کار گذاشت] تحت اثر فرديد نيمه ديوانه ای که فيلسوف نيمه ديوانگان بود، افتاده بود به اين فکر که راه و رسم جهان ديگر کند. خسته می کرد هر که را با او همسخن می شد، مانند استادش. روزی بودم و شنيدم که استاد عبدالله خان شيبانی زنده يادش، که از شور و شر اين شاگرد دانشگاه تهران با خبر بود به دوست ما گفت بيا و اين انجمن هنر دانشکده تان را در دست بگير و سامانی بده تو که شور و ذوق داری، جهدی کن و کمک از دانشجويان بگير و برنامه بگذار و خودی نشان بده و جهان را از همين اتاقک درست کن. آن دوست ما نگاهی به آن استاد فرزانه کرد يعنی که سيمرغ را می خواهی به قفس گنجشکان در اندازی. شرم باد از غيرتم.

 

 
پيوند  
نقد و نظر 2
چاپ کن
بفرست  
February 27, 2005  
هياهوی خاموش متن  
 

مغالطه در معنای "صامت"

درک امر صامت همچون امر خارج از فهم، درکی مبتنی بر مغالطه است. مفهوم صامت مفهومی است که در يک دستگاه تحليلی معين معنادار است که در آن به جای تاکيد بر مولف متن تاکيد بر خواننده است. معمولا تفسير متن به طور سنتی رسيدن به نظر مولف است. اما اين ماجرا در علم تفسير جديد به سوی خواننده جهت يافته است و اصطلاحات خاص خود را پديد آورده است. درک لغوی و قاموسی از صامت رهزنی می کند. آنچه معتبر است درک اصطلاحی آن است. پس "دين (وحى) خاموش و صامت است" در اين چارچوب معنادارد و نه در معنی خاموشی قاموسی-لغوی تا بگوييم "واقعيتی دينى، به مثابه ذاتى متعالى، وجود دارد كه صرفاً در خارج هست اما صامت [است] و به لحاظ معرفتى قابل دسترسى نيست". (حميد وحيد، شرق)

از آن گذشته، روشن است که پيامبر خود متن آيات را قرائت کرده و بر مردمان فروخوانده است و در باره اين متن مقدس سخن گفته است. عرب زمان وحی نيز از آيات درکی داشته است. هيچکدام از اينها در معنای صامت به معنای لغوی آن نمی گنجد. اما مساله اين است که گفتار پيامبر و درک عرب زمان وحی و درک عالمان و صاحبان رای و تفسير پس از آن برای هر دوره پس از خود و از جمله برای ما دوباره متن خام است و بايد آن را "فهم" کرد. اين متون خودبخود گويا نيستند. در واقع هر متنی برای هر نسلی و بگو هر خواننده ای يکبار ديگر بايد بازشناسی شود. گره گشايی پيشينيان از متن يا همعصران ما کافی نيست. هر يک از ما نيز ناچار به پيمودن سلوک فهم در يک متن معين هستيم.

صامت بودن متن مدعی آن است که فهم، امری خودبخودی نيست و مثل انعکاس تصوير در آينه اتفاق نمی افتد. روند فهم روندی انفعالی نيست بلکه صاحب فهم در شناخت متن و بلکه بازسازی آن فعالانه دخالت دارد. دخالتی که با گويا کردن متن بر اساس بازشناسی نظام مند کدها يا رمزگان آن و متکی به پرسمان و پيش زمينه معين خواننده اتفاق می افتد.

متن نوشتاری و کتاب طبيعت

اينکه فهم متن و فهم طبيعت هم ارز ند و از يک جنس جای انکار ندارد. عجيب ترين چيزی که ممکن است برای يک فلسفه دان اتفاق بيفتد قائل شدن به تفاوت فهم طبيعت و فهم کتاب است و گسيختن رابطه "مشاهده" و "معنی". بر اين مساله می توان از راههای مختلف دليل اقامه کرد:

ادامه مطلب
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 7
چاپ کن
بفرست  
February 25, 2005  
نقد تک معناگرا نفی تحول است  
 

من در اينجا قصد دفاع از نظريه قبض و بسط را ندارم که اين کار بهتر از همه از عهده خود دکتر سروش برآمدنی است ضمن آنکه گمان می کنم آرای او و همين قبض و بسط به اندازه کافی از رواج و اعتبار برخوردار شده است که با استدلال هايی از آن دست که در نقد حميد وحيد دستجردی آمده خللی به اساس آن وارد نشود. به عبارت ديگر نظريات سروش امروز بخشی از گفتمان جامعه امروز ما شده است. نقدی بر اين گفتمان بايد در قواره هايی ديگر ظاهر شود تا بتواند بر آن چيزی بيفزايد يا از آن چيزی بپيرايد. من تنها می کوشم نشان دهم که چرا نقد مطنطن و ظاهرا با-روش-آکادميک دستجردی در واقع نوعی چالش بی سرانجام به نام دفاع از دين است و نمونه ای از اين که چگونه می توان در ظاهر منطقی گزاره هايی غير منطقی را صورت بندی کرد که با نيش و کنايه آميخته است و در خدمت هدفی فراتر از آن چيزی است که ادعا می کند- هدفی غير علمی که تماسی با حقيقت طلبی ندارد. در واقع کار من بازخوانی اين نقد برای برجسته سازی مشکلات جدی مدعای نويسنده است و شالوده شکنی آن. من زبان آن را از پيرايه های فريبنده اش عريان می کنم تا بنيان آن را بازنمايی کنم.   

