قلمدون [16]
مفهوم‌ها [70]
مفهوم‌ها 2 [17]
ما و آمريکا [27]
مانيفست ايرانی وبلاگ [38]
نقد و نظر [64]
همسايگان [11]
هويت ايرانی [40]
و مثلا شرح حال [28]
کلمات [7]
کارگاه نشانه شناسی [6]
گنجی و کلمات [13]
پرونده انتخابات 84 [24]
پرونده تئو ون گوک [7]
پرونده رياکاری، هرزنويسی و وبلاگ [10]
آنها که می‌شناسم [32]
آسيای ميانه [17]
ايران [77]
ايرانشناخت [11]
اجتماعيات [58]
اروپا [35]
از خامه‌ ديگران [34]
بوطيقا [15]
تک‌گويی [13]
جن نامه يا سيبستون [2]
دين [37]
روشنفکران [20]
زبان [14]
سفر نوشته [39]
سنت و مدرنيسم [21]
سينما [15]
سياست [57]
سيبستانه [2]
شهرانديشی [6]
شعرها [23]
عکس [45]
 
 
June 2008 | April 2008 | March 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | June 2004 | May 2004 | April 2004 | March 2004 | February 2004 | January 2004 | December 2003 | November 2003 | October 2003 | September 2003 | August 2003 | July 2003 | June 2003 | May 2003 | |مطالبِ پيشين - بايگانی ماهانه
مطالبِ پيشين - بايگانی روزانه
بايگانیِ عناوين پيشين
 
 




September 30, 2004  
چند نکته ساده در باره احتمال زن بودن شمس  
 


در چند سايت، خبری ديدم به نقل از سيد علی صالحی که گفته است شمس مولانا زن بوده است. متن کامل آن را در ايران امروز
سرانجام خواندم. از ايلنا نقل کرده است ولی در خود ايلنا آن را نيافتم. سايت خود صالحی هم باز نشد. بنابرين اصل را بر صحت می گذارم و فرض می کنم اين حرفها را سيد علی صالحی در گفتگويی با پوريا گل‌‏محمدی برای ايلنا زده است. 

من به اينکه شمس مرد بوده بر اساس سنتی که تا امروز پذيرفته بوده است يا زن بر اساس فرضيه جديد کاری ندارم. اما در روش بحث ايرادهايی اساسی می بينم.

 

او می گويد: "دلايل بسياري مرا به ترديد افكنده كه شمس مي‌‏توانسته به مفهوم جنسيتي و بطور كامل "زن" باشد و نسبت همجنس بازي دادن به او دروغي عظيم است." اولا چه کسی گفته است که مولانا همجنسگرا بوده است؟ ( مگر آنکه اينهمه مرشد و مريد در فرهنگ تاريخی و همين امروزمان را بر پايه همجنسگرايی تفسير کنيم!) ثانيا اگر هم گفته باشند اختراع فرضی که بر اساس آن شمس را تغيير جنسيت دهيم توجيه نمی شود. فرض پايه های خود را می طلبد و نمی توان با "نيت خير" يک فرض بی پايه ايجاد کرد.

صالحی می گويد: "نثر شمس تبريزي، نگاهش به جهان، روحيه و (و)اژگانش، شوخ طبعي‌‏هاي دروني و درايت‌‏هاي زير كانه او و همچنين بي‌‏خبري از شجره روشن او و دلايل ديگري، مرا به ترديد افكنده كه اين انسان شگفت انگيز مي‌‏توانسته حتي به مفهوم جنسيتي و به طور كامل"زن" باشد كه به علت محدوديت‌‏هاي سنتي و ديني و جايگاه پرده نشيني زن در جامعه، ملبس به لباس مردان شد و حتي در نوشتارهاي آشكار از زبان مردان سخن بگويد. اما ذهن او ذهن يك زن است. تظاهر عميق او به"مرد" بودن درعصر سلطه تاريخ مذكر بعيد نيست." اين ظاهرا تمام استدلال و پايه های فرض زن بودن شمس است. طبيعی است که هيچ يک از اين حرفها بروشنی ما را به زن بودن شمس راهنمايی نمی کند. صالحی ادعا می کند که ذهن شمس ذهن يک زن است اما نمی گويد چرا. نثرش و نگاهش و روحيه اش و شوخ طبعی هايش هم همينطور گتره ای زنانه دانسته می شود. ولی به ما گفته نمی شود چرا.

