قلمدون [16]
مفهوم‌ها [70]
مفهوم‌ها 2 [17]
ما و آمريکا [27]
مانيفست ايرانی وبلاگ [38]
نقد و نظر [64]
همسايگان [11]
هويت ايرانی [40]
و مثلا شرح حال [28]
کلمات [7]
کارگاه نشانه شناسی [6]
گنجی و کلمات [13]
پرونده انتخابات 84 [24]
پرونده تئو ون گوک [7]
پرونده رياکاری، هرزنويسی و وبلاگ [10]
آنها که می‌شناسم [32]
آسيای ميانه [17]
ايران [77]
ايرانشناخت [11]
اجتماعيات [58]
اروپا [35]
از خامه‌ ديگران [34]
بوطيقا [15]
تک‌گويی [13]
جن نامه يا سيبستون [2]
دين [37]
روشنفکران [20]
زبان [14]
سفر نوشته [39]
سنت و مدرنيسم [21]
سينما [15]
سياست [57]
سيبستانه [2]
شهرانديشی [6]
شعرها [23]
عکس [45]
 
 
June 2008 | April 2008 | March 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | June 2004 | May 2004 | April 2004 | March 2004 | February 2004 | January 2004 | December 2003 | November 2003 | October 2003 | September 2003 | August 2003 | July 2003 | June 2003 | May 2003 | |مطالبِ پيشين - بايگانی ماهانه
مطالبِ پيشين - بايگانی روزانه
بايگانیِ عناوين پيشين
 
 




December 31, 2004  
عقل سرخ و حکمت خاکستری  
 

دوستان ناديده ام در نظرهای يادداشت من در باره سوزان سونتاگ مرا دعوت به تعادل ميان عقل و عشق کرده اند و بينش خاکستری: پرهيز از سياه و سفيد ديدن. اچ جی سوفيست می گويد: "یک بار دیگر به واژه واژه ی متن سیبستان بازگردید. آیا این مرثیه نیست؟ قصیده ای رثائیه در سوک نویسنده ای محبوب! و مگر عقل مدرن (که نه فقط زندگی آمریکایی، که اساسا پست مدرنیسم و نویسنده ای چون سونتاگ را نیز باید در متن آن فهمید) چنین چنبره ی عاطفه و احساس و تعطیلی را برمی تابد؟"

عقل سرخ
جمله به جمله بگويم. دوست من! از عرفان آموخته ام که بزرگترين محصولات فکر بشری محصول آميخته ای از عقل است و عشق. من از سردی عقل می ترسم و از گرمی عشق می سوزم. چاره را در "عقل سرخ" تمرين می کنم. می گويی: "اشتباه نکنید! منٍ ایرانی با چنین متن های سیبستانی ست که خوش خوشانم می شود و غرق در لذتی غریب، نویسنده ای از منظومه ای دیگر را شهید مظلوم خود جا می زنم و تا ابد، سوکوارانه، تا که نام سونتاک نامی به گوشم می خورد، پر می شوم از شهودی غریب نسبت به خواهری معنوی". می خواهم بدانی که من هيچ پاره ای از هويت ايرانی را به سنگ انکار نمی زنم و مذمت نمی کنم. اينکه ما با خواهری يا برادری معنوی حس همدلی و آشنايی داشته باشيم امتياز ماست اگر اين خصلتی ايرانی است. من اما از هويت ايرانی خود پاره هايی را انتخاب می کنم يا آن خطوطی را ادامه می دهم که سازگارتر می بينم با جهانی که در آن زندگی می کنيم. و می آموزم. نگاه که کنی می بينی ما ايرانيان تا اينجا هم بسيار آموخته ايم. طرد خويش راه به جايی نمی برد. 

سونتاگ برای من خواهری معنوی است. و چرا نباشد؟ او هنوز می تواند بسيار چيزها به ما بياموزد. تا از رعب فرهنگ آمريکايی بيرون آييم و آن را چونان فرهنگی انسانی بجا آوريم که سهم خود را در تربيت ما دارد. سهمی نه اختصاصی و نه انحصاری. اما متفاوت با آنچه به نام آمريکا می شناسيم. اين عقل است و آن معنويت خواهرانه عشق. من بی گمان ام که ما همواره از راه جذب و جذبه می آموزيم. اشتباهی که می کنيم در انتخاب است. من می کوشم تا حدی اين اشتباه را با تاکيد بر کانون های ديگر انتخاب تصحيح کنم. اين هم عقل است هم شوری در جان. عقل سرخ.

