قلمدون [16]
مفهوم‌ها [70]
مفهوم‌ها 2 [17]
ما و آمريکا [27]
مانيفست ايرانی وبلاگ [38]
نقد و نظر [64]
همسايگان [11]
هويت ايرانی [40]
و مثلا شرح حال [28]
کلمات [7]
کارگاه نشانه شناسی [6]
گنجی و کلمات [13]
پرونده انتخابات 84 [24]
پرونده تئو ون گوک [7]
پرونده رياکاری، هرزنويسی و وبلاگ [10]
آنها که می‌شناسم [32]
آسيای ميانه [17]
ايران [77]
ايرانشناخت [11]
اجتماعيات [58]
اروپا [35]
از خامه‌ ديگران [34]
بوطيقا [15]
تک‌گويی [13]
جن نامه يا سيبستون [2]
دين [37]
روشنفکران [20]
زبان [14]
سفر نوشته [39]
سنت و مدرنيسم [21]
سينما [15]
سياست [57]
سيبستانه [2]
شهرانديشی [6]
شعرها [23]
عکس [45]
 
 
June 2008 | April 2008 | March 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | June 2004 | May 2004 | April 2004 | March 2004 | February 2004 | January 2004 | December 2003 | November 2003 | October 2003 | September 2003 | August 2003 | July 2003 | June 2003 | May 2003 | |مطالبِ پيشين - بايگانی ماهانه
مطالبِ پيشين - بايگانی روزانه
بايگانیِ عناوين پيشين
 
 




January 31, 2005  
برای حمله نخست بايد توجيه دفاع را تضعيف کرد  
 


 
حالا ديگر مساله به اندازه ای که خيال آدم راحت شود در وبستان دامن گرفته و مطرح شده است. آن سکوت اوليه شکسته شده و ديگر بسياری می نويسند و لينک های ديگران را که ضدجنگ نوشته اند می گذارند. خوب است. بار من هم سبک تر است اگر به نقل همه نرسيدم. ولی طوری مطالب را نقل می کنم که در لابلای آنها لينک های خوب ديگر را هم ببينيد. اين يک کار جمعی است و واقعا خصلت جمعی هم پيدا کرده است. هر کسی در اين آگاهی سازی نقشی به عهده گرفته است. دوستان نازنينی هم از امروز به فکر بر پا کردن يک وبلاگ ضدجنگ به انگليسی افتاده اند. برای ارتباط با نخبگان صاحب نفوذ آمريکا. فکری عالی است. ولی هنوز هستند دوستانی که به من می نويسند و اعتراض دارند که خطر نبوده را مطرح می کنيد. اما جمع بيشتر دوستان به اهميت ماجرا واقف اند. ما با نوشتن و آماده ماندن هيچ چيز را از دست نمی دهيم اما با بی اعتنايی و سکوت ممکن است همه چيز را از دست بدهيم. دوستان معترض دست کم قبول کنند که در اين چند روزه ما چهره خود را شفاف تر ساخته ايم. حالا يکديگر را بهتر می شناسيم. بحث های مقدماتی را کرده ايم. اصول پايه مان دارد روشن می شود. اينها همه حاصل همين نوشتارهاست. ما نياز داريم به اينکه فصل مشترک های خود را پيدا کنيم. در اين همگرايی - به قول اميد معماريان- ما می فهميم که به چه چيزهايی ايرانی شناخته می شويم. و من می فهمم که چقدر نسل نو دارای پتانسيل های ناشناخته و کمتر شناخته است.

گذشته از نوشته اميد معماريان که از بهترين نوشته های امروز بود و در سيبستانک (31 ژانويه) می بينيد نوشته دوست ناديده دخو را نيز بسيار پسنديدم. او به نکته ظريفی اشاره کرده است: برای حمله کردن توان دفاع را بايد تضعيف کرد يا از بين برد. اين همان کاری نيست که آمريکا (آگاهانه) و دوستدارانش (آگاه يا ناآگاه) دارند می کنند؟

گام نخست حمله: انهدام توجيه برای دفاع - روزنامه های دخو
"جنگ برای قلمرو است و منافع. این ارزشهای زمینی باید با ارزشهای آسمانی استتار شوند.
توجیه دفاع آسان است و دفاع هزینه حمله را بالا می برد پس دفاع باید حذف شود. برای حمله سربازان می توان از آسمان توجیه آورد ولی برای حذف و انهدام دفاع حمله شوندگان توجیهات زمینی لازم است و زمینه سازی مناسب. ملت حمله شونده باید توجیه شود که عدم دفاع به نفع اوست. باید اولاً توان او را نزد خودش خوار شمرد و توان خود را بزرگ نمایی کرد، یعنی تاکتیک استسباع یا شیرگیر. ثانیا ً باید به او فهماند که حمله در درجه اول برای نجات خود اوست! و دفاع یعنی پس زدن نجات. چراکه بهترین توجیه عدم دفاع به دست آوردن زندگی تحت ِ" ارزش والای " حمله کننده است. "امنیت" ارزش والای هخامنشیان بود. "برابری" ارزش والای عربان و "آزادی" ارزش والای یانکی ها. حمله کننده باید منجی دانسته شود. مسیح یا مهدی حسب مورد."
 