او که خود حرفهايش را "با قيد ترديد عرض مي‌‏كنم" مقيد می کند می افزايد: "در اين ميان ممكن است و حتما و فقط مولوي از راز او با خبر بوده است"! من نفهميدم اين چه جور فرضی است که صحت آن را فقط بايد از مولانا سراغ کرد. هزار فرض ديگر هم می شود به اين ترتيب به مولانا نسبت داد و صحت آن را از خود او خواست و گفت البته خود او از راز آن آگاه بوده نه ما! 

دوست شاعر ما که ظاهرا در تحقيق ادبی تازه کار است يا متون ديگر را نخوانده، ملموس ترين استدلالی که برای فرض خارق عادت خود می آورد اين است که: "مولوی وقتي كه در شور و جنون سرودن فرو مي‌‏رفته او را "يار" كه لقبي عاشقانه براي زن است مثل"دلدار" و"هند جگرخوار" خوانده است." منظور صاحب فرضيه ما اين است که ملقب شدن شمس به يار و دلدار و هند جگرخوار يعنی اينکه شمس زن بوده است! واقعا اگر همه محققان جديد به اندازه دوست شاعر ما استدلال بلد باشند بايد فاتحه ادبيات و تاريخ ادب و ادب شناسی و ادب شناسان را خواند و اين باب را برای مدتی بسته و قفل زده اعلام کرد تا زمانی که نسلی بيايد که وقتی حرف می زند و آن را با جرات و جسارت هم می زند اقلا استدلال کافی و قانع کننده و در يک کلمه سواد ادبی و تاريخی هم داشته باشد. متون ادب فارسی پر است از هزاران تشبيه و استعاره و کنايه در باره معشوق. اگر بر اساس استدلال ساده انگارانه ولو با نيت خير صالحی حرکت کنيم بايد هر جا که دلدار شاعر با صفات مردانه و لوازم سپاهيگری از کمان و کمند و نيزه و خنجر و تير و شکار و چه و چه ياد شده مدعی شويم که با معشوق مرد روبروييم نه زن. و البته چون اين نوع صفات مردانه بر ادب فارسی غلبه دارد نيت خير صالحی هم وارونه می شود؛ چون گرچه شمس را زن کرده ايم تا مولانا را از اتهام همجنسگرايی وارهيم در عوض همه شاعران ديگرمان را يکباره همجنسگرا اعلام کرده ايم!   

باقی استدلال ها هم از همين دست است. مثلا اينکه زنان جنگاوری بوده اند که در تاريخ و ادب ما ياد شده اند کمکی به فرض زن بودن شمس نمی کند. همينطور اينکه "وقتي كه بستگان مولوي، به سحرگاه شمس را مي‌‏كشند، بي هوش مي‌‏شوند" لابد به اين خاطر که به ادعای صالحی "دريافته‌‏اند كه زني را كشته و خون زن براين خاك خسته، كفر بود(!) و خروج عليه سنت عميق شان". جالب است که صالحی با معصوميت تمام می گويد: "تحقيق در اين تدبير تازه و باز جست چنين نكته‌‏اي به عهده محققين است". عجبا! آدم مسئول حرف خودش است. هر صاحب فرضی هم خودش بايد فرضش را دنبال کند و اين وظيفه ديگران نيست که ادعاهای نسنجيده شاعران خوب و محققان بد را تعقيب کنند و به نتيجه برسانند.

صالحی اين حرفها را در جامعه ای می زند که به گفته خودش: "جز در سطوح دانشگاهي آن هم در حد آشنايي با اين (لابد: متن) شريف خبر چنداني ندارم كه كسي را در اين روزگار ياراي هم زانو نشستن با دواوين اين دريا باشد. حافظ كم حجم كهكشاني را هم به زور مي‌‏خوانند. اين آثار از آن خاصان است. خاصه به اين چند دهه كه ترجمه‌‏هاي كاباره‌‏اي جاي آيات ملي را غصب كرده است.متاسفم!" اما تاسف حقيقی آن است که صالحی حرفی را در دهانها می اندازد که به گفته خودش می داند کمتر کسی ممکن است يا توانايی آن را دارد که به دنبال صحت و سقم آن برود. اين کمال بی مسئوليتی است. من هم مثل او ناچارم بگويم: "كجاست نسل خانلري‌‏ها، محيط طباطبايي‌‏ها، زرياب‌‏ها، زرين كوب‌‏ها." که اگر آنها بودند نوبت به کسانی مثل دوست شاعر ما نمی رسيد که تخيلات خود را به جای تحقيق و فرضيه علمی مطرح کند.