ادامه مطلب
 
پيوند  
نقد و نظر 7
چاپ کن
بفرست  
 
قلمدون  
 

حرفهای خواندنی نيک آهنگ کوثر که خواندنی تر از حرفهای ابراهيم نبوی است (و در جواب و ايضاح حرفهای او):
"جالب اینجا بود که مصاحبه‌ای که محمود فرجامی از ايلنا با من کرده بود، و در آن به به خاطر عصبانیتم بابت بازداشت سینا، به بعضی از اصلاح‌طلبان حکومتی که عامل ناکامی اصلاحات و روزنامه‌نگاری می‌دانستم، بد و بیراه گفته بودم، باعث نجاتم شده بود، و مقام مورد نظر گفت که باید به دفتر روزنامه ... بروم و بطور مرتب از این کارها بکنم.
نرفتم، و اینجا در کانادا مشتری دائم پزشکانم. مشتری روانکاو، افسرده و در به در... "

کار ابطحی شجاعانه بود: دفاع الپر از ابطحی که به نظر من هم درست است با توضيحات مفصل
 (راستش من فکر می کنم ابراهيم نبوی کمی تا قسمتی خورده حسابهايش را دارد تصفيه می کند. کلا به صداقتش در برخوردهای سياسی و اجتماعی زياد باور ندارم - اميدوارم از من يکبار-ديده و چند-بار-گفتگو-کرده نرنجد ولی در اين عرصه هر کس حدی دارد. چه ابطحی باشد چه نبوی.):
"وضعيت و خيلي چيزها حتي با زندان زمان ابراهيم نبوي و نيگ‌آهنگ فرق كرده. اگر آن موقع مي‌خواستند قبول كني خطا كرده‌اي و تند رفته‌اي، امروز مي‌خواهد خود و ديگران را به لجن بكشي."

پای تو هم گير است/ توی اين نامردی: توضيح جمشيد برزگر در باره اشاره نبوی به مقاله او در باره وبلاگ نويسان زندان رفته.

ادامه مطلب
 
پيوند  
نقد و نظر 2
چاپ کن
بفرست  
December 30, 2004  
يک عصر شديد  
 

سوزان سونتاگ - عکس از سايت آرت نتتمام روز را به سوزان سونتاگ انديشيده ام. می خواستم تکه هايی از حرفهاش را در باره پست مدرنيسم و در واقع نقد آن ترجمه کنم و اينجا بياورم. اما شايد وقتی ديگر. حالا ديگر همه می توانند انگليسی بخوانند. دست کم آنها که مساله شان پست مدرنيسم باشد! اما من هرچه به زندگی اين آدم فکر می کنم چيزی در او می بينم که در ما جماعت کمتر هست. لابد بايد آمريکايی بود تا بتوان مثل سونتاگ زندگی کرد. کتابخواره ای شگفت با قدرتی مثال زدنی برای زندگی کردن.

حتما چيزی از اين شيوه زندگی را او مديون شيوه زندگی يا فلسفه زندگی آمريکايی است. حتما. صراحت آمريکايی و اعتماد به نفس اش عجيب است. بماند که بسيار وقت ها با نوعی ساده باوری همراه است. باشد. اين مساله من نيست. اما در ميان آکادميسين ها و سياستمداران آمريکايی و کلا نخبگان آن ديار اين خصلت مشترک را بسيار برجسته ديده ام. چيزی که تا حد جسور بودن و گاه بی باکی يا حتی وقاحت پيش می رود. اما نه اين هم نيست. نمی دانم از آن بايد چگونه تعبير کرد که رهزنی نکند. ما مردم ديگری هستيم. واژه برای اين تجربه آمريکايی نداريم. چون تجربه اش را نداريم. پس از ورای سوء تفاهم چيزی می شنويم و می گوييم و ادراک می کنيم. اما از حاق مساله دوريم هنوز. بی خود نيست که هر چه از فلسفه و فکر اروپايی که در زبان و بيان فارسی زبانان می خوانم هاله ای از ابهام دارد. اين ابهام در اصل ماجرا وجود ندارد. يا به اين غلظت نيست. ما زيادی به خواندن صرف و ترجمه بها می دهيم. تجربه نمی کنيم. بی تجربه اين عوالم چگونه می توان درکی از آن داشت صاف و بی غش؟

سونتاگ را ضد آمريکايی يا اصلا ضد غربی هم دانسته اند. اما اين حرف احمقانه ای است. تنها کسانی که غرب را در دريافتهای دگم خود می شناسند ممکن است چنين درکی از او داشته باشند. اما او غربی است. آمريکايی است. شايد کمتر انديشمندی به پايه او آمريکايی بوده باشد. چه می گويم؟ کلمات کافی نيستند.

ادامه مطلب
 
پيوند  
نقد و نظر 8
چاپ کن
بفرست  
December 29, 2004  
قلمدون  
 

رسانه های آزاد بايد مسئولانه عمل کنند: حسن سربخشيان نامه ای دريافت کرده که از رفتار مطبوعات بنگلادش در روز زلزله اقيانوس هند می گويد:
"شهيد الاعلم مطلبي در باره نحوه برخورد مطبوعات بنگلادش در تيتر اولشان در زلزله روز يکشنبه نوشته و در آن به تيتر يک شدن پيروزی تيم کريکت بنگلادش برابر هند اشاره می نمايد در زمانی که زلزله جان هزاران انسان را گرفته است."


نشنال جئوگرافيک باز هم به خليج عربی بازگشت: ساعتی پس از انتشار گزارش بی بی سی در باره حذف خليج عربی از نسخه اينترنتی اطلس! (لينک سايت اطلس را کليک کنيد تا گوشی دستتان بيايد). مطلب لگو ماهی را هم ببينيد با عکس های واضح و توضيح هر دو سوی اين تغيير.