ادامه مطلب
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 9
چاپ کن
بفرست  
February 24, 2005  
اعجوبه های قضاوت  
 

می خواستم اصلا ننويسم و بروم بخوابم. بيست ساعت است سرپايم. فکر می کردم اگر چيزی هم امشب بنويسم چند کلمه ای در باب اين آقای منطق شناس درس خوانده در آکسفورد خواهد بود که با قبض و بسط دست و پنجه نرم کرده است. بکند. اما حرفهای عجايب زده است وانکارهای عجايب تر که آدم می ماند که اين منطق شناس شايد از پيش تصميم خود را گرفته بوده تا به گمان خود دکتر سروش را خاکمال کند که اين طور بی محابا اصول بديهی شناخت و معرفت شناسی را زيرپا گذاشته است و با برهانهايی بظاهر محکم و پر طمطراق اما بواقع مهمل سرانجام سروش را به شکاکيت دينی متهم داشته است. درکی که مثلا اين منطقی آکسفورد ديده از مساله متن صامت دارد واقعا کودکانه يا لجوجانه است: اگر متن صامت است يعنی درک ناشدنی است پس نمی توان آن را فهميد؟! آدم نمی داند با اين نوع آکادميسين های کتابخوانده چه کند که همان کتابها را هم حجاب فهم خود کرده اند يا اصلا خوب نخوانده اند و از علم باری بر دوش و جان شان مانده است. باری مثل يادداشتی برای خود اينجا می نويسم تا دوباره به آن برگردم (دفع دخل مقدر می کنم که بعضی خوانندگان نگويند حواله به آينده می دهد اين سيبستان. نه! بعضی وقتها واقعا نمی شود يک مطلب را همان موقع که اشاره می کنی تحليل اش را هم بگذاری بغلش.)

خانه که آمدم يادداشت نی لبک را در کامنت های مطلب عاشورا خواندم و خيلی متاثر شدم. اين ماجرای "باتلاق عدم مدارا" مرا به فکر برد و پريشان کرد. حرفش واقعا حساب است. ما با وجود همه ادعاهايی که می کنيم منطق مدارا را هنوز (به شکل انضمامی اش) نياموخته ايم. گفتگو از منطق مدارا هم کاری کارستان است. (به نی لبک پيشنهاد می کنم شروع کند در اين بحث، من و دوستان علاقه مند ديگر هم کمک می کنيم تا حدود بحث روشن شود. دخو هم خوب است برای اين گونه بحث ها اگر بپسندد). فعلا به همين اشاره بسنده می کنم که امشب جز به همين تنبيهات و اشارات نمی رسم!

مطلب الپر مثل هميشه خواندنی بود. زاويه ديد او واقعا تامل برمی انگيخت. چند روز است که به اين ماجرای آرش سيگارچی فکر می کنم. وقتی هم آن کميته حمايت را به راهنمايی دوستان يافتم چندبار خواستم لوگو يا نشانه ای که برای درخواست آزادی آرش و مجتبی سميعی نژاد درست کرده اند در سيبستان بگذارم. ولی منصرف شدم. راستش از نوع ورود اين آمريکايی های ناشناخته به اين ماجرا بوی خوبی نمی شنيدم. مشکوک بودم. و هستم. نمی خواهم  برای آزادی دو ايرانی در وطن زير پرچم آمريکايی قرار بگيرم. واقعا معتقدم در اين جور مسائل بهتر است کار و پيشگامی با ايرانی ها باشد و ايرانی هايی که می شناسيم و می توانيم به آنها از نظر اهدافشان اعتماد کنيم. هر کس ديگر می خواهد حمايت کند آزاد است اما کار بايد به دست ايرانی ها باشد. ابتکار ايرانی ها باشد. به نظرم شيوه برخورد الپر از همه بهتر و منطقی تر آمد.

