قلمدون [16]
مفهوم‌ها [70]
مفهوم‌ها 2 [17]
ما و آمريکا [27]
مانيفست ايرانی وبلاگ [38]
نقد و نظر [64]
همسايگان [11]
هويت ايرانی [40]
و مثلا شرح حال [28]
کلمات [7]
کارگاه نشانه شناسی [6]
گنجی و کلمات [13]
پرونده انتخابات 84 [24]
پرونده تئو ون گوک [7]
پرونده رياکاری، هرزنويسی و وبلاگ [10]
آنها که می‌شناسم [32]
آسيای ميانه [17]
ايران [77]
ايرانشناخت [11]
اجتماعيات [58]
اروپا [35]
از خامه‌ ديگران [34]
بوطيقا [15]
تک‌گويی [13]
جن نامه يا سيبستون [2]
دين [37]
روشنفکران [20]
زبان [14]
سفر نوشته [39]
سنت و مدرنيسم [21]
سينما [15]
سياست [57]
سيبستانه [2]
شهرانديشی [6]
شعرها [23]
عکس [45]
 
 
June 2008 | April 2008 | March 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | June 2004 | May 2004 | April 2004 | March 2004 | February 2004 | January 2004 | December 2003 | November 2003 | October 2003 | September 2003 | August 2003 | July 2003 | June 2003 | May 2003 | |مطالبِ پيشين - بايگانی ماهانه
مطالبِ پيشين - بايگانی روزانه
بايگانیِ عناوين پيشين
 
 




October 29, 2004  
افسانه جهانی شدن هنر و ادبيات ما  
 

خب ممنون از رامين جهانبگلو که تکليف ما را روشن کرد و فرمود: "در اكثر رشته‌‏هاي هنري سخن تازه‌‏اي براي امروز نداريم." اين تازه ترين نمونه از زنجيره گوئيا بی پايان اظهارنظرهای نااميدانه روشنفکران ماست که من از سالها پيش به اين سو شنيده ام. محور همه اين اظهارنظرها اين است که: "نداريم". رند عالم سوزی ساليانی پيش مرا از اين گفتمان نااميدی نجات داد و در گوشم خواند که: اينهمه گفتن از نداريم نداريم؛ خب برادر تو که عمری صرف اعلان اين نداريم ها کردی رفتی گوشه ای از اين نداشته ها را داشته کنی؟ آن موقع می گفتند نقد نداريم. گفت خب چرا نمی نويسید!

اما سخن من حاليا بر سر اين بخش از اظهار نظر جهانبگلو نيست که جواب ساده اش همان است که آمد. اما من می خواهم پرتوی بيفکنم بر اين اسطوره جهانی شدن يا وسوسه جهانی شدن که در بخش ديگر صحبت او آمده است تا آن "نداريم" هم از زاويه ديگری ديده شود و بلکه ريشه آن نااميدی را هم بسوزيم!

عصر پيام های جهانی گذشته است

اجازه بدهيد از اين جا شروع کنيم که ايشان می گويد: "هنر به گفته آدورنو مي‌تواند و بايد پيام جهان شمول داشته باشد". من نمی دانم اين پيامبران عصر جديد چرا با اين کلی گويی های عهد ماقبل مدرن يا ( اگر در ماقبل مدرن اش شک داريد، دست کم) عهد ماقبل پست مدرن بايد هنوز برای کسانی مثل آقای جهانبگلو اعتبار داشته باشند؟ هنر امروز هيچ پيام جهانی ندارد و ادعای آن را هم ندارد. اين حرف ها به درد نيمه قرن بيستم شايد می خورد اما در عصر نسبيت و پلوراليسمی که ظاهرا خود آقای جهانبگلو از آن دفاع می کند اين حرف معنای محصلی ندارد. تعجب من از آن است که روشنفکر ما بخش های مختلف انديشه و آرايش با هم سازگار نيست.  

بعد اين بند يعنی چه که می گويد: "به نظر من در درجه نخست بايد در مورد بحران هنر در جهان امروز سخن گفت و در مورد اين كه آيا ما با مقوله‌‏اي به نام هنر جهاني سر و كار داريم يا هنر ملي و بومي و اين كه جوامع سنتي يا پيراموني در برابر هنر جهاني چه موضع گيري‌‏هايي دارند."  هنر جهانی؟ بحران هنر در جهان؟ موضع هنر جامعه پيرامونی در برابر هنر جهانی؟ اين عبارات يعنی چه؟ ( اصلا چرا ما به کمتر از حل بحرانهای جهانی راضی نمی شويم؟! با کدام مايه اين ادعاهای بزرگ همخوانی دارد؟) و جالب آنکه معتقد است: "مساله اصلي براي يك هنرمند و انديشمند درجهان امروز"جهاني بودن"است". (مقايسه کنيد با اينکه گفته بود هنر جهانی در بحران است.) و نتيجه می گيرد: " پس مساله اساسي براي يك هنرمند امروزه اين است كه چگونه مي‌‏توان در جهان امروز يك هنرمند جهاني بود؟" و بعد يک حرف کلی و انشاوار ديگر که:" بدون ترديد اگر هنرمندان ايراني وارد گفت‌‏وگوي جهاني با دنياي خود شوند هم هويت خود را بهتر خواهند شناخت و هم جايگاه خود را به عنوان يك هنرمند ايراني در سطح جهان پيدا خواهند كرد." (گفت و گو با کدام جهان؟ کسی هم اصلا به حرف ما گوش می دهد؟ اگر ما به قول جهانبگلو حرفی برای گفتن نداريم چه گفتگويی؟)

من نمی خواهم با تک تک تعبيرات جهانبگلو درآويزم ولی راستش من از اين نحوه استدلال نه سر در می آورم و نه بر آن نتيجه عملی مترتب می بينم و نه اصلا آن را رئاليستی می شمارم. سالهاست که روشنفکران اينچنينی ما دم از جهانی شدن می زنند اما نه خودشان جهانی شده اند و نه آنها که از ميان ما جهانی شدند از راه پيشنهادی آنها رفتند.