ادامه مطلب
 
پيوند  
نقد و نظر 5
چاپ کن
بفرست  
December 28, 2004  
جادوی تخيل: کودک و عروسک  
 

صبح داشتم با قطار به محل کار می رفتم. کنار خانواده ای نشستم که مادر بود با چهار دختر ريز و درشت. غرق انديشه های خودم بودم. بی مرکزی و دموکراسی و پلوراليسم و تخيل و همين بحث های اخير. چشمم لغزيد روی دست دختر کوچکتر. عروسکی به دست داشت. بی جان. بی مو. جای خودکار روی کله عروسک چند جا هويدا بود. با خود فکر کردم من آن را بی جان می بينم اما دختر آن را جاندار می بيند. فکرم تمام روز مشغول کودک و عروسک شد.

کودکان نمونه های عالی تخيل اند. ما هم هستيم. کودکان ايم. از بابی و جهاتی. هميشه هم از جهاتی کودک می مانيم. يا بايد بمانيم. اما کودک هم که مانده باشيم معمولا از بابت چيزهای ديگر است! از گوهر کودکی از ارزش بی مثال تخيل دور می شويم. از جادوی تخيل. همين ما را زمين گير می کند.

تخيل کودک عروسک بی جان را جان می بخشد. من گوهر تخيل را همين جا می بينم: مرده را جان بخشيدن. تخيل مسيح است. مسيح که مرده را زنده می کرد.

شب به کسی نياز دارم که کمی به کودکان نزديک تر باشد. يک زن. در گفتگو با يار در خانه چيزی تازه می آموزم: هميشه گفته اند در آغاز کلمه بود. اما پيش از کلمه چه بود؟ حتما پيش از کلمه ايده بود که هنوز کلمه نشده بود. هميشه پيش از کلمه ايده است. اين همان خيال فعال است. پس در آغاز خيال بود. حتی پيش از آنکه کلمه باشد.

به مسيح باز می گردم. و اين سخن ابن عربی و عارفان پيش از او که مسيح نه بلکه همه پيامبران از جمله محمد از آغاز خلقت بوده اند و فيض هستی بوده اند. بوده اند. حالا می فهمم چرا. چرا که آنها در ايده پيش از کلمه بوده اند. پيش از آن که کلمه جهان را و تاريخ را و هستی را بياغازد.

به کودکی به نام ابن عربی بازمی گردم. راست است. کودک عروسک را جان می بخشد. خداوند جهان را جان می بخشد. خداوند کودک است. بازی بودن جهان از همين جاست. خيام هم همين را می گويد. وقتی که می گويد ما لعبتکان ايم و فلک لعبت باز. لعبت نام ديگر عروسک است.

خداوند از عدم هستی می آفريند. مثل کودک که از بی جان جاندار می سازد. هستی از کودکی آغاز می شود.  و تخيل آمدن از عدم است به هستی. تخيل آغاز جهان است. آغاز زندگی. آغاز علم. آموختن اسما آموختن تخيل است به انسان. انسان بی تخيل انسان بی کلمه است. ناتوان از خلق و آفرينش. بازگشت به کلمه حتی اگر اين کلمه رسول باشد کافی نيست. بايد به رسول ايده و تخيل بازگشت. بی آن کلمه پوچ است.  صاحب خيال خداوند است. انسان بدون خيال نمونه زمينی خداوند نمی تواند بود. 
 

 
پيوند  
نقد و نظر 9
چاپ کن
بفرست  
 
قلمدون  
 

زندگی - عکس برگرفته از وبلاگ خوابگرد
بازگشت خوابگرد با اين عکس بسيار با معنا به نام "زندگی". برايش نوشتم که راست است: اگر بتوان بی پا نشاط بازی داشت چرا نتوان با دست و پا و تن سالم زندگی کرد و از آن در وبلاگ نوشت. بازگشت سيد دل من را نيز شاد کرد.

در ستايش اعتدال: يادداشت علی اصغر سيدآبادی در باره استاد کاظم معتمد نژاد:
معتقدم کارهای بزرگ را کسانی می توانند ،انجام بدهند که واجد این صفت باشند. این به دانش او ربطی ندارد و حتی به سخت کوشی مثال زدنی اش.او تجسم اعتدال است وستایش از او ستایش اعتدال.

ادامه مطلب
 
پيوند  
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست  
December 27, 2004  
قلمدون - نسخه آزمايشی!  
 