 نفی منجی بودن آمريکا موضوع مورد توجه علی هم قرار گرفته است. او در تازه ترين يادداشت را با نقلی شروع می کند که در آن يک محافظه کار تندرو (بن لادنی!) نفت ايران را "نفت غرب" می داند که مصدق بدون اجازه ملی کرد!:

آمريکا و تندروهای نومحافظه کارش
 - علی معظمی
اين مطلبي است كه لئونارد پِيكوف، در 2 اكتبر 2001، برايِ «كاپيتاليزم مگزين» نوشته؛ بله اكتبر 2001. به حكومتِ فعلي ايران هم مي‌پردازد اما پيداست كه مشكلش به هيچ يك از اين دو دوره منحصر نمي‌شود و منطقِ خود بزرگ‌بينانه‌اش و استدلال‌هايِ مغشوش‌اش، كه اصلاً استدلال نيستند، جايي براي تفكيكِ مصدق از ديگري نمي‌گذارد. پيشنهاد مي‌كنم همه مطلب را بخوانيد تا نوع استدلالش را ببينيد. بعد هم در قسمتِ جست‌وجوي نشريه، iran را بجوييد. آن‌جا هم چيزهاي ديگري خواهيد يافت. از جمله پيوندي كه مستقيماً به بحث اخير ما مربوط مي‌شود و تقريباً همه مطالبِ مربوط را در آن‌جا جمع كرده‌اند(خودتان پيدا كنيد، لذتش بيش‌تر است!)


مسلماً اين‌ها جزء تندروترين محافظه‌كارانِ آمريكايي هستند و بايد اميدوار باشيم كه تعدادشان زياد نباشد. اما مسئله اين است كه اين‌ها «هستند» و با راهي كه آمريكاييان در اين چند سال در پيش گرفته‌اند، به نظر مي‌رسد كه تاكنون امثالِ اين‌ها بي‌تأثير نبوده‌اند.


اين را برايِ كساني آوردم كه ساده‌دلانه به دنبالِ خلوصِ انگيزه‌هاي آزادي‌خواهانه در حركت‌هاي نظامي اخيرِ آمريكا مي‌گردند. مسئله اين است كه ديوانگانِ تأثير گذار در انحصارِ هيچ ملتي نيستند و از اين‌ها گذشته طرفِ مقابل هم با بي‌تدبيريِ تمام – يا هر چيزِ ديگري – بهانه به دستِ ديوانگان داده و مي‌دهد.

 

ادامه مطلب
 
پيوند  
نقد و نظر 14
چاپ کن
بفرست  
January 30, 2005  
آمريکا و ما - نسلی که جنگ نمی خواهد  
 

امروز برای من واقعا عيد بود. از صبح که تلفنی با مادرم صحبت کردم و صدايش را شفاف و شادمان يافتم که می گفت گروه گروه مهمان آمده اند و رفته اند و به او که بی بی گل همه ماست تبريک غدير گفته اند تا بعد که يک به يک نوشته های درجه يک رفقا و اهل قلم ضدجنگ را خواندم. اين جمله از وبلاگ تازه يافته ای که يادداشتهای صنايعی نام دارد تمام روز مرا به خود مشغول کرد: نسلی که جنگ نمی خواهد. از همو شروع می کنم:

نسلی که جنگ نمی خواهد - شهرام کريمی
"ما: اين‌بار بر خلاف نسل قبلي، نسل ما و بعد از ما لزومي به جنگيدن براي خود نمي‌بيند. نه حس آن را دارد و نه حوصله آن‌را. اين‌ روزها ما به زندگي عادت كرده‌ايم. به برنامه‌ريزي و آباداني هر قدر كوتاه فكر مي‌كنيم. افراط‌هاي جنگ قبلي، آن‌قدر ما را از خود رانده است كه حالا به تفريط، نيازي به جنگ و خون‌ريزي نباشد. به شيوه‌هاي اداره حكومت معترض است و به كسي اعتماد ندارد.
سياست‌مداران: اين دوستان فرزانه! هنوز فكر مي‌كنند جوانان ما، در پي ايثار و شهادتند. آن‌ها هنوز هم در پارادايم جنگ و ايثار عده‌اي ديگر هستند كه جوانان ما حاضرند پوزه امريكا را به خاك بمالند. آماده‌اند هر چه ما بگوييم در طيق اخلاص گذاشته، نثار بزرگواري ما كنند!
اقدامات ما: بايد در صحنه حاضر باشيم! هر طور شده به بوش بفهمانيم، مي‌دانيم ايران، افغانستان و عراق نيست كه ويراني‌ آن‌ها، قبل و بعد از جنگ تفاوتي نمي‌كند. نسل ما هزينه آباداني كشورش را پرداخت كرده و حال مي‌خواهد كه كشورش را بسازد، هر چند انتقاد دارد."

ادامه مطلب
 
پيوند  
نقد و نظر 8
چاپ کن
بفرست  
January 29, 2005  
ما و آمريکا به روايت وبستان  
 

چند روزی است در بخش موضوعات سيبستان نوشته های مربوط به احتمال درگيری ميان آمريکا و ايران را جدا کرده ام: ما و آمريکا. امروز که نوشته درخشان حامد قدوسی را با عنوان "سايه جنگ را دور کنيم" خواندم فکر کردم کار بهتر آن است که در سيبستان قلمدون ويژه ای برای اين بحث راه بيندازم و مرتب با مقالات و يادداشت های ديگران تازه و به-روزش کنم. اين بی هيچ ترديد مهمترين مساله امروز و آينده نزديک ماست. فعلا بخشی از يادداشت بلند حامد را می گذارم و همه يادداشت کوتاه علی معظمی را و بتدريج اين قلمدونی را تکميل می کنم و با نوشته های دوستان ديده و ناديده روزآمد. اگر مطلب دندانگيری می بيند و می خوانيد خبری هم به من بدهيد يا آن را در وبلاگ خود بگذاريد و لينک آن را در پای اين يادداشت؛ يا ای ميل کنيد به: mehdijami@hotmail.com     

