:: رمزشناسی 300
:: هری پاتر و فقدان "حس" هنری
:: که ما به دوست نبرديم ره به هيچ طريق
:: صنعت کردن در محبت
:: لبه تاريکی
:: سينمای مردمانی فقير اما با غرور
:: قبادی آينده سينمای ايران
:: دانی کجاست جای تو؟ خوارزم يا خجند
:: آنها تصوير ما را می سازند
:: لنی ريفنشتال
:: رياضت در اقيانوس
:: چرخ و فلک: ديدار با دولتمند خال و رقصندگان چرخنده تاجيک
:: گنج قارون
:: سرپيکو
 
 
در وضع امروز ایران هر اتفاقی محتمل است  |:|   خانه بدوش یا خدا بدوش  |:|   نشانه های فروپاشی در دانشگاه  |:|   یک متن کمیاب از ثبت یک مشکل عمومی: بلد نبودن رقص  |:|   جدی ترین وبلاگ فارسی در سیاست  |:|   هزارتو در سال یک-هزار-روزگی  |:|   گالری هنرهای ایرانی  |:|   مردم چه منتی می گذارند می خواهند دو کلمه بنویسند  |:|   تب اتوریته ستیزی  |:|   برای خدمت به خلق خدا ترویج خرافه لازم نیست  |:|   [بايگانیِ لينکدونی]
 
 
 
 

 




 
July 25, 2004  
فرق عنکبوت و اختاپوس  
 

به اصرار پسرم به ديدن اسپايدرمن 2 ( مرد عنکبوتی) می رويم. می داند که از اين دست فيلم ها خوشم نمی آيد. قديم تر سر فيلم بت من هم خوابم بوده بود. ولی برای خود او هم خسته کننده بود و فکر کنم فيلم تمام نشده آمديم بيرون. اما اين يکی فرق می کند. او دفعه دوم است که فيلم را می بيند. بازی 35 پوندی آن را هم خريده است ( با پول پس انداز کرده اش که سخت خرج می کند). پيداست به اين زودی ها از آن دل نمی کند. توی سينما نگران است که من از فيلم خوشم می آيد يا نه. من چند جايی واقعا از کوره در می روم و يکی دو جايی فيلم را زير گوش او تحسين می کنم تا زيادی نا اميدش نکرده باشم. هنوز 12 سالش بيشتر نيست.

فيلم شروع بسيار بدی دارد. قصه آبکی و دستمالی شده ای را خيلی سردستی روايت می کند. چند خط داستانی فيلم نيمه کاره رها و معلق می ماند. همه چيز انگار سر هم بندی شده تا همان دو سه صحنه جانانه اکشن در فيلم گنجانده شود و يا معنا پيدا کند. تو گويی دو گروه متفاوت يکی قصه را کار کرده يکی صحنه های کامپيوتری اکشن را و بعد يک مونتور حاصل کار اين دو گروه را به هم چسبانده است. زيادی لق می زند.

از همه بدتر روضه خوانی مادر فيلم است در باره نياز به قهرمان. پسر من وسط فيلم وقتی اسپايدرمن نيرويش به تحليل می رود حرفی زد که خيلی اساسی تر بود. گفت بابا می دانی چرا نيرويش را از دست می دهد؟ چون ايمان و اعتماد (faith and confidence) اش را از دست داده است. اما خطابه پيرزن در باره قهرمان پروری راستی عقم را درآورد. هرگز گمان نمی کردم که هنوز در يک فيلم هاليوودی خطابه مستقيم و رو کاربرد داشته باشد. فيلم بدجوری روی گرده عوام پسندی سوار است. ولی آخر عوام اينجا هم که ديگر تره ای برای اين حرفها خرد نمی کنند. در آمريکا؟ شايد. شايد هم برای مخاطبان جهان سومی فيلم. ولی بعد از 11 سپتامبر چه کسی به يک سوپرمن از نوع عنکبوتی اش اعتنا يا باور می کند؟ راستی چه فرق می کند که عنکبوت بر جهان مسلط باشد يا اختاپوس ( نقش مقابل مرد عنکبوتی)؟    

در راه که می آمدم به مساله قهرمان سازی های خودمان فکر می کردم. فکر می کنيد واقعا ما هم قهرمان سازی و قهرمان بازی را کنار گذاشته ايم؟ هيهات. بعد در خانه مقاله ای می خواندم در باره بدبينی جبلی انگليسی جماعت به روشنفکربازی. ديدم چقدر ما جماعت از اين انگليسی ها دوريم. بيشتر شبيه فرانسوی ها هستيم. يا روشنفکرانمان ما را اينطور تربيت کرده اند. حتی چپ هامان هم اتوپيای قهرمان ساز روسی و ژنريک های آن را بين ما تبليغ کردند. آمريکايی ها هم که در خوش بينی و قهرمان پروری ( آنهم از نوع الکی و بی مايه اش) شهره عالم اند. پس خيلی بعيد است که با چشمی که ما به آمريکايی ها و فرانسوی ها داريم و حسرتی که برای عالم فروپاشيده روسی در دلمان مانده به اين زودی ها از عالم قهرمان سازی دست بکشيم.  