خب من از مدتها پيش می خواسته ام که به لينک ها و قلمه ها و قلمک ها جای بيشتری بدهم در سيبستان. از امشب سعی می کنم چيزهای دندانگيری که می يابم و می خوانم اينجا - يعنی در قلمدون - بياورم. قولی به خودم و شما نمی دهم ولی اگر ادامه يافت قلمدون و لينکدونی شانه به شانه هم خواهند رفت تا ببينم کدام زورش می چربد و در فرم و محتوا بهتر جواب می دهد. بدون ترتيب خاص هی هذه فی نسخه المقدماتی:

تلويزيون فارسی زبان هلندی از نگاه رضا علامه زاده:
نگرانی من اما جای دیگر است، در عدم تضمین تداوم آن. تصویب یک قانون در مجلسی دموکراتیک مثل هلند به معنای تائید آن برای همیشه نیست. به همان شکلی که این قانون امروز به تصویب رسید فردا می تواند تحت شرائطی تازه از بودجه حذف شود

گفتگوی مرجان رياحی برای مجله فيلم با حسين پاکدل مدير ستاد اکران "دوئل":
چه شد که تصميم گرفتيد براي دوئل ستاد اکران تشکيل دهيد؟

عباس معروفی: غرورم را با تمام جايزه های جهان عوض نمی کنم:
ما که سال‌ها برای حذف يک واژه با سانسورچيان جنگيده‌ايم، چطور می‌توانيم چشم‌مان را ببنديم که هفت هشت بنياد و نهاد مستقل به سادگی از روی نعش يک کتاب بگذرند؟ دست‌اندرکاران و برنامه‌ريزان بنياد گلشيری، زنده‌رود اصفهان، پکا، يلدا، مهرگان، و چندتای ديگر به راستی انگيزه‌شان از دادن جايزه چيست؟

ادامه مطلب
 
پيوند  
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست  
December 24, 2004  
بی- مرکزی يا بسيار- مرکزی؟  
 

انقلاب و تجربه ازدحام مرکزها 
انقلاب اسلامی ايران همه چيز را از مدارهای پيشين خود خارج کرد تا در مدارهای تازه ای قرار بخشد. اما همه مدارهای ممکن به رسميت شناخته نشد. مدارهايی ايجاد شد تا گرد مرکزهايی تازه بچرخند. اما قراريافتن آن همه نيروی از بند رهاشده کاری بزرگتر از آن بود که از توان اقشاری که حاکم می شدند برآيد. انديشه قديمی مرکزيت بخشی به زور راهنما قرار گرفت و سرکوب انديشه ها و روش های ديگرگون به خطا اين گمان را به وجود آورد که مرکزهای مزاحم از بين رفته اند. اما همه جد و جهدها در عمل جز به منجمد ساختن مرکزها نينجاميد. آن نيروهای فکری و ساختارهای اجتماعی و اقتصادی پشتيبان آنها جوانتر و پر انرژی تر و آينده دارتر از آن بودند که با قتل و زندان و تبعيد و ارعاب و استقرار هزاران صافی از ميان بروند. يکی چندسالی که گذشت و فضا گرمتر شد از انجماد بيرون آمده سر برآوردند و  به چالشی نهانآشکار با مرکزهای انديشه رسمی پرداختند. وضع امروز ما نتيجه اين چالش فرسايشی است. در کنار حرف حاکمان صدها حرف مختلف نهاده شده است. کبوتران دلها به جاهايی ديگر پر گشوده است ولی پاها در قير قدرت رسمی از حرکت بازمانده است. 

وحدت موهوم
شفافيتی که خاتمی و سياسيون دور و بر او بر آن اصرار داشتند نقش مهمی در روشن ساختن ميزان پراکندگی هولناک ما داشته است. تا قبل از آن، مرکزهای رسمی همه بر "وحدت" ی که انگار موجود بود تاکيد می کردند. در پرتو شفافيت همه ديديم که آن وحدت معنايی جز بی معنايی نداشته است يا آرزويی موهوم برای مسلط ديدن مرکزی که با از بين بردن مرکزهای ديگر بايد مستقر می شده بوده است.

آنچه بلافاصله پس از انقلاب اتفاق افتاد يا در سالهای اخير رخ نمود يکبار ديگر در دهه 20 خورشيدی اتفاق افتاده بود. رضاشاه جابرانه به ايجاد مرکز همت گماشت. و مملکت را از همه مرکزهای ديگر انديش ظاهرا پاک کرد. اما همين که او از کشور خارج شد همه آنها از انجماد درآمدند و رخ نمودند. برخلاف تصور او نمرده بودند. دهه 20 خورشيدی يکی از رنگين ترين دهه های اجتماعی ايران شد.

ادامه مطلب
 
پيوند  
نقد و نظر 7
چاپ کن
بفرست  
December 22, 2004  
مدل شناخت "بی مرکزی" در تحليل جامعه ايران  
 

مهمترين ويژگی جامعه و سياست امروز در ايران "بی مرکزی" است. من انديشه های خود را در اين باب در اينجا می نويسم نه بدان جهت که نگره ای کار-شده در تحليل مسائل ايران عرضه کرده باشم بلکه تا با همفکری دوستان ديده و ناديده ارزشهای اين ديد پايه را در وارسی و پيش بينی وقايع سياسی بسنجيم.

