کوچک زيباست و نوشتار وبلاگی: داريوش می گويد خيال داشته است مطلبی کار کرده و بيشتر آکادميک را در ملکوت بياورد. چون پيشاپيش نقد شده است از بکارت افتاده و از خيال آوردنش منصرف شده است. من گمان می کنم مشکل در ساختار نوشته وبلاگی است. برخی نوشته ها شايد اصلا مناسب وبلاگ نيستند. عرصه وبلاگ دنيای جزئيات است دنيای مساله های کوچک و خردشده. برايش نوشتم:
"برای گفتن همه چيزهايی که آدم می خواهد زبان ندارد. بعضی چيزها را بايد بی زبان گفت. بی نظام گفت. يا در نظمی کوچکتر گفت. همين که اينجا گفته ای ناب است چون بيان تجربه ای است که بر آن مسلط هستی. تمام جوانب آن را می شناسی. خوبی وبلاگ اين است که آدم مساله مساله پيش می رود. کار آکادميک شرايط ديگری دارد. تمام منابع را بايد ديده باشی. تمام استدلال های مخالف را شناخته و آورده و نقد کرده باشی. زمانی دراز در آن انديشيده و خط زده باشی. به گمانم نمی توان در وبلاگ کار آکادميک کرد مگر فکر کنيم تنها بخش کوچکی از يکی از مسائل آکادمی را داريم می گوييم. فقط بخشی. نه بيش. حالا دوباره تلاش کن. اگر مساله ات را به اجزا تقسيم کنی بی گمانم که از آن می توانی سخن بگويی و نقد ويرانگر هم نگيری. ايستادن در حد دانش فقط به موضوع ناظر نيست يا به گوينده؛ به روش و محيط طرح هم ناظر است. دانش وبلاگی دانش "کوچک زيباست" است. آزمايش کن. نتيجه می دهد."
حالا فکر می کنم اصلا دنيای ما از نگره های کل گرا دارد دور می شود. دنيای کوچک ها را تجربه می کند. اين چند روزه که به آنتونيو نگری مشغول بودم نيز همين را در او می ديدم. جداگانه به نگری می پردازم. امشب شب فلسفه است!
نقد ويرانگر فرهاد پور/مهرگان بر فنومنولوژی روح: در راه يادداشت صالح نجفی را می خواندم در شرق. داوری او ميان نقد فرهادپور/مهرگان از ترجمه يزدانجو و پاسخ های سخت يزدانجو را منصفانه يافتم( لينک به آن را در لينکدونی سيبستان آورده بودم: تروريسم فرهنگی) و با زبانی روشن. و البته به قلم شاگردی از شاگردان فرهادپور که آموزگار خود را بت نکرده است. وقتی دراوايل نوشته اش ديدم در مقابل نقد سازنده از نقد مخرب به قول فرهادپور ياد کرده با خود گفتم وای باز هم نظام لعنتی دوگانه ها. اما بعد که ديدم خودش بر خلاف نظر استاد به ويرانگری/سازندگی نقد به طور همزمان قائل است خيلم راحت شد. اين ديالکتيک تضادها منطق واقع نماتری است تا آن جهان سياه سفيد ارسطويی. در عين حال فکر می کنم حتما فرهادپور هم به همين شق ديالکتيکی قائل است. لابد صلاح ديده بر جنبه ويرانگر نقد تاکيد کند. انصافا بعضی از جملات ترجمه فنومنولوژی هم که صالح نجفی آورده شايسته چيزی کمتر از نقد ويرانگر نبوده است. مشکل فارسی ندانی مترجمان مشکل عظيمی است. بعد با اين زبان الکن سراغ متن های دشوار هم می روند نتيجه از پيش معلوم است! الحمدلله هيچکس در ايران مايل نيست کار کوچک و مفيد بکند همه دنبال کارهای بزرگ و دهان- پر-کن می دوند. خب بدوند ايرادی ندارد. ايراد وقتی پيدا می شود که مايه آن کار را هنوز در خود جمع نکرده باشی. طاهره صفارزاده هميشه می گفت باباجان مترجم شاعر نيست که بگوييم چند دفتر درآورد خوب می شود! بايد برای کارش تدارک کافی ديده و داشته باشد.
ديالکتيک رئاليسم و ايدآليسم: زمان طبقه بندی آدمها به رئاليست و ايده آليست گذشته است. در هر آدمی اين دو جنبه و دهها جنبه نهاناشکار ديگر هست. ضياء موحد در صفحه انديشه شرق در باره کواين حرفهايی دارد که برای جزم گرايان مفيد است؛ از قول يکی از مقاله نويسان فلسفی گفته است: "زمانى مى توانستيم بگوييم كدام فيلسوف رئاليست است و كدام يك ايده آليست، اما الان نمى توانيم چنين كارى كنيم. بايد بگوييم نسبت به چه چيز (رئاليست است يا ايده آليست)؟ آنهايى كه اعداد را قبول ندارند نسبت به اعداد رئاليست نيستند و آنهايى كه قبول دارند نسبت به اعداد رئاليست هستند. مثلاً فرگه نسبت به اعداد رئاليست است كواين موضع پراگماتيستى دارد به اين معنا كه مى گويد اگر اينها را فرض نكنيم، نظام مان منسجم نمى شود. ولى وقتى مى رسد به وجود اشيا ديدش كاملاً رئاليستى و فيزيكاليستى است."