ادامه مطلب
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 10
چاپ کن
بفرست  
February 22, 2005  
آسيب شناسی آسيب شناسیهای عاشورا  
 

من بی گمانم که اگر راهی به نجات می جوييم اين راه با تکرار دايره باطلی که در آن دور می زنيم پيموده نمی شود. هزار سال ديگر هم می توان در اين دايره چرخيد و چرخيد و دلخوش بود به اينکه مباحث عوض شده است و ما داريم از چيزهای تازه ای حرف می زنيم. حال آنکه تا روش همان است نتيجه همان است و چيز تازه ای وجود ندارد. روش را بايد ديگر کرد اگر جوينده راه حقيقت ايم. می کوشم توضيح بدهم که چرا گرفتاری ما دور زدن در دايره روش های پوسيده ای است که گرچه مصداق هايش عوض شده است اما در اساس هيچ فرق فارقی نکرده است.

آسيب های عرف

آسيب شناسی عاشورا که می گويم می دانم حوزه وسيع و متنازعی است. هر کسی از تحريف در عاشورا حرف می زند. علما و دين باوران تاريخ شناس می خواهند عاشورا را از پيرايه ها بزدايند تا به اصل بازگردانند و در مقابل متجددان دين گريز عاشورا را تمام عقب افتاده می بينند و می خواهند اصل آن را بردارند! من به اين گروه دوم می پردازم که در اين روزها خودنمايی بيشتری داشته اند و از جمله ميزان سواد و سطح آگاهی و اقدام خود را در اين سيبستان يادگار گذاشته اند. ولی معتقدم که هر دو گروه از تاثيرگذاری فعال بر توده معتقد به عاشورا چنانکه می خواهند ناتوان اند. نه علما می توانند آنچه را خرافه می نامند بالکل از توده بگيرند و نه دين گريزان می توانند در عقايد عاشورايی خللی وارد کنند. قوانين عرف مردم در هر زمينه ای از منطق ديگری تبعيت می کند.

من با گروهی که با دين عناد می ورزند کاری ندارم. اصولا دشمنی منطق گفتگو ندارد. منطق اش جنگ است و بهانه جويی. من به اين اميد حرف می زنم که اگر ذهنی مساله دار شده است توضيحی درخور  بيابد. اميدم اين است که بيشتر کسانی که ايرادی به من گرفته اند از اين گروه اند.

ادامه مطلب
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 20
چاپ کن
بفرست  
February 20, 2005  
عاشورا و فرهنگ ايرانی  
 

با همه بيگانگی ها که حکومت دينی ميان مردم و دين و باورهای دينی افکنده است، عاشورا هنوز بدون تغييری در بنيان های خود مردم ما را عميقا به خود مشغول می دارد. آيا چيزی در عاشورا هست که فراتر از دست اندازی حکومت است و خواست و ناخواست او؟ هست. حکومت ها در برابر باورهای عميق و ريشه دار مردم هيچکاره می شوند. تسلط قدرت قاهره بودن دولت به معنای قرن بيستمی آن -که قرن دولت بود و اقتدار آن- در اذهان، اين تصور را ايجاد می کند که آنها بايد توانسته باشند بر بسياری از اين باورها تاثير بگذارند ولی آنچه در عمل می بينيم با حکومت و بی حکومت به راه خود ادامه می دهد چون حکومت را در آن راهی نيست. عاشورا مظهر محدود بودن قدرت دولت است در فرهنگ. نوروز هم چنين است. من کمی بعد به رابطه عاشورا و نوروز بازمی گردم.

عاشورا صحنه کاملی از فرهنگ ايرانی است. رمز تداوم آن هم همين است. می کوشم فهرست وار نکاتی را که در يک بررسی اجمالی به نظر می رسد برشمرم تا معنای اين گزاره را روشن کرده باشم. در اين نکات نه تقدم و تاخر خاصی را الزاما رعايت می کنم و نه طبعا همه نکات را جمع می کنم بلکه مسير ايرانی عاشورا را ترسيم می کنم باقی را خواننده به فراست می تواند دريابد و بيفزايد.

الف: عاشورا برای من پيوندی با مرگ ايرج دارد در داستان پسران فريدون. ناخودآگاه جمعی ايرانی هرگز ايرج را فراموش نکرده است. سويه روشن تر اين يادکرد دايمی در مرگ سياوش ديده می شود. سوگ سياوش تاريخی به کهنسالی قوم ايرانی دارد. عاشورا داستان تازه يک تاريخ اساطيری کهن است.

ادامه مطلب
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 50
چاپ کن
بفرست  
February 19, 2005  
قلمدون  
 

تيپولوژی عاشورای سه نسل -
از تيپ سنتی تا انقلابی و ايدئولوژيک و حاليا عرفانی-عاشقانه؛ الپر:

اين نگاه، وقتي كه به منظره كربلا در روز عاشورا مي‌نگرد، قبل از اينكه خون را و شمشير را ببيند، و پيش از اينكه توجهش به مصاف و نزاع و مظلوميت و تشنگي و... جلب شود، «حسين» را مي‌بيند. نور وجود «اين فرد» آنچنان بيننده را مسحور مي‌كند كه چيز ديگري نه هست و نه شايسته ديدن است. حسين، بازيگر و بازي‌گردان اين صحنه استگ نقش اول تراژدي‌اي است كه در تاريخ نظير آن سراغ نداريم.