من فکر می کنم مقدار زيادی از سرگردانی امروز در ايران و همچنين در ميان ايرانيان در اروپا و تا حدودی آمريکا ناشی از اين "بی مرکزی" است. نمی خواهم با تعريف بی مرکزی شروع کنم ولی به هر حال از نظر من اين ويژگی ناشی از رها شدن نيروهای اجتماعی از اتوريته های پيشينی، تسلط انديشه های ليبراليستی، درک ناقص از پلوراليسم، ناتوانی رهبران موجود سياسی، بن بست های ناشی از مهار نيروهای پرتکاپو، توازن قدرت شکننده، فقدان نيروی سياسی تمام کننده، شکست پروژه اصلاحات از درون، تکثر و عدم توافق طبيعی صنف روحانی و مسائلی از اين دست است که بر تحليل گران اجتماعی ايران تا امروز روشن شده و بحث های پراکنده ای هم در باره آن صورت گرفته است. 

انتخاباتی بی مرکز

می کوشم با کاربست مدل "بی مرکزی" در تحليل صحنه مهم انتخابات تا حدودی دامنه و ارزش اين بحث را روشن کنم. در وضع فعلی هيچيک از نامزدهايی که نامشان برده می شود گزينه های تام و محوريت بخش نيستند.  محافظه کاران کسانی مانند لاريجانی، ولايتی، احمدی نژاد، رضايی را مطرح کرده اند که گويا همه حتی خود مطرح کنندگان آنها هم می دانند که در اندازه های رياست جمهوری نيستند. کروبی و روحانی هم وضع بهتری ندارند. گزينه روحانی اگر به جهاتی جذابيت داشته باشد از جهاتی ديگر فاقد جذابيت است بويژه برای مردمی که پس از خاتمی به دنبال شخصيتی ديگرند -که نمی يابند- و نه خاتمی دست آموزتر. تا اينجا قوی ترين گزينه رفسنجانی است. برای همين هم کسانی مانند شمس الواعظين بر او دست گذاشته اند. اما احمد زيد آبادی در تحليل درخشانی نشان داده است که چگونه رفسنجانی امروز نه گزينه مطلوب و تام محافظه کاران است و نه اصلاح طلبان.

سخن من در اين است که گرايش به رفسنجانی به دليل آن است که گويا در او هنوز قدرتی برای مرکزيت بخشيدن و پايان دادن به تشتت فعلی تشخيص داده می شود. دليل توجه به او درست به خاطر بی مرکزی عمومی است که همه آن را احساس می کنند. اما قدرت او در مرکزيت بخشيدن به نيروها تا حدود زيادی تحليل رفته است. در يک نگاه، اگر خاتمی تنها گزينه ممکن و مطلوب در مرکزيت بخشی در انتخابات دو دوره قبل بود امروز رفسنجانی تنها گزينه ممکن و نامطلوب است. ترجمه اين وضعيت به عمل سياسی اين است که جامعه آبستن تحولات و چرخش های پيش بينی نشده ای است که گروههای فعال در اين صحنه به نحوی غريزی می کوشند آن را به سمت خود جهت دهند.

مرکزيت بخشی به زور

اقتدارگرايان يا صاحبان قدرت های دولتی و حکومتی می کوشند از تمام ظرفيت های سياسی، رسانه ای، اطلاعاتی، قضايی و پليسی و نهايتا ديپلماتيک خود استفاده کنند و ماجرا را به نفع خود تمام کنند. به زبان بحثی که می کنيم يعنی مرکز ايجاد کنند تا اين مرکز سامانی به وضع آشفته فعلی بدهد. مرکزی خواسته و مطلوب آنها که مشکل بی مرکزی را را به سود ايشان چاره کند. ابزارهای عمل آنها کاملا شناخته شده است. فاقد خلاقيت و قدرت اقناع و بسيج است. به همين دليل از ارزش کاربردی زيادی برخوردار نيست. هم نمونه نامزدهايی که مطلوب می شمارد اين ضعف را آشکارا وامی گويد و هم ناتوانی قضايی اش در تغيير فضا. برای همين است که مثلا تمام اعتراف گيری های اخير  بی نتيجه و پادرهوا می ماند و در واقع فقط زحمتی نصيب طراحان و مجريان می کند و شکستی بر شکست هاشان می افزايد.

قانون اساسی چونان مرکز

اصلاح طلبان و تمام کسانی که ابراهيم نبوی آنها را پارلمانتاريست ناميده است نيز در عين نااميدی می کوشند حس مرکزيت را از دست ندهند. توجه آنها به قانون اساسی به نظرم کاملا صادقانه است. زيرا در بی مرکزی رايج قانون اساسی را تنها "مرکز"ی می يابند که هنوز می توان در آن چنگ زد و به نوعی وفاق و پيمان اجتماعی دعوت کرد. اينکه قانون اساسی می تواند يا نمی تواند چنين وفاقی ايجاد کند آنقدر مهم نيست که شکست تجربه پارلمانی اصلاح طلبان در سالهای اخير. منتقدان و بی باوران به آنها درست به دليل اين شکست يا ناتوانی ساختاری (ذهنی و سياسی) است که نمی توانند پارلمانتاريسم آنها را بپذيرند. امری که بنوبه خود گريز از مرکز (قانون اساسی، پارلمان، انتخابات، اصلاح طلبان) را تشديد می کند. اهميت اين تجربه را  با نگاهی به وضعيت خاتمی در سالهای آغازين کارش و حمايت بی دريغی که نثار او می شد می توان دريافت. آن زمان هنوز اين تجربه نتايج خود را به بار نياورده بود. می توانست طلب حمايت کند با دميدن در اين اميد که به جايی می رسد.  امروز اين اميد به طور کلی بر باد رفته است. استفاده افراطی از شورای نگهبان برای بازداری مجلس از کار طبيعی خود مدخليت تامی در اين ماجرا داشته است. به زبان ديگر، افراط در مرکزيت بخشيدن به شورای نگهبان به قيمت بر باد رفتن مرکز بزرگتری مانند مجلس، انتخابات و حال قانون اساسی تمام شده است.

