:: افسانه جهانی شدن هنر و ادبيات ما
:: بعضی روزها
:: ياس و نخلستان
:: به اندازه تيراژ يک روزنامه ترک هم کاغذ روزنامه نيست
:: روياهای هسته ای ما ايرانيان
:: شش سوال از ايران
:: ايران جمهوريخواهان دموکرات شده را نمی خواهد
:: وزن کلمات
:: مانيفست ايرانی وبلاگ
:: حسين شريعتمداری: مرد عنکبوتی
:: مرکز نشر دانشگاهی، رصدخانه مراغه ما
:: ارزش های رسانه ای سايت های اصلاح طلبان
:: حاشيه نشينی بزودی بزرگتر از متن شهرنشينی ما خواهد شد
:: استعاره های 22 تجاوز و قتل
:: اشتياق به هر آنچه ممنوع است؛ ايدئولوژی نسلی شورشگر
:: اين دو مصاحبه را از دست ندهيد
:: هشت سين
:: آن 20 هزار نفر
:: ايران: نه دموکراسی، نه ديکتاتوری
:: روايت نوبل صلح عبادی از زبان ابطحی
:: ما هم مردمی هستيم
:: ثبت کردن جرم است
:: اگر خاتمی می خواست به نامه سروش پاسخی بنويسد
:: آينده از آن کيست؟
:: باز هم حافظه تاريخی
 
 
گفتگویی ویدئویی با آموزشکده توانا در باره زندگی و کنشگری  |:|   شهرآشوبی رسانه ای راه مبارزه با جمهوری اسلامی نیست  |:|   بخارا؛ رسانه نجبای ایرانی  |:|   توئیت هایی که می تواند شما را از کار بیندازد  |:|   واژه نامه کوچک مهاجرت، تبعید و آوارگی  |:|   فروغ در بریندیزی؛ برای ساخت فیلم کوتاه  |:|   قفل ارسطو، کلید حافظ، و ایمان آشوری  |:|   جامعه کلنگی یا ضعف تئوری تاریخی؟  |:|   رسانه، مرکز و پیرامون، وحدت و کثرت  |:|   تاریخ شفاهی رسانه: گفتگو با مهدی جامی  |:|   [بايگانیِ لينکدونی]
 
 
 
 

حلقه ملکوت
دفتر زمانه
سايت فيلم چرخ و فلک
خدا و انسان در گودر، لندن: اچ اند اس مدیا، 2011
ادب پهلوانی، تاریخ ادب دیرینه ایرانی از زرتشت تا اشکانیان، تهران: ققنوس، 1388
منطق الطیر رسانه های خرد
انشاالله طبقه متوسط را به خاک خواهیم سپرد
چرا استیو جابز ایرانی نبود؟
به سوی ضد-انقلاب آینده
در باره شریعت و عقلانیت
وبلاگ ایرانی: 60 هزار سردبیر
هند در هویت ایرانی
شبهای موسیقی در ریگستان سمرقند - ویدئو و عکس
از شهر خدا تا شهر دنیا
شراب نیشابور
سکس، جنسیت و عشق در ایران
زندگی خصوصی و عرصه عمومی، سوی ناگفته زندگی ایرانی
ورقی چند از تاریخ گل و گلفروشی در ایران
سیمین و شعر طلایی اش
کارت پستالهایی از تاجیکستان
سمرقند
فرهنگ تاجيک
چهره های فرهنگ تاجيک
تاجيکان از چشم دوربين
بهشت تقسيم شده
مثل نان سمرقندی
از سمرقند تا دوشنبه
هويت تاجيکی
لينکستان تاريخ ايران
Wong Kar Wai
HAWCA
Alan Sokal
Davlatmand and Whirling Tajik Dancers
The Prokudin-Gorskii Photographic Records
آرزو بر باد - پی‌دی‌اف
 




 
December 22, 2004  
مدل شناخت "بی مرکزی" در تحليل جامعه ايران  
 

مهمترين ويژگی جامعه و سياست امروز در ايران "بی مرکزی" است. من انديشه های خود را در اين باب در اينجا می نويسم نه بدان جهت که نگره ای کار-شده در تحليل مسائل ايران عرضه کرده باشم بلکه تا با همفکری دوستان ديده و ناديده ارزشهای اين ديد پايه را در وارسی و پيش بينی وقايع سياسی بسنجيم.

من فکر می کنم مقدار زيادی از سرگردانی امروز در ايران و همچنين در ميان ايرانيان در اروپا و تا حدودی آمريکا ناشی از اين "بی مرکزی" است. نمی خواهم با تعريف بی مرکزی شروع کنم ولی به هر حال از نظر من اين ويژگی ناشی از رها شدن نيروهای اجتماعی از اتوريته های پيشينی، تسلط انديشه های ليبراليستی، درک ناقص از پلوراليسم، ناتوانی رهبران موجود سياسی، بن بست های ناشی از مهار نيروهای پرتکاپو، توازن قدرت شکننده، فقدان نيروی سياسی تمام کننده، شکست پروژه اصلاحات از درون، تکثر و عدم توافق طبيعی صنف روحانی و مسائلی از اين دست است که بر تحليل گران اجتماعی ايران تا امروز روشن شده و بحث های پراکنده ای هم در باره آن صورت گرفته است. 