دور و بر خودمان را نگاهی بکنيم خواهيم ديد که چه تلاش نا اميدانه ای می کنيم برای ساختن قهرمان های ادبی و سياسی. اما فراموش می کنيم که تا وقتی در پی ساختن قهرمان ايم ناتوانی خود را پنهان می کنيم توجيه می کنيم. " برای توانا بودن و کار کارستان کردن بايد قهرمان بود مثل فلانی؛ ما که قهرمان نيستيم." - با خود فکر می کنيم گاهی هم آنرا اظهار می کنيم. ما هميشه منتظر موعود هستيم. منتظر آن امداد غيبی. آن سوپر من. که هيچ چيز جلودارش نباشد. و فره همه ايزدان با او باشد و از او حمايت کند. آدمی که با شکست بيگانه باشد. پيروزی اش از هم آغاز تضمين شده باشد. فلسفه قهرمان پروری فلسفه ای است که بر مدل ساده سازی شده ای از جهان و انسان استوار است. مدلی عوام پسند. برای همين است که تنها به درد آن می خورد که بفروشد.  خوشا به حال کمپانی ها و احزاب و سياستمداران و روشنفکرانی که اين دقيقه را شناخته اند!


Send to    Friend's Email:
Your Email : 
 
نقد و نظر

سلام

خوبه باز حوصله داری و با ÷سرت می روی سینما. اتفاقا همین امشب رفتم ویدیو کلو÷ یک ÷سر دیگری هم امده بدنبال مرد عنکبوتی . صاحب مغاره می گفت لان نیم ساعت است ایستاده تا فیلم را بیاورند و برود نگاه کند!1!!


موفق باشی

Posted by: ایران امروز at July 27, 2004 10:11 PM



با درود...
از آنجايي كه خودم نيز يك وبلاگنويسم، به خوبي درك مي‌كنم كه شما با تمام مشاغلي كه داريد، وقت نمي‌كنيد تمام نوشته‌هاي من را بخوانيد ولي به هر حال با توجه به شناختي كه از شما دارم و از نوشته‌هايتان برمي‌آيد كه براي خوانندگان و مخاطبان خودتان ارزش قائليد...
خيلي دوست داشتم بعد از اينكه مدتي است كارهاي شما را در بلاگتان دنبال مي‌كنم، نخستين پيام خودم را برايتان بگذارم.
كوروش ضيابري هستم، 14 ساله... ساكن استان گيلان و در كنار طبيعت به خاك سپرده شده و مرحوم رشت و آستارا و درياي به خواب رفته‌ي انزلي ... من به اقتضاي شغل و پدر و مادرم كه از روزنامه‌نگاران برجسته‌ي استان هستند و در گذشته از سران چپ استان نيز به شمار مي‌رفتند، وارد كار فرهنگي شدم و از كودكي به جاي اينكه دور و بر خودم، ماشين پليس اسباب بازي و خانه‌هاي پلاستيكي ببينم، كاغذ و قلم و روزنامه ديدم.
نشريه‌ي ما از آنجا كه پدرم مدتي مشاور وزارت ارشاد بود، تغييرات رويه داد و همگي اين تغييرات را به حساب محافظه‌كاري ما گذاشتند كه مگر نه اين است كه سنگ نيز در طول حيات خود تغيير شكل نمي‌دهد و مگر همين آقايان عماد باقي و محسن آرمين و اكبر گنجي اصلاح‌طلب فعلي با اين همه ادعاي آزادي‌خواهي نبودند كه در اشغال سفارت امريكا شركت كردند و خشم ريگان را برانگيختند و اين همه تحريم متوجه ايران شد...
كاري نداريم، من با توجه به همه‌ي اين مسايل در عرصه‌ي روزنامه‌نگاري پيشرفت كردم و مقامهايي از جمله بهترين خبرنگار و پژوهشگر را در سالهاي اخير در رشت كسب كردم. وارد عرصه‌ي كامپيوتر شدم و فعلا براي راهيابي به المپياد جهاني طراحي وب فنلاند تلاش مي‌كنم. مدرك ciw مدركي است كه در زمينه‌ي طراحي وب پس از 5 سال كسب كردم.
حاصل كارم در عرصه‌ي ترجمه و نويسندگي و كتابهايم را در سايت ايمان امروز گردآوري كردم...
اينها را اينجا ننوشتم كه:
1- بگويم خيلي نابغه‌ام و مي‌فهمم و خيلي خودم را دوست دارم.
2- بيايم و از تريبون وب شما كمي خودنمايي كنم و كسب شهرتي بيش
بلكه اين پيام را گذاشتم كه بگويم
1- كارهاي شما را پيگيرانه دنبال مي‌كنم و از آنها لذت مي‌برم...
2- فضاي كارهاي شما، مرا ياد شعرهاي محمد نوري مي‌اندازد:
از دلاويزترين... روز جهان،
خاطره‌يي با من است...
خاطره‌يي با من است...
باز سحري بود و هنوز..
گوهر ما، به گيسوي شب آويخته بود...
من به ديدار سحر مي‌رفتم..
3- خيلي خوشحال مي‌شدم اگر مورد حمايت آدمهاي مهم قرار مي‌گرفتم.. كسي لينكي به من مي‌داد، يا...
4- كارتان را ادامه دهيد... واقعا دوست‌داشتني مي‌نويسيد.
با تشكر

Posted by: كوروش ضيابري at July 27, 2004 1:33 PM



فهرست 100 روشنفکر برتر

..
می توانم با کمی بدجنسی نامهای بسياری از مدعيان روشنفکری را از چنان فهرستی کنار بگذارم از جمله ..


Posted by: . at July 26, 2004 2:42 PM


 
پيوند  
نقد و نظر 3
چاپ کن
بفرست