جهانی شدن بخشی از رئاليته غرب

اگر آقای جهانبگلو که سالها در غرب زيسته هنوز نمی داند که معنای جهانی شدن در اينجا چيست و در چه روندی اثری جهانی می شود آنهمه فلسفه خوانی و تامل در ماهيت غرب و مدرنيسم ايشان چه سود داشته است؟ و اگر می داند و از  جماعت ايرانی پنهان می کند که چگونه می توان او را روشنفکر ناميد؟ من البته گمان می کنم که ايشان بيش از اندازه در فلسفه غرق شده است و رئاليته غرب را نمی بيند.

ادامه مطلب
 
پيوند  
نقد و نظر 7
چاپ کن
بفرست  
October 28, 2004  
شارون مبشر صلح  
 

کبوتر صلح ناگهانی
به مناسبت تصويب طرح شارون در پارلمان اسرائيل برای خروج يکجانبه از نوار غزه. - فکر کنم ديگر چيزی برای ويران کردن در غزه باقی نمانده بود. نزديک بودن انتخابات آمريکا را هم از نظر دور نداشته باشيد. کاريکاتور نقل شد از: گاردين، 27 اکتبر (به اين کاريکاتور لينک ندارد يا من نتوانستم در سايت گاردين پيدا کنم. اسکن کردم! - نمی شد ازش گذشت.)  

 
پيوند  
نقد و نظر 5
چاپ کن
بفرست  
October 27, 2004  
بعضی روزها  
 

در راه که می آيم صفحه ای از گاردين را می خوانم در نقد و ستايش جان لاک و تاثير او بر فرهنگ بريتانيايی. فکر می کنم متفکرانی که بر ما تاثير گذاشتند کيان بودند؟ ايرانی هم در ميانشان بود؟ يا هر که بود فرانسوی بود و با ترجمه های ناقص و ناتمام بر ما تاثير گذاشت؟ يا اگر ترجمه درستی شد از تفکر پسينی و پيشينی او با خبر نشديم و هيچگاه او را در ظرف زمانی اش نشناختيم و نديديم. يا اگر ايرانی بود بزودی از خجالت اش درآمديم و انتقام ايستايی خود را از پويايی او گرفتيم. 

فيلم فارنهايت 9/11 را از ويديوکلوب محله اجاره می کنم تا در خانه ببينم. فکر می کنم کسی با شجاعت مايکل مور به مسائل ايرانی ما پرداخته است؟ شايد اکبر گنجی اگر فيلمساز می بود. ولی نبود. اگر هم می بود چه کسی می خواست فيلم او را پشتيانی کند و پخش کند و آشکار ستايش کند؟ اصلا تا به حال چند فيلم در نقد فرهنگ مان ساخته ايم؟ يا هر چه ساختيم ستايش از خود بود؟

تلويزيون فيلم نيويورک نيويورک را نمايش می دهد. به جای فارنهايت به تماشای آن می نشينم. وقتی ترانه اواخر فيلم را ليزا مينللی به همين نام نيويورک نيويورک در ستايش آن شهر جادويی می خواند با خود فکر می کنم کسی ترانه زيبايی برای تهران سروده است؟ يا ما از هر چه شهر و ديار و وطن است کنده و بيزار شده ايم؟

برای مهاجری که دلش با وطن است اين پرسش ها تمامی ندارد. و ما همچنان هر چه داريم ترک می کنيم تا شايد به جايی برسيم. هر کتاب که داريم حراج می کنيم تا ترجمه های بد را بخريم. هر انديشه وری را که داريم دور می ريزيم و قدر نمی شناسيم تا از قطار سراسيمگان به سوی پيامبران سرشکسته دنيای نو عقب نمانيم. نه به اين می رسيم که هزار پل شکسته در راه ماست که تعميرش هزار سال طول می برد، نه در خانه امن پدری مانده ايم که بارها به صورتش تف کرده ايم. بعضی روزها راه خانه را گم می کنم. 

پ.ن فارنهايت 9/11 را رايگان دانلود کنيد  - لينک از سردبير خودم 28 اکتبر
 

 
پيوند  
نقد و نظر 5
چاپ کن
بفرست  
October 26, 2004  
ياس و نخلستان  
 

آخرين بار که با لذت ترانه های عامه پسند را شنيدم در عين خوش بود. در همان دوره سربازی هم بود که پيوند خود را با هر چه که مردمی است و از مردم بازيافتم. سالها بود که در کتاب زيسته بودم. سربازی و جبهه مرا به زندگی مردم وارد کرد. امشب که بار ديگر لذت شنيدن ترانه های محبوب نوجوانی ام را پيدا کردم تا سالهای دهه 40 و اوايل 50 بازگشتم. در خيابانهای معصوميت مشهد. يادم هست که عاشق بودم. سفری رفته بودم به اهواز و بعد از يکماهی به شهرم بازمی گشتم. دختری که دوست می داشتم گويی عطرش را به همه شهر داده بود. از سمت جاده قوچان به شهر که وارد می شدی پارک ملت بود. هوای خيس پاييزه بود يا آخرهای تابستان کوتاه آن سالهای مشهد. سرم را از پنجره ماشين بيرون کردم و هوا را بوييدم. عطر يار من بود. و من شادمان بودم که باز می گردم.

ترانه های آن سالها هميشه در ذهن ام هست و هر بار که بهانه ای مرا به ياد آن ترانه ها می اندازد خاطراتم آشوب می شود. به خانه پدری بازمی گردم که حالا حتی عکسی هم از آن ندارم. لب حوض به فواره ای که آبی درخشان حوض را ده چند می کردم چشم می دوزم يا زير بوته بزرگ گل پشت حوض روی فرش کوچک يا پلاس ساده ای بعدازظهر گرم و کشدار تابستان را به بازی و خواب و آرام حرف زدن و خنديدن های بی صدا که بزرگترها را بيدار نکند می گذرانم يا با گلهای سفيد ياس دستبند و گلوبند برای دختران همسال می بافم. 

سيد محمد برادرک بزرگ مادرم تنها چند سالی از من بزرگ تر بود. عاشق ترانه ها بود و سنتور می زد. ضرب را هم می شناخت. هميشه به ترانه ای مترنم بود. مثل خود مادر. و من خود نيز تا سالها عاشق آواز بودم.