ما دل خوشی از اين حکومت نداريم ولی بايد سايه جنگ را دور کنيم - حامد قدوسی:
اول از همه بگويم که خيلی‌های ما از اين حکومت دلخوشی نداريم. يکی از دست جوانک بسيجی کتک خورده و تحقير شده، آن‌ديگری از گزينش دانشگاه و اداره رد شده، آزادی‌های انسانی روزمره‌ تک‌تک‌مان پايمال شده، روزنامه‌های مورد علاقه‌مان را توقيف کرده‌اند و سايت‌ها را بسته‌اند و آدم‌ها را ممنوع‌السخن کرده‌اند و بيش‌تر از همه، اين‌که خيلی‌هايمان از بی تدبيری هايی که بر اين کشور حکم می‌راند به نهايت کلافه‌گی رسيده‌ايم. اين‌ها را می‌دانم و فکر کنم کم‌تر کسی دلش برای حفظ اين نظام بسوزد ولی اين دليل نمی‌شود که فراموش کنيم که در جنگی که يک طرفش اين حکومت است ما هم ممکن است همه چيز‌هايی که در آن خاک به آن دلبستگی داريم را به يک‌باره از دست بدهيم. اين جنگ ماجرايی جدی است. دو طرف جنگ مصممند. يک طرف به کشنده‌ترين سلاح‌ها و حرفه‌ای ترين شيوه‌های جنگيدن مجهز است و تاريخ می‌گويد چيزی را جلودار خود برای کسب پيروزی نمی‌داند و طرف ديگر سال‌ها است که در پی چنين فرصتی می‌گردد، به عقايدش سخت ايمان دارد و دلش به سلاح‌هايی خوش است که ظرف اين سال‌ها ساخته و خريده است. اين جنگ ويران‌گر خواهد بود، طول خواهد کشيد، هزاران هزار قربانی خواهد گرفت و همه چيز را در خود خواهد بلعيد. از آن‌هايی که خاطره شروع جنگ را در خرمشهر و آبادان لمس کرده‌اند بپرسيد تا بتوانيد تصور کنيد چه بر سر شهرها خواهد آمد. در جنگ بين دو طرف ما قربانی خواهيم شد.

ادامه مطلب
 
پيوند  
نقد و نظر 9
چاپ کن
بفرست  
January 28, 2005  
اين سبوی شکسته  
 

عزيز صاحبدلی مدتی است از من پرسشی کرده که پاسخ به آن آسان نيست. پژوهشی در دست دارد که در آن می خواهد نخست نگره خود را در باب نظم و بی نظمی سامان دهد. از من می پرسد عوامل موثر در بهينه کردن نظم و انضباط چيست و می خواهد در باره عوامل بی نظمی پاسخی بدهم تا با يافته های خود مقايسه کند و به اين برسد که فرهنگ اجتماعی و خصلت های تاريخی و قومی تا چه در اين بحث ذی مدخل است و نيز چرا بعضی ملل نظم پذيرتر از ديگران به نظر می آيند.

ماجرا از آنجا آغاز شد که من کليپی را معرفی کردم در باره ايتاليا و اينکه اين کشور چقدر با کشورهای ديگر اروپايی متفاوت است از بابت نظم شهری. می کوشم چيزهايی را که به نظرم می رسد عوامل موثر باشند معرفی کنم اما پيشاپيش می گويم که اين عوامل نه جامع اند و نه قطعی. خوشحال می شوم که دوستانی که در اين باب انديشه ای کرده اند نظرشان را برای تکميل بحث مطرح کنند. حرفهای من هم در حد طرح موضوع است:

1 جزميت و بی نظمی: در يک نگاه کلی به نظر می آيد که کشورهای جنوب اروپا مثل فرانسه و اسپانيا و ايتاليا و يونان از کشورهای شمال مثل آلمان و سوئد و بريتانيا بی نظم ترند. در همان بحثهايی که به معرفی کليپ ايتاليا انجاميد به فرانسه هم اشاره داشتم و شيوه رانندگی آنها که چقدر تهرانی است گرچه خب معلوم است که تهرانی ها از نظر بی نظمی در رانندگی بسيار جلوتر از فرانسوی ها هستند! چه عاملی فرانسه و ايتاليا را در بی نظمی مشترک کرده است؟ اگر از ميان همه عوامل به دين نظر کنيم آنها هر دو از کشورهای کاتوليک اند. اين اشاره طبعا ماکس وبر را به ياد می آورد و تحقيق درخشان او را در باره رابطه نظم سرمايه داری و مذهب پروتستان.

