قلمدون [16]
مفهوم‌ها [70]
مفهوم‌ها 2 [17]
ما و آمريکا [27]
مانيفست ايرانی وبلاگ [38]
نقد و نظر [64]
همسايگان [11]
هويت ايرانی [40]
و مثلا شرح حال [28]
کلمات [7]
کارگاه نشانه شناسی [6]
گنجی و کلمات [13]
پرونده انتخابات 84 [24]
پرونده تئو ون گوک [7]
پرونده رياکاری، هرزنويسی و وبلاگ [10]
آنها که می‌شناسم [32]
آسيای ميانه [17]
ايران [77]
ايرانشناخت [11]
اجتماعيات [58]
اروپا [35]
از خامه‌ ديگران [34]
بوطيقا [15]
تک‌گويی [13]
جن نامه يا سيبستون [2]
دين [37]
روشنفکران [20]
زبان [14]
سفر نوشته [39]
سنت و مدرنيسم [21]
سينما [15]
سياست [57]
سيبستانه [2]
شهرانديشی [6]
شعرها [23]
عکس [45]
 
 
June 2008 | April 2008 | March 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | June 2004 | May 2004 | April 2004 | March 2004 | February 2004 | January 2004 | December 2003 | November 2003 | October 2003 | September 2003 | August 2003 | July 2003 | June 2003 | May 2003 | |مطالبِ پيشين - بايگانی ماهانه
مطالبِ پيشين - بايگانی روزانه
بايگانیِ عناوين پيشين
 
 




November 28, 2004  
تاريخنگاری، روش شناسی بومی و فرهنگ مصرفی  
 

دکتر آجودانیچند روزی است که مهدی و ماهمنير در لندن اند. ديشب مهدی در کتابخانه مطالعات ايرانی سخنرانی داشت و رمان خوانی. حرفهايی زد که من خيلی با آن موافق بودم! دکتر آجودانی مدير کتابخانه پيش از صحبت هاش از مقاله درخشان او در باره هانری کربن در مجله ايران نامه گفت و اينکه به او همان موقع زنگ زده بوده تا دست مريزاد بگويد. می گفت اين يکی از بهترين مقالاتی بوده که در عمرش خوانده است و قطعا بهترين مقاله ای که در سالهای اخير خوانده. بعد، از شگفتی اش وقتی رمان ناتنی به دستش رسيد گفت. گفت که فکر می کرده نويسنده آن مقاله فقط يک محقق انديشمند و آکادميک است اما بعد ديده که او هنرمند و نويسنده برجسته ای هم هست. ناتنی را بحق يکی از بهترين رمانهای ايرانی چاپ خارج کشور می دانست. 

مهدی در باب ايران شيعی و نهاد روحانيت و غياب تاريخنگاری حوزه های علميه صحبت کرد: اينکه روحانيت اصطلاح جديدی مربوط به پس از مشروطه است و در واقع اصطلاحی است گرته برداری شده از مفاهيم و نقش روحانيت کليسايی در جوامع مسيحی که بر اندام علمای اسلام جامه ای ناساز است؛ اينکه حوزه علميه نيز خود اصطلاحی جديد در برابر دانشگاه است و به انشقاق و دوگانگی مرکز تعليمات مدرن در برابر مرکز تعليمات سنتی اشاره می کند (انشقاقی که ما را بيچاره کرده است و ناشی از تحميل مدرنيته است). حال آنکه در غرب آنچه دانشگاه ناميده می شود در واقع تکامل طبيعی حوزه های علمی دينی است چنانکه هنوز هم بسياری از دانشگاهها مثلا در آکسفورد يا در ساختمانها و مدارس علمی قديم  دايرند يا نام قديسين مسيحی را بر خود دارند که نشانه هايی از همين تکامل درونی است. و نکته های ريز و درشت ديگر که حجم زيادی مطلب جديد در يک سخنرانی بود. استقبال از حرفهايش هم خوب بود الا اينکه بسياری ذهنشان آشفته شد چرا که حرفهای مهدی ذهنيت پيشين آنها را به هم ريخت. 

مهدی خلجیاما برای من دو نکته ای که اشاره می کنم برجسته بود و يادآوری مجددی به اينکه برای شناخت مسائل و مفاهيم بومی ما، بايد روش شناسی خاصی ابداع کرد چرا که دستگاه روش شناسی غربی در مواجهه با مسائل خاص جوامع مسيحی غرب تکوين يافته و تدوين شده است. در گفتگوهای سر ميز شام هم اين نکته را به او گفتم. دکتر آجودانی هم بعد از سخنرانی بر آن تاکيد داشت و می گفت که خود او نيز کوشيده در مشروطه ايرانی به نوعی روش شناسی بومی شناخت انديشه ايرانی دست يابد. مردی سخت محترم است اين دکتر آجودانی و تاريخنگاری است بس دانشور. سخن کليدی او آن است که مشکل در سنت ما نيست بلکه مشکل در تجدد ماست. می گويد ما بهتر است به بازانديشی تجدد خود بپردازيم تا مگر مشکل خود را با سنت مان حل کنيم.

ادامه مطلب
 
پيوند  
نقد و نظر 2
چاپ کن
بفرست  
November 26, 2004  
درختان دوشنبه 80 ساله شدند  
 
قدم زدن در پارک
درختهای دوشنبه هميشه مرا شگفت زده کرده است. نه مرا که هر که را به دوشنبه سفر می کند. يکبار با روزنامه نگاری فرانسوی همسفر بودم. می گفت دوشنبه انگار پارک بزرگی بوده که در آن خانه ساخته اند و خيابان کشيده اند. اما دوشنبه درختهايش را از زمانی دارد که پايتخت شد. مردمی که از هر کجای آسيای ميانه آمدند تا دوشنبه را دوشنبه کنند بی درخت زندگی نمی توانستند کرد. مثل پدربزرگهای خودمان. که بی حياط بزرگ و باغ زندگی نمی کردند. دوشنبه هنوز و همچنان به درختهايش وفادار است. آنها را مراقبت می کند پاشان بنفشه می کارد. درخت برايش موجودی مقدس است. همه جا روستاها و درختها و باغ ها را صاف می کنند تا شهر را گسترش دهند، دوشنبه اما در دل درختانش گسترش يافته است. هر خيابانی که کشيده صفی از درختان را کناره اش نشانده است. 
ادامه مطلب
 