از ميان آنهمه ترانه امشب بار ديگر نخلستان "امان الله تاجيک" ( 1316-1366) را شنيدم. ترانه ای بی گمان جاودانه. وقتی می شنوم در می يابم که تمام ضربهاش را از حفظ می دانم. جايی در ذهن ام حک شده است. با مردمی ترين رمانتيسم آن سالها اين ترانه ها پيوند دارند. ترانه هايی که عشق مردمی افتاده حال و در عين حال سرزنده را بيان می کردند که سرمايه شان قلب شان بود و اميدی که به آينده ای روشن داشتند. مردمی که فروغ آنها را برای من جاودانه کرده است. 

دست مريزادی به جهانشاه جاويد که همه آنچه را که ايران است دوست می دارد و قدر می نهد. برای ما که دور از ايران ايم چنين پاسداشتی نعمتی است بی حد. آنهم در روزگار عسرتی که کمتر کسی به فکر ايران است. همه ايران.

پيوند: ترانه های مشهور تاجيک، آلبوم نخلستان، ايرانيان   

 
پيوند  
نقد و نظر 3
چاپ کن
بفرست  
October 25, 2004  
به اندازه تيراژ يک روزنامه ترک هم کاغذ روزنامه نيست  
 
بحران كاغذ به شرق رسيد. ديروز تا ساعت ۵ بعد ازظهر شرق كاغذى براى چاپ نداشت و عاقبت آنقدر كاغذ فراهم شد كه تنها ۲۴ صفحه از روزنامه به چاپ برسد، همان طور كه مى بينيد صفحات زندگى فقط به دليل نبود كاغذ از روزنامه امروز غايب است.

بحران كاغذ چند ماهى است كه گريبان مطبوعات را گرفته است البته اين كيميا شدن كاغذ بيشتر به جرايد غير دولتى لطمه مى زند، وگرنه نشرياتى كه بودجه دولتى و امكانات عمومى را در دست دارند،يا ذخيره كاغذ خود را از قبل مهيا كرده اند و يا آنقدر تمكن مالى دارند كه بتوانند با قيمت بالا كاغذ را از بازار آزاد تهيه كنند. خريد كاغذ در شرق اما روزانه است و شرق هر روز بايد كاغذ مورد نياز را با قيمت روز فراهم كند و اين مسئله ديروز به شكل حادى درآمد چرا كه اصلاً كاغذى در بازار يافت نمى شد.

شرق از آنجا كه به كيفيت چاپ و كاغذ روزنامه اهميت مى دهد نمى تواند از كاغذ نامرغوب داخلى استفاده كند. كاغذ شرق از نوع سوليكامز است كه در چند روز اخير به بهاى سرسام آور كيلويى ۶۱۵ تا ۶۲۰ تومان رسيده و هزينه هاى روزنامه را به شدت بالا برده است.در اين ميان وزارت ارشاد كه پشتيبان مطبوعات به حساب مى آيد نيز گويا چندان دغدغه مشكل كاغذ مطبوعات خصوصى را ندارد و به هر دليلى از پرداخت سوبسيد كاغذ خود دارى مى كند و در جواب مسئولان روزنامه كه به دنبال گرفتن معادل ريالى ارز تخصيص يافته به كاغذ مطبوعات مراجعه مى كنند تنها به اين پاسخ كه «پول نداريم» بسنده مى كنند.

با وضعيت فعلى بازار دلال هاى كاغذ گرم و پررونق است دلالان كاغذ كه معلوم نيست از كجا تمامى آنچه در وزارت ارشاد و وضعيت واردات كاغذ و ارز تخصيصى به مطبوعات را مى دانند، بر بازار كاغذ چنگ انداخته اند به گونه اى كه در حال حاضر قيمت كاغذ در بازار ايران از قيمت اين كالا در بازار جهانى گران تر است. اگر اين نكته را در نظر بگيريم كه قيمت كاغذ مصرفى شرق از سه ماهه آخر سال گذشته از ۳۲۰ تومان به ۶۱۵ تومان رسيده است، سود دلالى كاغذ را مى توان محاسبه كرد و همچنين زيانى كه مطبوعات به عنوان بخش فرهنگى جامعه متحمل شده اند را نيز مى توان تصور كرد.

بنا بر شنيده ها برخى از مطبوعات اعلام كرده اند كه با گرانى روز افزونى كه كاغذ دارد نمى توانند تا هفته آينده به انتشار روزنامه شان اميدوار باشند، جالب اينجاست كه مصرف كاغذ در ايران بسيار پائين تر از كشور همسايه تركيه است. مطبوعات ايرانى سر جمع تيراژ يك ميليونى دارند و اين مجموعه تيراژ با يك روزنامه ترك برابرى مى كند. به نظر مى رسد بحران كاغذ پيش از آنكه واقعى باشد، ساخته و پرداخته مديريت ضعيفى است كه متصدى واردات و توزيع كاغذ مطبوعات است. با اين حساب كمبود كاغذ را نيز بايد در كنار ديگر تهديداتى كه مطبوعات را به تعطيلى مى كشاند قرار داد. اين بار كاغذ مطبوعات را تعطيل مى كند.

از: صفحه آخر شرق، دوشنبه 4 آبان
 
پيوند  
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست  
October 23, 2004  
دانی کجاست جای تو؟ خوارزم يا خجند  
 

شنبه 2 آبان 83
گزيده ياداشتهای سفر به ازبکستان و تاجيکستان ؛ بخش چهارم

دوشنبه،30 آوريل: ديدار با استاد فلک
دولتمند در دو سالی که نديده امش کلی لاغر شده است. خودش می گويد 13 کيلو وزن کم کرده. مدتی طولانی بيمار بوده است. تازگی يکی از پسرانش هم در تصادف سختی مجروح و بستری شده. اختلاف درازمدت اش با تلويزيون و مدير سابق آن هم دلسرد و دلشکسته اش کرده. با آنکه مدير کهنه حال رفته و مدير نو شخصی دانشگاهی و فرهنگدوست است و در همين چند ماهی که آمده به دلجويی هنرمندان و از جمله دولتمند برخاسته اما دولتمند بيش از آن افسرده است که به اين زودی دلش شاد شود.

سه عکس از فیلم چرخ و فلک:1 دولتمند که فیلم در باره اوست2 گلچهره از فلک خوان های نامدار 3 رقص چرخ

شبی دراز با پسر بزرگش خورشيد مهمان من می شوند. از هر دری سخنی می رود. می گويد من تنهايم. ميان آب و آتش گرفتارم. هم از غرق شدن خوف دارم و هم از سوختن. می گويد من آنقدر به نازکی های زندگی جامعه خود که گرفتار محل انديشی مفرط است انديشيده ام که ديگر فيلسوف اين افلاس شده ام. در ميان صحبت دقت کردم ديدم چند بار صحبت از گريستن کرد به عبارات مختلف.

