:: مانيفست ايرانی وبلاگ
:: سبک شناسی ابتذال در زبان و شعر - گام اول
:: کنفورميسم و مدرنيسم
:: در ستايش آشکارترين هنرها
:: اسطوره های مدرنيته: عقلانيت، سکولاريسم و آزادی فردی
:: متن مدرن چيست؟
:: تايمز: جامعه چندفرهنگی ديگر مفيد نيست
:: آگاهی، نه ايمان و بی ايمانی؛ مساله اين است
:: جادوی زن و متافيزيک جنسيت
:: ميل کشيدن بر چشم پدران
:: حجاب های علم و قبيله گرايی عالمان
:: شادی شيخی که خانقاه ندارد
:: راهی به فروتنی
::  تذکره لمن يخشی
:: ما هم مردمی هستيم
:: سکس، سنت، و قديسين
:: در چشم و دل من
:: زبان مساله ای شخصی نيست
:: وبلاگ: سگالش در حضور ديگران
:: فاشگويان حلقه ملکوت
:: يک روز با فيلسوف ايرانی
:: بانوی بهشت ما
:: باز هم حافظه تاريخی
::  خواهر مرگ
::  شرع و عرف
 
 
در وضع امروز ایران هر اتفاقی محتمل است  |:|   خانه بدوش یا خدا بدوش  |:|   نشانه های فروپاشی در دانشگاه  |:|   یک متن کمیاب از ثبت یک مشکل عمومی: بلد نبودن رقص  |:|   جدی ترین وبلاگ فارسی در سیاست  |:|   هزارتو در سال یک-هزار-روزگی  |:|   گالری هنرهای ایرانی  |:|   مردم چه منتی می گذارند می خواهند دو کلمه بنویسند  |:|   تب اتوریته ستیزی  |:|   برای خدمت به خلق خدا ترویج خرافه لازم نیست  |:|   [بايگانیِ لينکدونی]
 
 
 
 

 




 
January 21, 2005  
علم الاسرار، جذابيت قدرت  
 

در مراسم ادای سوگند جرج بوش دوربين که می چرخد کلينتون را می بينم. کارتر را. چهره های ديگر سياسی آمريکا را. فکر می کنم کسی مثل کلينتون بهتر می داند در ذهن يک رئيس جمهور آمريکا مثلا بوش چه می گذرد. به اين منتقل می شوم که کسی که در چنان مقامی است از بسياری از اسرار با خبر ست. اسراری که جز کسانی معدود از آن خبر ندارند. گاه از آن جهت که پيش از علنی شدن برای ديگران چيزی را می دانند (مثلا می دانند که بوش قرار است امشب وارد بغداد شود ولی تا او وارد نشده "ديگران" نمی دانند) و گاه از آن جهت که چيزهايی را می دانند که تا سالها قرار است کسی نداند يا چيزی که هرگز کسی نخواهد دانست. بعد به اين گزاره قديمی خود منتقل می شوم که قدرت دانستن اسرار است.

به بيان دقيق تر، قدرت، سهم ما از دانستن اسرار است. هر قدر از اسراری با خبری در آن حوزه از اسرار مقامی بالاتر داری. و آدمی در هر جا که هست هميشه در حال تلاش برای بالا بردن سهم خود از اسراردانی است. هيچ قدرتی بدون سر نيست. هر قدرتی يعنی قدرت بر اسرار. به نظرم در اين فرقی نيست بين عالم فيزيک مثل اينشتين و آدم کهنه کار سياسی مثل اسدالله بادامچيان. قدرت شبکه ای از اسرار است. قدرت علمی يا صنفی يا فنی يا سياسی. چنانکه قدرت ادبی و شعری و هنری. قدرت دانستن رمز است.

 


در نظام معنوی جهان نيز همينطور است. جهان اسرار بسيار دارد. اسراری که تنها خداوند از همه آن باخبر است. او اصلا به همين دليل در جايگاه خداوند است که اسرار همه چيز را می داند. ميزان مهيبی از اسرار که هيچ کس ديگر گواردن نمی تواند.

ما می کوشيم به اسرار آگاه شويم. در يک رشته علمی پيش رويم. در مهارتی حاذق شويم. در حزبی ارتقا يابيم. در هرم سياسی به بالاترين سطوح خود را برکشيم. همانطور که می کوشيم سر از کار خداوند در آوريم. میخواهيم به او نزديک شويم. از اسرار او آگاه شويم. به غيب او دانا باشيم.

اما هميشه اين نيست که اين ميل به اسراردانی سيراب شود. اسرار را به نامحرم نمی دهند. هر چيزی بر همه کس گشوده شدنی نيست. دستگاه های اسرارياب ساخته می شوند تا از اسرار با خبر شوند در جايی که به آن راه ندارند. دستگاه های اسرارياب سايه پنهان قدرت اند. در همه جا هم بر پا شده اند. از کارخانه ها و بازارها و آکادمی ها که می خواهند دست حريف را زودتر بخوانند تا کوچه و کافه هايی که دستگاه اسراريابی شان شايعه است. اسرارشناسی امروزه علمی بزرگ و پيچيده است و پنهان. اما به اعتباری قديمترين علم بشری است. علم الاسرار. 