ميزان خبر صالحی از رومی در غرب هم بيشتر نيست. می گويد: "درست همان شعرهايي را از او ترجمه كرده‌‏اند كه به غلط نشان مي‌‏دهد كه مولوي «همو سكسئوليته» ( منظور: هموسکسوآل) بوده. "مَدونا" هم به ترانه بازشان خوانده است. نخست در آمريكا نوار و كاست صداي مدونا و شعر مولوي فراگير مي‌‏شود ، سپس همگان حيرت زده به كتاب پير ما يورش مي‌‏برند." اين هم نادرست است. شهرت رومی در غرب هيچ ربطی به مدونا و ترانه او ندارد. استاد يک چيزهايی شنيده اند. اما اينکه اين پايه توجه غربيان به رومی يا "يورش" به آثار او شده باشد کاملا نادرست و نارواست.

سرانجام مصاحبه کننده می پرسد: "به گفته مولانا «هركسي از ذن خود شد يار من» ( کذا در اصل و منظور: ظن.) آنچه شما را بيشتر مجذوب مولانا كرده چيست؟" و صالحي می گويد: "نمي‌‏توانستم باور كنم كه انساني خاكي با همه غرايز معمولي‌‏اش به چنين جادوي حيرت‌‏آوري در كلمه رسيده باشد. مولوي سرتا پا يك چيز بود:"لغت برگزيده"!"


رساندن شعر و کلام مولانا به پايه "آيات" –که صالحی بر آن اصرار دارد- دردی را دوا نمی کند (گرچه کلام او را پيش از اين قرآن عجم خوانده اند) کاش کمی از آن "لغت برگزيده" بودن سرمشق صالحی می شد.


انتشار نخست در: کارگاه

 
پيوند  
نقد و نظر 14
چاپ کن
بفرست  
September 29, 2004  
زيباشناسی تلويزيونهای ايرانی خارج از کشور  
 

  

1 اين تلويزيون ها هيچ پيشرفتی را در ذهنيت ايرانی نشان نمی دهد. بر خلاف تصور اوليه زندگی در خارج چيز زيادی را عوض نمی کند. نمونه اعلای آن هموطنان آمريکايی شده ما هستند که مثال کامل در جا زدن، نياموختن از جامعه ميزبان و فريز شدن فرهنگی در عصری هستند که وطن را ترک کرده اند. اين طبعا آنها را به عتيقه تبديل می کند. تماشای تلويزيونهای آنها تنها به کار باستانشناسی هويت طبقه متوسط ايرانی می آيد.

 

2 تلويزيون های ايرانی ملغمه عجيبی از عقب ماندگی زيباشناختی، ناتوانی در ايجاد ارتباط، نادانی در شيوه استفاده از رسانه های تصويری اند همراه با مقدار زيادی چاشنی تلخ و تند و مزه های نامتناسب از فيلم های هندی و عربی و کليپ های درجه سه تلويزيونهای کابلی آمريکا.

 

3 يکی از عناصر اصلی برای جلب مخاطب در اين تلويزيونها تکيه بر رقص های نوع کاباره ای و بلکه کافه های ميدان گمرک قديم تهران است که به نحو متاثر کننده ای اغراق آميز و غير حرفه ای اجرا می شوند و عناصر تحريک جنسی در آنها به شکلی رو و از طريق کليشه های چشم و ابرو آمدن و کش و قوس رفتن و لب و دندان نمودن سعی بر جلب "مشتری" دارند.

 

4 يکی از بخش های مکرر اين تلويزيونها که گويا از منابع مهم درآمدی آنهاست تبليغات بازرگانی است. اين تبليغ ها همسو با زيباشناسی اين تلويزيونها سرشار از ترفند ها ی نمايشی دهه 40 شمسی است که به هدف جلب روستائيان به شهر آمده آنزمانها تنظيم می شد و آگاهانه يا از روی غريزه بازار شناسی از نمادها و رفتارشناسی آنها الگو برداری می کرد. تنظيم کنندگان آگهی های جديد هنوز فکر می کنند با جامعه ايرانی دهه 40 طرف هستند يا خودشان در همان فضا رشد کرده و در آن فريز شده اند.      