چرخ و فلک را بسيار دوست می دارد. می گويد من با فيلم تو فهميدم که چقدر چرخ با فلک مناسبت و پيوند دارد: "راست می گويی. از سنگ آسيا که می چرخد تا دف و تا چرخ آسمان همه گرد می زنند." می گويد من وتو درآغاز راه ايم بايد باز هم از فلک فيلم ساخت.

صحبت به رقص چرخ می رسد که دولتمند معمولا از آن در اجراهای صحنه ای خود استفاده می کند و من در فيلم بر آن تاکيد کرده ام. در سمرقند هم همين بحث بود از اين زاويه که رقص چرخ در مقابل رقص شش مقام کم ارزش دانسته می شد. دوستان سمرقندی اشرافيت را می پسندند. من هم می پسندم ولی در رقص چرخ نازکی های ديگری می بينم. دولتمند می گفت و درست می گفت که شش مقام موسيقی درباری است ولی درفلک دموکراسی هست شرکت عامه هست. رقص اين دو هم با يکديگر متفاوت است. دولتمند می گفت در رقص شش مقام سکسوآليته جايی برای خود دارد چون برای پادشاهان است اما رقص فلک عاری از وسوسه است. صوفيانه است. با خود فکر می کنم البته برای همين خصايل است که رقص فلک يا همان چرخ گزيده مولانا می شود.

دولتمند سخن را به پرده های ساز فلک نواز می کشاند و می گويد فلک نواز بی پرده ساز می زند. شش مقام همه در پرده است و محدود به آن: "من اکنون پرده ها را بيرون ريخته ام. تا ميکرو تن رفته ام . نيم-ربع پرده می زنم. مثل موسيقی خراسان."

شنبه 1 می: عصر معصوميت
سفر به جماهير پيشين شوروی سفر به اروپايی است که ديگر نيست. اروپای سالهای شصت. هفتاد. يا ديرتر و دورتر. اروپای دوره جنگ. اروپای سالهای سينمای صامت. درست است که روس ها امروز از هيچ چيز اروپای قرن بيست و يکم در فعاليت های خود فروگذار نمی کنند اما فضای عمومی فرهنگی و اجتماعی هنوز يکی دو سه دهه با اروپای امروز فاصله دارد. طبقه شهر نشين گويا هنوز دلبسته معيارهای همان دهه هاست. و اين خوب است. آن فرديت سرگشته و آدمی تهی شده از آرزو و سخت شده در نظمی سرد هنوز در جمهوريهای شوروی پيشين ديده نمی شود.

شايد سخنم عجيب به نظر آيد. چرا که معمولا اين شوروی بود که متهم به تحميل نظمی سرد و بی روح می شد. من نمی توانم قضاوت کنم. اما آنچه امروز در جوامع آسيای ميانه ای شوروی پيشين ديده می شود گرمی آرزو ست. شايد فروپاشی، اين موج آرزو را که پشت سد ديوارهای آهنين سوويتيک جمع شده بود دوباره جاری کرد. هرچه هست امروز اينجا سرشار از آرزو ست. آرزوهايی که آنقدر ساده و انسانی است که يک عصر معصوميت را می سازد. و خانواده اينجا هنوز با قدرت سرپاست. فرديتی که تربيت جديد آورده فرد را از خانوده جدا نکرده است. اين حرفها در جامعه اروپای غربی البته ديگر تاريخ است.

در حالی که در اروپای غربی ديگر هيچ اصل اصيلی در منش و لباس و اخلاق وجود ندارد و نوعی آنارشی و کثرت بيش از حد ديده می شود اينجا هنوز الگوهای اجتماعی دهه 60 و 70 زنده است. زن ها هنوز به شيک پوشيدن به معنای قديم اش پای بندند و مردها هنوز به آداب جنتلمن بودن فخر می کنند. مردهای بسياری را ديده ام که در برخورد با زنان دست آنها را می بوسند. در اروپا اين رفتار ديگر فقط صورت مضحکه دارد.

چيزی آشنا در اين سفرها ديده می شود. چيزی که در اروپا ديگر نيست. اروپای امروز تصوير اروپايی را که ما با آن بزرگ شديم ترک کرده است. تصويری که در فيلم روسی "مسکو به اشک باور ندارد" ( نمايش داده شده در اسکار سال 1981) که امشب می بينم ثبت شده است.

اينجا مردم هنوز خيلی چيزها دارند که کشف کنند و بسازند اگر غم نان بگذارد و سوء مديريت های مزمن درمان پذير شود.

نقش نوستراداموس در فروپاشی شوروی
يکی از دوستان می گفت: در دوران گورباچف روزنامه ها در اشاره به او می نوشتند و مردم به آن سخت اعتقاد يافته بودند که نوستراداموس پيش بينی کرده است مردی پادشاه می شود که بر سرش خريطه جهان نقش بسته است و دنيا را به هم می ريزد. و ريخت. منتها دنيای شوروی را. بيچاره کمونيسم که با همه ادعاها نتوانست از پس خرافه های مردمی برآيد.

يکشنبه 2 می: تصويرهای سياه و سفيد روسيه
درختان دوشنبه

يکشنبه صبح برای صبحانه آب تميز ندارم. بيرون می روم تا هم آب بطری شده بخرم و هم عکاسی از درختان را آزمايش کنم. نزديک سفارت ايران منزل دارم و خود سفارت در خيابان مشجر زيبايی قرار دارد که درخت هايش مثل بيشتر درختان شهر تا هشتاد سال سن دارند و هر عکاسی را وسوسه می کنند. در آفتاب صبحگاهی يکی دو حلقه کار می کنم و با بطری بزرگ آب به خانه بازمی گردم تا چای و صبحانه درست کنم. اين روزها همه جا صحبت از هشتاد سالگی دوشنبه است و جشن های بزرگی که قرار است در پاييز به اين مناسبت برگزار شود. هشتاد سالگی دوشنبه هشتاد سالگی تاجيکستان هم هست. چرا که دوشنبه از روزی دوشنبه شد که پايتخت تاجيکستان سوسياليستی نوبنياد قرار گرفت: 1924. فکر کرده ام من هم برای هشتاد سالگی کاری کنم. عکاسی از درختان را انتخاب کرده ام. از روزی که با دوشنبه آشنا شدم درخت هايش را دوست داشته ام. بعد به اين نتيجه رسيدم که دوشنبه شهر درخت است. و موسيقی البته. فيلم چرخ و فلک هم روی تصاويری از دوشنبه با جملاتی بيانگر همين ايده شروع می شود.