حرف ماکس وبر را نمی خواهم شرح دهم اما فرق اساسی کاتوليک ها و پروتستان ها در چيست؟ از نگاه من مساله اساسی در جزمی بودن آرای کاتوليک هاست. اما رابطه جزميت با بی نظمی چيست؟

ادامه مطلب
 
پيوند  
نقد و نظر 8
چاپ کن
بفرست  
January 27, 2005  
بلاغت انتخاباتی  
 

گزارش صفحه سياسی شرق را از ديدار فعالان سياسی با مصطفی معين می خواندم. فکر کردم يک نفر بايد به اين آقای معين که آدم بسيار نازنين و افتاده و مردمی و مصفايی است بگويد آقا! صحنه رقابت انتخاباتی صحنه آکادمی نيست. شما ديگر وزير علوم نيستيد و برای استادان دانشگاه در يک سمينار صحبت نمی کنيد. شما قرار است دل مردم رای دهنده را ببريد. اما با اين زبان؟:

-  علم و ايمان و اخلاق و معنويت مكمل و پشتوانه يكديگر در پيشبرد امور هستند (اين کلی گويی ها به چه دردی می خورد؟)، از اين رو برنامه ريزى علمى و مبنى بر خرد و تلاش جمعى و تعهد اجتماعى مدنظر من در دولت آينده خواهد بود.(نشد برادر! برنامه ات را همين الان بايد گفته باشی؛ خواهم کرد که کار يک نامزد رياست جمهوری نيست. بنما در چنته چه داری.)

- وى خط قرمز خود را «منافع و امنيت ملى و قانون اساسى» ذكر كرد. (کداميک از مردم با اين حرفها برای رای به کسی انگيزه پيدا خواهند کرد؟) 

- در تشريح برنامه هاى خود گفت: قرار بر اين نيست كه برنامه هاى من جدا از برنامه ها و چشم انداز توسعه بلندمدت كشور باشد ولى در اولويت  گذارى ها و در صورت لزوم در اصلاح و تكميل و اجراى آن اقدام خواهم كرد.( خب بفرماييد اولا آن برنامه توسعه رئوسش چی چی ست و اصلاحات و تکميلات شما در کدام نواحی آن برنامه ممکن است اتفاق افتد و با کدام نيروی سياسی و اجرايی - هر دو سه مجلس موجود مملکت خلاف شما قدم می زند. اگر اين محاسبات ساده را در پاسخ خود يا بيانات انتخاباتی خود لحاظ نکنيد به کداميک از حرفهاتان که در حد ادعاست می شود باور کرد؟) 

ادامه مطلب
 
پيوند  
نقد و نظر 4
چاپ کن
بفرست  
January 26, 2005  
تغيير تدريجی بهترين نوع تغيير است  
 

آمدم پی نوشت بنويسم بر گفتار "حق تعيين سرنوشت مان را به آمريکا واگذار نکنيم"، نتيجه اش اين شد! درازتر از يک پی نوشت. به هرحال با گفتار قبلی با هم معنا خواهد داشت. عنوان اين يادداشت را نيز از يکی از دوستان گرفته ام که پای آن گفتار نظر گذاشته بود. - توضيح لازم.

همه نظرهای دوستان ديده و ناديده پای مطلب آمريکا و حق تعيين سرنوشت ما خواندنی اند. اما بعضی از آنها سوالی دارند يا ابهامی يا اصلا بشدت چالش آميز ظاهر شده اند. چون اساس را بر گفت و گو گذاشته ايم من هم نظر خود را بازمی گويم. اگر در يک مساله بتوانيم کمی پيش برويم و حرف و نقد يکديگر را درک کنيم فکر کنم آشوبی که زمينه حمله خارجی را درست کند کم کرده ايم!

از بين نظرها پاييز از همه سرسخت تر ظاهر شده است: يک مدافع ارتدوکس حمله آمريکا. من به چند نکته در حرفهای او که ظاهرا حرف عده ای است که مثل او فکر می کنند اشاره می کنم شايد برای تنبه بد نباشد.

انتخاب های ما و انتخاب شطرنج سياست  

به گفته او: "انتخاب ما محدود است بين حكومت (و نه جمهوري) اسلامي براي حد اقل صد سال آينده و حمله نظامي آمريكا.شق سومي براي آن به هزار دليل متصور نيست." من در نقد نظر مجيد زهری هم نوشتم که اينگونه دوشق قائل شدن را عقل سياسی نمی پذيرد. انواع شق های ديگر می تواند اين طور باشد:

الف. حمله نظامی آمريکا و ادامه حيات جمهوری اسلامی
ب. عدم حمله آمريکا و به پايان رسيدن عمر جمهوری اسلامی به هر دليل ديگر
ج. عدم حمله آمريکا با وجود دعوت کسانی مثل پاييز و ادامه حيات جمهوری اسلامی به دلايلی غير از عدم حمله آمريکا مثلا به دليل رسيدن به توافق با اروپا
د. حمله اسرائيل به ايران، حمله ايران به اسرائيل، حمله محدود هوايی و دريايی آمريکا، حمله ايران به گلوگاههای نفتی منطقه، بستن تنگه هرمز، تنش جهانی، دخالت اروپا و سازمان ملل متحد و روسيه، تقويت موضع داخلی حاکميت، تنش در عراق، سرکوب طرفداران حمله آمريکا در ايران، يکدست شدن حاکميت، دخالت جامعه جهانی برای مهار ايران و اسرائيل
ه. ادامه گفتگو با ايران زير فشار تهديد آمريکا، پذيرش فعاليت های هسته ای صلح آميز برای ايران، گرفتن امتيازات اقتصادی و سياسی از ايران، تسلط بيشتر حاکميت در همين وضع نيم بند موجود
و. فعال شدن اپوزيسيون خارج از کشور تحت حمايت و تشويق آمريکا، ادامه فشار آمريکا بر ايران از راههای مختلف (عراق، مجاهدين خلق، نفت، روسيه، اروپا) و حتی درگيری محدود، بهره برداری از شکنندگی داخلی برای انجام اصلاحات سياسی، نقش يافتن اپوزيسيون، مصالحه با رهبران صدر اول کشور برای خروج از صحنه سياسی و يا هر مدل ديگر اصلاحات يا انقلاب نارنجی و مخملی و قانون اساسی و رفراندوم. 