پيوند  
نقد و نظر 8
چاپ کن
بفرست  
November 23, 2004  
متن جهان خاکستری است  
 

يک تنه با جمعی مخالف و گاه مهاجم وهتاک روبرو شدن کار فرساينده ای است. ماجرای قتل ون گوک بيش از آنچه من فکر می کردم اسباب حرف و حديث شد. بسياری از آن ميان ناشنيدنی بود و به يکبار خواندن هم نمی ارزيد. اما شماری معدود از دوستان ديده و ناديده سخنانی گفتند که هم از آن آموختم و هم در اين بده بستان نظر خود را شفاف تر ساختم اول برای خودم و بعد هم آنها که نظری به اين قلم دارند و در اين بحث شبهات يافته اند و شايد آزرده اند. من در اين ميان از گفتگوی شبانه -که روز بعد هم ادامه يافت- با دوست ناديده و چالشگری با نام دخو لذت بردم و آن را گفتگويی زاينده يافتم. او نمونه مخالف منصف و از-مايه-دانشی-برخوردار است که می داند کجا حمله کند کجا سپر بردارد کجا موافقت کند يا بر سر سخن خود بايستد بی آنکه به ناسزا دهان و نوشته بيالايد. اين بحث از جدی ترين بحث های ما ايرانيان و مهاجران است. با هوچيگری پيش نمی رود. من به احترام دخو و زايندگی و طرح اشکال کردن جدی او و آنچه اين گفت و گو برای من حاصل کرده است آن را با دو سه نظر از داريوش که گاه در بحث شرکت کرده می آورم. اميد می برم که ديگرانی هم که حرفی برای زدن دارند از همين شيوه راه به بحث بجويند؛ اگر راهی به دهی باشد برای ما جماعت گريختن و پشت سرنهادن دوگانه های منطق قديم بحث است: سياه سفيد/ محافظه کار اصلاح طلب/خادم خائن/عرب عجم/ دوست دشمن/ کافر مومن/پيش از اسلام بعد از اسلام/ اينجهان آنجهان/ شرق غرب... اين همان دوگانه هايی است که دريدا از جمله کسانی بود که ترک آن را تعليم می داد. متن جهان خاکستری است:

با کليت سخن و تحليل‌ات موافقم اما يکی دو نکته می‌ماند که نياز به توضيح و تبيين دارد. ما در روزگار معاصر، نمی‌گويم لزوماً مدرن، داريم از قتل/ترور/خشونت حرف می‌زنيم. کشتن آدميان شايد تا همين صد سال پيش حتی در اروپا هم به سادگی رخ می‌داده است. البته مبانی نوين مدرنيته به مخالفت با قتل آدمی برخاسته است با زيربناهای انسان‌گرايانه‌اش که در آن بحثی نيست. اما اگر با جامعه‌ی بشری پيش از اين دوران نظر کنيم، چه شاهدی داريم که محکوم کردن قتل، امری رايج يا متعارف باشد؟ شاهان به سادگی آب خوردن آدم می‌کشتند. هر کدام به نوعی قتل را مشروعيت می‌داده‌اند. حاليا سخن ما تنها می‌تواند معطوف به زمان معاصر باشد. گذشته را می‌توان با عطف به تاريخی بودن آن درک کرد. در روزگار ما محمل‌های تئوريک قتل/ترور/خشونت شايد ظاهراً با عطف عنان به تئوری‌های سياسی و مکاتب حکومتی معنا پيدا می‌کنند، اما در همه جا هنوز همان روحيه و استدلال برای قتل وجود دارد. وجود يک فرد مخل نظم، آسايش، آرامش (بخوانيد دموکراسی، حقوق بشر، جامعه‌ی مدنی) تلقی می‌شود. نمونه‌ی آشکار آن رفتار آمريکاييان در عراق است. نکته‌ای که می‌خواهم بگويم اين است که الگوی تئوريک قتل شايد در ايران ظاهراً تفاوت چندانی نکرده باشد. در آمريکا توجيه ظاهری آن فرق کرده است اما هنوز قتل ادامه دارد. جنبش آزادی‌خواه ايرلند تا همين ده سال پيش خيلی راحت ترور می‌کرد.

دراز گفتم و تودرتو. غرض‌ام اين بود که بگويم آرمان‌های اومانيستی يا در همه جا مشروعیت نيافته‌اند و يا بسيار شکننده هستند. چه چيزی بايد به جامعه‌ تزريق شود تا اين مدنيت و انسان‌گرايی را مرتباً حفظ و پالايش کند و مجال رشد يکپارچه‌نگری و مطلق‌گرايی را سلب کند؟ مدنی بودن و انسان‌گرا بودن يک جامعه را چه چيز تضمين می‌کند؟ صرف تجويز دولت؟ يا وجود نهادهای مستقل از دولت‌ها که فارغ از انگيزه‌های سياسی قدرت‌مدارن رفتار می‌کنند؟

الگوهای نفی قتل/ترور/خشونت نوپا هستند و شکننده. هم‌چنان که الگوهای جامعه‌ی مدنی، دموکراسی، آزادی بيان در معرض سوء استفاده و يک‌جانبه عمل شدن هستند.

داريوش November 21, 2004 09:10 PM


من فكر ميكنم شما هم بالاخره نمي خواهيد بپذيريد كه از قتل دفاع كرديد و از شرق و غرب براي توجيهش رفرنس آورديد.
چه فرقي مي كند . شما هم از قتل و ترور حمايت مي كنيد . ما كه در اين جهان سوممان در اين زمينه كمبودي نداريم. آقاي مصباح هست كه به معني واژه ارهاب ارجاعمان مي دهد . شما قدري مدرن تر همان مي گوييد.
ميدانيد؟ فرقي نمي كند. ده تا حرف درست يك حرف نادرست را توجيه نمي كند.

دخو November 22, 2004 05:29 PM


دخو جان برادر ما اين همه نوشتيم و می نويسيم که يک نکته ساده را روشن کنيم که بابا مسلمانها هم آدم اند و جو ضداسلامی نبايد باعث شود حقوق آنها پامال شود قاتل را بچسبيد و منصفانه محاکمه کنيد ولی چرا مسجد و مدرسه را آتش می زنيد. آنوقت شما با دو کلام نصف و نيمه ما را می چسبانی به آيت الله مصباح! بابا انصافتو شکر. اقلا در همان وبلاگ ات يک شرح و بسطی بده ببينيم از کجای حرف ما دفاع از قتل در آمد. بهترين نوشته در اين بحث های اخير هنوز همان حرفهای مهدی و ماهمنير است. دست کم به اين دليل که واضح و بدون برچسب زنی حرفشان را زدند. شما هم بزنيد. اين تابوی بحث از اسلام در وسط جو ضداسلامی را بشکنيد. مگر قائل به انسان نيستيد؟ خب از کی مسلمانها ديگر جزو انسان حساب نشده اند؟!