انتخاباتی بی مرکز

می کوشم با کاربست مدل "بی مرکزی" در تحليل صحنه مهم انتخابات تا حدودی دامنه و ارزش اين بحث را روشن کنم. در وضع فعلی هيچيک از نامزدهايی که نامشان برده می شود گزينه های تام و محوريت بخش نيستند.  محافظه کاران کسانی مانند لاريجانی، ولايتی، احمدی نژاد، رضايی را مطرح کرده اند که گويا همه حتی خود مطرح کنندگان آنها هم می دانند که در اندازه های رياست جمهوری نيستند. کروبی و روحانی هم وضع بهتری ندارند. گزينه روحانی اگر به جهاتی جذابيت داشته باشد از جهاتی ديگر فاقد جذابيت است بويژه برای مردمی که پس از خاتمی به دنبال شخصيتی ديگرند -که نمی يابند- و نه خاتمی دست آموزتر. تا اينجا قوی ترين گزينه رفسنجانی است. برای همين هم کسانی مانند شمس الواعظين بر او دست گذاشته اند. اما احمد زيد آبادی در تحليل درخشانی نشان داده است که چگونه رفسنجانی امروز نه گزينه مطلوب و تام محافظه کاران است و نه اصلاح طلبان.

سخن من در اين است که گرايش به رفسنجانی به دليل آن است که گويا در او هنوز قدرتی برای مرکزيت بخشيدن و پايان دادن به تشتت فعلی تشخيص داده می شود. دليل توجه به او درست به خاطر بی مرکزی عمومی است که همه آن را احساس می کنند. اما قدرت او در مرکزيت بخشيدن به نيروها تا حدود زيادی تحليل رفته است. در يک نگاه، اگر خاتمی تنها گزينه ممکن و مطلوب در مرکزيت بخشی در انتخابات دو دوره قبل بود امروز رفسنجانی تنها گزينه ممکن و نامطلوب است. ترجمه اين وضعيت به عمل سياسی اين است که جامعه آبستن تحولات و چرخش های پيش بينی نشده ای است که گروههای فعال در اين صحنه به نحوی غريزی می کوشند آن را به سمت خود جهت دهند.

مرکزيت بخشی به زور

اقتدارگرايان يا صاحبان قدرت های دولتی و حکومتی می کوشند از تمام ظرفيت های سياسی، رسانه ای، اطلاعاتی، قضايی و پليسی و نهايتا ديپلماتيک خود استفاده کنند و ماجرا را به نفع خود تمام کنند. به زبان بحثی که می کنيم يعنی مرکز ايجاد کنند تا اين مرکز سامانی به وضع آشفته فعلی بدهد. مرکزی خواسته و مطلوب آنها که مشکل بی مرکزی را را به سود ايشان چاره کند. ابزارهای عمل آنها کاملا شناخته شده است. فاقد خلاقيت و قدرت اقناع و بسيج است. به همين دليل از ارزش کاربردی زيادی برخوردار نيست. هم نمونه نامزدهايی که مطلوب می شمارد اين ضعف را آشکارا وامی گويد و هم ناتوانی قضايی اش در تغيير فضا. برای همين است که مثلا تمام اعتراف گيری های اخير  بی نتيجه و پادرهوا می ماند و در واقع فقط زحمتی نصيب طراحان و مجريان می کند و شکستی بر شکست هاشان می افزايد.

قانون اساسی چونان مرکز

اصلاح طلبان و تمام کسانی که ابراهيم نبوی آنها را پارلمانتاريست ناميده است نيز در عين نااميدی می کوشند حس مرکزيت را از دست ندهند. توجه آنها به قانون اساسی به نظرم کاملا صادقانه است. زيرا در بی مرکزی رايج قانون اساسی را تنها "مرکز"ی می يابند که هنوز می توان در آن چنگ زد و به نوعی وفاق و پيمان اجتماعی دعوت کرد. اينکه قانون اساسی می تواند يا نمی تواند چنين وفاقی ايجاد کند آنقدر مهم نيست که شکست تجربه پارلمانی اصلاح طلبان در سالهای اخير. منتقدان و بی باوران به آنها درست به دليل اين شکست يا ناتوانی ساختاری (ذهنی و سياسی) است که نمی توانند پارلمانتاريسم آنها را بپذيرند. امری که بنوبه خود گريز از مرکز (قانون اساسی، پارلمان، انتخابات، اصلاح طلبان) را تشديد می کند. اهميت اين تجربه را  با نگاهی به وضعيت خاتمی در سالهای آغازين کارش و حمايت بی دريغی که نثار او می شد می توان دريافت. آن زمان هنوز اين تجربه نتايج خود را به بار نياورده بود. می توانست طلب حمايت کند با دميدن در اين اميد که به جايی می رسد.  امروز اين اميد به طور کلی بر باد رفته است. استفاده افراطی از شورای نگهبان برای بازداری مجلس از کار طبيعی خود مدخليت تامی در اين ماجرا داشته است. به زبان ديگر، افراط در مرکزيت بخشيدن به شورای نگهبان به قيمت بر باد رفتن مرکز بزرگتری مانند مجلس، انتخابات و حال قانون اساسی تمام شده است.