 

5 اجرا در اين تلويزيونها يا مجری گری به اصطلاح، يکی از جلوه های اصلی تصوير آنها را می سازد. در حالی که مجريگری در تلويزيون غرب تا حدود زيادی از بين رفته است و شماری از مهمترين کانالهای غربی اصولا از صدا بين دو برنامه برای اعلام برنامه يا دادن آگاهی استفاده می کنند، مجری در تلويزيونهای فارسی زبان پرتکرارترين چهره ای است که ديده می شود. به اين ترتيب اين تلويزيونها مجری محورند تا مخاطب محور. اما همين اجرا هم به شکل بسيار ابتدايی سرهم بندی می شود. تلويزيون ملی ايران در زمان خود شماری ار بهترين مجريان را داشت. اين تلويزيونها از رسانه های غربی که نياموخته اند هيچ از تکرار تجربه آن تلويزيون سی سال پيش هم عاجزند.

6 به طورکلی، سرهم بندی کردن اصل اساسی در اداره اين تلويزيونهای عجيب الخلقه است. نه در خبر رسانی دقتی دارند نه در برنامه سازی هنری به خرج می دهند نه در اجرا ظرافتی. اداره آنها بيشتر به دست کسانی صورت می گيرد که هيچگاه اينکاره نبوده اند. آنها نمونه کراواتی موجودات شبيه خودشان در داخل اند که سالهاست در تلويزيون کار می کنند اما کار نمی آموزند. آنها و اينها نمونه های اعلای مقاومت در مقابل يادگيری اند حتی وقتی امکاناتش را دارند و از آن بالاتر وقتی در جايی قرار گرفته اند که از آنها انتظار می رود کاردان و کار-شناس و کارآموخته باشند. آنها نهايت آسانگيری و ساده انگاری اند.

7 انشابافی و پرگويی ويژگی مسلط زبان و بيان آنهاست. مايه اين انشاها نيز يا ادبيات رمانتيک و بشدت دستمالی شده و سنگوارگی يافته است، يا انديشه های رقيق و آبکی بازمانده از تعليمات ناسيوناليستی عهد پهلوی که مدام همه خوبی ها را در يک تاريخ خيالی تجسم می کرد، و يا خرافه های مذهبی روضه خوانی و سفره ابوالفضل های عهد مادربزرگ من، و يا البته تقليدی رنگ و رورفته از آداب و افکار رايج در غرب از يک نگاه توريستی. 


... ... حال اگر اين همه انرژی که از روی ناشايستگی صرف می شود را ضربدر تعداد بينندگان و علاقه مندان آنها در داخل و خارج کشور کنيد اندازه بی سليقگی و بی خبری ما ايرانيان را و پايين بودن سطح دانايی و توقع ما را از هنرهای رسانه ای اندازه خواهيد گرفت. آنوقت درک ظهور موجوداتی مانند هخا آسان خواهد شد.


 
پيوند  
نقد و نظر 6
چاپ کن
بفرست  
September 28, 2004  
مرکز نشر دانشگاهی، رصدخانه مراغه ما  
 

دکتر نصرالله پورجوادی از آن مردانی است که بسيار ستايش کرده ام. حالا شايد از يادها رفته باشد که او در چه دوران عسرتی کوشيد از جريان هجوم به دانشگاه در عصر انقلاب فرهنگی سيد حسين موسوی و همفکران تندروش چيزی بسازد که در عمل به ساختن دانشگاه برسد. ويران کردن دانشگاه های آبادی که از عصر پهلوی به ارث رسيده بود اگرچند پيش از آن آغاز شده بود و صحن دانشگاه به صحنه جنگ نفرت انگيز گروههای سياسی تبديل شده بود اما ويرانی آن را انقلاب فرهنگی به اوج رساند. گروههاگروه استاد دانشگاه که سرمايه های بزرگ انسانی بودند يا اخراج شدند يا استعفا کردند يا بازنشسته شدند يا تن به مهاجرت دادند يا در انزوا پوسيدند. دورانی تلخ تر از آن بر دانشگاه های ما نگذشت.

من ياد می آورم که در يک عصر سرد پاييزی يا زمستانی تهران بود که شماره ای از نشردانش را خريده بودم و در حاليکه در پياده رو جلو دانشگاه شريف می رفتم آن را ورق می زدم. شماره يکم يا دويم آن بود. مجله لاغری که هنوز شکل نگرفته بود. اما در همان اندام نحيف که گويای وضع فرهنگ در عصر انقلاب فرهنگی بود باز دل مرا و بسياری را خوش می داشت. بزودی آن گياه ضعيف بال و پری باز کرد و باليد. نشر دانش مثل مرکز نشر مجمع همه گريختگان و ترسخوردگان و رانده شدگان از نخبگان اهل قلم شده بود. بی اغراق در آن سالهای سخت هر کسی که سرش به تنش می ارزيد در مرکز جمع شد يا رفت و آمد پيدا کرد و در نشر دانش نوشت. 