نتيجه: معنای تهديد هميشه حمله نيست گرچه شما هميشه بايد تهديد را جدی بگيريد.

آينده ايران رسيدن به امروز عراق است؟

ديگر اينکه پاييز می گويد: "ما همين حالا يك كشور اشغال شده ايم...هر كس حاكم بر خويش نيست محكوم ديگران است." و معتقد است که نه 17 درصد که 70 درصد مردم خواهان حمله اند و برای اين منظور از تلويزيون های لوس آنجلسی شاهد می آورد که: "آمار گيري هاي مشابهي كه توسط تلويزيون هاي لوس آنجلسي(كانال يك) انجام شد بيش از 70% راي دهندگان خواهان حمله نظامي آمريكا بودند." رد کردن قوت اين استدلال زياد زحمت ندارد. من فقط می گويم اگر يک نمونه ايشان نشان داد که تلويزيون های لوس آنجلسی يک خبر ساده را با دقت و بر اساس اصول حرفه ای گزارش کرده اند آن وقت بفرمايند تا دوباره بر سر اين نظرسنجی تلفنی و ميزان اعتبار آن برگرديم و حرف بزنيم.

اما آنچه در باره اشغال می گويد خطرناک تر است. فرق است بين استعاره و واقعيت. ما در سياست حرفمان را بر اساس طيف های سود و زيان می زنيم. نظر "اشغال بودن ايران" بر اساس کدام منطق سياسی و عرف حقوقی است؟ اما ظاهرا در اين موارد استدلال و واقع نگری زياده جدی گرفتن ماجراست. پس به زبان خود پاييز و با همان منطق بايد گفت برادر! اگر وضع امروز اشغال است و وضع فردا تحت نظام سياسی آمريکا هم اشغال، چرا بايد بين اين دو اشغال آنی را ترجيح بدهيم که درش کشته شدن هست، خرابی شهرها و جاده و پل ها و ارتباطات هست، رفتن برق و آب و انرژی هست، بيکاری گسترده و گسيختگی نظام اجتماعی هست و ترور هست و بمب گذاری انتحاری و جنگ شهری؟ و تازه بر سر آن تحقير خارجی و گماشته آمريکا شدن؟ يک نگاه به عراق بينداز و ببين تو می خواهی آينده ايران رسيدن به امروز عراق باشد؟  

ادامه مطلب
 
پيوند  
نقد و نظر 8
چاپ کن
بفرست  
January 25, 2005  
حق تعيين سرنوشت مان را به آمريکا واگذار نکنيم  
 

اول از همه بگويم که خوشحالم بين ايرانيانی که در عرصه اينترنت حضور به هم می رسانند جنب و جوش آشکاری ديده می شود در باره مساله آمريکا و ما که مبارک است. يک نگاه به همين نظرات مطلب پيشين حساسيت گروهی از دوستان را نشان می دهد. پايين تر به آنها اشاره می کنم. اما اين را هم بگويم که هر اتفاقی در جريان باشد ما ايرانی ها بايد طرف منافع خودمان بايستيم و صد در صد مطمئن باشيم که آمريکا دايه مهربان تر از مادر نمی شود. يعنی حتما او اول به فکر منافع خود است. پس شرط عقل اين است که از او انتظار نمی توان داشت قدمی به خاطر ما بردارد (گرچه مطمئن نيستم همه به اين شرط عقل رفتار می کنند؛ ميان ما گرايش های ضدعقل کم نيست!). ديگر اينکه منافع ما تشخيص اش با ماست و راه حفظ آن هم بين خود ما بايد شناسايی شود. من با آوردن مطالب تازه ای که ديده ام و به نظرم رسيده می کوشم جنبه های تازه ای از بحث را دست کم برای خودم روشن کنم شايد به درد شما هم بخورد. بحث می کنيم به هرحال.

مجيد زهری يادداشتی نوشته تر و تازه همين چند ساعت پيش گويا. من در نوشته او يک نکته برجسته می يابم و آن تذکری است به هدف جهانگشايی های آمريکا:

"مراحل جهانی‌شدن، ايجاب می‌کند که کارتل‌های فرامليتی بر توليد و صدور انرژی کنترل کامل و به قولی استيلا داشته باشند. ورود آمريکا به منطقه ربطی به رژيم حاکمه در آمريکا (مثل امروز: دستگاه بوش) ندارد و جزو طرح‌های بلندمدّت سرمايه‌داری جهانی است. بعد از يازده سپتامبر، به طرح جهانی‌شدن سرعت بخشيده شد و به قولی اين طرح وارد فاز نوينی گشت، چرا ‌که يکی از عوامل بازدارنده‌ی "جهانی‌شدن" به‌يکباره در دل جهان غرب رخ نمود: "تروريسم اسلام فناتيک". با ظهور تروريسم اسلامی در جهان غرب، آمريکا به اين نتيجه رسيد که ديگر روش "کج دار و مريز" (هويج و چماق) با دولت‌های خودسر کار نمی‌کند، چه نظام‌های خودسر، با ايجاد خطر و تک‌روی و سنگ‌اندازی، در حکم "بازدارنده" در راه جهانی‌سازی عمل می‌کنند. پس از آن بود که ايجاد "دموکراسی" در اين کشورها، به عنوان راه حل توصيه شد. يعنی دموکراسی، به اقتضای سياست آمريکا و دقيقاً در راستای منافع سرمايه‌داری جهانی توصيه شد، همان‌گونه که در اواخر دهه‌ی هفتاد، "ايجاد کمربند سبز" (طرح برژينسکی در خاورميانه) توصيه شد و از دل آن، طالبان و جمهوری اسلامی بيرون آمد. اين توضيحات از آن رو است که بدانيم: اين مسيری است که آمريکا در آن گام می‌زند و به قول سهراب سبحانی، اگر در انتخابات اخير جان کری هم انتخاب می‌شد، چندان فرقی در اين روند ايجاد نمی‌شد." (نقل از: مسيری که آمريکا در آن گام بر می دارد)