از ميان 300 کانالی که ماهواره صاحبخانه در اختيارم می گذارد چند دقيقه ای را همراه با صبحانه با بی بی سی جهانی می گذرانم و بعد پای کانال کولتور 2 روسيه می نشينم. کانالی که فيلم های سياه و سفيد قديمی پخش می کند و به موزه ها سر می کشد و بحث های فرهنگی می گذارد.

طبیعت تاجیکستان

برای مسافری مثل من کولتور غنيمت بزرگی است تا با پيشينه فرهنگ و هنر روسيه که فرهنگ مشترک تمام مردم آن از جمله آسيای ميانه بوده، آشنا شوم. فيلم های قديمی روسی و آسيای ميانه را برای خريد نيز جستجو می کنم تا در لندن هم بی نصيب نمانم. اين مردم را از ديد خودشان بايد شناخت. من هر چه از شوروی سابق می شناسم مثل ديگر هم نسلان خود از طريق تبليغات دوره جنگ سرد است. اين کافی نيست. آن تبليغات رفقا و روشنفکران چپ هم کافی نيست. شناخت دست اول را سفر می دهد. سفر در ارض و در تاريخ نزديک اين مردم. سينما چه نعمتی است. فيلم و سينما به ما امکان می دهد که جهانی را که انگار از دست می رود برای خود شناسايی کنيم يا با خود ببريم و حفظ کنيم.
ادامه دارد...

نقل از: کارگاه
نيز:
دانی کجاست جای تو؟ - بخش سوم(خجند)

اين مجموعه يادداشتهای من در سفر ماه می است که از تاشکند و سمرقند آغاز شد و به خجند و دوشنبه رسيد. همانها که بخش های کوچکی از آن را در طول سفر در سيبستان آوردم(نگاه کنيد به بخش: سفرنوشته ها) و 51 تصوير از آن را در ايرانيان. محمد تهرانی دوست ناديده عزيز و مدير کارگاه چندی است انتشار اين يادداشتها را که شايد ده بخش شود در سايت وزين کارگاه آغاز کرده است. قرارمان اين است که هر بخش با چند تصوير همراه شود. اين بخش را در سيبستان به مناسبت سفر دولتمند به پاريس نقل می کنم. متاسفانه نتوانستم امشب که کنسرت اوست در پاريس باشم. گفتم حالا که بخش چهارم در باره دولتمند است و انتشارش مقارن شده با حضور او در همين نزديکی های ما از او يادی کرده باشم. گرچه هيچکدام از دوستان پاريسی و برگزار کنندگان کنسرت از ما و مستند چرخ و فلک يادشان نيامد. 

 
پيوند  
نقد و نظر 3
چاپ کن
بفرست  
October 21, 2004  
روياهای هسته ای ما ايرانيان  
 

ما ايرانی ها اهل قمار نيستيم اما از ريسک های بزرگ لذت می بريم. شايد به همين دليل است که بيشتر مردم صرف نظر از گرايش سياسی خود ظاهرا از توانمند شدن ايران در عرصه قدرت هسته ای حمايت می کنند.

فرانسيس هريسون خبرنگار بی بی سی در تهران در پايان گزارشی شنيدنی در اين باره، که در آن نظرات مردم تهران را منعکس می کند، می گويد: دستيابی به توان هسته ای ديگر يک مساله اقتصادی يا سياسی نيست؛ امروز  اين موضوع به غرور ملی تبديل شده است. در معناشناسی اين غرور ملی کمی تامل کنيم:

1 ايرانيان از وارد شدن به بازی بزرگان لذت می برند. در طول 25 سال گذشته ما مردم مرتب از سوی قدرت های بزرگ تحقير شده ايم: چه در عرصه نظامی و جنگ (که برای دفاع از وطنمان هم به سختی بايد اسلحه تهيه می کرديم) چه در عرصه اقتصادی و سياسی که تحريم های هولناکی را تجربه کرديم و می کنيم ( فقط کافی است مثلا به عدم امکان خريد هواپيماهای نو نظر کنيم) و چه در تجربه های فردی مان از صف های پايان ناپذير برای ويزا تا حس تحقير در همه فرودگاههای جهان وقتی پاسپورت ايرانی خود را به پليس تسليم می کنيم. ما اکنون چيزی داريم يا قصد آشکاری داريم که بر اساس آن بزرگان بايد ما را تحويل بگيرند. ما حالا می توانيم با بزرگان بازی کنيم و آنها را بازی دهيم. اين سياستی است که مردم در ايران همه در آن خود را بازيگر می بينند. اين يک فوتبال هسته ای است.

2 ما مردمی هستيم که درست يا نادرست خود را زياده تحويل می گيريم. نوعی اشرافيت قديمی و باستانی را همچنان با خود يدک می کشيم. ما ادعاهای بزرگ داريم. عجيب ترين و نامنتظرترين انقلاب قرن را کرده ايم. ما می خواسته ايم دنيا را عوض کنيم. هنوز هم خود را کمتر از حد ام القرای اسلامی و رهبری بر کل مسلمانان جهان نمی بينيم. روشنفکرانمان که ادعای حل بحران های غرب و شرق را دارند سهل است حتی بچه های مدسه ای مان هم ادعاهای شگفت دارند از حل مسائل بغرنج رياضی تا خواب نما شدن ها و نويسنده سی چهل کتاب شدن قبل از 25 سالگی و دست کم برنده شدن در مسابقات جهانی ناکجاآبادی در رشته های مقاله نويسی و چه و چه. ما عجيیب روحيه جهان خواهی و جهانگشايی داريم.