Sibestaan November 22, 2004 06:57 PM

 

ادامه مطلب
 
پيوند  
نقد و نظر 17
چاپ کن
بفرست  
November 21, 2004  
تروريست: قيصر، قاتل يا سرباز؟  
 

درون ذهن يک تروريست- آموزه دوم: زمانی استاد نکته سنج و باريک بين من دکتر هوشنگ جوانمرد در باب به وجود آمدن اسرائيل می گفت که يهوديان در فلسطين خواستند همان کاری را بکنند که آمريکائيان با سرخپوست ها کردند. گفتند می زنيم و می کشيم و کوچ می دهيم و بعد که بر کارها سوار شديم نقشی هم برای فلسطينيان تعريف می کنيم. اما کارها آن طور که پيش بينی می کردند پيش نرفت و فلسطينيان مانند سرخپوست ها مضمحل نشدند و به يک مساله بزرگ برای اسرائيل، منطقه و سياست جهانی تبديل شدند.

غيرت نام و ننگ
هفته گذشته را مدام به فيلم قيصر فکر کرده ام. همان ساخته جاودانه مسعود کيميايی. اهميت قيصر در معرفی يک تيپ مشخص از جامعه ايرانی است. تيپی که در فيلم های وسترن و فيلم های سامورائی هم ديده می شود: يکه بزنی که لوطی محل است و ننگ و نام برايش از جان مهم تر.

ما همه فيلم قيصر را ديده ايم. تمام اين هفته به دنبال بحثها و جنجالهايی که با کشته شدن تئو ون گوک در گرفت من به اين فکر کردم که چرا ما قيصر را قهرمان می بينيم و رفتار ضدقانونی او را اغماض می کنيم و از  اينکه او دست به خون کسان می آلايد او را شماتت نمی کنيم.

قيصر، قهرمان و ضدقانون
در داستان قيصر ما بين چند شخصيت برای قضاوت کردن گرفتاريم. آيا طرف خواهر قيصر و فرمان را بگيريم که بی سيرتش کرده اند؟ از حقوق او چگونه بايد دفاع کرد؟ آيا طرف قيصر را بگيريم که دست به قتل يا ترور می زند؟ يا طرف مقتول را که با وجود آنکه خواهر قيصر را بی سيرت کرده است به هرحال جانش مقدس است؟ و يا طرف پليس بايستيم که سرانجام وارد می شود و می خواهد برای اعمال قانون قيصر را بحق دستگير کند؟

در عرف اجتماع ما معمولا تماشاگر طرف قيصر می ايستد. جستجوی چرايی اين طرفداری موضوع ذهنی من بود. آيا بايد به هر کسی ولو لوطی باصفا و مورد احترام جماعت باشد حق داد که هر جا تشخيص داد خود وارد عمل شود و خود قاضی و مجری حکم شود؟

غيرت های منفور
نمونه قابل مقايسه با نتيجه متفاوت
، اپيدمی کشتن خواهر/دختر بر سر مسائل ناموسی در نواحی لرستان است. اين نوع قتل ها تقريبا به اتفاق در سطح افکار عمومی ايرانی محکوم دانسته می شود. يعنی اينجا همان عامل غيرت و تعصب ناموسی و فاميلی و برادری وجود دارد اما قتلی که صورت می گيرد با واکنش منفی روبرو می شود.

ظاهرا عرف ايرانی دفاع از خواهر/زن/دختر را می پسندد ولو به قتل متجاوز بينجامد اما اگر اين غيرت متوجه قتل خود زن شود آن را طرد می کند. نوع بهانه هايی هم که به اين قتل ها منجر می شود معمولا بسيار پيش پا افتاده اند و توان پشتيبانی گرفتن از افکار عمومی را فاقدند. با اينهمه، روشن است که در جامعه کوچکی که اين قتل ها را تحريک و تشويق می کند و انجام می دهد هر دو نوع اين قتل ها از پشتيبانی برخوردار است.

 

ادامه مطلب
 
پيوند  
نقد و نظر 24
چاپ کن
بفرست  
November 20, 2004  
روزنامه شرق طرفدار سرکوب در فلوجه  
 


روزنامه شرق در صفحه اول خود خبر- تحليلی از وقايع فلوجه به دست داده که واقعا مايه حيرت است. من آن را بازخوانی می کنم تا ببينيد چگونه دست اندرکاران روزنامه های ايرانی که ظاهرا گل سرسبدشان شرق است از درک اوضاع در فلوجه عاجزند و تا چه حد به تئوری پردازی های کژو کوژ گرايش دارند.

شرق نخست از پيام رهبر حرف می زند که به سرکوب فلوجه اعتراض می کند اما در تمام متن بعد از آن به هزار و يک زبان رضايت خود را فاش می گويد:  

 

1 "در حالى كه بعضى منابع خبرى از حضور ۲۰۰ كماندو و خلبان رژيم اسرائيل در حمله به فلوجه خبر مى دهند و مى كوشند تا ماهيت اين حمله را «صهيونيستى» نشان دهند، دولت عراق مى گويد در فلوجه به پيروزى كامل رسيده و هم اكنون مشغول پاكسازى و امدادرسانى به اين شهر است."

منظور شرق چيست؟ آيا اگر معلوم شد کماندوهای اسرائيلی در حمله به فلوجه حضور نداشته اند ماهيت حمله غيرصهيونيستی غير از نوع صهيونيستی آن می شود؟ برای مذموم بودن يک حمله آن حمله حتما بايد صهيونيستی باشد و اگر نبود مشکلی ندارد؟ بعد هم  سر و ته جمله شرق چه معنا دارد؟ پيروزی کامل دولت عراق يعنی چه؟ مگر دولت بود که با فلوجه می جنگيد؟ آمريکايی ها نبودند؟

 2 "از مدت ها پيش رسانه هاى عربى به ويژه تلويزيون هاى العربيه و الجزيره بر روى «مقاومت در فلوجه» سرمايه گذارى كرده بودند و مى كوشيدند تا آن را  سنگرى مهم در برابر «اشغالگرى» آمريكايى ها معرفى كنند. اما در مقابل به ويژه پس از سقوط اين شهر توسط نيروهاى آمريكايى و عراقى هم اكنون روزنامه هاى عربى از چنين رويكردى انتقاد مى كنند."

