:: مانيفست ايرانی وبلاگ
:: سبک شناسی ابتذال در زبان و شعر - گام اول
:: کنفورميسم و مدرنيسم
:: در ستايش آشکارترين هنرها
:: اسطوره های مدرنيته: عقلانيت، سکولاريسم و آزادی فردی
:: متن مدرن چيست؟
:: تايمز: جامعه چندفرهنگی ديگر مفيد نيست
:: آگاهی، نه ايمان و بی ايمانی؛ مساله اين است
:: جادوی زن و متافيزيک جنسيت
:: ميل کشيدن بر چشم پدران
:: حجاب های علم و قبيله گرايی عالمان
:: شادی شيخی که خانقاه ندارد
:: راهی به فروتنی
::  تذکره لمن يخشی
:: ما هم مردمی هستيم
:: سکس، سنت، و قديسين
:: در چشم و دل من
:: زبان مساله ای شخصی نيست
:: وبلاگ: سگالش در حضور ديگران
:: فاشگويان حلقه ملکوت
:: يک روز با فيلسوف ايرانی
:: بانوی بهشت ما
:: باز هم حافظه تاريخی
::  خواهر مرگ
::  شرع و عرف
 
 
در وضع امروز ایران هر اتفاقی محتمل است  |:|   خانه بدوش یا خدا بدوش  |:|   نشانه های فروپاشی در دانشگاه  |:|   یک متن کمیاب از ثبت یک مشکل عمومی: بلد نبودن رقص  |:|   جدی ترین وبلاگ فارسی در سیاست  |:|   هزارتو در سال یک-هزار-روزگی  |:|   گالری هنرهای ایرانی  |:|   مردم چه منتی می گذارند می خواهند دو کلمه بنویسند  |:|   تب اتوریته ستیزی  |:|   برای خدمت به خلق خدا ترویج خرافه لازم نیست  |:|   [بايگانیِ لينکدونی]
 
 
 
 

 




 
December 31, 2004  
عقل سرخ و حکمت خاکستری  
 

دوستان ناديده ام در نظرهای يادداشت من در باره سوزان سونتاگ مرا دعوت به تعادل ميان عقل و عشق کرده اند و بينش خاکستری: پرهيز از سياه و سفيد ديدن. اچ جی سوفيست می گويد: "یک بار دیگر به واژه واژه ی متن سیبستان بازگردید. آیا این مرثیه نیست؟ قصیده ای رثائیه در سوک نویسنده ای محبوب! و مگر عقل مدرن (که نه فقط زندگی آمریکایی، که اساسا پست مدرنیسم و نویسنده ای چون سونتاگ را نیز باید در متن آن فهمید) چنین چنبره ی عاطفه و احساس و تعطیلی را برمی تابد؟"

عقل سرخ
جمله به جمله بگويم. دوست من! از عرفان آموخته ام که بزرگترين محصولات فکر بشری محصول آميخته ای از عقل است و عشق. من از سردی عقل می ترسم و از گرمی عشق می سوزم. چاره را در "عقل سرخ" تمرين می کنم. می گويی: "اشتباه نکنید! منٍ ایرانی با چنین متن های سیبستانی ست که خوش خوشانم می شود و غرق در لذتی غریب، نویسنده ای از منظومه ای دیگر را شهید مظلوم خود جا می زنم و تا ابد، سوکوارانه، تا که نام سونتاک نامی به گوشم می خورد، پر می شوم از شهودی غریب نسبت به خواهری معنوی". می خواهم بدانی که من هيچ پاره ای از هويت ايرانی را به سنگ انکار نمی زنم و مذمت نمی کنم. اينکه ما با خواهری يا برادری معنوی حس همدلی و آشنايی داشته باشيم امتياز ماست اگر اين خصلتی ايرانی است. من اما از هويت ايرانی خود پاره هايی را انتخاب می کنم يا آن خطوطی را ادامه می دهم که سازگارتر می بينم با جهانی که در آن زندگی می کنيم. و می آموزم. نگاه که کنی می بينی ما ايرانيان تا اينجا هم بسيار آموخته ايم. طرد خويش راه به جايی نمی برد. 