رفراندوم بازگشت به مرکزيت مردم

به نظر من از اينجاست که بحث رفراندوم با همه کاستی هايش مطرح شده است و از يک تهديد لفظی برای حاکميت به يک تهديد واقعی تبديل شده است. چرا بايد از رفراندوم ترسيد؟ به نظر من ترس دروازه بانان از اين ضربه پنالتی از آنجاست که بازی در وضع بدی است و يک گل ممکن است سرنوشت بازی را برای هميشه تغييؤ دهد. رفراندوم در داخل هيچ وضع مستقر سياسی نيست. برای تغيير وضع غيرمستقر است. ترس از اينجاست. رفراندوم می کوشد بی مرکزی و نااستقراری موجود را از راه بازگشت به مرکز عالی و عمومی و واقعی و زنده چاره کند يعنی با رجوع به مردم. مردمی که امروز بشدت اسير رهاشدگی اند. دانه های يک تسبيح عظيم اند که نخی آن را به هم وصل نمی کند و در ظرف بزرگ جامعه سرگردان اند و از اين شبه مرکز به آن مدعی مرکزيت در رفت و آمدند جيوه وار. به نظرم به همين خاطر است که اخلاق سياسی و پايبندی سياسی امروز در ايران رنگ باخته است. تلون مشخصه جامعه بی مرکز است.

آيا رفراندوم می تواند پيش برود؟ و اگر نرود چه خواهد شد؟ من فکر می کنم که جامعه سياسی ايران که فعلا جامعه مسلط شده است اگر راه رفراندوم را هم نرود بايد راهی اصيل برای رجوع به مردم باز کند. تا مردم دوباره صاحب حق و اميد نشوند بی مرکزی چاره نمی شود. مجلس و دولت يکدست و اقتصادگرا و آبادگر و چه و چه هيچ يک قادر نيست بدون درمان کردن بی مرکزی ثبات و قرار داشته باشد و کاری بکند.

رفراندوم و آسيب بی مرکزی

اما رفراندوم چه می شود؟ به نظرم رفراندوم پيشنهادی دقيقا نشان می دهد که بی مرکز است. هيچ ليدر تام و تمام کننده ای ندارد. پيشنهاد کنندگانش افرادی نيستند که در يک پروسه اجتماعی به رهبری رسيده باشند. انتقادهايی هم که در باب صلاحيت آنها می شود ظاهرا به اين جهت نظر دارد و تنها در همين جهت معنايی دارد. به همين دليل هم آنها بعد از ارائه طرح خود گفته اند که ما خود را در جايگاه رهبری طرح نمی بينيم. درست گفته اند. دست کم انصاف و صميميت داشته اند. اما اين به موفقيت طرح آنها کمکی نمی کند. هزار و يک حرف و حديث شکننده هم که مطرح شده و می شود ناشی از آن است که در وضع بی مرکزی همه حرفها و ادعاها و طرحها گويی برابرند. رفراندوم اگر به ليدر يا هسته رهبری خود دست نيابد بی نتيجه می ماند. آيا آيت الله منتظری که تا امروز بلندپايه ترين شخصيتی است که از آن حمايت کرده است می تواند اين نقش را بر عهده گيرد؟ بر من روشن نيست. اما راههای روبرو تا از ايجاد مرکزيت نيرومند متکی به مردم عبور نکنند همه بزودی بی نتيجه رها می شوند. بايد به مردم بازگشت و دوباره از آنها آغاز کرد. درست همانطور که انقلاب کرد. درست همانطور که انتخاب خاتمی کرد. راهی به مردم و تمام کنندگی تصميم آنها هست؟ 