اين جمله به خودی خود روشن است و نياز به توضيح من ندارد. حالا آن را بگذاريد کنار جمله بعدی که اين "مقاومت" را تبيين می کند:

 "يكى از نويسندگان عرب فلوجه را «آخرين قلعه توهم اعراب» توصيف كرد و روزنامه الشرق الاوسط افشا نمود كه يكى از رهبران مقاومت در فلوجه «عمر حديد» از مشاوران «ابومصعب الزرقاوى» و از اعضاى گارد ويژه صدام حسين بوده است."

 

منظور شرق روشن شد؟ شرق دارد به زبان بی زبانی می گويد مقاومت ناميدن مبارزه فلوجه با اشغالگران آمريکايی، اولا مقاومت نبوده و ثانيا اصلا کار زرقاوی بوده که به اندازه کافی بدنام است. بعد هم برای محکم کاری، و اينکه اگر اين بدنامی کافی نيست، يادآوری می کند که "يکی از رهبران مقاومت" از اعضای گارد ويژه صدام حسين بوده است.

ادامه مطلب
 
پيوند  
نقد و نظر 13
چاپ کن
بفرست  
November 18, 2004  
درون ذهن يک تروريست- آموزه يکم  
 

اگر چه دنيای رسانه ای غرب و حوادث سياسی معين و درگيری های قدرت در خاورميانه اين تصور را جهانی کرده است که تروريسم صورت و معنايی اسلامی دارد اما واقعيت آن است که تروريسم نوعی روش رعب افکنی/اعاده حيثيت/اعتراض است که کمابيش همه جا می توان از آن سراغ گرفت. هم نوع اسلامی اش موجود است هم نوع ضداسلامی اش. هم صورت فردی دارد هم صورت دولتی و حزبی. هم در دنيای مدرن ديده می شود هم در جهان سنتی. تروريست فقط يک سلاح ندارد. هر گونه جوسازی بر پايه ارعاب و تحقير و خود- را-داور-کل-پنداشتن صورتی از تروريسم است. حکومت ترور حاکميت وحشت است. تمام صورتهای ترور با تمام صورتهای دموکراسی و حقوق انسان در تضاد قرار می گيرد. کسی که ترور پيشه می کند پيشاپيش جدايی خود را از همه عوالم دموکراتيک اعلام کرده است.

مبارزه جويان مسيحی آمريکا که عليه پزشکان و مطب های دخيل در سقط جنين دست به ترور می زنند،  تروريست های بودايی که در متروی ژاپن گاز مرگبار منتشر کردند، مائوئيست هايی که در نپال فعال اند، پيکارجويان سيک در هند که از جمله در قتل اينديرا گاندی فعال بودند، شيعه و سنی های تندوريی که هر از چندی مسجد يکديگر را در پاکستان به گلوله می بندند، تروريستهای يهودی ضدعرب در مناطق اشغالی و الخليل مثل گروه کخ Kach، افراطيون يهودی که اسحاق رابين نخست وزير اسرائيل را ترور کردند، افراطيون هندو که مسجد تاريخی بابر را تخريب کردند، ستيزه جويان کاتوليک و پروتستان در ايرلند شمالی، مسيحيان و مسلمانان قداره بند اندونزی، ببرهای بيرحم تاميل در سری لانکا، ملی گراهای متعصب عراقی که گروگانگيری می کنند، کله سفيدهای ضدترک آلمان و افراطيون ضدمهاجرت فرانسه و هلند، .... اين فهرست می تواند همچنان ادامه يابد؛ -اما همه اينها يک چيز را تاکيد می کند: ترور يک صورت ندارد. ترور به يک قوم و يک مذهب منحصر نيست. در باره القاعده و گروههای تروريستی ايرانی با عقايد اسلامی و مارکسيستی در دوره پيش و پس از انقلاب نيز که گويا به اندازه کافی حرف زده شده است.

به اين ترتيب، ترور آنقدر وسيع است که به نظر می رسد خطا نخواهد بود اگر بگوييم بخشی از طبيعت بشری است! هر کدام از ما می توانيم يک تروريست باشيم. هيچ کس از اين خطر مصون نيست. تندی و تيزی و تحقير و تعصب ورزی و خود را محور عالم و تعيين خوب و بد گرفتن و زبان خشونت به کاربردن و سياه و سفيد ديدن هر کسی را در معرض ترور قرار می دهد. هيچ کس تروريست زاده نمی شود. ترور را به عنوان شيوه واکنش به حوادث پيرامون فرامی گيرد. فقط سرمقاله نويسهای کيهان نيستند که زبان به ترور گشوده اند. آنها هم که به روش کيهان عليه کيهان يا ديگران می نويسند هم به همان اندازه از خوی ترور برخوردارند. فقط هر کسی حق را به جانب خود می بيند و از ديگری وامی ستاند.

همه جلوه های اين خوی ترور البته به يک اندازه خطرآفرين و امنيت-برباد-ده نيست. اما همه آنها به سطحی از ارعاب متکی اند. يکی نصر به رعب می خواهد و ابزارش را هم دارد يکی نصر به فحش را دنبال می کند چون ابزار آن يکی را ندارد. در اساس فرقی نيست گرچه در اثر و در جنايت يا رذيلت محسوب شدن با هم فرق فارق دارند. ولی هيچ ناسزاگويی که به رذيلت کلمات موهن آويخته است نمی تواند پشت پرده مبارزه با ترور و خشونت پنهان شود. ترور چه در حد جنايت چه در حد رذيلت زبانی افشاگر جايگاهی سرشار از خشونت است. منبع اش از هر مذهب و لامذهبی که باشد فرقی در ماهيت آن نمی کند.

مساله ترور آنقدر هم ساده نيست که مثلا می گويند اگر چنين و چنان شود تروريسم از فلان منطقه رخت برخواهد بست. يا اگر اين شکل خاص ترور مهار شد ديگر انگار تروريسم جهانی مهار شده باشد. اينها ساده انگاری مورد نياز رسانه ها و سياست های معين است. اگر غير اين بود عراق بايد مدتها پيش آرام شده بود. جدايی طلبان چچن و باسک بايد تا حال به تشکيل حکومتی مشارکتی راضی می شدند. يا با ساقط شدن طالبان بايد امنيت فارغ از ترور به افغانستان بازمی گشت. تروريسم چه تروريسم دولتی اشغالگر باشد يا تروريسم مومنان مخالف سقط جنين، به چيزی جز سلطه خود و فقط خود راضی نخواهد شد. ترور دفع کردن هر کسی است که جز ما می انديشد و به خواست ما تن نمی دهد. ترور پايان گفتگو است. تقديس غلبه و خشونت و حذف است؛ حتی در انديشه و عمل کسی که هيچ چيزی را مقدس نمی شمارد! 

