:: باز رو سوی بخارا می کنم
:: چرا در ازبکستان انقلاب نمی شود؟
:: دروغ تاريخ را بی معنا می کند
:: يلدا با انار سمرقندی
:: درختان دوشنبه 80 ساله شدند
:: سينمای مردمانی فقير اما با غرور
:: دانی کجاست جای تو؟ خوارزم يا خجند
:: طيف رنگين صداهای آسيای ميانه
:: آواز همسايگان
:: خاتمی، انار و خلعت
:: روشنه و منوره، طراحان مد تاجيک
:: اين بهشت دلگير
:: تاجيکستان پاره ناشناخته تن ايران
:: در سوگ بخارای شريف
:: نمونه نثر امروز افغانستان
:: دانشگاه پهلوی شيراز در کابل و دوشنبه
 
 
در وضع امروز ایران هر اتفاقی محتمل است  |:|   خانه بدوش یا خدا بدوش  |:|   نشانه های فروپاشی در دانشگاه  |:|   یک متن کمیاب از ثبت یک مشکل عمومی: بلد نبودن رقص  |:|   جدی ترین وبلاگ فارسی در سیاست  |:|   هزارتو در سال یک-هزار-روزگی  |:|   گالری هنرهای ایرانی  |:|   مردم چه منتی می گذارند می خواهند دو کلمه بنویسند  |:|   تب اتوریته ستیزی  |:|   برای خدمت به خلق خدا ترویج خرافه لازم نیست  |:|   [بايگانیِ لينکدونی]
 
 
 
 

 




 
June 13, 2004  
سهم شادی را فراموش نکن  
 

در آسيای ميانه جشن يک امر عادی است. هر چيزی که فکر کنيد با نوعی جشن همراه است از تمام کردن الفبا در مدرسه تا انتشار کتاب يک شاعر و نويسنده. از زادروزگان اين و آن شخصيت فرهنگی تا چهل سالگی و شصت سالگی همسايه. هر روز بهانه ای برای جشن پيدا می کنند و دور هم جمع می شوند تا شادی کنند.

دور هم بودن البته خود شادی است خاصه وقتی بهانه خوبی هم فرادست شده باشد. گلرخسار از من خواسته بود تا اين بيت منسوب به رودکی را برايش به انگليسی ترجمه کنم تا او در صدر نامه هايی که برای دعوت به يک کنگره می فرستد از آن استفاده کند: نيست هيچ شادی اندر اين جهان/ برتر از ديدار روی دوستان. و اين شادی آنجا هر روزه است. از جمع شدن در اتاق کار يکديگر تا کافه نشينی و باده نوشی تا رفتن به توی و معرکه و جز آن.

ديشب فيلمی در بی بی سی می ديدم. پزشکی که بيماران روان پريش را معالجه می کرد پرسيد شما در برنامه بيمارستان رقص هم داريد. و چون نداشتند خود با کمک يکی دو تن ديگر برنامه ای ترتيب داد و نواخت  تا بيماران برقصند.

شادی شفا ست.

و بعد گزارشی از ايران خواندم. که می گفت فضای جامعه ايرانی غمزده است. يادم افتاد سالهای بسته شدن دانشگاه با دوست آن سالهايم محمد عبدعلی در خيابان انقلاب می رفتيم. فضای پليسی سختی حاکم بود. گفتم انقلاب اگر می خواهد نجات يابد و به جايی برسد بايد رهبرانش فکری برای شادی بکنند. شاه خوب يا بد مدار ارتباط با مردم را بر جشن گذاشته بود. از هر چيزی بهانه ای برای جشن ساخته می شد. انقلاب نبايد شادی را قربانی کند.

اما تا سالها بعد هم جشن به سياست فرهنگی انقلاب راه نيافت. من به جوانهای خودمان حق می دهم که برای شادی هر چه از دستشان می آيد بکنند. سد شادی شدن زندگی را بی معنا می کند. تا راه شادی باز نيست و شادی و جشن بهانه هر روزه نيست و هر کسی زهد عبوس می فروشد نمی توان از خوب و بد راههای منتهی به شادی گفت. می توان گفت ولی البته کسی گوش نخواهد کرد.

مردم تاجيک به خيام حرمت بسيار می نهند. وقتی فکر می کنم می بينم آنها خيام را تنها حرمت نمی کنند بلکه با او زندگی می کنند. هيچ چيز ارزش آن را ندارد که زندگی را از شادی و لذت حال بی بهره سازيم. اگر کرديم جز روان نژندی نصيب نخواهيم داشت. 

"پادشاه از قصه زن سخت پريشان شد و اندوه چون دود خوابگه را پر کرد. لختی انديشه کرد. جامی از می انگوری پر کرد به زن داد و دستها بر هم زد و آوازخوانان و رقاصگان خواست. جامی برگرفت از شاخ بز کوهی و لبالب کرد. گره از ابروان بگشود و زن را بوسه ای داد و گفت: سهم شادی را فراموش نکن. ..." 


Send to    Friend's Email:
Your Email : 
 
نقد و نظر

بارها با با شهر بهشت تماس گرفتم جوابی نبود. غرض آن که سخت دلتنگيم که از تو بی خبر.

Posted by: مسيحا at June 18, 2004 3:49 PM



آقا جان آدم یه گاز سیب خورد اون بلا سرش اومد عبــــــــرت نگرفتی؟ این همه سیب ببین چه خواهد کرد با تو.

از ما گفتن.

Posted by: م.ویس آبادی at June 14, 2004 7:37 PM


 
پيوند  
نقد و نظر 2
چاپ کن
بفرست