سونتاگ برای من خواهری معنوی است. و چرا نباشد؟ او هنوز می تواند بسيار چيزها به ما بياموزد. تا از رعب فرهنگ آمريکايی بيرون آييم و آن را چونان فرهنگی انسانی بجا آوريم که سهم خود را در تربيت ما دارد. سهمی نه اختصاصی و نه انحصاری. اما متفاوت با آنچه به نام آمريکا می شناسيم. اين عقل است و آن معنويت خواهرانه عشق. من بی گمان ام که ما همواره از راه جذب و جذبه می آموزيم. اشتباهی که می کنيم در انتخاب است. من می کوشم تا حدی اين اشتباه را با تاکيد بر کانون های ديگر انتخاب تصحيح کنم. اين هم عقل است هم شوری در جان. عقل سرخ.


عقل تجدد ما
بعد می نويسی: "اگر از جناب جامی توقعی هست (که هست) گزارش از منظومه ای است که صد و پنجاه سال است می کوشیم آن را دریابیم و درنمی یابیم؛ و نه بال و پر دادن به خیال و احساس و عاطفه. از این ها زیاد داریم." از اين توقع طفره نمی روم. اما مشکل ما در تکيه بر خواندن از ورای حجاب است. من بر تجربه تاکيد کرده ام. مشکل در خيال نيست. اين را هم طور ديگر ديده و معرفی کرده ام (مثلا در جادوی تخيل). مشکل در احساس و عاطفه ما نيست. اين سرمايه نيکويی است. مشکل در عقلی است که بدان فخر می کنيم و ما را نجات نمی دهد. سخن ماشاالله آجودانی بسيار درست است که مشکل در سنت ما نيست. در تجدد ما ست. و مشکل در فاصله ای است که بيهوده ميان سنت خود با تجدد امروزه مان قائل می شويم. و از اين بابت در دنيا نمونه ايم!

حکمت خاکستری
دوست ديگری امير نام به انگليسی نوشته و می گويد ما ايرانيان فاقد توانايی در خاکستری نوشتن ايم. من اين را تا حدودی می پذيرم و در اين باره پيشتر نوشته ام(متن جهان خاکستری است). اما خاکستری ديدن به اين معنا نيست که از ستايش پديده های سفيد خودداری کنيم يا از پديده های سياه دوری نکنيم و آن را با نقد به روشنی نکشانيم. من در آنچه از سونتاگ آوردم کم و کاست نديدم. مثالی بزنم. امروز روزنامه های لندن نوشتند که مردم بريتانيا در ظرف 24 ساعت به دعوت بنيادهای خيريه برای کمک به زلزله زدگان آسيا 24 ميليون پوند کمک کرده اند: هر ساعت يک ميليون پوند. اين را با ديد خاکستری هم بايد ستايش کرد. هيچ چيز سياه در آن نيست. يا اگر موشکافی کنی و چيزکی بيابی قابل اعتنا نيست. اين مردم هميشه در اين گونه مواقع بسيار خوب عمل می کنند. ستايش بايد موضوع داشته باشد و تناسب. هميشه بر خطا نيست. اغراق است که خطاست. کار نکرده را ستودن خطاست.

امير می گويد تو هيچ چيز منفی در سونتاگ نديده ای و اين بد است. اما خود نمی گويد من بر کدام بدی های سونتاگ چشم پوشيده ام يا کدام بدی اش را خوبی جلوه داده ام. بر اساس همان استدلال اين هم بد است. اما من کوشيدم در يک يادداشت کوتاه تصويری از سونتاگ به دست دهم که از او می شناسم. تصويری برای ما بسيار معنادار. او نه شهيد بود و نه اين حرفها را دوست می داشت. هيچ کس که برای شهيد شدن کار کند نمی تواند اعتنايی برانگيزد. اما او زندگی کرد. شديد. اين کار بزرگ او و درس بزرگ او بود. من به جز اين نگفتم. که بسياری از ما زندگی نمی کنيم. امير عزيز، وقتی زندگی نمی کنيم نه ستايش مان ارزشی دارد ونه انکارمان. 

آيين ستايش
از بابی ديگر نيز در اين ستايش بايد فرونگريست. اينکه چه چيزهايی را ستايش می کنيم خود ما را آشکار می سازد. سوی ديگرش اين است که چه چيز را انکار می کنيم. خاکستری ديدن به معنای خودداری از ستايش و انکار نيست. خواندن خاکستری متن به ما می گويد هر دو سو و هر هزار سوی ممکن را ببينيم. بيش از اين نمی گويد. پس از آن هنوز می توانيم کتابی را پرت کنيم و به ديوار بزنيم يا نويسنده ای مردمی فرهنگی را از "جهتی از جهات" بستاييم. اگر ستايش های ما ديگر چنگی به دلمان نمی زند شايد از آن است که انکارهامان نيز " ناميزان" است.