پيوندها:
فعلا اين سايت مخالفان سقط جنين در امريکا را ببينيد. موضوعی که هيچکس فکر نمی کند به تروريسم ربطی داشته باشد (اگر از ديدن عکس های تکان دهنده ناراحت می شويد کليک نکنيد): Army of God  به زبان و ادبيات تبليغی آن که توجه کنيد مبارزه جويی اش هيچ کمتر از القاعده به نظر نمی رسد! - اسمش هم که خود گوياست: سپاه خدا.
عکس از سايت سازمان ملی برای زنان
برای آگاهی از ترورهای اين گروه نيز اين دو سه جا را ببينيد:  وحشت از گسترش حملات ضد-سقط جنين در کاليفرنيا (به انگليسی) که به سال 1995 برمی گردد؛ و قتل پزشکان سقط جنين:Anti abortion violence and terrorism continue که به سال 1999 مربوط است و قتلهای پيش از آن. و اين خبر هم از دسامبر 2002:US Supreme court hears anti-abortion terrorism case

پ.ن: ديدم برخی وبلاگ نويسان مثل مجيد زهری (نگاه کنيد به: دنبالک) موضوع تروريسم در آمريکا را دست کم گرفته اند گفتم شايد فکر کرده اند مساله فقط به همين افراطيون ضدسقط جنين محدود می شود. بنابرين توصيه می کنم نگاهی بيندازند به فهرست کتاب تروريسم در آمريکا که نمايه بالا بلندی است از گروههای راستگرا و چپگرا و مافيايی و مانند آن که در آمريکا فعاليت های تروريستی دارند شايد در اين منطق تقليل که به آن گرفتارند تجديد نظر کردند: Terrorism in America. همچنين، از آنجا که پيگير مسائل مربوط به تروريسم دولتی هستند بد نيست گوشه چشمی هم به سهم امريکا در اين زمينه بيندازند: Chronology of American State Terrorism (معرفی هيچ سايتی به معنی تاييد هر چه در آن آمده نيست. پذيرش يا چالش با محتوای آن با خواننده است). اين مقاله در اينديپندنت هفتگی هم خواندنی است.

 ضمنا برچسب زدن آسان است و سکه رايج بازار بحث های اين گروه از ايرانيان که معمولا بر اساس ظنيات داوری می کنند تا خبر و واقعيت. اما اين شيوه دعوای سياسی است. سيبستان با کسی دعوای سياسی ندارد و هيچ مصلحت سياسی را هم رعايت نمی کند. اگر کسی فکر می کند دکان سياسی اش که معمولا پر از کليشه های عوام پسند است با حرفهای سيبستان کساد می شود مشکل خود اوست. اينجا کوشش بر آن است که در توصيف و شناخت بهتر دنيای امروز، و ادعاها و ضدادعاهايی که گوشه ايش هم ممکن است به ما ايرانی ها يا مسلمانان برگردد، قدمی برداشته شود. اين در دنيای زيادی يکطرفه فعلی سالم ترين راه برای حفظ تعادل عقلانی است.

 
پيوند  
نقد و نظر 5
چاپ کن
بفرست  
November 17, 2004  
برگ آخر کتابچه  
 

مهدی خلجی همانطور که در اين خداحافظی زيبا و رندانه نشان داده است نويسنده بزرگی است و زبان فارسی در دست اش رام رام است. من باور ندارم که کسی چون او نوشتن را ترک خواهد گفت. او بزودی بازخواهدگشت تا اين بار از آن چيزهايی بگويد و بنويسد که مثل او هيچ کس نمی تواند گفت. برای بقيه چيزهای گفتنی که او تصور می کرد گفته نشده ديگران هستند. من از همه بيشتر با او به بحث پرداختم و از همه بيشتر شايد قدر او را می شناسم. او رفيقی بی نظير است با ذهنی تيز و زبانی صريح. اما در آنچه کتابچه به آن شهره است راهی رفته است که امروز آن را بن بست می بيند. من بی گمانم که او به ميان ما باز خواهد گشت. با حياتی نو. به تصميم او احترام می گذارم و در آن نه آزردگی يا کناره جويی که شناخت می بينم. و مشتاقانه منتظر بازگشت او می مانم. جهان ايرانی ما به کسانی چون او سخت نيازمند است. 

در وب: علی اصغر سيدآبادی، در ستايش صدايی که خاموش شد، هنوز
            داريوش محمد پور، اندر حديث مدارا و دموکراسی، ملکوت

 
پيوند  
نقد و نظر 1
چاپ کن
بفرست  
November 16, 2004  
همزيستی با اروپا، همزيستی در اروپا  
 

جامعه مهاجر ايرانی يکی از جوانترين جوامع مهاجر اروپاست. هنوز بسيار بی تجربه است. بی تجربه در شناخت موقعيت تازه ای که در آن قرار گرفته است. رفتار مسلط بر ايرانيان مهاجر ترسخورده و جهان سومی است. آنها معمولا نگاهی از پايين به بالا به غرب دارند. و کمتر از حقوق خود و حق بشری خود باخبرند. امری که نگاه برابر و شانه به شانه را ايجاب می کند.

حقوق اجتماعی در اروپا عام است. مهاجر و غير مهاجر و بومی و تازه وارد و مسلمان و کافر نمی شناسد. اما روشن است که فرد مهاجر تا مدتها از اين امر بديهی بی خبر و غافل می ماند. او هنوز در جغرافيای فرهنگی وطنی که پشت سر گذاشته به سر می برد. خواه ناخواه خود را موقتی می بيند. او کمتر جسارت خودی ها را در خود پيدا می کند و هميشه نگران قضاوت اروپايی است. غافل از آنکه او نيز ديگر يک اروپايی است.  

بوميان اروپايی هم از اين موقعيت متزلزل مهاجران با خبرند. هميشه هم گروههايی وجود دارند که مهاجر را به بازی بگيرند و مهاجرت او را به رخ او بکشند. و به او حالی کنند که هر وقت لازم باشد او را می توان اخراج کرد. مهاجر بنابرين هميشه بيم اخراج دارد. اين به او موقعيتی فرودست می دهد که آزارنده جان و روان اوست. واکنش های چنين مهاجری و قضاوتش از اين موقعيت رنگ می گيرد.