دو نوع ادبيات عاشورا: متعالی و منحط - کورش عليانی:

ادبيات كربلايی اين قدر گسترده و گاه زيبا است كه نمی‌توانم از كنارش راحت بگذرم. نمونه‌های منحطش را كه كم نديده‌ايد و كم نمی‌بينيد. حتا چيزهای مشهور و مزخرفی كه اسمشان هم گوش فلك را كر كرده است و جز انحطاط چيزی ازشان درنمی‌آيد. در برابر اين‌ها آن گوشه‌های زيبا نيز الحق زيبا اند. آن دوستانی كه شب شعر عاشورا و كتاب «يك فوج ابراهيم در آتش» را يادشان هست، می‌دانند كه چه می‌گويم. مهربان هم‌سر كتاب را آورد و با هم نگاه كرديم. ياد دكتر محمدرضا سنگری افتاديم و تصورش كرديم كه می‌خواند:

برخاستی و موج ز دريا برخاست

پيش قدمت غبار صحرا برخاست

وقتی كه ميان خون نشستی ای دوست

خورشيد به احترامت از جا برخاست


عاشورا نماد مذهب عرفی: با اين عنوان که از آينده آبی است موافقم اما با تحليل اش نه! به نظرم می رسد که نشانه ها را دلبخواهی تفسير کرده است و کمی تا قسمتی غير مسئولانه. يا بهتر است بگويم برای احکامش در باره مراسم امروز عاشورا در ايران شواهدش کافی نيست و آن شواهد را می توان به شکل های ديگر هم تعبير کرد (مثلا به يادداشت الپر نگاه کنيد که در بالا آوردم). ضمنا شريعتی هيچ جا به عاشورا به عنوان تشيع صفوی حمله ور نشده است. او به نظامی از رفتار محافظه کارانه مذهبی تشيع صفوی می گويد که با انقلابيگری و تغيير وضع مخالف است که می تواند در مراسم عاشورا هم جلوه ای داشته باشد. در باره شادی در عزاداری هم بحث زياد است. ساده ترين اش اين که شما نمی توانيد اول عاشورا را مناسک از معنا تهی شده بناميد بعد بگوييد چرا در اين "عزاداری" شادی ديده می شود! اگر قرار است آن را مناسک ببينيم از اول تا آخر بايد به آن وفادار بمانيم. فکر کنم می شود حرفها و مشاهدات آينده آبی را يکبار بازنويسی کرد تا هر چيز در جای خودش قرار بگيرد. در وضع فعلی فقط نکته های جالب دارد و بس. نوشته ای که می گويد چقدر به يک شريعتی ديگر برای شناخت آنچه اين روزها در مذهب ايرانی می گذرد احتياج داريم.  

سياست جای قهرمانان نيست، مقاله چالش انگيز سيد علی اصغر سيدآبادی در هنوز که هم نکات خوب و بل درخشان دارد و هم بعضی حکم ها و گزاره ها که می شود بر سرش چالش کرد:

"سیاست عرصه ظهور حد اقل هاست. راه کمال از دنیای سیاست نمی گذرد ، اما سیاست می تواند راه کمال را سد کند. با خود سیاست حتی نمی توان کشوری پیشرفته ساخت. سیاست فقط وقتی به پیشرفت کمک می کند که فضا را برای تنفس عرصه های دیگر فراهم کند. آرمان خواهی وکمال طلبی با این دنیا میانه ای ندارد و آنان که با این سودا به این عرصه چشم می دوزند، در اندک زمانی به یاس و نا امیدی دچار می شوند و به افسردگی. ... سیاست عرصه حضور متوسط هاست. در این حوزه نباید به هیچ قهرمانی چشم دوخت. چنین قهرمانی اگر پیدا شود خود می تواند مشکل آفرین شود."

من گرچه با سيد و پراگماتيسم سياسی اين نوشته اش موافقم اما فکر می کنم نبايد متوسط سازی را تئوريزه کرد. در هر حال ما نمی توانيم نگاهمان را از فراسو و امر متعالی برگيريم و فقط متوسط فکر کنيم و اقدام کنيم. شناخت متوسط و امور متوسط البته ضروری است اما لحن ما اگر دعوت به متوسط بودن گرفت خود خطر ديگری است. تاجيکستان که بودم از صوفيان نقشبندی می شنيدم که می گويند دل با يار و دست در کار. بر همين مدل می توان گفت دل با عظمت و تعالی و عمل به ميانگين و گام به گام. به هيچ بهانه نبايد راه تعالی را سد کرد. اين از باب تئوريک قضيه. از باب پراتيک هم ساده است که توجه کنيم در سياست غربی که الگوی ما شده است، خواه ناخواه، حزب و سازمان نقش مهم و بنيادين دارد. در يک چارچوی قوی سازمانی يک آدم متوسط هم کار می تواند کرد اما در فقدان آن يا وجود ضعيف و نحيف آن فرد هنوز خيلی مهم است. 

