آشنایی نادیده ی من با تاجیکستان و دوشنبه (که هنوزهم آن را ندیدهام) به قبل از سقوط امپراطوری شوروی بر می گردد. به گاهی که عمو از آنجا در جمع های کوچک خودمان از مردمش تعریف می کرد. بعدها تعریف دوشنبه را از استاد عینی در مشهد بود که می شنیدم و او مرا خوش تر داشت تا بدخشی بخواند و یا سلیم شاه که در آن چند روز که به مناسبت عطار، دمی را به هم بودیم و برایم به زیبایی از سروده هایش می خواند و .... تا جایی که قرار رفتنم به تاجیکستان برای شرکت در آن جشن بزرگی که سه سال پیش برگزار کرده بودند، همزمان شد با دیدار دوستان در پاریس، که خب من به دلایلی پاریس را برگزیدم. اما هنوز حکایت های آن دیار را شاهرخ (مسعود) برایم می گفت که سخت بیاد ایران و ... به تاجیکستان دل بسته بود.
در این میان، خوش منیژه با لهجه شیرین خود به طنز زیبایش، به من می گفت که دیگر تاجیک ها ترا به دیار خود دعوت نمی کنند. که از این گناه بالاتر که پاریس را به دوشنبه ترجیح داده ای و شادی گل عزیزم هم که دیگر مرا دروغگو چوپانی به شوخی می خواند و اینکه چندین بار به فرودگاه آمده اما....
و آخرین خاطره ای هم که داشتم بر می گشت به خانم زیور و مادر دانشمندش (که گویا اولین زنی بوده که به عنوان پرفسور و ... از منطقه کوهستان پامیر بوده است.) و در آن شب که در سفارت تاجیکستان مهمان سفیر و دیگر دوستان بودیم. بر سر دستارخان خود چه کرامت ها که نکردند.
بگذریم. این همه را به آن خاطر در اینجا نوشتم، که عکس های زیبای شما، مهدی عزیز، دوباره مرا به همان خاطرات و آن آرزو که همانا دیدار آن عزیزان بر سر سفره خودشان باشد (گرچه اینک بیشتر از همه آن عزیزان دور هستم.) بر دلم برجا است، که این بار از دید دیگری با آن دیار آشنا شدم.
پاینده باشید