خوشحالم که آرامی و میدانی که آرامی. من اصلاً نمیدانم چگونهام. آرامم؟ پريشانم؟ اصلاً نمیدانم چيستم! گيجم و گنگ. فقط حرف میزنم، شايد بعضی حرفها گفته نشود ولی باز هم از همان ميان حرفهای من مثل خودم فرياد میکشند. گويی برای من حرف و سخن و فرياد هويت مستقل دارد. اصلاً افسارشان دستِ من نيست! خودشان برای خودشان کار میکند. ما هم که برگ چغندريم برایشان! همينجوری شبانهروز ما را رسوا میکنند!