من با تاريخ آشنا بودم. خوانده بودم که وقتی مغول حمله کرد همه دانشوران يا کشته شدند يا از گرسنگی مردند يا دق کردند يا راه مهاجرت گزيدند يا در انزوا به خوره خلوت خود خوردند. کسی فريادرس آنها نبود. تا مرد بزرگی مانند خواجه نصيرالدين طوسی چاره انديشيد و رصدخانه مراغه را بنياد گذارد. آن رصدخانه در حقيقت پناهگاه کتاب و کتابدوستان بود. بزرگترين کتابخانه بعد از مغول را داشت که تا 400 هزار کتابهايش را شماره داده اند که از عظمت آن حکايت می کند ( کتابخانه ملی ما در آغاز انقلاب چيزی بالغ بر 120 هزار جلد کتاب داشت). رصدخانه مجمع علما بود از هر دستی از طبيب و حکيم تا شاعر و اديب و مترجم و رسام و وراق و کتاب آرا و مينياتوريست و البته رياضيدانان و اخترشناسان و ديگران و ديگران. و هر يک را از گوشه ای دعوت کرده و به اميدی دل خوش داشته. رصدخانه مراغه پناهگاه عالمان پراکنده شده بود. من هميشه مرکز نشر را با رصدخانه مقايسه می کردم و پورجوادی را با خواجه حکيم نصيرالدين طوسی.

پورجوادی همه کسانی را که توانست، در مرکز نشر گرد آورد و به دستشان کار سپرد و از آنان حمايت کرد. دانشگاهها تعطيل بود و دلها سرد. او دل بسياری را گرم کرد و چراغ دانش و بحث را روشن نگاه داشت. تا چند سالی قصه همين بود. بعدها بود که بتدريج تريبون های ديگر و نهادهای ديگر پيدا شدند و کسانی از داخل حکومت دست کم به حمايت گروههای معينی از دانشوران پرداختند و رصدخانه های کوچک و بزرگ ديگری ساخته شد. برخی از آنها را رجال سياسی پايه گذاردند. ولی همه آنها کم و بيش از الگوی مرکز نشر پيروی کردند. اما هيچيک- به استثنای مرکز دايره المعارف بزرگ اسلامی که قصه ای جدا دارد- در صداقت و گرمدلی و پشتکار و دوری از اهواء سياسی به پای مدير مرکز نشر دانشگاهی که خود از عالمان درجه اول بود نرسيدند. مرکز نشر بسيار سنت های نيک پايه گذاشت که سرنوشت کتاب را در ايران تغيير داد. اينها گرچه به دست بسيار اهل ذوق و فن و دانش انجام شد اما اگر پشتيبانی دکتر پورجوادی نبود هرگز جمع نمی آمد تا به جايی برسد و در پراکنده دلی ها و پريشانی ها معمول آن سالها از بين می رفت مثل بسياری از آنچه به اين سبب هرگز به هيچ جا نرسيد. 

نقش نصرالله پورجوادی در همه اينها بنيادين بوده است و سخت ستودنی. من توفيق کار با او را هيچگاه نيافتم اما هر گاه به نمايشگاه يا فروشگاه مرکز رفتم و کتابی آراسته و قاعده مند و خواندنی يافتم بر قدرشناسی ام از او افزود. او ستاره ای در آسمان پر هول آن سالهای بی رونقی علم و دانشگاه بود. ستاره ای که اميد را در دل کسان بسياری چون من زنده نگه می داشت. امروز وقتی در شرق خواندم که غريبانه از مرکز نشر رفته است دلم گرفت. ما هميشه با خدمتگزاران خود بد رفتار می کنيم. گفتم اين چند کلمه را به پاس حقی که او بر گردن من دارد و فرهنگ و کتاب و علم در آن سالها، بنويسم. وای بر مردمی که قدر بزرگان خود را نشناسند.
 
در وب: خسرو ناقد، جفای ساليان، دلايل سياسی برکناری پورجوادی، ناقد دات نت
          سعيد حنايی کاشانی، پورجوادی کوششگری تنها در  پديدار شناسی شعر عرفانی فارسی، فل سفه
 
پيوند  
نقد و نظر 2
چاپ کن
بفرست  
September 26, 2004  
آرزو بر باد - انتشار در وب  
 

من اين روزها ديگر از شعر لذتی نمی برم. شايد ديگر شعر خوبی نمانده است که بخوانم. شايد ديگر شعر آن نقش قديم خود را برای من از دست داده است. شايد هم برای همه ما. نه، درست همين است که برای من. می دانم که هنوز بسياری به شعر دلبسته اند. من تنها چيزی را در فضا می شمم. شامه من شايد  اشتباه می کند. که ديگر از شعر اميدی نيست.