اگر کاريزما نداريد بايد مدير درخشانی باشيد، به نظرم مساله سياست و قهرمان را به نحوی می توان در اين يادداشت حامد قدوسی چارچوب بندی کرد. حداقل ترين شرط برای يک سياستمدار آن است که در حد و اندازه مديريت ارشدی که ادعا می کند باشد. پس خلاصه اش اگر کاريزما داريد که هيچ مردم به شما رای می دهند و تيم کاری خودتان را طوری انتخاب می کنيد که کارآمد باشد و جواب اعتماد مردم را بدهد و متناسب با محبوبيت تان عمل کند. اما اگر نداريد حتما حتما بايد يک مدير درخشان باشيد و نه صرفا يک پزشک خيلی خوب و آدم محترم! خلاصه دوم اينکه در سياست آدم متوسط هم بايد مدير درخشان باشد! 

آيا قدرت اصلی دست سپاه است؟ اين مقاله محمد برقعی را امروز بازخوانی می کردم که می گويد سپاه ممکن است رودروری روحانيون حکومتگر در ايران بايستد و تا حال هم چند جا ايستاده است. يکبار ديگر و اين بار به صورت برجسته تر اين موضوع در ذهنم زنده شد که در ايران واقعا قدرت در دست کيست؟ آنکه می تواند حرف آخر را بزند خود گرفتار فشارهای همه جانبه ای نيست؟ و بنابرين شناخت آن سيستم فشار و هدف قرار دادن آن در ژرفساخت تاکتيک های آمريکا و نيز اپوزيسيون مطرح است؟ اين را بخصوص برای فرخ نگهدار می گويم. اين هم چند کلمه از برقعی:

ايران به كدام سو ميرود؟ هويت آن چگونه خواهد شد؟ آيا هم چنان حكومت فقيهان ادامه می‌يابد؟ تحولی درونی يافته و با حذف ولايت فقيه حكومت دينی ديگری به حيات خود ادامه ميدهد؟ آيا حكومت سراپا دگرگون شده و طرحی نو درافكنده ميشود؟‌ اينها پرسش هائی است كه همه آنان كه دل در گرو ايران دارند از خود ميكنند. و گروههای سياسی بسته به پاسخی كه به آن ميدهند سياستهای خود را تنظيم ميكنند. من بر آنم كه حكومت ايران به سوی نظامی گری پيش می‌رود و عنان قدرت كاملا به دست سپاه پاسداران خواهد افتاد. ...هانتينگتون در كتاب "سرباز و حكومت" The Soldier and State بر آن است كه وقتی سياست بخشی از نظام آموزشی ارتشيان می‌شود احتمال آنكه آنان به قدرت چشم بدوزند زياد ميشود؛ و آلفرد استپال ميگويد كه فرق ارتش‌های جديد با قديم آن است كه اگر قديمی‌ها دفاع اصل كارشان بود ارتش جديد به دليل مهارت‌های فنی غيرنظاميشان به سياستهای داخلی روی می‌آورند.

مبتذل ترين يادداشتی که اين روزها خوانده ام، نمی خواستم وارد اين بحث شوم ولی ناچارم بگويم که برخورد اينچنينی به هر دليل و بهانه ای صورت گرفته باشد مثال بارز ابتذال در فکر و زبان و جهتگيری اجتماعی است. کاش خوابگرد هم واردش نشده بود. استدلال سيد رضای عزيز گرچه مشفقانه است اما هيچ از زشتی کار را هدف نمی گيرد. يک لغزش زبانی کسی يا حتی ادعای گزاف او در باره قرآن و به رمان درآوردن همه قصه هايش نبايد بهانه انتقام گيری با اين زبان سخيف باشد. آنهم با مستند قرار دادن گزارش خبرگزاری های غير حرفه ای و تازه کار در ايران. يادداشت توضيحی گوينده اصلی را هم در اينجا ببينيد. آدم اين حرفها را در پرتو روشنگری های آن سخنرانی مندنی پور که می خواند اذعان می کند که فضای روشنفکری ادبی ما بسيار مسموم است.

و بهترين يادداشتی که به زبان انگليسی خوانده ام، از عليرضا دوستدار در وبلاگ "نه به جنگ با ايران" No War On Iran. جان کلام او اين است که ما مردم دو طرف يک مرزبندی سياه و سفيد قرار نگرفته ايم. اينطور نيست که مثلا صحنه سياسی در يک تقسيمبندی مردم-رژيم قابل ساده کردن باشد يا در ميان مردم و حتی رهبران خطوط عقايد سياسی مرزبندی شده و روشن و قاطع و گذرناپذير باشد. برای همين هم می توان نمونه های بی شماری از رفتارهايی را در ايران ديد که ظاهرا متناقض است اما در واقع برای خود "توجيهی ايرانی" دارد. امری که از چشم بيشتر ناظران خارجی پوشيده می ماند. خاصه رهبر تمدن گلوبال جهانی شاهنشاه هفت اقليم جورج بوش دوم!

