:: مانيفست ايرانی وبلاگ
:: سبک شناسی ابتذال در زبان و شعر - گام اول
:: کنفورميسم و مدرنيسم
:: در ستايش آشکارترين هنرها
:: اسطوره های مدرنيته: عقلانيت، سکولاريسم و آزادی فردی
:: متن مدرن چيست؟
:: تايمز: جامعه چندفرهنگی ديگر مفيد نيست
:: آگاهی، نه ايمان و بی ايمانی؛ مساله اين است
:: جادوی زن و متافيزيک جنسيت
:: ميل کشيدن بر چشم پدران
:: حجاب های علم و قبيله گرايی عالمان
:: شادی شيخی که خانقاه ندارد
:: راهی به فروتنی
::  تذکره لمن يخشی
:: سکس، سنت، و قديسين
:: در چشم و دل من
:: زبان مساله ای شخصی نيست
:: وبلاگ: سگالش در حضور ديگران
:: فاشگويان حلقه ملکوت
:: يک روز با فيلسوف ايرانی
:: بانوی بهشت ما
:: باز هم حافظه تاريخی
::  خواهر مرگ
::  شرع و عرف
 
 
در وضع امروز ایران هر اتفاقی محتمل است  |:|   خانه بدوش یا خدا بدوش  |:|   نشانه های فروپاشی در دانشگاه  |:|   یک متن کمیاب از ثبت یک مشکل عمومی: بلد نبودن رقص  |:|   جدی ترین وبلاگ فارسی در سیاست  |:|   هزارتو در سال یک-هزار-روزگی  |:|   گالری هنرهای ایرانی  |:|   مردم چه منتی می گذارند می خواهند دو کلمه بنویسند  |:|   تب اتوریته ستیزی  |:|   برای خدمت به خلق خدا ترویج خرافه لازم نیست  |:|   [بايگانیِ لينکدونی]
 
 
 
 

 




 
November 17, 2003  
ما هم مردمی هستيم  
 

همه سخن اينجاست که ما هميشه چشم مان به دهان ديگران است: از ما بهتران. غربی ها. روشنفکران فرانسوی. آمريکايی ها. ديگران و ديگران. ما برای انتخاب خود تاييد آنها را می طلبيم. ما هنوز بزرگ نشده ايم. ما شايد هنوز به "انتخاب" به معنی درست کلمه نرسيده ايم.

اين ترديد مدام کشنده است. هيچ چيزی از ترديد نمی زايد. درست سخن بگوييم ما امروز بی يقين ترين مردم جهان ايم. هيچ نداريم جز باد به دست. خود را به در و تخته می زنيم تا بگوييم ما از هيچ کس و هيچ چيز عقب نيستيم. ما از فرانسوی ها فرانسوی تريم و از آمريکايی ها آمريکايی تر. شتاب داريم تا از هيچ چيز دنيای مدرن عقب نمانيم. هر چيز که انگ و رنگ مدرن داشته باشد از فلسفه و فيلسوف گرفته تا شعر و کامپيوتر و وبلاگ و همبرگر و روابط آزاد ميان ما بسرعت جا باز می کند. اما هيچوقت هيچ کدام از اين حرف ها و گزينه ها و گرايش ها را درست هضم نکرده ايم. لق لق زبان است و فخر فروشی.

مسلح به انواع تئوری های اجتماعی و فلسفی و اين اواخر ادبی می شويم و هنوز ادبياتمان آن نيست که در خيال می پروريم و جامعه مان و دانشگاه مان و حتی خانواده هامان. ما نمونه تام و تمام حرام کردن زندگی به پای اهواء و آمال اتوپيايی و ناکجا آبادی خود هستيم. هميشه حسرت به دل ايم. آنچه داريم به چشممان نمی آيد. آنچه ديگران دارند برايمان مهم تر و رنگين تر است. اما اگر اين راه دراز صد سال اخير به آن جايی که ما می خواسته ايم نرسيده از اين به بعد هم نخواهد رسيد.

