قلمدون [16]
مفهوم‌ها [70]
مفهوم‌ها 2 [17]
ما و آمريکا [27]
مانيفست ايرانی وبلاگ [38]
نقد و نظر [64]
همسايگان [11]
هويت ايرانی [40]
و مثلا شرح حال [28]
کلمات [7]
کارگاه نشانه شناسی [6]
گنجی و کلمات [13]
پرونده انتخابات 84 [24]
پرونده تئو ون گوک [7]
پرونده رياکاری، هرزنويسی و وبلاگ [10]
آنها که می‌شناسم [32]
آسيای ميانه [17]
ايران [77]
ايرانشناخت [11]
اجتماعيات [58]
اروپا [35]
از خامه‌ ديگران [34]
بوطيقا [15]
تک‌گويی [13]
جن نامه يا سيبستون [2]
دين [37]
روشنفکران [20]
زبان [14]
سفر نوشته [39]
سنت و مدرنيسم [21]
سينما [15]
سياست [57]
سيبستانه [2]
شهرانديشی [6]
شعرها [23]
عکس [45]
 
 
June 2008 | April 2008 | March 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | June 2004 | May 2004 | April 2004 | March 2004 | February 2004 | January 2004 | December 2003 | November 2003 | October 2003 | September 2003 | August 2003 | July 2003 | June 2003 | May 2003 | |مطالبِ پيشين - بايگانی ماهانه
مطالبِ پيشين - بايگانی روزانه
بايگانیِ عناوين پيشين
 
 




July 29, 2003  
Body language  
 

چشم های درخشان، رنگ هايی زنده اما بدنهايی کج و معوج. اين اولين دريافت بيننده کارهای پانته آ کريمی نقاش ايرانی مقيم بريتانيا ست که نمونه هايی از تابلوهای عريان اش در سايت ايرانيان انتشار يافته است. کارهای او آگاه يا ناآگاه بدنهايی را تصوير کرده است که خود را پنهان می کنند. آنچه که دشواری بيان ما را از بدن واگو می کند. بدنهايی که آنقدر تمايل به پنهان شدن دارند که گاه در خطوط ديگر اشياء اتاق گم شده اند. بدنهايی که حالتهاشان به جای آنکه شادی عريانی را بازتاب دهد انعکاس اندوه حجابهای ماست. بدنهايی که زوال را نشان می دهند چه نقاش به آن انديشيده باشد يا از قلم او ناخودآگاه تراويده باشد چنانکه گاه رنگ بدن مرده را دارند سرد و کبود. در تابلوهای عريان پانته آ رنگ همه چيز زيباتر از رنگ بدن است. بدنهايی تنها و منفعل و محزون. بدنهايی در تنهايی يک ساحل متروک.

چقدر هنر افشاگر است. تنها يک تابلو در اين مجموعه رنگ زنده اميد دارد گرچه اميدی دور- تابلويی که نامی زنانه دارد: feminin

 
پيوند  
نقد و نظر 3
چاپ کن
بفرست  
July 27, 2003  
گنج قارون  
 

بهروز تورانی شکل و شمايل تازه ای داده به فانوس خيال و بحث جالبی مطرح کرده در باب ارزش های غير سينمايی گنج قارون و چند فيلم ديگر که در واقع نگاهی جامعه شناختی به سينمای ماست. سينما به اضافه موسيقی و منظورم ترانه هاست از راههای شناخت دست اول جامعه است که از آن کمتر بحث شده. حال اگر از سينما تا اندازه ای بحث شده باشد از ارزش ترانه ها در اين باب گويا اصلا بحثی نشده است. بهروز از ترانه های ايرج يادی آورده است که از خواننده های پر طرفدار ايران بود و شايد هنوز هم برای نسلهايی از ما باشد. من معتقدم يک آمار گيری برای دست يافتن به 100 ترانه مشهور ايرانی در سده گذشته ميلادی به ما سکويی تازه برای شناخت احوال و روحيات ايرانی ها خواهد داد و تحولات جامعه ما. تجزيه تحليل شعر و موسيقی و دلايل شهرت و ماندگاری و نفوذ اين ترانه ها در دل ما مردم نکات بس تازه ای را از آنچه ما هستيم بر آفتاب می اندازد. بماند تا به اين بحث دوباره برگردم.