3 در طول عمر يک نسل، ما به عنوان يک نظام و ملت تابعش آنچه در سطح ملی و جهانی کرده ايم از جنس مصرف بوده است و تخريب و ترور و سرکوب و سياستهای عجيب و غريب و مانند آن( ايرانيان خارج کشور خوب می دانند که تا همين چند سال پيش چگونه ايرانی بودن در همه جا مرادف بود با متهم شدن به تروريست بودن). حالا برای اولين بار کاری در عرصه توليد داريم. کاری کرده ايم که برای اولين بار سه قدرت اروپايی به مهمانی ما بيايند و ناز ما را بکشند و از ما بخواهند که "توليد" نکنيم. ما حالا مغرور به آن ايم که چهره تازه ای از خود به نمايش گذاشته ايم.

4 رسيدن به تکنولوژی هسته ای دانش گسترده می خواهد. ما در تمام اين سالها بر خلاف دانش رفته ايم. حالا به دامن علم و فن آوری و توليد بازگشته ايم. ولو محدود. اما اين برای ما نشانه ای تازه است. پس از آنهمه ستيز با دانشگاه و متخصص حال دانش و تخصص جايی به کار آمده است. ما نمی توانيم به نظامی که نسبت به دانش خستو شده است احساس احترام نکنيم. ما هميشه وارد کننده دانش بوده ايم. اکنون خود را دست کم در يک زمينه پيچيده جهانی دارای دانشوری در حد عالی می بينيم. اين برای ما اسباب غرور است.

5 مشکل ما با غرب از همان آغاز بر سر اسلحه و توان نظامی بوده است. حالا برای اولين بار با وجود همه فشارها و محدوديت های جهانی به اين توانايی دست يافته ايم که به سمت توليد اسلحه و تجهيزات دفاعی برای خود برويم. از اين رو احساس اعتماد به نفس می کنيم. می دانيم که انگار پاشنه آشيل غرب را پيدا کرده ايم. ديگر از آنها نمی ترسيم.

6  ما سالهای سال چه پيش از انقلاب و چه پس از آن از جهان غرب دشمنی ديده ايم. غرب چه در قامت انگليسی ها و چه در لباس آمريکايی ها هرگز ما را جدی نگرفته است. همواره در کار ما سنگ انداخته است. يا بر عليه ما جنگ به راه انداخته. يا به بهانه دوستی برای مان برنامه ريخته است به ما مستشار داده است. ما را شهروند جهانی درجه دوم به حساب آورده است. با غرور در خيابانهای ما راه رفته است. کاپيتولاسيون اش را به ما تحميل کرده است. و چه سياهکاری ها که نکرده است. حالا به نظرمان می رسد که دشمن را به زانو در آورده ايم و داريم به دانش و اسلحه ای مسلح می شويم که اگر شديم ديگر حريف ما نمی شود. 

7 ما می بينيم که دوره شيطنت و قلدرمآبی و خط ونشان کشی مان در جهان معاصر را پشت سر گذاشته ايم. چون حالا کمی بالغ تر شده ايم. سن مان بالا رفته است. سرمان هم به سنگ نخورده باشد دست کم سر به راه شده ايم و زبان بزرگترها را بعد از سالها لجبازی کردن احتمالا آموخته ايم. فکر می کنيم ديگر نيازی نداريم کلاس و مدرسه را به هم بريزيم. آن روش ها از آن دوره ما قبل بلوغ مان بود. حالا انگار آموخته ايم که با سياست هم می شود نظم موجود را به نفع خود تعريف کرد و يا خود را به ديگران قبولاند و گفت شما نمی توانيد ما را ناديده بگيريد. اين با روحيه صلح طلب ايرانی هم بيشتر جور است تا آن دعوا دعوا کردنها و رجزخوانی ها. برای همين هم ما مردم يکباره خود را طرفدار بازی هسته ای می يابيم. با قاعده ای که ما هم در تعيين آن گويا نقش داريم. جهان هم می نماياند که حال بيشتر آماده است تا با ما کنار آيد. ما خواهان نقشی در جهان هستيم. انقلاب نشد اصلاح می کنيم. جنگ نشد دفاع می کنيم. با برگ آمريکا نشد با برگ روسيه بازی می کنيم.

8 در عرصه منطقه ای و ميان همسايگانی که چندان هم شرط همسايگی بجا نياورده اند، ما می توانيم خود را نماينده غرور سرکوفته جهان عرب و اسلامی ببينيم. جهانی که از پس اسرائيل برآمدنی نيست چون به لحاظ ساختاری دست اش بسته است و در واقع به دست قدرتهای بزرگ مهار شده است. ما مردم هميشه از زورگويی يک دولت کوچک به ميليونها عرب و مسلمان و فلسطينی متحير بوده ايم. برای همين هم وقتی پاکستان به عنوان يک دولت مسلمان به بمب اتمی دست يافت از آن احساس رضايت کرديم (وزير خارجه مان را برای تبريک به اسلام آباد فرستاديم). انگار خود به آن دست يافته بوديم. حالا خود را درست يا نادرست در آستانه ورود به باشگاه اتمی جهان می بينيم و می خواهيم باور کنيم که می توانيم از احساس کهتری نسبت به اين دولت ريزقامت اما مهاجم و بچه پررو که عزيز کرده بزرگترهاست نيز بدر آييم. در رقابت با همسايگان هم از اين پس خود را يک سروشانه بالاتر می يابيم. ما يکبار هم که شده باشد می خواهيم مزه استقلال سياسی خود را شيرين مزمزه کنيم. می خواهيم باور کنيم که انقلاب با اين همه دردسر بالاخره يکجا يک ثمر مثبت برای ما داشته است.

9 اينها روياهای بسيار ماست. رويا شيرينی اش به باور کردنش است. هر که هم آن رويا را تعبير کند که به نظرمان بيايد واقع خواهد شد از او هواداری می کنيم. اينکه عموم ما از بازی هسته ای حمايت می کنيم فارغ ازاينکه از نظام حاکم دل خوش داريم يا نه بسيار با معنا ست. شکل گرفتن اتفاق نظرهای عمومی هميشه با معنا ست. درست و نادرست اش بحث ما که باور کرده ايم نيست. می توان اين رويا را هم در سر داشت که تمام اين بازی هسته ای با توجه به رويايی که به طور طبيعی از خود در ما دميده است دولتمردان ايرانی را يک بار ديگر به ارزش حمايت داخلی و نيروی عظيم ناشی از آن آگاه کند. شايد در پايان بازی، رابطه تازه ای بين بازيگران و تشويق کنندگان تيم خودی شکل گرفته باشد. اگر رويای مردم و حمايت آنها برای تحقق آن پايه سياستها قرار گيرد بزودی بسياری از نارضايتی ها رخت برخواهد بست. اما می دانم که به اين آسانی نيست. اصلا نيست. رويا ست.  