ادامه مطلب
 
پيوند  
نقد و نظر 25
چاپ کن
بفرست  
January 24, 2005  
ما مونولوگ می کنيم ديالوگ بلد نيسيتم  
 

نمی خواهم اين بار هم گفتگوی خواندنی ديگری را از سيد آبادی از دست بدهم. دفعه پيش گفتگوی او را با داريوش شايگان که خواندم گفتم چيزی می نويسم. نشد. هر روز بهانه ای تازه پيش می آيد برای نوشتن. و امور هم گفته اند رهين اوقات خويش اند. حالا گفتگويش را با جلال ستاری خوانده ام. نمی خواهم چيزی مستقل بنويسم ولی می خواهم بخش هايی از آن را اينجا بياورم. بخش هايی که از آن لذت بردم يا در آن نکته ای يافتم. با حاشيه ای اينجا و آنجا. ولی اصل، يادکرد حرفهای نيکوی ستاری است که حاصل گفتگوی سنجيده سيد است با او. اين سخن شير است در پستان جان/ بی کشنده خوش نمی گردد روان:

1 روشنفکر مولف است: وقتی می خواندم که "ستاري فارغ‌التحصيل رشته روانشناسي تكويني از دانشگاه ژنو است كه بنيانگذار و استاد مسلمش ژان پياژه بود. از او تاكنون حدود 70 كتاب به‌صورت ترجمه و تأليف چاپ شده است"، با خودم فکر کردم روشنفکران دو دسته اند: روشنفکران مترجم و روشنفکران مولف. ستاری به تاليف به اندازه ترجمه ای که می کند اهميت داده است. من روشنفکری را که هميشه ترجمه کرده باشد زياد نمی فهمم!

2 آه ای صداقت گمشده: چقدر خوب است که از زبان آدمی مثل ستاری آدم بر ارزش صداقت روشنفکر تاکيد ببيند: " يك پاي مهم روشنفكري صرف‌نظر از توانايي‌هايش براي چون‌وچرا‌كردن، واقعاً صداقت و پاكدلي است و اين خيلي مهم است. مثلاً شما فكر كنيد ژان پل‌سارتر وقتي كه مي‌خواهند جايزه ادبي نوبل به او بدهند، رد مي‌كند. او اولين و آخرين كسي است كه جايزه ادبيات نوبل را رد كرده است، چرا؟ براي اينكه حرف و عملش يكي باشد." ياد فروغ افتادم که می گفت شاعرهايی داريم که وقتی سر يک بشقاب پلو می رسند يادشان می رود که شاعرند!

3 راه حل راه حل بدهيد:  ارزش روشنفکر به راه حل نشان دادن نيست - قابل توجه دوستان ابزارگرايی که برای به نتيجه رسيدن عجله دارند: "من فكر مي‌كنم روشنفكر چون‌وچرا بايد بكند، ممكن است راه‌حل هم بتواند نشان بدهد، ممكن هم هست نتواند. ممكن است نتواند پيشگويي بكند، ولي مشكل را با مردم جامعه‌اش مي‌تواند خوب مطرح كند." بله! طرح مساله به اندازه ارائه راه حل مهم است. اصلا بدون طرح و بحث، ارزش های هر نوع راه حل احتمالی هم روشن نمی شود. شيوه فهم يک مشکل بخش مهمی از شيوه حل مشکل است.

4 مشکل ايدئولوژی: "چون‌وچراكردن خودش مشروط به احوالي است كه بر روشنفكر حاكم است. به‌طور مثال ما اگر بخواهيم درباره فرهنگ گذشته اين جامعه بحث كنيم، يك وقتي مي‌آييم و بحث مي‌كنيم كه بالاخره اين نظام چه بود و چه مي‌گفت؟ معتقد به يك راه و رسمي بود يا نبود، ايدئولوژي داشت يا نداشت؟ اين يك بحث روشنفكري است، اما اگر از پيش بخواهيم محكومش كنيم، بگوييم هر كاري كه كرده است، محكوم است، اين از مقوله ايدئولوژي است. اما اگر بخواهيم در اوضاع و احوال آنجا دقيق شويم، يعني تمام اسناد را ببينيم، تمام مدارك را بنگريم، حرف‌هاي مردم را بشنويم، با توجه به اوضاع و احوالي كه در آن ايام بر آن جامعه حاكم بوده است قضاوت كنيم، آن موقع، از مقوله ايدئولوژي بيرون مي‌آييم و قضاوتمان هم خيلي منصفانه‌تر و نزديك‌تر به عدالت مي‌شود." خلاصه اش اينکه روشنفکر يک موضع پيشينی معين نسبت به همه وقايع بشری ندارد. کارش تحليل واقعه است نه برچسب زنی بر وقايع و آدمها البته!