 
پيوند  
نقد و نظر 3
چاپ کن
بفرست  
July 26, 2003  
سکوت خداوند  
 

امشب به امر قدسی فکر می کردم. فکر می کردم امشب چيزی در اين باره خواهم نوشت. در باره تقدس و متن. ويديوی مصاحبه جهانبگلو با بيژن جلالی را هم می ديدم. در باره خدا که صحبت کرد گوش هايم تيز شد. گفت که تا 55 سالگی انديشه در باب خدا از محورهای ذهن و فکر او بوده است. و گفت که او به اولوهيتی در جهان قائل است. فکر کردم من هم تا 55 سالگی هنوز با اين انديشه بالا و پايين خواهم شد؟ و فکر کردم که بيژن جلالی چه صداقتی داشت در طرح اين موضوع. روشنفکران طوری برخورد می کنند که انگار اين مساله آنها نيست يا آن را حل کرده اند. من سخت گرفتار آنم. مشکل من وجود خدا نيست. چنين مشکلی هيچوقت نداشته ام. مشکل من سکوت خداوند است. چگونه می توان با او سخن گفت و از او کلامی شنيد. چه خوشبخت بود موسی که تکليم را موهبت يافته بود.

ادامه مطلب
 
پيوند  
نقد و نظر 1
چاپ کن
بفرست  
July 25, 2003  
نمونه نثر امروز افغانستان  
 

ما ايرانيان، افغانان و تاجيکان يک زبان داريم اما زبانهای ما در حيطه سياسی خود هر يک جداگانه رشد کرده و می کند. از اين است که ميان اين حيطه های زبانی فرق های فارق افتاده است. هر يک از اين زبانها امکاناتی از فارسی را رشد داده که ديگری به آن نرسيده يا آن را دور زده يا تاريخی کرده است. زبان زنده فارسی همه اين امکانات است و نه فقط آنچه که ما در ايران می شناسيم. در زبان افغانان و تاجيکان ظرافت ها و شيرينی ها هست و کژی ها و کاستی ها که از دانستن و شناختن آن بی نياز نيستيم. من خود بايد اعتراف کنم که بارها در سر کلاس به پيروی از استادانی چون بهار يا خانلری و يا به شم زبانی و مطالعه تاريخی حرف ها زده ام که بعد از آشنايی بيشتر با فارسی تاجيکان آن را اشتباه فاحش يافتم. بسيار چيزها که ما گمان می کنيم تاريخی شده است هنوز در زبان فارسی رايج در خارج از قلمرو ايران زنده است. کمترين سود از آشنايی با حيطه های زبانی تاجيک و افغان همين غوطه ور شدن در زبانی است که برای ما تاريخ شده اما آنجا زنده و روزمره است.

من به نمونه برای آشنا شدن با نثر اداری و رسمی امروز افغانستان طرح تازه خلع سلاح را می آورم که ضمنا از نظر محتوا هم بسيار نکته های آموختنی و فاشگوی از امروز افغانستان دارد:

طرح
مشاور خاص رئيس دولت انتقالي ـ اسلامي افغانستان
درباره راه هاي تسريع پروسه ايجاد اردوي معیاری ملي و
انحلال تدريجي اردوي موجود

سرطان 1382 ـ كابل

ادامه مطلب
 
پيوند  
نقد و نظر 2
چاپ کن
بفرست  
July 24, 2003  
از جهان بی نهايت تا حياط مدرسه افغان  
 

به داريوش ملکوتی که تازگی ها به مقام سلطانی بسنده کرده و ملک بر ملکوت برگزيده گفته بودم که فکری بايد کرد از برای يک سبد روزانه لينک که اگر آدم مطلب جالب و تازه ای می بيند آنرا از طريق لينک دادن معرفی کند به ديگران. کار خوبی که خوابگرد و آدم و حوا و هودر هم می کنند. هنوز در ميان گرفتاریها به آن نرسيده. اما حال که لينک مطلب بهنود را گذاشتم خوب است به دو مطلب ديگر هم اشاره کنم. يکی شمار بیشمار ستارگان که در بی بی سی آمده بود و خيلی خواندنی و خيال انگيز است و ديگری در باب آموزش کودکان افغان باز هم در بی بی سی که دعوای انتخاب است بين نان امروز و درس فردا: تغذيه رايگان يا ساختن مدرسه. آدم وقتی آن قيافه های معصوم بچگان را می بيند که به شوق درس و جمع همسال آمده اند ولی روی زمين خشک و خالی نشسته اند که مثلا کلاس است حيران می ماند. سرنا را از سر گشاد زدن هم يعنی همين که برنامه جهانی غذا می خواهد 97 ميليون دلار خرج کند تا اين پابرهنگان معصوم روزی صد گرم بيسکويت بخورند اما کاری نمی کند که آنها تا زمستان نرسيده سرپناه گرمی به عنوان کلاس درس داشته باشند.