  
 
پيوند  
نقد و نظر 3
چاپ کن
بفرست  
February 17, 2005  
در مفهوم شکست  
 

ترور رفيق حريری اوضاع در منطقه ما را عوض کرده است. من قصد تحليل سياسی ندارم که هدفم از اين يادداشت چيز ديگری است اما فشار عظيم سياسی ناشی از مرگ او بر سوريه ادامه خواهد يافت و گرچه به نظر می رسد فشار از روی ايران را مدتی کم خواهد کرد اما از آنجا که سرنوشت ايران و سوريه به هم بسته است هر نوع فشار و انزوای سوريه يا تغيير نقشش در لبنان بر ايران تاثير قاطع خواهد داشت. ترور او که به هر شکلی به آن نگاه کنيم کاملا ناجوانمردانه است آغاز يک رشته تحولات عميق در منطقه است که ايران نيز از آن بی نصيب نخواهد ماند. پيامدهای مرگ او بی گمان به ايران نيز خواهد رسيد.

اما برای اين تحولات-در-راه مردی قربانی شده است که يکی از فعال ترين و خوشنام ترين چهره های سياسی خاورميانه بود. خاکسپاری او در لبنان و انبوه مردمی که به سوگواری او جمع آمدند اين را بخوبی نشان می دهد. حريری مردی بود خوشبخت. در اوج برخورداری مالی و روابط گسترده سياسی و نفوذ و محبوبيت اجتماعی. اما پايان او که مثل از ريشه در آوردن يک درخت تنومند و سرشار از حيات و باعث آراستگی باغ بود سوال انسانی بزرگی را پيش روی ما می گذارد. آيا او شکست خورد؟

ادامه مطلب
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 8
چاپ کن
بفرست  
February 16, 2005  
کارزار شيرين  
 

می گويند شيرين عبادی از نزديک اصلا آدم دلنشينی نيست. يا می گويند حرف بلد نيست بزند. می دانيد ديگر. از همين حرفها که ما جماعت معمولا در باره آدمهای سرشناس می زنيم. اما برای من شيرين عبادی يک اقدامگر هوشيار و موقعيت سنج است. اصلا اهميتی ندارد که از نزديک چه طور است. چرا که از نزديک فقط گروه معينی او را می بيننند. سهم ما همين نگاه عمومی است. همين هم مهم است. آدمها به نقش هاشان اهميت پيدا می کنند. چه بسيار آدمهای خوش صحبت و دانای کل که هيچگاه نقش مهمی در جامعه پيدا نمی کنند. اينکه توقع داشته باشيم هر کس جايزه نوبل را برده بهترين سخنران و فعال سياسی و يا يک ليدر ذاتی باشد بی خود است. شيرين عبادی حقوقدان است و کارش را هم خوب بلد است. همين مهم است. شايد هم بری از نقص نباشد بهتر است! به ما نزديک تر می شود. به قهرمان دورتر. به بت تبديل نمی شود. 

شيرين عبادی اين روزها به يکی از مهمترين کارهايی که از پس هيچکس ديگری برآمدنی نبوده در اين سالها دست زده است: چالش با دستگاه قضايی. موقعيت بی نظير او که تا به حال از آن استفاده نکرده بود چندين بار در مواجهه با دستگاه قضا اين غول يک چشم را در هفته های اخير  به عقب نشينی واداشته است. حالا او با همان روش هميشگی اما با اعتماد به نفس بيشتر و آگاهی از نقش اجتماعی اش به مصاف ديگری رفته است: همه مردم در دادگاه به وکيل نياز دارند اين حق آنهاست و نمی توان کسی را از اين حق محروم کرد.

شيرين عبادی مهمترين کاستی های دستگاه قضا را نشانه رفته است. از زندان انفرادی و احضارهای بی دليل تا محروم کردن متهمان از حق داشتن وکيل. شيرين عبادی مزه شيرين موفقيت را به ما می چشاند. موفقيت هايی هرچند کوچک اما سرنوشت ساز. عقب نشينی دستگاه قضا باعث پيشروی هر چه بيشتر نهضت حقوقدانان ما خواهد شد. ما در کارزار اجتماعی خود داريم به تدريج گروههای مرجع تازه خود را پيدا می کنيم. اقتصاد دانان ما تا حال چند بار دستگاه قانونگذار را مورد خطاب وانتقاد قرار داده اند. حقوقدانان ما آهنگ آن دارند که دستگاه قضا را به اعتراف حقوق مردم وادار کنند. روزنامه نگاران به فعالترين تحليل گران عرصه اجتماعی و سياسی تبديل شده اند. تابوها و اقتدارهای پدرسالار و با تفکر عهدقاجار در حال شکسته شدن اند. حق و قانون همان يک کلمه معروف آغاز قرن دارد زندگی ما را زير و زبر می کند. مردم صف به صف و سنگر به سنگر جلو آمده اند. زبان آنها به انتقاد باز شده است.