رفراندوم بازگشت به مرکزيت مردم

به نظر من از اينجاست که بحث رفراندوم با همه کاستی هايش مطرح شده است و از يک تهديد لفظی برای حاکميت به يک تهديد واقعی تبديل شده است. چرا بايد از رفراندوم ترسيد؟ به نظر من ترس دروازه بانان از اين ضربه پنالتی از آنجاست که بازی در وضع بدی است و يک گل ممکن است سرنوشت بازی را برای هميشه تغييؤ دهد. رفراندوم در داخل هيچ وضع مستقر سياسی نيست. برای تغيير وضع غيرمستقر است. ترس از اينجاست. رفراندوم می کوشد بی مرکزی و نااستقراری موجود را از راه بازگشت به مرکز عالی و عمومی و واقعی و زنده چاره کند يعنی با رجوع به مردم. مردمی که امروز بشدت اسير رهاشدگی اند. دانه های يک تسبيح عظيم اند که نخی آن را به هم وصل نمی کند و در ظرف بزرگ جامعه سرگردان اند و از اين شبه مرکز به آن مدعی مرکزيت در رفت و آمدند جيوه وار. به نظرم به همين خاطر است که اخلاق سياسی و پايبندی سياسی امروز در ايران رنگ باخته است. تلون مشخصه جامعه بی مرکز است.

آيا رفراندوم می تواند پيش برود؟ و اگر نرود چه خواهد شد؟ من فکر می کنم که جامعه سياسی ايران که فعلا جامعه مسلط شده است اگر راه رفراندوم را هم نرود بايد راهی اصيل برای رجوع به مردم باز کند. تا مردم دوباره صاحب حق و اميد نشوند بی مرکزی چاره نمی شود. مجلس و دولت يکدست و اقتصادگرا و آبادگر و چه و چه هيچ يک قادر نيست بدون درمان کردن بی مرکزی ثبات و قرار داشته باشد و کاری بکند.

رفراندوم و آسيب بی مرکزی

اما رفراندوم چه می شود؟ به نظرم رفراندوم پيشنهادی دقيقا نشان می دهد که بی مرکز است. هيچ ليدر تام و تمام کننده ای ندارد. پيشنهاد کنندگانش افرادی نيستند که در يک پروسه اجتماعی به رهبری رسيده باشند. انتقادهايی هم که در باب صلاحيت آنها می شود ظاهرا به اين جهت نظر دارد و تنها در همين جهت معنايی دارد. به همين دليل هم آنها بعد از ارائه طرح خود گفته اند که ما خود را در جايگاه رهبری طرح نمی بينيم. درست گفته اند. دست کم انصاف و صميميت داشته اند. اما اين به موفقيت طرح آنها کمکی نمی کند. هزار و يک حرف و حديث شکننده هم که مطرح شده و می شود ناشی از آن است که در وضع بی مرکزی همه حرفها و ادعاها و طرحها گويی برابرند. رفراندوم اگر به ليدر يا هسته رهبری خود دست نيابد بی نتيجه می ماند. آيا آيت الله منتظری که تا امروز بلندپايه ترين شخصيتی است که از آن حمايت کرده است می تواند اين نقش را بر عهده گيرد؟ بر من روشن نيست. اما راههای روبرو تا از ايجاد مرکزيت نيرومند متکی به مردم عبور نکنند همه بزودی بی نتيجه رها می شوند. بايد به مردم بازگشت و دوباره از آنها آغاز کرد. درست همانطور که انقلاب کرد. درست همانطور که انتخاب خاتمی کرد. راهی به مردم و تمام کنندگی تصميم آنها هست؟ 

ن.پ. گفتگو از بی مرکزی با گفتگوی امروز احمد منتظری در باره نظر پدرش در عدم حمايت او از رفراندوم جديت بيشتری پيدا می کند. می بينيم که وضع مسلط در طفره رفتن از ايجاد مرکزيت يا ناتوانی در ايجاد آن است. گويا آيت الله منتظری نيز متاثر از چنين فضايی است که يک روز از رفراندوم يا اصل آن حمايت می کند و روز ديگر آن را از طريق احمد پس می گيرد يا زمان را مناسب نمی داند و برای حمايت خود شرط می گذارد (به شرح گفتگو با احمد نظر کنيد). آمدن يا نيامدن منتظری مساله من نيست. پذيرش يا عدم پذيرش او هم به آحاد مردم بستگی دارد. می توان ديد البته که گويا روحانيت به معنايی که در 25 سال اخير شناخته ايم ديگر در آينده نقشی نخواهد داشت. اما در اشاره به حرف مهرنوش ( در کامنت ها) بايد بگويم که آلترناتيوهای ديگر هم همين وضع را دارند. دکتر امير احمدی يکبار می گفت که  سازمانهای سياسی موجود ما که از پيش از انقلاب سابقه دارند به گذشته تعلق دارند. آنها گذشته ما را ساخته اند و در بررسی تاريخی بايد از آنها بدرستی ياد کرد اما در آينده ما نقشی ندارند. اين قضاوت که من آن را درست و بجا می يابم وضع را شناورتر از آنچه به نظر می رسد نشان می دهد. اگر به بحث خود بازگردم بايد تاکيد کنم که در دقيقه اکنون وزن همه گروهها در "بی وزنی" برابر است! اين آن چيزی است که بی مرکزی را مشخصه جامعه و سياست ما کرده است. 

