:: شعر، دشمن مدرنیته نیست
:: تن و زنانگی زن
:: ورقی چند از تاريخ گل
:: در معنای لطافت و ادراک امر بلاکيف
:: جادوی تخيل: کودک و عروسک
:: آرزو بر باد - انتشار در وب
:: سبک شناسی ابتذال در زبان و شعر - گام اول
:: اشتياق به هر آنچه ممنوع است؛ ايدئولوژی نسلی شورشگر
:: آخر شاهنامه شعر
:: امشب به قصه دل من گوش می کنی
:: گام دوم
:: حافظ و حافظه قومی ما
::  کوتاه مثل آه
::  ف ص ل حضور
 
 
در وضع امروز ایران هر اتفاقی محتمل است  |:|   خانه بدوش یا خدا بدوش  |:|   نشانه های فروپاشی در دانشگاه  |:|   یک متن کمیاب از ثبت یک مشکل عمومی: بلد نبودن رقص  |:|   جدی ترین وبلاگ فارسی در سیاست  |:|   هزارتو در سال یک-هزار-روزگی  |:|   گالری هنرهای ایرانی  |:|   مردم چه منتی می گذارند می خواهند دو کلمه بنویسند  |:|   تب اتوریته ستیزی  |:|   برای خدمت به خلق خدا ترویج خرافه لازم نیست  |:|   [بايگانیِ لينکدونی]
 
 
 
 

 




 
November 2, 2003  
شرق اندوه  
 

می خواستم چيزکی در باره آمريکا بنويسم که خاتمه چند يادداشت پيش باشد. از نيويورک بگويم و از اينکه چقدر معمولی به چشمم آمد تا وقتی عظمت هايش را ديدم. تا عظمت هايش را نديدم آن را تحسين نکردم. می خواستم در اين باره بنويسم اما نشد . يک هفته بيشتر است که نمی شود. پس بهتر است پرونده آمريکا باز بماند. شايد سفری ديگر پيش آمد. ...

اما امشب شعر های سپهری را می خواندم برای دوست تاجيک نازنينم که خط فارسی خواندن چنانکه بايد نمی تواند و به کندی می خواند. مثل سيريليک خواندن من. لذت متن با تسلط به خط و خواندن هم وابسته است. باری يکبار ديگر شعرهای او را خواندن حالی داشت بعد چندين سال. نسخه من همسن انقلاب است. اول بار کجا بود که خريدمش؟ آستارا بود شايد در آن سفرهای عشق و شور و جوانی و عرفان و نوخواهی و چه و چه.

يکبار از استادی از استادانم شنيدم که گويا شرق اندوه سپهری تجربه کاملی نيست. اما من هميشه اين دفتر او را دوست داشته ام. حالا هم که سخت گير تر شده ام باز هم دوستش دارم بر خلاف قسمت هايی از صدای پای آب که امشب فهميدم ديگر دوست ندارم.

سپهری در شرق اندوه به تجربه های خلاق و بکری در وزن و و ترکيب جملات و بازآفرينی زبان مولانايی و جهان او دست زده که هنوز تازه و ارزنده است. من هميشه خواسته ام که بر اساس شعر مسافر او فيلمی بسازم. حتی آن موقع که فيلمی نساخته بودم و فکر ساختن فيلم هم نبودم ارزش های سينمايی مسافر برايم روشن بود. امشب موقع خواندن شرق اندوه متوجه شدم که چقدر ارزش های صحنه و تئاتری در اين کارها هست. سپهری در بسياری جهات دنباله رو نيما است خاصه در بنيان و آغازينه کار. گرايش دراماتيک هم در شعر او احتمالا از همين جاست.

شعر او از نظر روايت و ديالوگ واقعا ارزش های فوق العاده دارد. شعر او پر از خطاب و گفت و گو و نمايش است. گفت و گو ها و مونولوگ هايی که اکنون فکر می کنم با طراحی يک رقص متناسب می تواند مجموعه کاملی روی صحنه عرضه کند. بماند. دوست دارم چند خطی از کارهای شرق اندوه را اينجا بياورم. نه اينکه شما به آن دسترسی نداشته باشيد داريد لابد. و نه اينکه شاهدی باشد برای حرفی که زدم. نه فقط برای دل خودم.

سرچشمه رويش هايی، دريايی، پايان تماشايی
تو تروايدی: باغ جهان تر شد، ديگر شد

بر آبی چين افتاد. سيبی به زمين افتاد.
گامی ماند. زنجره خواند.
همهمه ای : خنديدند. بزمی بود، برچيدند.

اين پيچک شوق ، آبش ده، سيرابش کن. آن کودک ترس، قصه بخوان، خوابش کن.
اين لاله هوش، از ساقه بچين. پرپر شد، بشود. چشم خدا تر شد، بشود.

کو مرز پريدن ها، ديدن ها؟ کو اوج "نه من"، دره "او"؟
و ندا آمد: لب بسته بپو.

من سازم: بندی آوازم. برگيرم ، بنوازم. بر تارم زخمه "لا" می زن، راه فنا می زن
من دودم: می پيچم، می لغزم، نابودم.
می سوزم ، می سوزم: فانوس تمنايم. گل کن تو مرا و درآ.

خوشبو سخنم، نی؟

دلم برای تهران تنگ است. اين شعرها را آنجا بايد خواند آنجا بايد بازی کرد آنجا بايد نشان داد آنجا بايد با اين شعرها رقصيد چرخ زد چرخ زد چرخ در خيابانهای گفتگوهای شبانه در کوچه باغهای تجريش يا در هر خيابان باران خورده شوقمندی که چند درختی در آن همچنان سر پاست. ...


Send to    Friend's Email:
Your Email : 
 
نقد و نظر

برای من بسيار جالب و شگفت‌انگيز است غربت عميق غربی‌ات. گرچه بار نخست نيست که مظاهر و تجليات آن را در انديشه و منش و رفتارت می‌بينم، روايت‌های تو از امريکا هم با نگاهی سخت بيگانه و دور نوشته شده بود. اين آشتی‌ناپذيری هم سرانجام به شکل نمادين با حکايت «شرق اندوه» می‌پيوندد و نوستالژی باغ‌های تجريش.
نه نيک است نه بد. من تنها اين هيأت و حالت را نظاره می‌کنم. به عنوان يک دوست که خيلی هم تو را دوست دارد، تنها دلم می‌گيرد وقتی غم تو را در دوری از وطن می‌بينم. اگرچه گمان دارم آن وطنی که تو خود را در چجاه دوری‌اش حبس می‌بينی، نه تنها امروز وجود ندارد که هيچ گاه در تاريخ وجود نداشته و ساخته خيال نازک و شيفته توست؛ مثل همه اسطوره‌هايی که برای التيام زخم‌هايمان می‌سازيم.

Posted by: کاتب کتابچه at November 2, 2003 1:30 PM



سلام... ايکاش در مورد اولين برخورد و حضور نزديکتان با جامعه آمريکايي بيشتر مي نوشتيد. در مورد سهراب هم مطلبتان برايم خيلي جالب بود. من چندان متوجه شرق اندوه نبودم و الان دوباره بايد به آن بازگردم.

Posted by: نکته گو at November 2, 2003 5:04 AM


 
پيوند  
نقد و نظر 2
چاپ کن
بفرست