ما مردم پيروزی مان در حمله اين و آن و رياست اين کسان يا آن کسان نيست. ما وقتی پيروزيم که "حق" خود و "حقوق" خود را بشناسيم و نگذاريم کسی به هيچ بهانه آن را زير پا بگذارد. آنچه ما در ايران امروز به آن نياز داريم يک کارزار حقوقی است. اين کارزار همه مشخصه های مطلوب ما ايرانيان را در خود دارد بويژه صلح طلبی را. اذعان به حقوق ما فقه و فقيه را هم سر عقل می آورد. قانونگذار را هم مردم نگر می کند. سياست را هم به منافع ما همچون يک ملت محدود می سازد و از فضولی های بيجا -که باز متکی به دستگاه قضا ست- باز می دارد.     

در وب:
دستگاه قضا در محاصره زنی شجاع
تجربه های کافکايی زندانيان ايرانی
تشکل های مدافع حقوق بشر مصمم در کار خود و پر انرژی
هر محاکمه ای بدون وکيل غيرقانونی است

و:
بار ديگر پيشنهاد شيرين عبادی برای رياست جمهوری، معصومه ناصری، زنان ايران

 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 11
چاپ کن
بفرست  
February 14, 2005  
عشق فصل محزون انقلاب  
 

بعد از انقلاب چيزهای عجيب اتفاق افتاد در محدود کردن رفتار آدمها. منشا آنها هم اين ايده ساده لوحانه مارکسيستی بود که ادعای ساختن انسان طراز نوين داشت. ايده ای که با ايدئاليسم انقلابی روحانيون در آميخته بود که فکر می کردند بعد از 1400 سال فرصتی برای ساختن انسان انقلابی مسلمان پيدا شده است. چه روزگارانی بود. چه ساده بوديم و چه خطرناک!

از عجيب ترين گرايش ها در انقلاب مذموم شمردن عشق بود. می گويم عجيب و يادم می آيد گفتگوی امروز با دوستان را. می گفتند چرا ما ايرانی ها که عشق سرمايه بزرگ مان است در ادب و عرفان، بايد روز عاشقان را از غربی ها بگيريم. اين يکی را که واقعا می توانيم بگوييم "داريم". چرا بايد از غربی بگيريم.

داريم؟ البته. اما "به ياد نداريم". عشق مان در پستو نهان شد. گم شد. اين همان گم شده است که به ما از راه غرب باز گشته است. هذه بضاعتنا ردت الينا.

ما عشق را گم کرديم. هر وقت خواستيم چيزی بدست آوريم فکر کرديم بايد هر چه داشته ايم را دور بريزيم. آمده بوديم خانه نو، می خواستيم هر چه اسباب خانه کهنه بوده است بسوزانيم. سوختيم. بعد در خانه نو به همانها محتاج افتاديم. ديديم يک روز اين را کم داريم يک روز آن را. بدتر از همه، حيف از آن آلبوم زيبای عکس های قديمی که سوختيم. يادگاری می خواهيم چه کار؟ با خود گفتيم و فکر کرديم ما بايد همه چيز را "از نو" شروع کنيم. حالا دلمان هی تنگ می شود برای يادگاری ها. آدم يادگاری هاش هم مهم است. ما برامان آدم مهم نبود.

انقلاب ما اولين انقلاب جهان نبود. در شوروی و چين هم عشق ممنوع بود. ما دلايل ديگر هم داشتيم. عشق را به نام شهوت نفی می کرديم. نفی شهوت در تاريخ ما سابقه داشت. اينجا تاريخ چيز خوبی بود.

ادامه مطلب
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 15
چاپ کن
بفرست  
February 12, 2005  
وضعيت بی ستارگی  
 

 وقتی می گويم آن زمان آسمان مان پر از ستاره بود می فهمم که معنی حرف من اين می تواند باشد که ديگر نيست. آيا ما ديگر ستاره نداريم؟ به نظرم نداريم. چند کلمه ای توضيح می دهم چرا.