ادامه مطلب
 
پيوند  
نقد و نظر 3
چاپ کن
بفرست  
 
قلمدونی قابل  
 

فقه، کارکردها و قابليت ها: اين هم مقاله مهم احمد قابل که منقح تر از مقاله قبلی اوست در باب عقل و شرع. اين مقاله بازچاپ ظاهرا ويراست تازه ای است از بحث هايی که پيشتر او در روزنامه شرق چاپ کرده بوده است. در سه بخش. من در شب های بعد مروری بر اين مقاله خواهم کرد تا نکات مهم آن را از ديد خود برجسته سازم.

تبيين نظريه منطقه الفراغ: از آقای محترمی به نام محمود حکمت نيا (لينک از طريق ملکوت). آدم وقتی مقالاتی از اين دست را می خواند تازه می فهمد که احمد قابل از بين چه آدمهای کسل کننده ای برخاسته و از آنها به سوی خلق بازگشته تا چراغ روشنی به آنها هديه کند. بحث از اين مقاله را می گذارم برای شبی ديگر که به مقاله جديد احمد قابل بپردازم.

فلاطوری و حجيت نهايی عقل: اين هم يادداشت حضرت خسور ناقد که خود - بسنده است:

ديدم در "سيبستان" اشاراتی به مطلب آقای احمد قابل داشتيد. در اين رابطه نکته ای از استاد از دست رفته پُرفسور عبدالجواد فلاطوری در يادم آمد که تصور کردم شايد برای شما که خودتان را با اين بحث مشغول کرده ايد، بی فايده نباشد.

در اواخر دهه پنجاه ميلادی، دقيقاً 1959 ميلادی، کتابی به زبان آلمانی در آلمان منتشر شد که دربرگيرنده مجموعه مقالاتی بود پيرامون فلسفه حقوق که مقاله ای نيز از پُرفسور فلاطوری در آن به چاپ رسيده بود با عنوان "عقل به منزله حجت نهايی شرع در تعاليم شيعی". عنوان مقاله و مشخصات کتاب به زبان آلمانی را در زير برايتان می آورم. 
 
Die Vemunft als Letztbegrundung des Rechts in der Schiitischen Lehre In: Archiv für Rechts-und Sozialphilosphie XLV/3. Luchterhand Verlag Neuwied/Rh. 1959, s369-388
البته ناگفته نگذارم که در كتابشناسى آثار پروفسور عبدالجواد فلاطورى که در مجله "آينه پژوهش" شماره 86 منتشر شده است و متأسفانه کامل هم نيست، در ترجمه عنوان کتاب - به هر دليل - دستکاری جزيی، ولی به گُمان من بسيار مهمی صورت گرفته و به اين صورت آمده است: "حجيت عقل در استنباط احكام شرعى در مذهب شيعه". يعنی "عقل به منزله حجت نهايی" (Die Vemunft als Letztbegrundung) و تکيه ای که فلاطوری بر "حجت نهايی" داشته است، يکباره مبدل به "حجيت عقل" شده است. ان شاءالله که مترجم سهواً و شايد به دليل عدم آشنايی کافی به زبان آلمانی، عنوان مقاله مرحوم فلاطوری را چنين ترجمه کرده است؛ يا اميدوارم که من در خطا باشم.

به هر حال، به نظرم مباحثی که پُرفسور فلاطوری در اين مقاله نسبتاً طولانی مطرح کرده بود، به بحث امروز آقای احمد قابل و دلبستگی شما به اين گونه مسايل بسيار نزديک است. به خصوص که فلاطوری نه تنها تحصيل کرده دانشگاه های آلمان و در شمار دانشمندان و انديشمندان سرشناس در اروپا بود، بلکه تحصيلات حوزوی هم داشت و در سنين جوانی از حاج شيخ محمدرضا كلباسى اجازه روايت و اجتهاد گرفت و همزمان با تحصيل در علوم دينى موفق به اخذ ليسانس از دانشكده معقول و منقول شد. اين همه را به اين خاطر با تأکيد گفتم، که اولاً حرفهای آقای احمد قابل آنچنان تازه هم نيست و ثانياً چون شما از به پايان رسيدن "عصر غولها" نوشته بوديد، می خواستم اشاره کرده باشم که "غولی" چون فلاطوری نزديک به نيم قرن پيش به اين مباحث پرداخته بوده است. همين.
پايدار باشيد.
خسرو ناقد
 

 
پيوند  
نقد و نظر 2
چاپ کن
بفرست  
January 22, 2005  
ما، آمريکا و اين لشکر روشنفکران  
 

اگر آمريکا بخواهد به ايران حمله کند ما در مقابل چه می توانيم بکنيم؟ اولين پاسخ ها همان پاسخ های نظامی معمول است. ما منطقه را بی ثبات خواهيم کرد. به اسرائيل حمله خواهيم کرد. تنگه هرمز را با غرق کردن کشتی خواهيم بست. احتمالا به پايگاههای آمريکا در کشورهای همسايه صدمه خواهيم زد. مردم را بسيج خواهيم کرد. در جنگ زمينی قدرت خود را نشان خواهيم داد. و اموری قابل پيش بينی از اين قبيل که لابد دشمن نيز به آنها و ديگر راههای دفاعی ما می انديشد و پاتک مناسب را طراحی می کند. هر دشمنی می داند که برای حمله بايد هزينه ای بپردازد. بی گدار به آب نمی زند. اما مساله من حاليا ارزيابی نظامی چنان حمله مفروضی و سود و زيان جنگی ما در يک رويارويی نيست؛ چنانکه به تحليل های کسانی هم که مثل طارق عزيز، قبل از حمله آمريکا به عراق، رجز خوانی می کنند يا اصلا معتقدند خطری در کار نيست کاری ندارم.