نيچه ( که آنهمه در نفی رحم مسيحی سخن گفته است) در فراسوی نيک و بد سخنی دارد که در اين مقام سخت خواندنی و ارزيدنی است:

"مردی که می گويد اين را می پسندم و بهر خويش بر می گيرم و خواهمش پاييد و در برابر هر کس از آن دفاع خواهم کرد؛ مردی که از او کاری برتواند آمد تصميمی را به انجام تواند رساند و به انديشه ای وفادار تواند ماند و زنی را نگاه تواند داشت و گستاخی را کيفر تواند داد؛ مردی که خشم خويش را دارد و شمشير خويش را و ناتوانان و رنجوران و ستمديدگان و نيز جانوران بدو می پناهند و در سايه او می آرمند ... آنگاه اگر چنين مردی رحم آورد همانا که رحم او ارزشمند است. اما چه سود از رحم رنجوران!"
 
Send to    Friend's Email:
Your Email : 
 
نقد و نظر

کامنت آخری که از سهند بود به دليلی که نمی دانم پاک شده. خواستم برای سهند سوء تفاهمی پيش نيايد. معمولا اگر اين اتفاق عامدانه باشد يادداشتی می گذارم تا دليل اش روشن باشد. به هر حال سهند در کامنت آخر خود در اينجا به مطلبی ارجاع داده بود که در بخش نظرهای وبلاگ فل سفه نوشته است به بهانه سونتاگ. طالبان به آنجا مراجعه کنند.

Posted by: سيبستان at January 1, 2005 7:50 PM



واحه جان،
تا سوال روشن نباشد جواب نخواهد يافت. شرط اول سوال اين است که بدانيم دقيقا از چه می پرسيم. به نظرم سوالی يا سرگردانی يی که تو عنوان کرده ای آنقدر بزرگ است و کلی و همه جانبه که نمی تواند جواب بگيرد. بايد آن را خورد کنی تا ببينی کجاست حاق مساله برای تو. ضمنا خارج از جدال سنت و تجدد به نظرم نمی توان برای هيچ سوالی از آن رده که ذهن تو را مشغول کرده پاسخی يافت. ما همگی در همين جدال يا چالش ايم. نمی توان به آن کار نداشت. بايد ايستاد و سر از کار آن درآورد. از آن گريختن دردی را دوا نمی کند و سوالی را از هويت و موقعيت ما جواب نمی دهد.

Posted by: سيبستان at December 31, 2004 6:55 PM



مي خوانم و بيش از پيش در ابهام فاصله ها مي مانم!
عشق... حجاب ... عقل
و آنچه ابن عربي در بيان حجاب هستي عنوان مي كند.
هميشه برايم جاي سوال بوده كه آيا واقعا در اين كشاكش حد اعتدالي بوده و يا نه!؟
عنوان كردن به ظاهر آسان است اما در عمل چه؟
كاري به سنت و تجدد ندارم كه اين جدال هميشه بوده و هست...
امروز ديگر برايم جاي سوال است كلماتي چون:
عرف، اعتقاد، ايمان، باور، مذهب و و و...
اعتقاد داريم يا ايمان؟!
ايمان داريم به چه؟! عرف؟ مذهب؟
نميدانم چه شد كه به اينجا رسيد صحبت! اما چه مي شود كرد!

Posted by: واحه at December 31, 2004 6:38 PM



سال نو مسيحي نيز مبارك.

Posted by: rebel at December 31, 2004 6:37 PM



درود بر نيك مرد روزگار، برادر عزيز. از لطف و دلجوييت ممنونم. كمي از زمانه دلگير و قدري از روزگار غمگيبنم.