ن.پ. گفتگو از بی مرکزی با گفتگوی امروز احمد منتظری در باره نظر پدرش در عدم حمايت او از رفراندوم جديت بيشتری پيدا می کند. می بينيم که وضع مسلط در طفره رفتن از ايجاد مرکزيت يا ناتوانی در ايجاد آن است. گويا آيت الله منتظری نيز متاثر از چنين فضايی است که يک روز از رفراندوم يا اصل آن حمايت می کند و روز ديگر آن را از طريق احمد پس می گيرد يا زمان را مناسب نمی داند و برای حمايت خود شرط می گذارد (به شرح گفتگو با احمد نظر کنيد). آمدن يا نيامدن منتظری مساله من نيست. پذيرش يا عدم پذيرش او هم به آحاد مردم بستگی دارد. می توان ديد البته که گويا روحانيت به معنايی که در 25 سال اخير شناخته ايم ديگر در آينده نقشی نخواهد داشت. اما در اشاره به حرف مهرنوش ( در کامنت ها) بايد بگويم که آلترناتيوهای ديگر هم همين وضع را دارند. دکتر امير احمدی يکبار می گفت که  سازمانهای سياسی موجود ما که از پيش از انقلاب سابقه دارند به گذشته تعلق دارند. آنها گذشته ما را ساخته اند و در بررسی تاريخی بايد از آنها بدرستی ياد کرد اما در آينده ما نقشی ندارند. اين قضاوت که من آن را درست و بجا می يابم وضع را شناورتر از آنچه به نظر می رسد نشان می دهد. اگر به بحث خود بازگردم بايد تاکيد کنم که در دقيقه اکنون وزن همه گروهها در "بی وزنی" برابر است! اين آن چيزی است که بی مرکزی را مشخصه جامعه و سياست ما کرده است. 

در باره نظر الپر ( نگاه کنيد به کامنتها) نيز بايد بگويم تعريف مرکز را از راه نشانه شناسی آن تا حدودی داده ام. اما تعريف منطقی آن فرصت مستقلی می خواهد تا تمام آنچه را در مقدمه آوردم باز کنم. بحث فعلی صرفا در حد طرح موضوع است. باز هم از نظر استدلالی دوستان استقبال می کنم. از سام الدين ضيايی هم ممنون که به حلقه بحث بازگشته است. اشاره او در باب سياست و دين به نظرم از اين زاويه بايد ديده شود که گويا تا ما از اين نوع بحث های نظری فارغ نشده باشيم و به نتيجه ای تقريبا مقبول عموم نرسيده باشيم وضع فعلی مان ادامه خواهد يافت. به چنين باورهای عمومی نرسيدن و دلايل اين ناکامی را  وارسيدن از بحث های آسيب شناسانه مهم ماست.


Send to    Friend's Email:
Your Email : 
 
نقد و نظر

آقای جامی،

بهترین نوشته‌ای که در این مدت در رابطه با رفراندم خوانده‌ام، همین نوشته‌ی شما بود. بسیار بحث جالبی را مطرح کردید. وبلاگ شما بسیار وبلاگ پرباری است. هر بار که به وبلاگ شما مراجعه می‌کنم، چیز جدیدی یاد می‌گیرم. فکر کردم که واقعن باید از شما تشکر کنم.

Posted by: رأی مخفی at December 26, 2004 10:06 PM



اينكه مي گوييد
جامعه بي مركز شده و نمي شود سروته حكومت را جمع كرد نادرست است چرا كه اتفاقا فعلا راس حكومت ما يعني رهبر در بسياري ازموارد ودعواهاي جناح هاي سياسي سكوت پيشه كرده ويا حتي بعضي مواقع نخواسته
است د ررقابت هاي سياسي حرف خود را به كرسي بنشاند .وگرنه در همين حوادث بن بست انتخابات مجلس هفتم كه شوراي نگهبان جمع كثيري از نمايندگان اصلاح طلب را رد صلاحيت كرد ونيروهاي اصلاح طلب ازاينكه با شورا
دست وپنجه نرم كنند خسته شدند همه نگاهها به سمت رهبر دوخته شدو همه اعم از سياسيون وعامه مردم گوشهاي خود را براي حرف حرف ادا شده ازدهان رهبر تيز كرده بودند و گويي نجات دهنده آسماني نزول كرده بود كه هم قدسي بودهم تاثير گذار . حال بگذريم به صحبتهاي رهبر عمل نشد كه اين شايد باز هم از سكوت رهبر بوده وجسارت شوراي نگهبان ويا شايد بدبينانه هم بخواهيم مطرح كنيم خود رهبر در خفي نخواسته به نظر اصلاح طلبان عمل كند. بهرحال درماهيت موضوع فرق نمي كند وآن اينكه در نظا م كنوني ما رهبر درمواقع خطر به سرعت مي تواند دمنده صور اسرافيل در كالبد مرده جامعه باشد و اين قوي ترين مركزيت نظام است كه بنا به شرايط مي تواند از بالقوه به بالفعل درآيد .

Posted by: sina at December 25, 2004 11:00 PM



کيوان عزيز،
به نظر من گفتگو از نهادهای جامعه غربی برای کسانی که با آن زندگی نکرده اند هميشه با سوء تفاهم همراه است. گرچه مقايسه می تواند گاه کمک کند اما سوء تفاهم هايی که به همراه دارد بسيار مخرب است. اما آنچه ممکن است به ما بيشتر کمک کند تعيين مدلی است که جامعه ما را توضيح دهد. اين مدل مدلی يگانه خواهد بود. يعنی مثل هيچ کشور ديگری نمی تواند باشد. اگر بتوانيم چنين مدلی را کشف کنيم و آن را بررسی کنيم آن وقت می دانيم که چه چيزی از کجا به کدام کار ما خواهد آمد. در واقع شناخت مدل جامعه ايرانی کمک خواهد کرد که نقطه ديد خود به تاريخ تحولات غربی را هم تصحيح کنيم تا از هر مقايسه ای هم سود بريم.

