:: رمزشناسی 300
:: هری پاتر و فقدان "حس" هنری
:: که ما به دوست نبرديم ره به هيچ طريق
:: صنعت کردن در محبت
:: لبه تاريکی
:: سينمای مردمانی فقير اما با غرور
:: قبادی آينده سينمای ايران
:: دانی کجاست جای تو؟ خوارزم يا خجند
:: فرق عنکبوت و اختاپوس
:: آنها تصوير ما را می سازند
:: رياضت در اقيانوس
:: چرخ و فلک: ديدار با دولتمند خال و رقصندگان چرخنده تاجيک
:: گنج قارون
:: سرپيکو
 
 
در وضع امروز ایران هر اتفاقی محتمل است  |:|   خانه بدوش یا خدا بدوش  |:|   نشانه های فروپاشی در دانشگاه  |:|   یک متن کمیاب از ثبت یک مشکل عمومی: بلد نبودن رقص  |:|   جدی ترین وبلاگ فارسی در سیاست  |:|   هزارتو در سال یک-هزار-روزگی  |:|   گالری هنرهای ایرانی  |:|   مردم چه منتی می گذارند می خواهند دو کلمه بنویسند  |:|   تب اتوریته ستیزی  |:|   برای خدمت به خلق خدا ترویج خرافه لازم نیست  |:|   [بايگانیِ لينکدونی]
 
 
 
 

 




 
September 10, 2003  
لنی ريفنشتال  
 

برای من لنی ريفنشتال Leni Riefenstahl مظهر زنی اعجوبه بود. کاری ندارم که اينجا هر وقت از او ياد می کنند به يادها می آورند که او برای هيتلر فيلم ساخته است. و فراموش می کنند که انديشه ای در آن دوران وجود داشت که در هيتلر نوعی از بيان خود را يافت و نه ريفنشتال که هزاران روشنفکر و نخبه جامعه آلمانی در تحقق آن می کوشيدند و با صدها هزار تن از مردم ژرمن و غير ژرمن حمايت می شدند.

آنچه در فيلم های ريفنشتال می بينم خلق حماسه ای از کار و ستايش تن و نيرومندی است. اگر چيزهای ديگر هم در آن هست ديگر مهم نيست. ريفنشتال با هر متر و معياری زنی بزرگ بود. او از آن نمونه های برجسته ای است که به تمام معنا مظهر فرديت مدرن اند. نه تنها ساختن فيلم های دوران نازی هايش اعجاب آور است بلکه حتی وقتی سالها از آن دوره گذشته بود او همچنان اعجاب آور کار می کرد. نمونه عالی آن سفر او به آفريقا و زيستن با بوميان نوبا Nuba و عکاسی های درخشان از آنهاست و نيز داستان عکاسی هايش در زير آب در سن هفتاد سالگی به بالا.

آنچه او زيست نشان داد که او به هيچ وجه فيلمساز هيتلر نبود. آنچه او زيست نشان داد که او به اصل هايی برای حيات فرد قائل بود که سالها پس از مرگ هيتلر می توانست دوام يابد. او جوهر چيزی بود که هيتلر صورت مبتذلی از آن بود. او مظهر همان چيزی است که در فيلم درخشان خود جاودانه کرد: پيروزی اراده.

او تمام 101 سال عمرش را "زندگی" کرد. من به او ادای احترام می کنم.


Send to    Friend's Email:
Your Email : 
 
نقد و نظر

سلام بر دوست عزيز و ناديده ام. ديدم شرمنده ام كردي خواستم سپاسي گفته باشم. لينكت را منتشر مي كنم و خواننده ات خواهم بود.
شاد باشي.پيام

Posted by: payam fazlinejad at September 14, 2003 1:14 PM



نمی دانم چرا فکر می کنيد اگر کسی برای هيتلر يا فاشيسم و اصلا هر چيز ديگری کار کرد هنر او ارزش ندارد. هر هنرمندی انسان است و هر انسانی ممکن است ايدئولوژی و يا اعتقادی داشته باشد که برای ما دلپذير نباشد... راستی مگر "هيدگر" نبود که از هيتلر حمايت می کرد؟
من اصلا نمی گويم اينها درست می گفته اند يا غلط حرفم چيز ديگری است. می گويم به آرای ديگران همسنگ آرای خودمان بنگريم نه در مقام قضاوت...
ممنون
مجتبی گل محمدی