Posted by: rebel at December 31, 2004 6:36 PM



کمی تا قسمتی سوء تفاهم هميشه ناگزير است. مساله اين است که حدی از سوء تفاهم برای آغاز يک گفتگو لازم است - سوی ديگرش حدی از تفاهم و همدلی است. گرچه می توان اين سوء تفاهم را به شکافی پر نشدنی هم تبديل کرد. گمانم ما آنقدر از هم دور نيستيم. به هرحال مشی من اين نيست که شکاف سوء تفاهم را بيشتر کنم. می کوشم با گفتن و ايضاح آن را با تفاهم نزديک کنم. ضمنا من شما را کم خرد فرض نکردم. معمولا تا خلافش ثابت نشود برای مردمان خردمندی قائلم. اما طبيعی است که خرد با نقد ورز می يابد. من سخن شما را نقد می کنم به اندازه ای که از آن استنباط می کنم شما نيز به همچنين. جز آنکه شما کل سيبستان را داريد تا با من آشنا شويد و من فقط جملاتی محدود از شما.

در باره عقل سرخ گمانم توضيح من تا حدی روشن است. و در باره عرفان هم من خلاف شما فکر میکنم گرچه می دانم موافقان با شما احتمالا بيشترند. اما نفهميدم چرا ابن عربی را با کاريکاتوريزه کردن ابن سينا -سينوی؟- تعريف کرده ايد.

ضمنا عقل مورد نظر مرا بد خوانده ايد. ولی من به صراحت دايره آن را روشن کرده بودم: عقل تجدد ما. عقلی که ما در گريز از سنت می خواهيم به آن برسيم. من با همين عقل عاطفه پناه خوشترم. ولی بحث اش زياد است که چرا. اشاره ام نيز به همين بود.

ضمنا خوشحال می شوم به من بگوييد که در باره سونتاگ کدام گزاره ها را انحراف از عقل تلقی کرديد. بحث از آنجا آغاز شد.

Posted by: سيبستان at December 31, 2004 4:38 PM



مي توان در يكايك جمله هاي جناب جامي درپيچيد و گريبان ايشان را در گزاره هاي نادرستي كه آورده اند گرفت (فقط براي اين كه به «سخن بي دليل گفتن» متهم نشوم، عجالتا به دو مثال بسنده می کنم:
الف) اگر حتی بپذیریم که محصولات فکر بشری آمیخته ای است از عقل و عشق، این را از عرفان نمی توان آموخت. عرفان آن جا هم که نامی از عقل می برد و در گستره ی عظیم عشق، زاویه ای محقر بدان اختصاص می دهد، از طوری ورای اطوار سخن می گوید و حتی آن را به نام «عقلٍ عقل» می نامد.
ب) در این نوشته ی اخیر، «عقل سرخ» یعنی چه؟ گمان نمی کنم ربطی به معنای این عبارت در فلسفه ی سهروردی داشته باشد. آن جا از اساس، قصه ی دیگری در کار است).

اما من در این جملات در نمی پیچم. بسیار دیده ام که گفت و گوهای دو/چند جانبه ی این چنینی، یکسره به رفع سوء تفاهم ها گذشته و عملا بحث اصلی به گا رفته است. من بسیار خوش تر می دارم از گزاره های دیگر متن سیبستان سخن بگویم که همدلانه با آنها موافقم (باز هم یک مثال: « من بی گمان ام که ما همواره از راه جذب و جذبه می آموزيم»).
چیزی که در این بین مرا آزار می دهد، یک تنه به قاضی رفتن جناب جامی است که خطاب به مخاطب کم خرد ناپیدا (و البته پیدا!)، او را از «انکار سنت» برحذر می دارند و مشفقانه تذکارش می دهند! جناب جامی! اتفاقا پرسش من درون سنت است و نه بیرون از آن. خیلی خلاصه، اعتقاد من این است که ابن عربی با چهره ی کاریکاتوریزه ای که از تفکر سینوی ارائه کرد، راه را بر نضج گرفتن این اندیشه ی بارها تکرار شده ی شما هموار کرد که: «مشکل در عقلی است که بدان فخر می کنيم و ما را نجات نمی دهد».
هنوز برای من مایه شگفتی ست که چرا و چگونه «شهود» را (که در فلسفه ی ابن سینا، والاترین گوهر به شمار می آید)، چماقی کردیم برای تعطیلی عقل. یک بار دیگر به پیام قبلی ام برگردم: چرا ما عادت داریم حتی از عقلانی ترین معرفت بشری نیز ادراکی عاطفی_هیجانی داشته باشیم؟ ممنون.

Posted by: HJ at December 31, 2004 3:36 PM


 
پيوند  
نقد و نظر 7
چاپ کن
بفرست