در باره نظر الپر ( نگاه کنيد به کامنتها) نيز بايد بگويم تعريف مرکز را از راه نشانه شناسی آن تا حدودی داده ام. اما تعريف منطقی آن فرصت مستقلی می خواهد تا تمام آنچه را در مقدمه آوردم باز کنم. بحث فعلی صرفا در حد طرح موضوع است. باز هم از نظر استدلالی دوستان استقبال می کنم. از سام الدين ضيايی هم ممنون که به حلقه بحث بازگشته است. اشاره او در باب سياست و دين به نظرم از اين زاويه بايد ديده شود که گويا تا ما از اين نوع بحث های نظری فارغ نشده باشيم و به نتيجه ای تقريبا مقبول عموم نرسيده باشيم وضع فعلی مان ادامه خواهد يافت. به چنين باورهای عمومی نرسيدن و دلايل اين ناکامی را  وارسيدن از بحث های آسيب شناسانه مهم ماست.

 
پيوند  
نقد و نظر 18
چاپ کن
بفرست  
December 20, 2004  
يلدا با انار سمرقندی  
 

انار سمرقندی - عکس مهدی جامی
انارهای سمرقندی؛ عکس از مهدی جامی از مجموعه "بهشت تقسيم شده" در: ايرانيان (حقوق محفوظ)

پيوند: يلدا نام ديگر مهرگان است، سيبستان

در وب: امشب خورشيد متولد می شود، ويژه نامه يلدا در شرق
            يک مسابقه تابستانه هندوانه خوری، خبرگزاری مهر 

 
پيوند  
نقد و نظر 13
چاپ کن
بفرست  
 
غول نابينايی که وزير شد  
 

مردی که عشق ورزيد، نه خردمندانه اما بسيار ديويد بلانکت عکس برگزيده روزنامه شرق
- شکسپير

 ديويد بلانکت در جايگاه يک سياستمدار هيچ ترديدی در برانگيختن عطش غريزی روزنامه های عامه پسند برای حرکات ضد ليبراليستی روا نديد. طعنه کوچکی نيست که استعفای او هم از قضا با فشار اين روزنامه ها که تا همين اواخر آنقدر تند و تيز از سياست های پوپوليستی او طرفداری می کردند، صورت گرفت.

 

چيزهای بسياری هست که می توان او را بدان ستود چه غلبه او بر نابينايی اش و ره گشودن به وزارت چه تلاشی که او در دهه 80 و 90 برای بازگشت حزب محبوب اش به صحنه سياسی داشته است. او در مقام وزير آموزش و پرورش توانست سطح استاندارد مدارس ابتدايی را بالاتر ببرد گرچه در مقابل به دليل ناکامی در فراهم ساختن حمايت مالی برای دانشگاهها، و بالا بردن شهريه، هم به مخالفت های وسيع دانشجويان دامن زده و هم مراکز آموزش عالی را به سمت پايين رفتن از سطح استاندارد رانده است.

 

او در مقام وزير کشور بسيار جنجالی تر ظاهر شد. او صف اول جبهه حزب کارگر در مبارزه با تبهکاری و قاچاق مواد مخدر و پناهندگی و تروريسم بود. بويژه آنکه تنها 4 ماه پس از وزارت او حادثه 11 سپتامبر اتفاق افتاد. اما سياست های سختگيرانه او، از جمله طرح کارت شناسايی عمومی و اجباری، انتقادات بسياری را به همراه داشت. گرچه اين چپگرای قديمی را محبوب روزنامه های دست راستی مثل ديلی ميل کرد. اما مخالفان او به تاسی از نقش "برادر بزرگ" ( Big Brother) از شخصيت های داستانی جورج اورول به او لقب "بلانکت بزرگ" ( Big Blunkett) دادند. لقبی که سياست او را به تمايل برای نظارت بر همه چيز حتی زندگی خصوصی شهروندان متصف می کند.