Posted by: سيبستان at December 25, 2004 12:57 AM



برايم جالب است که اگر اين بحث ادامه پيدا کرد ، از ماهيت چنين مرکزيتي در تاريخ اصلاحات سياسي کشورهاي ديگر نيز بنويسيد . چه کشورهايي چون بريتانيا و فرانسه که پيشروتر از ديگران به نظر مي رسند و چه در کشورهايي هم ارز با ايران . به نظرم اين مقايسه ، مفهوم چنين تمرکزي را با کارکردهايش در کنار معايبش روشن تر خواهد ساخت .

Posted by: کيوان حسيني at December 24, 2004 11:51 AM



موضوع ديگر اينكه بخاطر شدت تزويرهايي كه قدرت بر سر مردمي كه به اصلاح بسته بودند به تنفر و انزجار انجاميده است و شايد بخاطر انتخابات اخير رياست جمهوري اين زخم حالا حالا ها از دل مردم پاك نشود . كساني چون آيت الله منتظري علي رغم وجه ي ديني خاصي كه در برخي گروهها و دسته جات دارند قادر به شكل دهي هيچ حركت اصلاحي نيستند و حمايت و يا عدم حمايت از انتخابات نيز چندان تاثيري بر اراده ي ملت نخواهد گذارد و اما در مورد كساني چون ابراهيم نبوي كه از سياست پيشه گي امروز تنها بار مزاح و طنزهاي تلخي را با خود به دوش ميكشد كه ناشي از حيراني در برابر جرياناتي است كه او را قرباني اصلاحات نمودند و حال رهايش كرده اند تا چون بهنود و ديگران هر از چندي سقلمه اي به وجدان ملتي كه ديگر به سايه ي خودش نيز اعتماد ندارد بزنند بي آنكه نقشي كاريزماتيك بازي كنند و يا آن را بپذيرند . ميماند كساني چون سروش و ديگراني چون دكتر سروش كه زندگي در انزواي سياسي را انتخاب كرده اند و مصلحت به آنها اجازه ي به عهده گرفتن نقشي عملي در مركزيت هيچ جريان فعالي را نميدهد و طبعا به گمان آنان بيداري فصلي و موسمي در حد اعتراض تنها رسالتي است كه به عهده ي آنهاست .... و اما بماند كه بسياري از آحاد ملت آنچنان در گير اضطرابهاي اقتصاد و نا امني شده اند كه فرصت و دل و دماغي براي آينده كشور و يا فرمانبرداري از هيچ شخصيت يا گروهي را در مخيليه ي خويش نمي پرورانند . پس باز ميرسيم به همان كه عرض كردم يعني يا وقوع معجزه اي كه فرهنگ و اقتصاد و امنيت را به ملت بازگرداند تا ملتي توسعه يافته شويم و بعد احزاب و ... و يا اينكه به زور و از ترس ديكتاتوري قدرتمند ولي عاقل زمام امور خويش را تسليم وي كنيم و مطيع محض باشيم ! به نظر شما كدام راه سهل الوصول تر است ؟ و در اين ميان رفراندوم در پي چيست ؟ اگر مردم همان باشند كه هستند و اگر گروهها همان نقش را بازي كنند كه دارند ميكنند پس اين ميان رفراندوم چه دردي را دوا ميكند ؟

Posted by: رضا at December 24, 2004 11:15 AM



سلام . بنده چند مشكل با طرح اين مركزيت دارم گرچه تاييد ميكنم كه بايد مركزيتي باشد ولي موضوعي كه در اين ديار هفتاد ملت از قديم الايام وجود داشته است همانا نبودن سنخيتي واحد در بافت ملي و فرهنگي اين مملكت كهن بوده است و از همه بدتر باور نمودن اين موضوع كه روزي ملتي اين چنين ناهمگن به آن حد از وحدت و يكپارچگي برسد كه تحت مركزيتي واحد دست به انتخاب بزند . گرچه اين موضوع شايد بيرحمانه بنظر برسد ولي براي امثال مملكت ما نياز به وجود ديكتاتوري عاقل و مدير است و نه رئيس جمهوري يا رهبري مصلحت انديش كه مديريتي امروزين داشته باشد . مركزيت در كشور ما تا آنجا كه در خاطر دارم در حوزه ي مختلف هميشه پراكنده بوده است چنانكه مركزيت ديني از مركزيت سياسي و اقتصادي نيز مركزيت فرهنگي مجزا بوده است و البته وقوع انقلاب فرصتي بود براي اين تجربه كه تلفيق كردن مركزيت سياسي اقتصادي اجتماعي و ديني و نيز فرهنگي اساسا كار عبثي بوده است و آنچنان پيش رفت كه امروز در اين ديار هيچ مسئولي بر روي صندلي خويش ننشسته است و چه بسيار نيز هستند كه به زور حاكميت و شبكه ي قدرت بر مسند نشسته اند .