يک معرفی خوب از ژوليا کريستوا: امشب غير از اينکه شب فلسفه است شب شرق هم هست! چند روز است می خواسته ام يادی بکنم از اين مقاله خوب هفته پيش شرق در باره کريستوا به قلم پرويز براتی. من او را مثل صالح نجفی و ديگر نويسندگان شرق نمی شناسم ولی از قلمش پيداست که آدم پخته ای است و به موضوعی که حرف می زند مسلط است. اينها را می گويم تا وقتی مطلب شرق در باره نگری را نقد کردم نگوييد بی انصافی می کنم! ولی شوخی به کنار از خواندن اين مقاله لذت بردم. اين پاره برای من يادآور بحثی بود که پيشتر در باره جادوی تخيل کرده ام در سيبستان: در آغاز خيال بود؛ ببينيد:
"نوشتار كريستوا در برخى جاها متاثر از نقل قول معروف يوحناى رسول در باب اول انجيل يوحنا است. در آيه اول اين باب مى خوانيم: «در ابتدا كلمه بود و كلمه نزد خدا بود و كلمه خدا بود.» كريستوا در «نيرو هاى بيزارى» از قول سلين مى نويسد: «نه، در آغاز عاطفه بود.» در كتاب قصه هاى عشق او اين عبارت را تغيير مى دهد و تلقى خود را از فرويد چنين بيان مى كند: «در آغاز انزجار بود.» رابطه اى كه او با عبارت «In the begining» كتاب مقدس برقرار كرده و تلقى امروزينى كه از اين جمله دارد، قابل تامل است. او حتى كتابى نوشته كه عنوان روى جلد آن متاثر از همين جمله است: «در آغاز عشق بود.»"
پارادايم سروشی و قانون وحيانی: دو روز قبل از آن هم مقاله ای از احمد صدری در شرق آمده بود به ترجمه محمود اسماعيل نيا. اگر نخوانده ايد برای خواندنش اصلا دير نيست. من هم چند روز پيش خوانده ام. معرفی رساله دکترای فلسفه شناس جوانی است ايرانی تبار که در سوئد حاليا درس می دهد. رساله او را دانشگاه اوپسالا در 2001 چاپ کرده است. ولی گوئيا تا به ايران برسد مدتی طول کشيده! ولی به هر روی معرفی خوبی گرچه زياده بسته و سختگير به رساله نويس. من اين بخش از رای او در باره سروش را قابل تامل می دانم و هوشمندانه می بينم:
"سروش «به جاى بسط يك نظريه دقيق و نظام مند در مورد رفتار اخلاقى براساس مضامين اخلاقى قرآن»، «علم اخلاق را برحسب قراردادهاى بشرى» ترسيم مى كند (ص ۲۳۷). همچنين به طرح اين انتقاد مى پردازد كه «به جاى دعوت به بازگشت سودمند به نظام سنتى آموزش كه در آن همه علوم واجد جنبه اى مقدس بوده و هرگز جداى از كليت حيات مذهبى اسلام نبوده اند»، آراى سروش «بدون ترديد» منتهى به «تقدس زدايى از آموزش اسلامى» مى شود(ص۲۵۰). يا اين نكته كه «سروش به جاى مطالعه نظام مند گسترش تاريخى علوم سنتى اسلامى از چارچوب مفهومى و اصطلاحات فلسفه تحليلى استفاده مى كند.» (ص۲۶۹)."
مساله شر و برهانی که قصدش زدودن خدای شرآفرين است: نوشته مراد هامون در حباب از مجموعه دبش. که در جواب پاسخ من به کامنت او نوشته است در بحث خداوند و رنج ما. می گويد (نقل به مضمون) برهان شر در پی نفی شر نيست در پی نفی خدايی است که از شر برائت می جويد! من تا حالا فکر می کردم برهان شر برهانی الهياتی است. معلوم شد کفرآميز بوده است! اما اشاره من به اينکه برهان شر می خواهد شر را صورت عدمی خير معرفی کند و خدا را خير مطلق ببيند مسبوق به سابقه ای جدی است در آثار متالهان و متفکران اسلامی که از جمله متاله فقيد مرتضی مطهری در کتاب عدل الهی اش به آن پرداخته است. من راستش تقرير مراد را از ماجرا دقيق نديدم. شايد هم مشکل مثل مشکل ملکوت است که در بالا گفتم. مساله را بايد خرد و کوچک کرد. به اندازه هاضمه وبلاگ درش خوراک ريخت. و با روش وبلاگی. با اينهمه، اشاره مراد را به "خلق شر" در آيه "من شر ما خلق" هوشمندانه ديدم. گرچه قابل بحث است. همين آيه های شر در قرآن خودش می تواند مضمون چند يادداشت وبلاگی باشد. يک نکته قابل اغماض هم اينکه من فکر نکرده بودم و نگفته بودم که مقاله برهان شر را مراد نوشته است.
هنر برای جان آزاده: خب برای رفع خستگی هم می توانيد سری بزنيد به اين وب سايت زيبا که از آن خانمی زيباست با صدايی زيبا: دريا دادور؛ بخصوص اگر صدای پری زنگنه وار را دوست می داريد.
يقه ولايتی: و برای تفريح خاطر هم به اين يادداشت لگوماهی مراجعه فرماييد! اين ماجرای يقه ولايتی ميزان شناخت وزير خارجه اسبق را هم از جهان خارجه نشان می دهد. بسياری از اين برادران انقلابی فکر می کنند همانطور که برای آنها تاريخ و اسلام از سال صفر انقلاب شروع می شود و قبل از آن هيچ چيز قابل ذکری در دنيا موجود نبوده جهان هم در سال صفر انقلاب ما متولد شده است. نه مائو يقه ولايتی می پوشيده نه جواهر لعل نهرو و نه هندی های امروز و اينجا و نه روس های ديروز و آنجا و نه حتی مشايخ لبنان!
نه! خسته شدم نوشتن نقد مقاله شرق در باره نگری را می گذارم برای فردا. بلن شم برم يه چايی بريزم واسه خودم. بعد وبگردی کنم. |