مخالفان او استدلال می کردند که در يک دموکراسی نبايد برای مبارزه با تروريسم از روش های غير دموکراتيک و سرکوبگرانه استفاده کرد. در واقع يک روز پس از استعفای بلانکت قضات عالی بريتانيا به قانونی که او برای مبارزه با تروريسم طرح کرده و به تصويب رسانده بود، بعد از سه سال رای مخالف دادند: نمی توان افراد مظنون خارجی به ظن ارتباط با تروريسم به مدت نامحدود در بازداشت نگه داشت. پيش از اين نيز گروههای فعال حقوق بشر در مخالفت با اين قانون اظهار نظر کرده بودند. عملا يکی از بازداشت شدگان بر اساس اين قانون 15 ماه در زندان مانده بود.

 

چنانکه فايننشال تايمز بدرستی اشاره کرده است، با رفتن او که از وزرای کليدی کابينه و از وفاداران به مشی فکری تونی بلر بود دولت بلر وزيری را از دست داد که در جسارت و سرسختی نمونه زيادی در دولت ندارد.


همه چيز ازيک کودک شروع شد

 

همه چيز از آنجا آغاز شد که زنی که با ديويد بلانکت زندگی می کرد يعنی کيمبرلی فورتيه (کين) از او جدا شد و او برای حفظ رابطه اش با ويليام فرزند دو ساله ای که مدعی پدری اوست به توافق نرسيد و ناچار به دادگاه متوسل شد. دادگاه در دور اول به نفع او رای داد. خانم کين مدعی شد که آقای وزير به پرستار فيليپينی ويليام کمک کرده است تا اقامت دايم خود را يکی دوماهی زودتر از موعد مقرر دريافت کند. پرستار بچه در يک گفتگو با ديلی ميل گفت که گرچه او نامه ای بنا به رسم دريافت کرده بوده است که به او اطلاع می داد اخذ ويزای اقامت دايم ممکن است تا يکسال طول بکشد، در عمل پس از 19 روز ويزای اقامت را دريافت کرد. ديلی ميل برای اين مصاحبه 30 هزار پوند پرداخت. ولی اين نوع مصاحبه های جنجالی و گران اصلا خرق عادت نيست. روزنامه ها محاسبات خود را برای پرداخت چنين قيمت هايی برای چنين مصاحبه هايی دارند. بلانکت در متن استعفای خود گفت: باور  دارم که اگر در ماه سپتامبر از تعيين قراری برای ديدار مرتب پسرم دست می کشيدم هرگز اين مسائل مطرح نمی شد.

 

ادامه مطلب
 
پيوند  
نقد و نظر 2
چاپ کن
بفرست  
December 17, 2004  
تخيل و فرهنگ آمريکايی  
 

من ستايشگر فرهنگ آمريکايی نيستم. اما چگونه می توانم ارزش های بی بديل آن را انکار کنم؟ مهرنوش يکی از خوانندگان سيبستان پای مطلب خيابان-خوابها به طعنه و اعتراض از من خواسته تا وقتی بگذارم و بگويم اصلا آمريکا فرهنگ هم دارد؟ در يادداشت دو قلوی امشب از اين سوی اقيانوس به آن سو می روم تا کمی توضيح دهم چرا همه ما کمابيش به فرهنگ آمريکايی مديون ايم.

اگر بخواهم بحث روزنامه ای بکنم می گويم يک نگاه به فرهنگ جهانی نشان می دهد که چگونه آمريکا در پنجاه سال گذشته ارزش ها و نشانه های فرهنگی خود را همراه با نقش سلطه گرانه اش در سراسر جهان پراکنده کرده است. امروز از چين و ژاپن تا دوبی و عربستان و شمال آفريقا و آمريکای لاتين و حتی در کشورهای صاحب فرهنگ اروپای غربی اين فرهنگ ديده می شود.

اما از بحث جغرافيا و سياست در می گذرم و حتی نمی گويم که در آمريکا علم به فرهنگ تبديل شده و بدون فرهنگ متناسب رشد علمی کنونی در آمريکا حاصل نمی شد. در اين فرصت وبلاگی تنها به يک نکته در ارج نظری فرهنگ آمريکا اشاره می کنم که بيش از آنکه سياسی باشد به روش اشاره دارد: تخيل آمريکايی.

قصد استقصا ندارم اما آنچه حاليا به نظرم می رسد اين است که قدرت خيال و تخيل خلاق آمريکايی همه عرصه های اصلی فرهنگ مسلط او را ساخته است:

الف. آمريکا هميشه کشور محبوب مهاجران بوده است. اين مدينه-فاضله-سازی از آمريکا که تا همين دو سه دهه پيش عنصر غالب در تصوير آمريکا بود بر پايه تخيل بی نظيری بنا شده بود که آمريکا را سرزمين طلايی فرصتها معرفی می کرد. خيالی که مردم آمريکا آن را عملی ساختند؛ رويای آمريکايی.

ب. آمريکا خيال را به صنعت تبديل کرد. سينمای آمريکا به عنوان بزرگترين کارخانه روياپردازی از تاثيرگذارترين عناصر فرهنگی آمريکاست. بسياری آمريکا را هنوز با سينمايش می شناسند بدون آنکه تجربه دست اولی از سفر به آمريکا داشته باشند. نادرست نيست اگر بگوييم که خود آمريکائيان هم خود را با سينما بجا می آورند. با روياهاشان. از بر باد رفته تا جنگ ستارگان.