دستگاه های اسرارياب گاه نيز مدعی می شوند از اسراری با خبرند حال آنکه نيستند. اسرار نبوده را می سازند. دستگاه جعل اسرار دارند. می گويند می دانيم که اين جمع و آن جماعت در نهان به کاری مشغول اند. حال آنکه نيستند. چالشی در می گيرد ميان مدعيان اسراردانی و جماعت متهم به اسراربازی. تمام فساد يک دستگاه قدرت و در اين جا قدرت سياسی از همين توهم اسراردانی بر می خيزد. و البته يک توهم خطرناک ديگر: توهم راه يافتن به ضمير مردمان.

کم نبوده اند قدرتمندانی که عرصه قدرت خود را از قانون و امور ظاهری به کنترل اذهان گسترش دادن خواسته اند. و ساده ترين راهش را تفتيش دايمی در اسرار مردمان ديده اند. اما اين راهی بن بست است. هيچکس را به عمق ذهن مردمان راه نيست. حتی وقتی متهمی اسرار جعل شده پنهان پژوهان را اعتراف می کند باز کاری ظاهری کرده است. قدرت دولت تنها بر ظاهر است. باطن فرد تصرف نشده باقی مانده است. سری از او بيرون نيامده است. اين حوزه دولت و قدرت سياسی نيست. اين حوزه تنها از آن اسراردان کل شی است که عليم است بذات الصدور. نه هيچکس ديگر. اين بزرگتر ين سر آدمی است. و تنها بزرگترين قدرت جهان را می سزد که از آن با خبر باشد. باقی آنها که از آن خبر می دهند کسانی اند که به خطا خود را خدا پنداشته اند. ندای انا ربکم الاعلی برداشته اند. اما کوتوله هايی بيچاره بيش نيستند. بی نصيبی از سر.

Send to    Friend's Email:
Your Email : 
 
نقد و نظر

مهدي عزيز! سلام . كوچ خانم نظام شهيدي را تسليت مي گويم . به وبلاگ من هم گاهي سري بزن. با مرتضي اميري اسفندقه گاهي ذكر خيرت را مي كنيم.ارادتمند

Posted by: ghazveh at January 22, 2005 5:13 AM



سيبستان عزيز مطالب اخيرتان را خواندم.مطلب آموختن از مارکس خیلی جالب بود.نگاه شما به زندگی و حضور در اکنون برایم ملموس است.قطب نمایی دقیق تر از خود زندگی و حضور در واقعیت لحظات؛ آنچنان که هستند ، نمی شناسم.به نظر من شکاف های عمیقی که انسان در روح و روان خود حس میکند و به همچنین شکاف و حتی تناقض در زندگی ذهنی و زندگی عملی ،به دوری وی از متن زندگی خودش( متن زندگی هر فرد فقط مال اوست و نوشته شده به دست خود وی) برمی گردد.خوشحالم که فرصت کردم مطالبتان را بخوانم.

Posted by: نی لبک at January 21, 2005 9:15 PM



در سنندج ما ف كدخدايي بود كه در حين احتضار از سه فرزندش خواست تا بعد از تقسيم ارث به سه قسمت مساوي سهم مانده از قسمت مادرشان را به " احمق ترين انسان " اهدا كنند !.... ژس از مرگش ف فرزندان در جستجوي احمق ترين انسان بودند و شهر به شهر و روستا به دنبال وي بودند اما نمي دانستند كه معيار اين گزينش چه مي تواند باشد ؟.. تا اينكه ديدند در روستايي جمعي از يك طرف يك شخص را به باد كتك گرفته اند و بر سر و رويش مي زنند و از طرفي يك شخص ديگر را بر سر و دست مي برند و بر دوش مي كشند و صلوات مي فرستند...ماجرا را فهميدند كه اولي كدخداي قديمي است و دومي كدخداي جديد ..... رفتند و ارث را به او دادند به نشانه " احمق ترين انسان " ....چون مي دانست روزي سرنوشتش چيست و باز هم اين مقام را قبول كرده بود.... و از آن روز تا به حال وقتي كسي در مملكت ما مقامي را قبول مي كند و خود را بهتر مي شناسد از همگان....ناگاه ياد اين مثل كردي مي افتم و امروز هم به گمانم " كلينتون " در دلش به بوش مي خنديد ... اما آيا بوش جزو آن كد خداي دوم است ؟!؟

قربانت عرفان / از دور صد بوسه بر ان رخ و قلم حواله باد

Posted by: عرفان قانعی فرد at January 21, 2005 8:48 AM



این درست که قدرت دانستن اسرار است، اما زمانی هم خواهد آمد که آرزوی آن را خواهی داشت که ای کاش نمی دانستی. مگر اینشتین نبود که آرزو کرده بود که ایکاش دودکش ها را تمیز کرده بود به جای آنکه... و به گمانم خدا در جایی از قران از خلایقش خواسته بود تا زیاده در ذات او اندیشه نکنند،( اگر بشنوم که خدا هم از خدا بودن خودش خسته شده و آرزو دارد تا که چیز دیگری می بود، زیاد متعجب نخواهم شد.) بعید می دانم که بادامچیان هم در باطن خود زیاد از دانسته هایش راضی بوده باشد. اما هر چه هست این موجود دوپا بسیار دوست دارد تا که بیشتر سر از اسرار در آورد، گیرم که چون پرده بر افتد نه او ماند و نه من مانده باشم.

مستدام باشی

Posted by: سلیمان at January 21, 2005 3:38 AM


 
پيوند  
نقد و نظر 4
چاپ کن
بفرست