Posted by: رضا at December 24, 2004 10:58 AM



ميثم عزيز،
اهميت مرکز به نظرم با مثالهايی که آورده ام روشن است. تو بايد اگر خلاف اين فکر می کنی استدلال کنی. من بسياری از پريشانی هامان را ناشی از عدم توازنی می دانم که زيرساخت آن بی مرکزی است. در باره ادبيات علمی و اينها هم بايد بگويم من همه کتابهايی را که خوانده ام مدتهاست فراموش کرده ام. فراموش کرده ام تا خودم هم بتوانم بينديشم. اين حرفها در هيچ کتابی پيدا نمی شود گرچه در بسياری از آنها ريشه دارد. نتيجه انديشه مدام است به ايران و ايرانيانی که ما باشيم. ولی اگر خواستی بخوانی می توانی از همه بحث هايی که در مقدمه آوردم شروع کنی. از هر کدام که آغاز کنی به ديگری می رسی. بعد هم تو در استدلال بپيچ. از من نپرس از کجا آورده ای. گيرم که گفتم از فلان کس و بهمان پژوهشگر. مشکل را حل می کند؟ به نظرم اين درست است که به قول دکتر سروش در علم از کجا آورده ای نداريم. شايد الهام و رويا منشا آن باشد. يا فراموشی همه آن کتابها که خوانده ايم. مهم نيست. مهم آن است که حرفی هست که در مقام نقد و داوری استوار بماند يا نه. من اصولا از رفرنس دادن به اين و آن عمدا پرهيز می کنم. تا خواننده مرعوب نام ها نشود. ولی خوب اگر ادامه بحث اقتضا کرد از آوردن رفرنس هم ابايی ندارم. مفهومی که بحث می کنم از مفاهيم ميان-دانشی است. يعنی هم از رياضی و فيزيک بهره می گيرد هم از جامعه شناسی و نشانه شناسی و روانشناسی و علم سياست. گرچه من دوست تر دارم آن را به آسيب شناسی اجتماعی مربوط بدانم. موفق باشی.

Posted by: سيبستان at December 24, 2004 1:31 AM



آقا/خانم پرسشگر،
فکر می کنيد کسانی مثل من يا بهنود آنقدر احمق ايم که دروغی به اين بزرگی را به کسی مثل آيت الله منتظری نسبت بدهيم و او هم دو روز بعد بيايد آن را رد کند؟ آخر قبل از نتيجه های تند وتيز گرفتن کمی هم فکر کردن بد نيست! وقتی می گوييد دروغ يعنی چه؟ آيا منکر اصل سوال و جواب ايد؟ که نمی توانيد باشيد. پس بفرماييد اگر شما بوديد از آن سوال و جواب که در بی بی سی نقل شده چه می فهميديد؟ ضمنا بد نيست گفتگوی احمد منتظری با بی بی سی را هم بشنويد تا ببينيد که حتی خود او هم می پذيرد که آن نحوه جواب در پاسخ آن سوال "می تواند" شائبه حمايت از رفراندوم را ايجاد کند. در ضمن نه شما و نه من از بيت آقای منتظری خبر نداريم. سعيد يک چيز می گويد احمد يک چيز ديگر می گويد. ما جز چسبيدن به متن استفتا و پاسخ آيت الله کار ديگری هم می توانيم بکنيم يا بايد می کرديم؟ خوشحال می شوم آن استفتا را برای من و خوانندگان سيبستان طوری بخوانيد که از آن عدم حمايت درآيد. بعد هم فکر کنيد که چرا بايد آيت الله منتظری در اين شرايط جوابی دوپهلو بدهد که ناگزير عده ای آن را بخواهند تفسير کنند؟ اگر قصد حمايت نداشت مجبور بود به آن استفتا در اين موقعيت جواب بدهد؟ و نمی توانست بنويسد که "رفراندوم خوب است اما نه آن طور که در آن سايت هايی آمده که شما در سوال اشاره کرديد"؟
لينک گفتگو با احمد منتظری:
http://www.bbc.co.uk/persian/media/audio/2003/041223_montazeri-ref.ram

Posted by: سيبستان at December 23, 2004 9:28 PM



این بی مرکزی به نظر من عمدی ست . تکنیک موازی سازی و بی مرکزی از همون اول انقلاب وجود داشت و بکار رفت . ولی لازم است بگویم که این فقط یک شیوه و روش اجرایی برای فرار از زیر ضرب رفتن است و گرنه مرکزیت قدرتمندی برای تصمیم گیری ها و سیاست گذاری ها وجود دارد .
استراتژیست های ج ا فعلا این ظاهر را برای ادامه حکومت ترجیح میدهند !