شايد هم نا اميدی من است که خود را اينگونه نشان می دهد. وقتی چيزی را زياد دوست داشته باشی ولی آنی نباشد و نشود که می خواهی آن را طرد می کنی. اين هم هست. انکار نمی کنم. من سالها با شعر زيسته ام. از شعر حکمت آموخته ام. با شعر عشق ورزيده ام و بدان فخر کرده ام. شعر حالا ديگر هيچ چيز فخر کردنی ندارد.

شايد عجيب باشد که من در عين نا اميدی باز هم دارم شعرهايم را در دسترس عموم می گذارم يعنی که منتشر می کنم. اين بار در وب. عجيب هم باشد فرقی نمی کند. من از اين شعرها به اندازه کافی فاصله گرفته ام که انتشار آنها برايم در حکم انتشار متنی قديمی باشد يا شعرهای کسی ديگر باشد دوستی عزيز که وصيتی کرده باشد.

از شعر های آرزو بر باد حالا ديگر نزديک به بيست سال گذشته است. بسياری از آنچه آن سالها گفته ام را نه اينجا آورده ام و نه آوردنی است. شعرهايی است از آن دست که هر کسی با سوادی در حد دانشجويی که من بودم می گفت و گفته است. اما آنچه از صافی آن سالها گذشت و ماند به نظرم کاری است که هم به دليل تاريخ شخصی و هم به دليل تاريخ اجتماعی ما و هم از آن رو که شايد آخرين نمونه ها از آن دوره ای است که شعر به سواد هم نياز داشت و شوری و انگيزه ای و جوششی و جبرئيلی به نام الهام خواندنی است. حالا اين بخشی از تاريخ ادبيات است. نه قرار است نامی برای شاعر بياورد و نه شاعر آنها را به هيچ دليل ادبی و بی ادبی غير از مخاطب معينی که داشته گفته است. گفتم تا نگفته نماند.  

من از اين شعرها به دلايل متفاوت دفاع می کنم. اما اصلش همان است که در اين نوع از شعر هيچ ادا و اطواری نيست. اين شعر بازی نيست. ديگر آنکه من يکسره با شعر سياسی بيگانه ام و آن را در شمار شعر نمی دانم. در شعر هر چه هست عشق است. اما عشق صورتهای بی نهايت دارد. من به آن عشقی در دوره مدرن احترام می گذارم که با جامعه درپيچيده است. نمونه عالی آن فروغ فرخزاد است و نمونه متعالی آن در سنت ادبی حافظ. از پس اين بيست سال، من نگره ام در شعر تغييرهای بسيار ديده است اما اين يک نکته تغيير نکرده است.

ولی من هنوز هم می توانم از شعر صاف عاشقانه لذت ببرم. کيست که نبرد؟ و از هر شعری که مثل عشق ورزيدن به دنبال صنعت کردن نرفته باشد: صنعت مکن که هر که محبت نه راست باخت/ عشق اش به روی دل در معنی فراز کرد. اين سخن را کسی می گويد که خود خداوندگار همه صنعت های زبانی است. اما آن را به هنری ترين طرز به کار برده است. اين ديالکتيک از صنعت گريختن است و بدان در آويختن. و در اين کار پاک باختن. تنها شاعران خام اند که صنعت در شعرشان داد می زند که من اينجايم. ولی امروز حتی به اين خامی هم نيستند بسياری از آنها که چيزهايی به نام شعر می نويسند. آنها حافظ را نخوانده اند و اگر بخوانند حتما تپق می زنند. آنها با سنت ادبی مانوس نيستند.

قراری نداشتم اين مدخل لحن ستيهنده پيدا کند. اما بازار شعر چنان مغشوش است که بدون اندک ايضاح نمی توان از شعری که می پسندی گفتگو کرد. من در عين نا اميدی به شعر متن آرزو بر باد را منتشر می کنم. فصل حضور و ماه سمرقند را هم بتدريج آماده می کنم و در وب منتشر خواهم کرد. اگر در آشوبی که هست اين شعرها به دوستداری از دوستداران جوان شعر آرامشی بدهد و آنها را به مطالعه سنت ادبی تشويق کند برای من کافی است. ديگر خوانندگان هم که حلقه معدود دوستان دور و نزديک اند. يادهای مشترکمان و تعهدهای مشترک را به ياد خواهند آورد. و اينکه ما چگونه از متن لذت می برده ايم و از چگونه متنی.