Posted by: مجتبی گل محمدی at September 14, 2003 5:01 AM



لني گذشته از ارادتش به هيتلر ، كه مقام او را به پستي مي كشاند زني بوده است قدرتمند و استوار بر پاهاي خويش. زندگي او نشانگر اين است كه زن بر خلاف انديشه فاسد مذهب بازان حاكم بر كشور ما تا كجا مي تواند عروج كند. راستش من كار فيلمي او را از ديدگاه تكنيك فيلمبرداري و نگاه تيزهوشانه به جنبه تبليغي آن ستايش مي كنم اما هيچگاه نمي توانم او را براي خدمتش به عمله واكراه ظلم در وجدان خودم ببخشم. البته شايد هر زني يا مردي كه در شرايط او قرار مي گرفت همين كار را مي كرد. بگذريم.

Posted by: پولاد همايوني at September 12, 2003 10:04 PM



But she worked for Hitler; she used her talent and art for fascisim; what about those who were killed in concentration camps by a regime which was served by her. Using the terrm respect looks too much to me

Posted by: Mojtaba at September 12, 2003 3:43 PM



سلام... از معرفی لنی ريفنشتال ممنونم. تا جایی که ممکن بود توسط سایت و سایر منابع در باره او آموختم. آدم کوشایی بوده و عمر 101 ساله اش را تا جایی که می توانسته به بار نشانده است. تا قبل از این، او را نمی شناختم. راهش و یادش گرامی باد.

Posted by: نکته گو at September 11, 2003 5:29 AM



عرفان عزيز،
من خوب می دانم که نه تنها من نمی توانم لنی ريفنشتال ديگری باشم که گمان می کنم پديد آمدن کسی در حد و اندازه های او هنوز در عرصه فيلمسازی در وطن من غير ممکن است. اين نه به سبب ناتوانی ماست که به سبب آن است که ما هنوز در فرديت و تفرد در پله های آغازين ايم. ريفنشتال ها محصول دوره هايی هستند که در ستايش فرد گذشته است و ما محصول دوره هايی که در سرکوب فرد گذشته و می گذرد. اين نه شکوه است نه توجيه بلکه توصيف وضع ماست. ما سرشت ديگری داريم و لاجرم سرنوشت ديگری.

ضمنا من هرگز شاگرد پرور نبوده ام و نيستم. من به دوستی فکر می کنم. دنبال رفيق می گردم. حتی رابطه هايی مثل برادری و فرزندی و خويشی و زناشويی هم برای من وقتی معتبر است که بر دوستی بنا شده باشد و برابری. اگر ريفنشتال معنايی برای ما داشته باشد همين کار در جمع همدل است. آنچه او داشت و ما نداريم قدرت جمع و جمعيت است بر سر يک انديشه و پيمان در سايه ايمان به توانايی فرد.

من از ستايشی که دليل آن را نشناسنم و اذعان نکنم لذتی نمی برم. وانگهی آفرين و نفرين چه سود وقتی همه ما جزيره هايی در تنهايی هستيم و هيچگاه انگار از فکر تفرقه به جمع باز نمی آييم؟

دوستار،
مهدی سيبستانی

Posted by: مهدی at September 11, 2003 3:14 AM



و تو خود همان معلمی که باید بعد از پایان عمرت شاگردان همان کنند.....از تو نام آورند....در این حصار مرده و بی جان غربت بشکن.....ز خود برون آیی ..که تو خودلنی ریفنشتال دیگری...برخیز و عزم جزم کار صواب کن.....

Posted by: شاگرد همیشگی at September 10, 2003 11:40 AM



در طي تاريخ بشري همواره آنان که داراي راي و انديشه’ نو بوده اند قابل تقدیس و احترامند زیرا راه های گریز از مدارهای بسته و منحط را جسته اند و اگر در هر باره ای نوشته اند هدف شناساندن،راه جستن و آموختن بوده،تا شاید نسل های دیگر الگو های بهتری باشند...از مردگی و هرزگی و پوچی بگریزندو در بند نام،زر،قدرت و..نمانند...........آری

Posted by: erphane at September 10, 2003 11:35 AM


 
پيوند  
نقد و نظر 8
چاپ کن
بفرست