جهان انقلابی تاريخ شده است
ستاره های ما در دنيايی امکان به وجود آمدن يافته بودند که دو قطبی شده بود. جهان ديگر دو قطبی نيست. جهان قهرمانان نيست. قهرمانی را چپ تبليغ می کرد و راست هم در واکنش، به قهرمان سازی های خنده دار خود پرداخته بود. قهرمانهای واقعی که قلب همه را تسخير می کردند، حتی در خود اروپا و آمريکا، چپ ها و انقلابی ها بودند. جهان ما جهان انقلاب بود. انقلاب هم قهرمان می خواست. شهيد می خواست. خطابه های آتشين می خواست. ايدئولوژی و کتابهای برانگيزاننده می خواست. جهان ديگر انقلابی نيست.

وقتی چهره مادر انقلاب ها و برادر بزرگ پس از فروپاشی روشن تر شد همه دانستيم که صدای آن دهل از دور خوش بوده است. ما ايرانی ها تازه همين چندساله نوع تازه ای از تاريخ دست اول شوروی را داريم در اين زمينه بازخوانی می کنيم: با خاطرات آنها که به شوروی رفتند و چه روزگار هولناکی از سر گذراندند. هنوز کتابها و فيلم ها در راه است. اما در اين ميان ما ديگر کمابيش از راه سفر هم دانسته ايم که در آن جهان مادر انقلابها خبری نبوده است.

مرگ پارادايم قهرمانی
ديگر قهرمانی پديد نخواهد آمد. بسادگی از آنجا که پارادايم قهرمانی مرده است. پارادايم ديگری هم در چشم انداز نيست که قهرمانی را ترغيب کند. اما ما نيز ديگر امکان باور کردن به قهرمانان و ستارگان راهنمای انقلاب اجتماعی را از دست داده ايم. تمام ستارگان ما در سينما و فوتبال و موسيقی جمع شده اند و بس! 

پس آنهمه ايدئولوژی و انقلابيگری ناشی از سياست بود؟ بود. خردی فلسفه ای پشت اش نبود؟ بود و نبود. اما اين سخن را حاليا تفصيل نمی دهم. صاحبان خرد را اشارت کفايت است.

ادامه مطلب
 
پيوند  
دنبالک 0
نقد و نظر 12
چاپ کن
بفرست  
February 10, 2005  
انقلاب زنی زيبا بود  
 

مثل تصرف کردن يک زن می ماند انقلاب. به هيچ زنی بدون ميزانی از غرور عاشق نمی شوی. غرور از اينکه او را از دست آنهمه خواستار ربوده ای. فاتح شده ای. قديمها عروس را می دزديدند از جلو برادر و خواهر و خواستگاران و رقيبان. در اين حسی غريب هست از فتح. از تخيلی سيراب شده. سيراب شدنی از خود. مغرور به توانايی خويش. اعتماد به نفسی از اينکه خواسته ای و خواسته ات به هدف نشسته است. زن انقلاب خود را به تو تسليم کرده است. ما همه عاشقان بوديم. انقلاب معشوق ما بود. انقلاب زنی بود که ما همگی مردانه برای آن می جنگيديم تا بدستش آوريم.

جنگيدن و به دست آوردن بخش مهمی از زندگی است. دست کم، رانه اساسی برای دستاورهای اساسی است. جنگ هم هميشه برای چيزهای اساسی است. هيچکس بيهوده تن به جنگ نمی دهد. نادرشاه را ترغيب کرده بودند که چنين و چنان کن تا به بهشت روی. گفته بود از سر لجاج و طعن که در اين بهشت که می گوييد جنگ هم هست؟ گفته بودند البته نيست. بهشت جای فراغت است. فراغتی دائمی. نه جنگی نه دغدغه ای. صلح تمام است. بی موجی از بيم دريای هول جنگ. گفته بود: پس جای من آنجا نيست!

ما می خواستيم سری ميان سرها درآوريم. جهان در انقلاب بود و انقلاب اعتبار "بزرگی" بود. ما نمی خواستيم از بزرگی تن زنيم. آنهمه گفتارها و ديگ انقلاب جوشاندن ها و اقدام ها و زندان ها و کتابها ما را سرانجام پر از خواست انقلاب کرد. انقلاب صورت زيبای زنی بود که در نقاشی تخيل ديده بوديم. به اين نقش عاشق شديم. برخاستيم تا اين ماهروی فريبا و دلکش را بدست آوريم و از خود کنيم. ما چندان سرشار از شور اين خواستن شديم که ديگر هيچ چيز جلودار ما نبود. اين شور به ما زندگی می داد. جان می داد. می توانستيم قانع باشيم که روی اين يار دلربا را ساعتی ببينيم و ديگر اگر جهان به پايان رسيده بود راضی بوديم.

پيشگامان انقلاب از قدرت تخيل شگفت انگيزی برخوردار بودند. از مارکس تا شريعتی. از ارانی تا فدائيان خلق. از طالقانی تا خمينی. از اقبال تا بازرگان. از گلسرخی تا مهدی رضايی. از نيما تا فروغ و شاملو. در سپهر انديشه ما ستاره کم نبود. همه آنها چراغ تخيل ما را افروختن