Posted by: zistan at December 23, 2004 7:09 PM



لطف بفرماييد و پاسخ اين دروغ و تقلب کاری بزرگ را که کسانی جون مسعود بهنود و شما و ديگر موافقان طرح کذايی رفراندم براه انداختند بدهيد. شرم کنيد و آبروی اين پير مرد محترم را حفظ کنيد.

ليلي صدر از راديوفردا در گفتگويي با آقاي احمد منتظري، پسر آيت الله منتظري از او مي پرسد آيا آيت الله منتظري از فراخوان ملي برگزاري رفراندوم که اخيرا مطرح شده حمايت مي کنند يا نه.

احمد منتظري: اين رفراندومي که اخيرا اعلام شده در آن سايتي که اعلام شده و گفتند زير نظر سازمان ملل، آيت الله منتظري اين رفراندوم را تاييد نکردند. يک سئوالي بوده که نظر شما چيست راجع به کل رفراندوم، ايشان گفتند تعيين حاکميت و نظارت بر آن حق مردم است و يکي از اين راه هاي انتخاب حاکم و طريقه انتخاب حاکم و نظارت رفراندوم است. ولي نه اين که اين رفراندوم اخير را ايشان تاييد کرده باشند.

ليلي صدر (راديو فردا): دليل اين که آيت الله منتظري از طرح رفراندوم اخير حمايت نمي کنند چيست؟

احمد منتظري: اصلا وقتي که اين آقايان مي خواستند اعلام کنند، آمدند با آيت الله منتظري مشورت کردند و ايشان قبول نکردند و گفتند الان اصلا وقت اين حرف ها نيست و با توجه به اين که اخيرا در عراق نيروهاي خارجي مستقر شدند، اين دعوت از سازمان ملل براي رفراندوم به منزله دعوت از نيروهاي نظامي خارجي است براي دخالت در امور کشور و اين را به شدت ايشان رد کردند و گفتند اين اصلا درست نيست که زير نظارت سازمان ملل است.

ل . ص : آقاي منتظري اين تنها دليل آيت الله منتظري براي حمايت نکردن از فراخوان ملي رفراندوم است؟

احمد منتظري: هم آن، هم اين که ايشان بيشتر اعتقاد دارند که مردم بايد بيشتر آگاه شوند و به حقوق خودشان آگاه باشند که بعد در راه به دست آوردنش اقدام کنند و مي گويند هنوز مردم آگاه نيستند و بايد به وسيله نوشتن، گفتن و جرايد اگر امکانش باشد مردم آگاه شوند و آگاه سازي شود و بعد تقاضاي يک تغييري داده شود.

ل . ص : نظر آيت الله منتظري در مورد مساله تغيير در قانون اساسي که در فراخوان رفراندوم آمده چيست؟

احمد منتظري: معتقدند که اين قانون اساسي نقص دارد، تضاد دارد و اين تضادها بايد يک روزي برطرف شود، ولي در اين زمان ايشان اعتقادي به اين ندارند.

ل . ص: آيت الله منتظري به ولايت فقيه معتقدند. در يک همچين همه پرسي احتمال نظام دلخواهي که به آن راي بدهند شما فکر مي کنيد چيست؟

احمد منتظري: هرچه مردم بخواهند. اين حق مردم است، ايشان در نوشته هايشان چندين بار نوشتند که حتي معصومين ما وقتي که مردم نمي خواستند در خانه مي نشستند و دخالت نمي کردند و ميزان اين است که مردم بخواهند، يعني مردم يک زماني به ولايت فقيه راي دادند و در آينده هرچه بخواهند، آن است که بايد انجام شود.

ل . ص : خب پس در زماني که آرامش باشد؟

احمد منتظري: بله، در زماني که آرامش باشد و امکان برگزاري يک انتخابات آزاد باشد، مردم آگاه باشند که چه کار دارند مي کنند.

Posted by: پرسشگر at December 23, 2004 6:20 PM



هر چند با حرف شما در مورد بي مركز بودن جامعه ايران موافقم اما فكر ميكنم اين وضعيت ناشي از احساس سنتي جامعه ما به حضور قهرمان يا منجي است. شايد اين عدم وجود مركزيت از زاويه تغيير ذهنيت جامعه در مورد لزوم وجود يك قهرمان يا مركز مفيد نيز باشد.

Posted by: Saeed at December 23, 2004 1:56 PM



با سلام. سوال اول: مساله شما چيست؟ من نفهميدم اين مركزيت كه مي گوييد هدف است يا را رسيدن - بهتر بگويم تنها راه رسيدن - به هدف است. اگر ابزار است, براي رسيدن به كدام هدف است. اين چه هدفي است كه براي رسيدن به آن مركزيت لازم است؟ آيا مركزيت را براي اجراي رفراندوم لازم است, يا براي اصلاح قانون اساسي يا آزادي بيان يا افزايش درآمد سرانه از 1500 به 25000 دلار؟ سوال دوم: اهميت مساله شما در چيست؟ سوال سوم: ما در خلا زندگي نمي كنيم سوابق علمي و تجربي مساله اي كه مطرح مي نماييد در ادبيات علمي چيست؟ ادبيات موجود چه ميزان از پديده را توضيح مي دهند و از بيان چه واقعيتي عاجزند؟ براي من پاسخ به اين سه سوال سه ماه طول مي گشد.