يکبار هم که شده بينديشيم که: "ما هم مردمی هستيم". به خود باور داشته باشيم. جان غرب همين است. نه آن که چون غرب اين است آن را توصيه می کنم نه. می خواهم بگويم آن ترديد به خود غربگرايان ما خود ضد غربی ترين ويژگی آنان است. باور به خود پايه عقل سليم است. من آن را در روستاهای خودمان بی آنکه غربی باشند ديده ام. من آن را در نسل پدرانمان ديده ام. آن زمان که هنوز ترديد به جان همگان نيفتاده بود. امروز هم آن را در بخشی از رفتار نسل انقلاب می بينم و عصيانی که برای چشيدن لذت زندگی دارد و در آن بی گمان است. ولی کافی نيست.

اگر جهان ديروز به دنبال يکرنگ کردن آدمها و جوامع بود و هر کسی و حزبی و مرامی نوعی کنفورميسم را تعقيب و ترغيب می کرد امروز ديگر چنين نيست. جهان آنقدر بزرگ هست که برای ما هم جا داشته باشد. پس چه جای درنگ و ترديد است. ما هرگز آنی نخواهيم شد که فرانسوی ها شدند و اروپايی ها شدند. ما همين ايم که هستيم. اگر خود را بجا آوريم تازه آغاز درک آن است که ما که هستيم برای خود و پس آنگاه جای ما در جامعه جهانی کجاست. هر جا که هست باشد بالا يا پايين انکار آن و چشم بستن به روی آن و پشت کردن به آن دردی دوا نخواهد کرد ولی شناخت آن به ما امکان رشد خواهد داد.

امروز و ديروز غربی فردای ما نيست. ما امروز خود را داريم و ضرورتا به فردايی از آن خود می رسيم. آن را بايد بجا آوريم. غربی شدن به معنايی که عموم ايرانيان تصور می کنند غير ممکن است. هزار دليل برای اين هست اما من فقط به اين دليل ساده اشاره می کنم که درک و شناخت غرب در ايران و حتی ميان ايرانيان وقتی بيرون می آيند هم بسيار ابتدايی و فقير است. بر پايه اين ناشناخت هيچ چيز نمی توان ساخت.

ما به سمتی خيالی روان ايم که هيچ شناخت درستی از آن نداريم. مهم نيست که ما غرب را نمی شناسيم. اصلا مهم نيست. مهم اين است که چرا به سمتی می رويم که برای آن شناخت بدست نکرده ايم. بهتر آن نيست که به همان چه شناخت داريم قناعت کنيم و از آن آغاز کنيم؟ در اين صورت دست کم می دانيم چه می کنيم و پامان را بر زمينی محکم می گذاريم. حتی اگر يک گام استوار برداشته باشيم بهتر از هزار گام لرزان و ترسان است. - پسگفتاری برای سکس،سنت، و قديسين


Send to    Friend's Email:
Your Email : 
 
نقد و نظر

مهدی جان! شايد بهتر بود اين گونه بررسی می‌کردی که غرب چگونه غرب شد؟ چطور شد که مغرب زمين به اينجا رسيد. شنيدن روايت اين تحول از زبان جامعه‌شناسان و فيلسوفان علم‌الاجتماع و علمِ سياست برخی از اين گره‌ها را باز می‌کند.

مجموع سخنانت را می‌پذيرم و با تو همدلم، با اين تفاوت که مدعايش محتاج شرح و بسطی است.

تا بعد

Posted by: داريوش at November 18, 2003 9:35 AM



وحيد عزيز، از لطف تو ممنون بسيار زيباست.

Posted by: Mehdi at November 17, 2003 4:56 PM



بد نيست سري به اينجا بزنيد به مناسبت امشب:
/http://www.studiomiksa.com/sufi

Posted by: vahid at November 17, 2003 4:11 PM


 
پيوند  
نقد و نظر 3
چاپ کن
بفرست