 
پيوند  
نقد و نظر 4
چاپ کن
بفرست  
October 19, 2004  
شش سوال از ايران  
 


نيويورک تايمز - برای نمايش کامل اين گزارش چندرسانه ای کليک کنيد. اين را هم بگويم که من بيشتر از محتوای گزارش از شيوه ساختن و انتقال پيام در آن لذت بردم. دليل آمدنش در اينجا هم همين است. وگرنه حرف تازه ای درش نيست. وقتی می ديدم فکر کردم: چه ساده می شود گزارش تهيه کرد و چه سخت است راههای ساده را يافتن! به هر حال يک گزارش حرفه ای تمام عيار است با ايده/کارگردانی خوب.

 
پيوند  
نقد و نظر 2
چاپ کن
بفرست  
October 18, 2004  
اجماع جهانی: بيزاری از جنگ و اشغال  
 

هوا سرد بود و بارانی. از روی هر کدام از پل های تمس که رد شوی سردتر هم می شود. اما آنها سردشان نبود. هزاران زن و مرد و کوچک و بزرگ. با آزادترين شعارهای سياسی که بتوان در يک تظاهرات سياسی تصور کرد. و از همه رنگ و نژاد و مذهب. و دامنه تقاضاها از عراق تا فلسطين. از بوش تا بلر. از جنگ عادی تا نبرد هسته ای. و يکصدا از اشغال عراق می گفتند. سرود می خواندند. شعار می دادند. می ايستادند. می نشستند. می دويدند. از همه جا آمده بودند. با بچه هاشان. با پلاکاردهاشان. با سر و روی هيپی وار. با حجاب اسلامی. با لباده های بودايی. با پرچم سرخ کارگری. با نشان صلح. و با همه خط ها و الفباها. از يونانی تا عربی. کارناوالی از صدا و شعار و موسيقی و تنوع. تا ساعتها صداشان را از پنجره دفتر کارمان می شنيدم. آنها نمونه ای از اجماع جهانی بودند از محکوميت اشغال. و نمونه ای از ميزان محبوبيت سياستمدارانی که بر تصميمات ماجراجويانه خود اصرار می ورزند. اينها مردمی بودند که می دانستند اگر صدا نداشته باشی و صدای خودت را رسا به گوش دولتمردان نرسانی آنها در شبهه درستناک بودن کارها و تصميمات ابلهانه شان تا ابد باقی می مانند.  

تظاهرات ضد اشغال در لندن
تظاهرات ضد اشغال در لندن
قربانی کردن بچه ها در راه نفت
تروريست شماره يک
به بلر و بوش رای نمی دهيم
بوش را متوقف کنيد
عکس ها از مهدی جامی. نقل عکس ها با ذکر منبع استثنائا آزاد!

در وب: تظاهر کنندگان در لندن خواستار خروج نيروها از عراق شدند، بی بی سی فارسی؛
            سايت ائتلاف برای توقف جنگ که برگزار کننده اصلی اين تظاهرات بود؛
            نيز: اگر به کنکاش در رابطه کابينه بوش و نفت علاقه منديد، اين مقاله قديمی ( پيش از 11سپتامبری) را هم از دست ندهيد (: Oil and the Bush cabinet ). 

 
پيوند  
نقد و نظر 2
چاپ کن
بفرست  
October 17, 2004  
ايران جمهوريخواهان دموکرات شده را نمی خواهد  
 

مقاله محمد قوچانی در شرق امروز بهترين مقاله ای است که در تحليل موضع ايران در قبال انتخابات نوامبر 2004 آمريکا خوانده ام. اين مقاله با نگاهی تاريخی نشان می دهد که ايران همواره طرفدار روی کار آمدن دولتهای جمهوريخواه در آمريکا بوده است اما برای اولين بار به پيروزی دموکراتها اميد بسته است. زيرا جمهوريخواهان ايده های سياسی دموکراتها را مصادره کرده اند و در واقع دموکرات شده اند. متن کامل تحليل او را در اينجا می آورم( تيترها افزوده من است):
 
محمد قوچانى - شرق 17 اکتبر
براى نخستين بار در تاريخ روابط ايران و آمريكا، تهران مايل است دموكرات ها بر جمهوريخواهان پيروز شوند. ايران از زمانى تفاوت دو حزب دموكرات و جمهوريخواه را در سياست خارجى حس كرد كه محمدرضا پهلوى پادشاه نجات يافته ايران به دست آمريكا متوجه عقايد متفاوت جان اف كندى نامزد حزب دموكرات آمريكا در انتخابات رياست جمهورى سال ۱۹۶۱ / ۱۳۳۹ شد.

شاه ايران هفت سال پيش از اين تاريخ با كمك محافظه كاران حاكم بر دولت هاى انگليس و آمريكا توانسته بود محمدمصدق نخست وزير ملى گراى ايران را سرنگون كند و حال تغيير دولت در ايالات متحده از جناح راست (حزب جمهوريخواه) به جناح چپ (حزب دموكرات) او را نگران مى كرد.

شاه و کندی
محمد رضا پهلوى نشانه هاى تغيير را خيلى زود دريافت كرد. در پاييز ۱۳۳۸ ژنرال آيزنهاور متحد شاه در كودتا و رئيس جمهور جمهوريخواه آمريكا طى ديدارى از ايران به شاه هشدار داد كه «تنها با تكيه بر قدرت نظامى نمى توان به صلح و عدالت دست يافت.»۱ و اندكى بعد دوست صميمى شاه در آمريكا؛ ريچارد نيكسون از جان كندى شكست خورد و شاه را تنها گذاشت. گفته مى شود شاه نه تنها اميد بسيار به پيروزى نيكسون داشت بلكه از او براى پيروزى نيز حمايت مادى كرده بود. شايد همين رابطه به تيرگى مناسبات محمدرضا پهلوى و جان اف كندى نيز يارى مى رساند اما رئيس جمهور جوان ايالات متحده اختلاف نظرهاى جدى ترى فراتر از مناسبات شخصى با شاه داشت.