حق سفر و تحصيل و انتخاب مذهب و محل کار و زندگی از حقوق عام بشری و از حقوق خاصه محترم در اروپاست. اگر بومی حق انتقاد از دولت و سياست و فرهنگ دارد و به اين يا آن جماعت و حزب پيوستن می تواند همانقدر هم مهاجر حق دارد. دوستانی که در مقابل انتقاد از اين يا آن رفتار اروپا توصيه و تکليف می کنند که پس لطفا اروپا را ترک کنيد از حقوق عام و ابتدايی بشری بی خبرند و يا آن را در باره مهاجران دانسته ندانسته ناديده می انگارند. اينجا ايران عصر رستاخيز پهلوی نيست که شاه گفت هر که ناراضی است پاسپورتش را بگيرد و تشريفش را ببرد! زبان تلخ و ناراضی و منتقد بودن يا حتی از حقوق قشر و قوم و زبان و مذهب خاصی دفاع کردن هيچ کس را از حقوق اجتماعی محروم نمی کند. وگرنه پيش از ما بايد از اين صدهزارانی که آشکارا به مبارزه ضدجنگ عراق برخاستند خواسته می شد که لطفا اروپا را ترک کنيد و به بغدادی که از آن دفاع می کنيد تشريف ببريد. اروپا از آن همه ماست و خير و شر آن خير و شر همه ما و هيچ کس در آن اروپايی تر از ديگری نيست و سهم بيشتری از حق (و در اينجا حق انتقاد) نمی برد.

من دقيقا از همان حقوق و به همان اندازه حقوق برخوردارم که بومی اروپايی. اين اصل طلايی دنيای مدرن است. اگر کسی خلاف آن می انديشد احساس کهتری می کند و يا جسارت استفاده از آن را در خود نمی بيند بايد به اين فکر کند که شايد هنوز از دنيای جهان سومی خود بيرون نيامده است. مهاجر بودن/شدن امتيازی نيست که غرب به شما داده باشد. مهاجرت حق است سهل است حتی پناهندگی هم حق است. هيچ مهاجری نبايد به دليل اينکه در اروپا مهاجر شده است احساس کند وامدار اروپاست. هر کسی در تقسيم کار اروپايی جايی دارد و از حقوقی به اندازه ديگران بهره مند است. اگر از آن استفاده نکرد مشکل کسانی که استفاده می کنند نيست. اما مشاهده من می گويد که ايرانيان مهاجر گرايش به اين دارند که زياد به پر و پای اروپا نپيچند. چنين مهاجرانی خود را در جايگاه شهروند درجه دوم نثبيت می کنند.  

آنچه من از وضع مهاجران می گويم بر محور همزيستی "در اروپا"ست. من شهروند کشوری اروپايی ام و به خود حق هر گونه اظهار نظر می دهم؛ و برای استفاده تام و تمام از اين حق هم شرمسار يا بدهکار کسی نيستم. مهاجرانی که احساس می کنند "با اروپا" بايد همزيستی کنند هنوز به حق شهروندی خود قائل نيستند و بين خود "با اروپا" فاصله می بينند. اروپای امروز مجموعه ای از ميليونها شهروند صاحب حق از هزاران فرقه و ملت و نژاد و مذهب و شيوه زندگی است. "همه" آنها حقی برابر دارند. "هيچ" کس نمی تواند حتی به دليل صاحبخانه بودن به توهين و تحقير و تهديد و تحديد "ديگری" اقدام کند. اين قانون است و اگر کسی از آن تخلف کرد "حق" ماست که هر کس و در هر مقامی باشد به او اعتراض کنيم. کسانی که به اين اعتراض، اعتراض می کنند  هنوز از عالم ذهنی مهاجرت درنيامده اند.

طرفداری از تز عدم خشونت در ميان ايرانيان بسيار است. دست کم حرفش زياد زده می شود. من اکنون وارد اين بحث نمی شوم که تمدن جديد خود حاصل خشونت است و مساله عدم خشونت را را زياده ساده کرده ايم. می پذيرم که خشونت زدايی، هم در جوامع بومی مهاجران و هم از برای همزيستی "در اروپا" ضروری است. اما طرفداران عدم خشونت را با حرف و ادعا نمی شناسند. کسی که واقعا به عدم خشونت "اعتقاد" دارد بايد خود نمونه رفتاری و زبانی و منطقی عدم خشونت باشد. نمی توان به هرزه درآيی و ناسزاگويی و رجزخوانی پرداخت و نفس کش طلبيد و مرز حقوق ديگران را آسان درنورديد اما ادعا کرد که با خشونت مبارزه برده ايم.

 مبارزه با خشونت به درجه ای از فروخوردن خشم و آرامش و کف نفس و صميميت نيازمند است و بدون آن چيز دندانگيری از حرف و ادعايش حاصل نمی شود. گرچه می دانم که حتی اگر مثال اعلايی مثل گاندی هم در وجود آيد، که کار هر که تند نشست و چهره بر افروخت نيست، باز ممکن است که گلوله خشونت پرستی سينه اش را هدف بگيرد. بنابرين مبارزه با خشونت به شرايط و مهارتهای ديگری هم نياز دارد که بحث از آن معمولا در گروههای ايرانی در نمی گيرد. اما هر چه باشد به حرف و ادعای صرف که اصلا کاری بر نمی آيد جز افزودن بر مناقشات بی سرانجام. چيزی که بين مهاجران ايرانی بسيار است.

 
پيوند  
نقد و نظر 2
چاپ کن
بفرست  
November 15, 2004  
اروپا با نگاه توريستی شناخته نمی شود  
 

مهدی خلجی با نگاهی يکجانبه  و شناختی توريستی از اروپا به بحثی دراز در نقد حرفهای من پرداخته است اندر باب ضدمقدس، تلويزيون و ترور. به نظر من با نگاه توريستی او که بر سطح و ظاهر فرهنگ اروپا می لغزد به هيچ شناخت قابل اعتماد و اتکايی در باره غرب نمی توان رسيد. من به تفاوت نظر او احترام می گذارم ولی نمی توانم برای نظر او تا زمانی که يکجانبه است و بر سطح می لغزد وزنی قائل باشم. آنچه او می گويد در دسترس هست آن را بخوانيد و با اين حرفهای سينا که در هلند می زيد و پای مطلب او نوشته است مقايسه کنيد تا ميزان مهمان نوازی هلندی ها را بسنجيد:

مهاجرنوازی هلندی

قطعا کشتن يک فيلمساز يا منتقد به هر بهانه ای، وحشيانه است و مايه شرمساری عاملان آن. مايه شرمساری اسلامگرايان افراطی و مروجان بنيادگرايی هم خواهد بود. اما چرا بايد تاوانش را به گردن همه مسلمانان و حتی همه مردمان کشورهای اسلامی گذاشت؟ آيا آتش زدن دبستانهای اسلامی در هلند، مايه شرمساری همه مسيحيان است؟ آيا گناهش را بايد به پای همه هلندی ها حتی مخالفان خشونت و طرفداران مدارا گذاشت يا تنها به پای کسانی که آتش جدايی و نفرت را می افروزند؟

دو سال پيش، هنگام ترور پيم فورتين به دست يک جوان هلندی (حامی تندرو حيوانات و محيط زيست)، هواداران فورتين، احزاب دست چپی را برای نقد عقايد افراطی و فاشيستی او مقصر دانستند چرا که اين نقدها را «تحريک کننده» ترور تلقی می کردند. آيا با همين منطق نمی توان سخنان بسيار گزنده تر کسانی چون وان گوگ، حرسی علی، لئون دووينتر، ريتا فردونک و ... را «تحريک کننده» آتش سوزی در مراکز اسلامی (از جمله دبستان های مسلمانان) دانست؟

در نگاه رسانه های اروپايی هم، اخبار و نظرات تندروهای اسلامی بسيار بيشتر از تلاش نوانديشان مسلمان بازتاب دارد. البته اين را ناشی از توطئه نمی دانم. ماهيت رسانه ها چنين ايجاب می کند. از يک سو، تصوير تندروهای بنيادگرا، برای مخاطب آشناتر و پذيرفتنی تر است و از سوی ديگر ارزش خبری يک آتش سوزی يا حمله انتحاری هزار بار بالاتر از سخنرانی يک روحانی مسالمت جوست.

گذشته از اين، برخورد امروز اروپا با اسلام و مسلمانان، بيش از آنکه برخورد با دين و مذهب باشد، رويارويی با يک قوميت است و همين نکته در ديدگاه های راست گرايان اروپايی به نوعی قوم ستيزی شبيه می شود که يادآور سالهای دهه سی ميلادی است. به عنوان يک نشانه؛ هرگز فرزند خانواده ای مسيحی را که خود فاقد علائق مذهبی باشد، به حکم زادگاه يا خانواده اش کاتوليک يا پروتستان نمی خوانيم و او را «بی مذهب» تلقی می کنيم. اما تقريبا هر مسلمان زاده ای، حتی اگر معتقد به اسلام نباشد يا آشکارا آن را به نقد بگيرد، با لفظ «مسلمان» خوانده می شود. حتی خانم اعيان حرسی علی، نويسنده فيلم تئو وان گوگ را مسلمان معرفی می کنند، تنها به اين اعتبار که زمانی مسلمان يا مسلمان زاده بوده است. چرا که اينجا اسلام نه يک دين، بلکه هويتی قومی (گيرم فراقومی و دربرگيرنده اقوام بی شمار) تلقی می شود.

تصور می کنم همانگونه که ترور وحشيانه وان گوگ، سبب شد تا فيلم و انديشه او شهرتی بسيار بيشتر بيابد و حاصلش بالمآل خلاف نيت عاملان ترور بود، افراط گرايی احزاب دست راستی در اروپا نيز که نگاهی فاشيستی به مهاجران (بخصوص مهاجران مسلمان) دارند، نهايتا يارگيری را برای تروريستهای تندرو آسانتر می کند.

شخصا ترور وان گوگ را همچون حادثه يازدهم سپتامبر و نمونه های بی شمار ديگر از خشونت دولتی يا غير دولتی که از اسلام گرايان تندرو سر می زند، محکوم می دانم. ولی اطمينانی ندارم که اين محکوميت دردی را دوا کند؛ شکافی را در جامعه بحران زده هلند بپوشاند، دستی را از آتش زدن کليسايی بازدارد، از مدارای اروپا باحاکمان تندروی خاورميانه (پشتيبانان ثروتمند بنيادگرايی) بکاهد يا حتی خاطرم را آسوده کند تا اگر شب از خانه بيرون رفتم، با ديدن چهار جوان هلندی نترسم که مبادا موی سياهم من را قربانی آسان خشم و کينه و نفرتشان بسازد؛ نفرتی که نه صرفا از سر نقد فرهنگ اسلام و شرق بلکه بيشتر در پی رکود اقتصادی و رشد بيکاری پديد آمده و در چهره مهاجران به دنبال بلاگردان می گردد.

قبح رويدادی چنين، که کمتر کسی در قبيح بودنش شک دارد، اما نبايد سبب شود تا چشم را بر مجموعه حوادثی که به شليک گلوله و ضربت چاقو انجاميد ببنديم. دست کم اگر می خواهيم که در فرداهايمان کمتر صدای گلوله بشنويم و زخم چاقو ببينيم. بحث بر سر رشد افراط گرايی و عدم تحمل در جوامع اروپايی است و خاطرات اروپای دهه سی، نشانمان می دهد که اين افراط گرايی تا کجا می تواند بالا بگيرد. -سينا مطلبی

ديدن هر دو روی سکه

در يکجانبگی نظرات مهدی بسياری از خوانندگانش نوشته اند من يکبار ديگر بر آن تاکيد می کنم با اين قول از يکی ديگر از خوانندگان او:

قتل ون گوگ وحشتناک، باربریک، و جنایتکارانه است و باید از آن بیزاری جست. همچنین است آتش زدن مساجد و کشتن مسلمانان. چه خوب بود جناب خلجی که اهل منطق و فلسفه اند، آن روی سکه را نیز بررسی و خاستگاه ایدوئولوژیک آنرا تشریح و تبیین میفرمودند. -فريبرز

و من هم می افزايم که يک نشان واضح يکجانبه نگری او آن است که مهاجران را سر سفره يا به قول خودش خوان گسترده کشورهای غربی در مهمانی می بيند. اين کمال بی انصافی است. مهاجران اينجا به مهمانی نيامده اند و کسی هم برای آنها سفره نينداخته است. آنها نياز جوامع غربی را تامين کرده و می کنند و در بدترين شرايط به سر می برند. مهاجران حاشيه نشين های اروپايند و شهروندان درجه دوم آن. بسياری از آنها نيز به دليل روابط استعماری اروپا با کشورهای آنان پايشان به اينجا رسيده است. بسياری خاستگاه بردگی دارند. بسياری هم مثل ترک ها و هندی و پاکستانی ها و چينی ها نيروی کار اروپا بوده اند و اغلب مواقع در گتوهای خود زندانی اند. حاشيه پاريس که دست کم بايد برای دوست ما آشنا باشد.