مقدمه: کوتاه مثل آه

آرزو بر باد - فايل پی دی اف     

 
پيوند  
نقد و نظر 7
چاپ کن
بفرست  
September 25, 2004  
از آرزو بر باد  
 

 

گوزن

 

اكنون

می فهمی كه چگونه یك گاو می تواند

در چراگاه سوزانِ دریا

بی خیال علف هرز چرا كند

اكنون

كه از خواب

هراسان برخاسته ای

و در وحشت يك كابوس می لرزی

و به معنای هر چه غريب است و گنگ

پيوند خورده ای

 

می انديشی:

« چرا شفافيت يك شيشه فاصله بود؟ »

اكنون

كه اكنون بی معنی است

اجساد مردگان مثله شده

ريخته بر كف خيابانها

 

از خواب كه بر خاستی

گوش هايت شعله می كشيد

حسی غريب تو را غرق می كرد

به بوی نابودی

چون لحظه گذرای انفجاری مهيب

                             و ديگر هيچ

 

باد زوزه ای بود

و زمان محكوم به قتلی فجيع

به پای جوخه اعدام

راه می سپرد

 

گفتی:

« امشب می توانم فصل اول يك رمان بلند و تكان دهنده را

 يك نفس بنويسم»

و ميل نوشتن

شديد و دردناك

تو را از خواب می گريزاند

 

چقدر می شود متنفر بود

چقدر می شود بيزار و پر از انزجار بود

چقدر می شود چرخ خورد

                             گيج

                             در لحظه های ويران

چقدر دريده بود

چشم خلق

فكر كردی:

          «چه راحت بود علی آقا كه بر درخت سپیدار خانه اش

           خود را دار زده بود »

 

صبح

كاذب بود

لبريز از انزجاری تلخ

چشمان تو می شكافت

و از شانه هايت آتشی

                   در دوسوی گردنت

                             زبانه می كشيد

و گوش هات

          بردبارانه

                   می سوخت

 

« حرفها چه پوچ بود

حرفهای امروز كه پر از اميد می نمود»

با خود گفتی و پوزخندی تو را به شكل  روحت در آورده بود

بايد وصيت كنی تو را بسوزانند

انگار كه هيچ وقت نبوده ای

 

اكنون

می فهمی چرا لكه درشت رنگی

كه از سر بی اعتنايی به بومی پرتاب شده باشد

معنی دار است

و شايد

زيباست

زيباتر از چشمانِ فريبِ

                   زنان سوداگر

از خواب چه ترسانی

و چشم كه بر هم نهی

                   كابوس ها

وجه پنهانِ خنده های ملايم و دوستانه

چه موهن و وحشت زاست

چرا هيچ كسی از نفوذ چشم رسواگر تو

                                                ايمن نيست؟

 

سيگار می كشی

و تلخی گزنده شراب

در دسترس است

پريشان

از حلول اهريمنان

در غار خلوت تو

خيره

به نقش گوزنی

كه بر ديواره

كشيده ای

 

علی آقا

چه تنها بود

چه دردی كشيده بود تا مرده بود

چه دردی كشيده بود

كه درد خفه شدن را

                   به جان خريده بود

 

پدر مسلح است

پدر با زمان پيش آمده است

پدر به كشنده ترين سلاحها مسلح است

تو چه ساده ای

ای شاهزاده جوان

در لباس ساده آرزو

به رخش غريب و گريان فكر می كنی

و فكر می كنی بايد كسی عزيز را در اردوی تا به دندان مسلحِ

       فرود آمده به دشت

                   جستجو كنی

 

بر بازو بند تو نام پدر پيدا نيست

و در سرت

يادهای پر غرور پهلوانان

                             زنده است

 

سُرخرو و شاداب می نمایی

اما خود را فريب مده

تا اندك زمانی ديگر فرو خواهی ريخت

ای موميائی بر آمده از تابوت قرون!