بخوبی به ياد می آورم روزهای پر تب و تاب سال 58 را که ما جوانان انقلابی همگی در آرزوی يک جنگ بوديم! بحث حدس و گمان نبود. بحث ارزيابی نظامی نبود. شايد دشمن معينی هم جز آمريکا در ذهن ما نبود. هيچکس هم فکر نمی کرد آنکه سرانجام آرزوی ما را جامه عمل می پوشاند صدام حسين است! ما انقلابی بوديم و جامعه را کند و سنگين و بی اعتنا به تب و تاب خود می ديديم. يا نبض ما تندتر می زد. از بازرگان خوشمان نمی آمد. و از همه آن اداره جاتی هايی که به نظرمان می آمد دور و بر او را گرفته اند. ما يک انقلاب حسابی می خواستيم. فکر می کرديم جنگ اين را به ما می دهد. جنگ ما را تصفيه می کند. جنگ جامعه را چنان تکان می دهد و به حرکت در می آورد که تمام چربی هاش آب شود و پيرايه هاش بريزد و گرانجانی اش به چابکی و نشاط دفاع از ميهن و خانمان بدل شود و يکباره همه مشکلات ذهنی مردم را برای تن دادن به يک جراحی اساسی رفع می کند. انقلاب ما نيازمند جنگ بود. هر چه تئوری بود در خدمت جنگ درآورده بوديم. وقتی جنگ شروع شد ما خوشحال بوديم! گرچه از لحاظ نظامی برايش آماده نبوديم!

امروز هم صحنه اصلی مقابله در اذهان شکل می گيرد. بدون زمينه فکری هيچ عملی انجام شدنی نيست. دست کم نه در مقياسی به بزرگی يک جنگ سرنوشت ساز. اگر آمريکا نتواند دل و دين از ما ببرد قطعا دست به حمله نظامی نخواهد زد. تمام حرفهای امروزه هم بجز افزودن بر فشار سياسی بر دولت ايران يکی هم برای تست کردن ميزان مقبوليت اين حرفها ست در نزد جهانيان و مهمتر از آن در نزد ايرانيان.  نگرانی و پرسش من اين است که آيا ما ايرانيان واقعا می خواهيم که آمريکا حمله نکند؟

ادامه مطلب
 
پيوند  
نقد و نظر 20
چاپ کن
بفرست  
January 21, 2005  
علم الاسرار، جذابيت قدرت  
 

در مراسم ادای سوگند جرج بوش دوربين که می چرخد کلينتون را می بينم. کارتر را. چهره های ديگر سياسی آمريکا را. فکر می کنم کسی مثل کلينتون بهتر می داند در ذهن يک رئيس جمهور آمريکا مثلا بوش چه می گذرد. به اين منتقل می شوم که کسی که در چنان مقامی است از بسياری از اسرار با خبر ست. اسراری که جز کسانی معدود از آن خبر ندارند. گاه از آن جهت که پيش از علنی شدن برای ديگران چيزی را می دانند (مثلا می دانند که بوش قرار است امشب وارد بغداد شود ولی تا او وارد نشده "ديگران" نمی دانند) و گاه از آن جهت که چيزهايی را می دانند که تا سالها قرار است کسی نداند يا چيزی که هرگز کسی نخواهد دانست. بعد به اين گزاره قديمی خود منتقل می شوم که قدرت دانستن اسرار است.

به بيان دقيق تر، قدرت، سهم ما از دانستن اسرار است. هر قدر از اسراری با خبری در آن حوزه از اسرار مقامی بالاتر داری. و آدمی در هر جا که هست هميشه در حال تلاش برای بالا بردن سهم خود از اسراردانی است. هيچ قدرتی بدون سر نيست. هر قدرتی يعنی قدرت بر اسرار. به نظرم در اين فرقی نيست بين عالم فيزيک مثل اينشتين و آدم کهنه کار سياسی مثل اسدالله بادامچيان. قدرت شبکه ای از اسرار است. قدرت علمی يا صنفی يا فنی يا سياسی. چنانکه قدرت ادبی و شعری و هنری. قدرت دانستن رمز است.

 

ادامه مطلب
 
پيوند  
نقد و نظر 4
چاپ کن
بفرست  
January 20, 2005  
چرخه خطا  
 

هميشه فکر کرده ام بسياری از ما زندگی مان حاصل خطاهای ديگران است. از پدر و مادرمان گرفته تا ديگران و ديگرانی که بر زندگی ما تاثير گذاشته اند. ممکن است پدرمان در انتخاب مادرمان خطا کرده باشد يا بالعکس اما حاصل آن خطا ماييم. يا اگر اين يا آن سياستمدار کمی زودتر به سر عقل آمده بود زندگی مان را آنقدر تلخ نمی کرد که مهاجرت کنيم. يا اگر آن راننده آن روز در اتوبان تند نمی رفت تا به ماشين مادر دوست من بکوبد و او را بکشد پدر دوست من زن دومش را نمی گرفت. زنی که زندگيش را در واقع از خطای راننده ای در اتوبان ساخته بود. اصل تصادف! امشب که اين عکس های نادر و عجيب را ديدم فکر کردم مرگ ما هم می تواند نتيجه خطای ديگران باشد. چرا تا به حال فکر نکرده بودم؟

ادامه مطلب
 
پيوند