شهرآشوبی راه نقد اجتماعی نيست

ديگر اينکه از من پرسيده است داستان خشونت با زنان را در جوامع اسلامی باور دارم يا نه. من البته اين خشونت را می شناسم ولی اولا نحوه بحث من از آن تنها ذيل حقوق بشر قرار نمی گيرد و بر مبانی ديگری هم استوار است و ثانيا فکر نمی کنم از نظر منطقی قابل قبول باشد که هر کس در باب خشونت حرف زد هر بی ربط و ياوه ای هم گفت و ساخت پذيرفتنی باشد چون مثلا نيت اش خير بوده است. کار ون گوک کاری فرصت طلبانه است که هيچ ربطی به دفاع از حقوق زن ندارد چنانکه به آستانه های نقد از اسلام و مسلمانان هم نزديک نمی شود چون آن را نمی شناسد. بسيار کسان بسيار محکم تر و مستدل تر و موثرتر از ون گوک در اين باب حرف زده اند و يکبار هم نه تهديد شده اند و نه تحريک کرده اند. من هر شهرآشوبی را منتقد نمی شمارم و اصولا شهر آشوبی را راه کار نقد اجتماعی نمی دانم. نقد تا در مخاطب نفوذ نکند راه به جايی نمی برد. ون گوک و همکارش ممکن است نفرت خود از برخی رفتارها در جوامع اسلامی را نشان داده باشند ولی کار آنها هرگز نقد نيست. و اين دست من نيست که نفرت نفرت توليد می کند. من برای هر دو طرف اين نفرت متاسفم.

ادامه مطلب
 
پيوند  
نقد و نظر 5
چاپ کن
بفرست  
November 13, 2004  
مدرنيسم ايرانی و آلودگی بيان هگلی  
 

آقای جامی، من امروز از «هنوز» به صفحه شما و يادداشت «مدرنيسم ايرانی: تبديل دايره به خط» آمدم و با خواندن آن ياد سخنان کارل پوپر در يکی از گفت و گوهايش افتادم. در اينجا پاره ای را به طور کلی و با حاشيه نويسی هايی بازگو می کنم. اما چون نمی دانم کامنت شما چند حرف را پذيراست، با ايميل برايتان پست می کنم تا اگر مايل بوديد در اختيار خوانندگان «سيبستان» قرار دهيد.

اما نظرات پوپر. پوپر معتقد بود که لفاظی، حرف های پيچيده و بی سر و ته زدن و حشو قبيح، سنتی است که از هگل بجا مانده و هايدگر آن را ادامه داده است؛ و از طريق اين دو تن در تمام دنيا شيوع پيدا کرذه است. پوپر معتقد است که سخن گفتن و از آن مهمتر، نوشتن امر پُرمسئوليتی است؛ اصل و اساس است. مسئوليت يعنی آن که به گونه ای سخن برانيم و بنويسيم که اگر ديگران خطايی در سخنان ما ديدند، يا اگر در گفتارمان نادرستی هايی بود، به سادگی آن را دريابند و بتوانند نشانمان دهند. او در جايی ديگر درباره هگل می گويد: هگل زبان آلمانی را لکه دار کرد و آن را به تباهی کشاند. او باعث شد که در بسياری از دانشگاه ها سنتی پديد آيد که هر موضوعی هگل گرايانه بيان شود.

اما چنين طرز تفکری در مورد بيان مطالب، يعنی مطلب را پيچيده و دشوار - و بدين وسيله پُرجاذبه بيان کردن، نشانه بی مسئوليتی روشنفکران است. کسی نمی تواند به آنان ثابت کند که آنچه می گويند احتمالاً نادرست است، چون گفته هايشان نامفهوم است و همواره می توانند از زير بار آن شانه خالی کنند. برای مثال در آثار هگل به خصوص در «فلسفه حقوق» او که شايد اثر اصلی وی بشمار آيد، پيوسته بخش هايی يافت می شود که چنان مبهم و دشوار بيان شده که نمی توان دانست منظور واقعی هگل چه بوده است؛ و آيا اصولاً چيزی مورد نظر بوده است! اين بی مسئوليتی است. به او نمی توان گفت: هگل عزيز! اين مطلب نادرست است! چون روشن نيست که منظورش چيست، روشن هم نيست که درست يا نادرست است.

درباره هايدگر هم، که درميان روشنفکران ايرانی، تا دلتان بخواهد هوادار دارد تا جايی که جلسات بزرگداشت و همايش برای او برپا می کنند، چند جمله از زبان پوپر بشنويد: چه کسی می تواند به هايدگر ثابت کند که آنچه او می گويد نادرست است؟ من می توانم نشان دهم که هايدگر ارسطو را غلط ترجمه کرده است. او با آنکه بخشی از گفته های ارسطو را تا اندازه ای درست به دست داده است، اما بعد چيزهايی به آن افزوده که فهم آن را برای مردم عادی غير ممکن می کند.

اثبات اين امر به سادگی امکان پذير است: جملات ارسطو کاملاً ساده و روشن است. اما بعد هايدگر می آيد و سيلی از کلمات پُرطمطراق ولی بی معنا به آن اضافه می کند که اصلاً در متن اصلی نيست. اين کار به نظر من آلوده کردن کلام است. آلودگی بيان سخت فريبنده است. دربارهء آلودگی هوا زياد صحبت می شود، به حق، اما در مورد آلودگی بيان سخنی در ميان نيست. در حالی که آلودگی بيان مهمتر است، نه تنها به اين دليل که از آلودگی هوا پيشی گرفته است، بلکه به اين دليل که به مسئوليت روشنفکرانهء ما، به شرافت و وجدان ما لطمه می زند.

متأسفانه اين شيوهء نگارش نکوهيده و مذموم در ميان اکثر روشنفکران - يا بهتر بگويم: شبه روشنفکران ايرانی هم گسترش بسيار دارد؛ تا جايی که اگر کسی مطلب و منظورش را روشن و ساده بيان نمود، هگل وار و با تکبر می گويند: «انديشه اش هنوز شکل نگرفته و دايرهء واژگانی او بسيار کوچک است». به نظر من هراس اين دسته از روشنفکران - تأکيد می کنم: شبه روشنفکران - بيشتر از آن است که مبادا از اهميت و ارزشی که با تکرار طوطی وار اين اصلاحات خودساخته و کج فهميده، خود برای خود تراش