آن زخم كهنه كه در پهلويت نشسته بود

امروز يا فردا

به وقت فرود آمدنِ آن دشنه زهرآگين

دو باره سر باز خواهد كرد

و خون

خون گرم و جوان تو

خواهد جوشيد

و تو

دوباره

          خواهی مرد

 

بيهوده

بيهوده برخاسته ای

نوشدارويی هنوز

                   به دستی پيدا نيست

 

 

اسفند 64

                                                                                     

 
پيوند  
نقد و نظر 3
چاپ کن
بفرست  
September 22, 2004  
جای چه کسانی در وب خالی است؟  
 

بحث های بسياری به دنبال علنی شدن ماجرای قتل کودکان در حاشيه تهران در روزنامه ها و رسانه های داخلی مطرح شده و افراد بسياری با صلاحيت های مختلف وارد بحث شدند و اظهار نظر کردند. امشب يکی از روزنامه نگاران گمان کنم رويا کريمی مجد بود که در مصاحبه ای با بی بی سی از نقش روزنامه ها در پيشگيری از چنين حوادثی می گفت يا دست کم جلوگيری از گسترش آن با اطلاع رسانی بهنگام و برانگيختن افکار عمومی و واداشتن مسئولان بی مسئوليت به اينکه تا کار از دست نشده دست به کاری بزنند. ولی می گفت روزنامه ها نمی توانند خيلی چيزها را منعکس کنند. همان قصه بخشنامه های اين و آن دستگاه به مطبوعات که هر کدام به بهانه ای بخشی از حقايق جامعه را لاپوشانی شده می خواهند. مطبوعات ما از نظر خبری فلج اند.

از اين نکته به نکته ديگری منتقل شدم. اينکه چنين خبرهايی در چنين وضعی چگونه بايد پوشش داده شود . يا چه کسی کجا بايد به ما بگويد که کدام مساله در جامعه ما دارد حاد می شود و نشانه شناسی آن هم اين است و آن. با توجه به نقد و نظری که در باره سايت های سياسی نوشته بودم اميد زيادی ندارم که اين سايت ها بتوانند با رويکردی اجتماعی به مسائل حاد ما بپردازند.  آنها همه توجهشان به اين چه گفت و آن چه کردهای سياسی است. آنهم از يک لنز زوم شده خبربينی و گذشته از يک صافی تنگ خبريابی. مسائل ما جای ديگر است.

بعد فکر کردم ديدم هيچ نشانی از کسانی که حساسيت های اجتماعی داشته باشند و با ديدی حرفه ای و دانشورانه به انتقال ديد و تحليل خود به جامعه بزرگ اينترنی ايرانی بپردازند نيست. فکر کردم اين خود نکته مهمی است. چرا جامعه شناسان ما و نويسندگان و روزنامه نگاران اجتماعی ما وبلاگ ندارند يا سايتی برای طرح و پيگيری مسائل حاد اجتماعی ما وجود ندارد. چيزهايی که مطرح می شود هم اغلب پرت است. من غير از سايت زنان ايران که سايت ارزنده ای است سايت ديگری نمی شناسم که در حد آن به مسائل اجتماعی در ديدی وسيعتر بپردازد. البته جای شکرش باقيست که مسائل زنان آنقدر برای ما جماعت مهم شده است که حال بحث از آن عمومی شده است. ولی اولا سايت هايی که با ديدی کارشناسانه به همين مساله زنان بپردازند معدودند و ثانيا مسائل ما به مسائل زنان محدود نيست.

در يک نگاه کلان اصولا استادان دانشگاه و نويسندگان حرفه ای در باب مسائل اجتماعی در وب حضور ندارند. عدم حضور استادان دانشگاه البته اختصاص به صاحب نظران امور اجتماعی ندارد و می شود با کمال تعجب ديد که استادان دانشگاهها اصولا به وب و وب نويسی رغبتی ندارند. چرايی اش جای تحليل دارد.

در غياب کارشناسان آسيب های اجتماعی در وب و در غياب آزادی خبر در مطبوعات و نيز با کوته بينی سايت های سياسی آنچه از دست می رود فرصت های بزرگ شناخت واقعی جامعه امروز ايران است. ما امروز بيش از هر زمان ديگر نيازمند رسانه هايی با ديد اجتماعی هستيم. گردانندگان روزنامه جمهوريت اين را خوب فهميده بودند. اما نپاييدند. وب بايد بتواند جانشينی پايدار برای رسانه های اجتماعی پيدا کند.

مطالب مرتبط:
جمهوريت، مشی اجتماعی و باقی قضايا
حاشيه نشينی بزودی بزرگتر از متن شهرنشينی ما خواهد شد 
استعاره های 22 تجاوز و قتل 
اشتياق به هرآنچه ممنوع است؛ ايدئولوژی نسلی شورشگر

- اگر دوستان ديده و ناديده من خواستند مرا به سايت هايی که در اين زمينه ها می نويسند و من از آنها بی خبرم راهنمايی کنند منت پذير خواهم بود.      

 
پيوند  
نقد و نظر 5
چاپ کن