كندى كه به سرعت به يكى از معدود رهبران كاريزماتيك آمريكا تبديل مى شد معتقد بود براى حفظ جهان از خطر كمونيسم راهى جز گسترش دموكراسى وجود ندارد و دموكراسى سياسى تا زمانى كه دموكراسى اقتصادى و اجتماعى شكل نگيرد به وجود نمى آيد. حزب دموكرات آمريكا ريشه در طبقه متوسط اين كشور داشت و مى كوشيد طبقه متوسط جهان سوم را تقويت كند و از آن به عنوان سدى در برابر هجوم احتمالى طبقه كارگر به رهبرى اتحاد شوروى جلوگيرى كند.

کندی و انقلاب سفيد
مجموعه توصيه هاى دولت كندى به دولت ايران پس از مدتى در قالب اصول انقلاب سفيد مطرح شد و گرچه واكنش هاى شديد طبقات سنتى ايران را برانگيخت اما عملاً به رشد طبقه متوسط جديد در ايران منتهى شد و به جاى مالكان و رعايا طيف جديدى از سرمايه داران و شهروندان (كارمندان و مديران) در ايران شكل گرفت كه در تحولات سياسى آينده ايران نقش محورى ايفا كرد. شاه نيز هنگامى كه فهميد اراده كندى براى تغييرات در ايران جدى است و حتى به قيمت ناديده گرفتن موقعيت سياسى او تحقق خواهد يافت، دست از مخالفت هاى اوليه خود برداشت و حتى چندى خود شخصاً اصلاحات مورد نظر آمريكا را برعهده گرفت. در سال۱۳۴۱ محمدرضا پهلوى راهى ايالات متحده شده و از سوى جان اف كندى مورد استقبال قرار گرفت. در اين سفر شاه طى نطقى در كنگره آمريكا وعده داد كه «دولت او در ايجاد زيربناى استوار رفرم هاى اجتماعى به وسيله دولت منتخب ملت كوشش خواهد كرد.»۲
ادامه مطلب
 
پيوند  
نقد و نظر 1
چاپ کن
بفرست  
October 16, 2004  
معمای خشونت و اسلام در چشم برنده نوبل ادبی  
 

 ناچارم باز بگويم که اگر قصه همين است که روايت شده يا مثلا اگر ترجمه درست باشد و گزاره هايی از اين قبيل، نظر من اين است و آن. من به ترجمه بدیين ام. خاصه ترجمه متن های سياسی. (در باره ترجمه های بد از متن ها و گفتارهای فلسفی و تئوريک و شعری و مانند آن هم همين بدبينی را دارم ولی فعلا از بحث من بيرون است.) و همچنين ترجمه متنی بيرون از ظرف زمانی خود (مثل همين مقاله:) حسين نوش آذر ترجمه ای از مقاله ای منتشر کرده که گويا پس از حملات 11 سپتامبر، خانمی که امسال برنده نوبل ادبی شد نوشته بوده است. زمان انتشار مقاله 2001 است.

باز ناچارم بگويم که اصولا به ليدرشيپ سياسی نويسندگان باور ندارم. يعنی زمانش گذشته است. سخن را بايد از کسی شنيد که پرنسيپ های گفتار سياسی را می شناسد. نويسندگان و داستان نويسان الزاما گفتار سياسی بعد از جنگ سرد را نمی شناسند. بنابراين نوشته اين بانوی اتريشی از نظر من بخودی خود و به دليل اينکه مولف آن نويسنده ای است که مشهور شده ( يا در زمان خودش در حيطه معينی نامی داشته) اعتباری ندارد. دليل توجه من به حرف های او درست خلاف دليلی است که احتمالا نوش آذر داشته است. اگر او می خواهد بگويد ببينيد که يک آدم معتبر (شده) در باره اسلام چه می گويد من می خواهم بگويم زياد هم برای اين نوع "اسلام شناسان" اعتباری قائل نمی توان بود.

من سر آن ندارم که همه گزاره های ظاهرا حق بجانب برنده نوبل ادبی را تحليل کنم. ولی می خواهم ببينم حد اعتبار اين سخنان همين هاست که من می بينم؟ آيا اين منطق گفتار سياسی در بيان يک نويسنده ضد خشونت است؟

می گويد:(با اشاره به وصيتنامه های شهدای عملیات انتحاری:) "جنایتکاران مسلمان دلایل خوبی برای دراندن زنجیرهای اسارت شان ارایه می دهند. با این حال آن ها با خشونت میل به خشونت را در جاهای دیگر نیز بیدار کرده اند. در این میان میل به خشونت هر روز افزایش می یابد."

فعلا به درست و نادرست عمليات انتحاری کاری نداريم اما به نظر می رسد دوست نويسنده ما تاريخ خشونت را از تحرکات گروهی از مسلمان ( عمدتا فلسطينی و جديدا سعوديايی) آغاز می کند. سال صفر خشونت را از آنها مبدا می گيرد. اما براستی چنين است؟ آيا جنگ دو کره، لينچ سياه پوستان، کوکلوس کلان ها، فاشيسم اروپايی، قتل عام های دوره آپارتايد، کودتای ضد آلنده، کودتای 28 مرداد و فهرست بسيار بالا بلند سياهکاريهای فقط نيمه دوم قرن بيستم هم ناشی از خشونتهای اسلامی بوده است؟ هيچ توصيف و شناخت يکجانبه ای از خشونت نمی تواند حتی به آستانه نوعی راه حل هم برسد.

می گويد: "این خطر هست که من هم از اسلام به آسانی تنفر پیدا کنم." من نمی دانم که دوست نويسنده ما تا چه حد مستقل فکر می کند و تا چه حد تحت تاثير تبليغات رسانه ای برای معرفی يک دشمن تازه برای غرب است (بسياری گفته اند که غرب پس از شوروی و رفع خطر کمونيست های ضد امپرياليست، برای آنکه تعريف هويت خود را همچنان با ادامه حضور يک دشمن انجام دهد اسلام را در مسند دشمن می نشاند). ولی اگر مستقل فکر می کند بايد اين گزاره ساده را بيشتر بها دهد که کار چند گروه افراطی يا گرايشهای يک ملت سرکوب شده مثل فلسطينی ها را منطقا نمی توا