Posted by: میثم at December 23, 2004 8:09 AM



آقاي منتظري يك بار در سال 58 فريب آيت و بقايي را خورد و گفت لازم نيست كسي از غرب براي ما قانون اساسي بياورد. ما خودمان بلديم قانون اساسي بنويسيم و پيش نويس مترقيانه قانون اساسي را كه اقتباسي از قانون اساسي بود برداشت و "بومي" كرد و يك بار ديگر پوچي فرضيه بومي كردن تفكرات مدرن را به همگان ثابت كرد.
25 سال است كه همه سختي ها كشتارها جنگ تلخي ها فساد فحشا و اعتياد و...مهمتر از همه كمرنگ شدن و بلكه از بين رفتن اخلاق و شرافت انساني در اين ملك نتيجه اين بود كه ايشان و همفكرانشان تصميم گرفتند كه يك ايده غربي را بومي كنند.

Posted by: پاییز at December 22, 2004 8:24 PM



منظورم مركزيت و هسته رهبري كه بتواند مورد اقبال عمومي واقع شود بود.اما در هر صورت حرفم را يس مي گيرم! اشتباه كردم! هر چه بيشتر فكر مي كنم مي بينم نسبت به اين صنف بيش از آن چه فكر كنند بدبينم و البته به خود حق مي دهم! نبايد به هيچ كس در اين لباس براي رسيدن به اهداف سياسي اعتماد كرد! لااقل من اعتماد ندارم! بهتر از آقاي خميني هم سراغ ندارم كه آن از آب در آمد كه ديديم! بگذاريد جا بيافتد كه سياست از دين جداست! و سياست را به سياستمدار بسياريم!

Posted by: سام الدين ضيائى at December 22, 2004 3:55 PM



سلام. منظورتون اينه كه آلترناتيوي براي حكومت و اداره كشور نداريم؟

Posted by: مهرنوش at December 22, 2004 11:03 AM



يادداشت در خور تحسين است و از سر انديشه نوشته شده ، اما به ياد داشته باشيم كه هر چند به نظرمي رسد، آيت الله منتظري مي تواند در قحط الرجال سياسي كنوني براي رهبري، مركزيتي را كه اشاره فرموديد بر عهده گيرد و ملت هم از سر بزرگواري يا فراموشكاري بار ديگر رهبري يك روحاني را بيذيرد، اما تجربه تاريخ را چه كنيم كه هشدار دهنده است؟آيا به راستي مي توان به اين صنف اعتماد كرد؟! هر چند بايد اعتراف كنم كه آلترناتيوي هم نمي يابم !
در هر حال ييشنهاد مركزيت آقاي منتظري، اما اين بار به شرطها و شروطها قابل بحث و بررسي است! نبايد ماجراي هجرت از قم به تهران تكرار شود!
سلام بر سيبستان!

Posted by: سام الدین ضیائی at December 22, 2004 9:47 AM



"آيا آيت الله منتظری که تا امروز بلندپايه ترين شخصيتی است که از آن حمايت کرده است می تواند اين نقش را بر عهده گيرد؟ " !!!
من را ميبخشيد، منظور از "اين نقش"، همان "مرکزيت نيرومند متکی به مردم" است؟! يعني هنوز توسل به روحانيت! و به نظر شما منتظري با مردم و برخاسته از مردم و متكي به آنهاست؟!

سيبستان عزيز، سخن و نوشتار شما زيباست و بجا، بسيار هم جاي بحث، گفتگو و تامل دارد، اما...! پاراگراف آخر و طرح چند سوال براي من كه جاي شگفتي داشت! اميدوارم كه اين سوالات در ذهن شما پاسخي مثبت نداشته باشند!

Posted by: sahebdiba at December 22, 2004 8:54 AM



والا اولا اون پاسخ آقاي منتظری رو خيلي حمل بر موافقت نكنيد. لااقل تا جايي كه من از حال و هواي دفتر آقاي منتظري مي‌دونم، خيلي همينجوري‌تر از اينه كه حساب شده بردارند به يك طرح به اين متفاوتي اوكي بدهند و پايش هم بايستند؛ اون هم در شايط فعلي ايران، اون هم ايشون با اينهمه حساسيت‌هاي روبرو.
اما كليت بحثتون قابل تأمله. فقط فكر مي‌كنم نبايد بدون تعيين سطح تعريف مفهوم مركز جلو مي‌رفتيد. سطح فلسفي، اجتماعي، سياسي، استراتژيك، چي؟! به نظرم يه جورايي خلط مبحث كلان وجود داره در نوشتارتون.

Posted by: الپر at December 22, 2004 4:18 AM


 
پيوند  
نقد و نظر 18
چاپ کن
بفرست