آدم بدگمان می شود که نکند شرکتهايی که می خواهند بيسکويت اين طرح را تامين کنند ترجيح می دهند که پول به جيب آنها برود تا صرف ساختن مدرسه شود و به کارگر و معمار افغان داده شود. حتی اگر بگوييم که برنامه جهانی غذا را به مدرسه ساختن چکار باز اين سوال باقی است که برادر چرا به جای بيسکويت پول را صرف نان پزی محلی نمی کنی که هم ارزانتر است و شکم يرکن تر و هم رونقی به کسب و کار زنان خانه است که نان پختن بچه هايشان را انجام می دهند.

 
پيوند  
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست  
 
اين داغ که بر دل خونين نهاده ايم  
 

مسعود بهنود مطلبی نوشته است در نقد نامه دکتر سروش به خاتمی: با اجازه با دکتر سروش که به نظرم خيلی خواندنی است هم خود نوشته بهنود و هم نظرات خوانندگانش که روی همرفته جانب سخن بهنود را گرفته اند و در عين حال هر کدام حرف تازه ای به اين نقدها که بر خاتمی می شود افزوده اند.

 
پيوند  
نقد و نظر 2
چاپ کن
بفرست  
July 23, 2003  
قرن بيستم- يک طرح امپرسيونيستی از چشم اندازی بی نهايت متنوع  
 

قرن بيستم قرن همگانی شدن بود برای ما. همه چيز از ميل به همگانی شدن شروع شد. اول تب آموزش بود که فراگير شد. در انتهای قرن ما همچنان مردمی بوديم مشتاق آموختن. اگر کم آموختيم و بقاعده نياموختيم و آموزش ما راه به تحولی که می خواستيم نبرد در عوض بسيار چيزها را تغيير داد.

آموزش که همگانی شد تغيير عظيم بافت اجتماعی آغاز شد. طبقه نخبگان و اشراف و خصلت نخبه گرايی بتدريج زوال يافت. ناگزير بود اما با آن بسيار چيزهای خوب هم زوال يافت. در انتهای قرن ما هنوز قلبا نخبه گرا بوديم اما همه کارهای مهم ما بدست عوام افتاد و تشبه جويان به عوام.

همگانی شدن مقدمه دموکراسی بايد می بود اما مقدمه سوار شدن عوام بر گرده خواص شد. تقصير عوام هم نبود. همين خواص از پيش از مشروطه تا بعد از انقلاب اسلامی مدام سنگ مردم را به سينه زدند. اما نتوانستند جايگاه خود را تبيين کنند. کار بسادگی بدست رهبران عوام افتاد و سخت ديگر شد.

قرن بيستم قرن هدايت بود و ناسيوناليسم و عرب ستيزی اما شگفتا که در انتهای قرن نه می شد از هدايت نشان يافت و نه آبرويی برای مليون باقی ماند و داستان عرب گرايی را هم که خوب می دانيد -گرچه در آن بيشتر عربی مطرح بود تا عرب. ما آن زمان که با عربها می ستيزيديم با آنها دمخورتر و آشناتر بوديم. در عهد ماقبل انقلاب به دليل وجود اسرائيل با عربها ناآشنا مانديم در عهد انقلاب هم باز به همان دليل از عربها روی می گردانيديم.

ادامه مطلب
 
پيوند  
نقد و نظر 1
چاپ کن
بفرست  
July 20, 2003  
ثبت کردن جرم است  
 

گزارش هيات ويژه در باره زهرا (زيبا) کاظمی خيلی خواندنی است از اين جهت که چقدر سر در گم است و چرا نتيجه نمی گيرد و باز پرونده را به همان قوه قضا برمی گرداند که همه می دانند قاضی مستقل ادعايی اين گزارش در آن نيست. باشد هم دراين پرونده نخواهد بود و راه نخواهد داشت که حيثيت جمهوری اسلامی پيوند خورده به اين مرگ و هيچ قاضی ولو مستقلی نمی تواند آن را ناديده بگيرد و نمی گذارند بگيرد حکم مصلحتی خواهد داد مثل گزارش همين وزيران.

اما در بين همه چيزهای معمول که در اين گزارش هست يکی دو سطر چشمگير وجود دارد: هر سه نهاد تاييد کرده اند که کاظمی رفتاری جسورانه و پرخاشگرانه داشته که آقايان آن را "غير طبيعی" توصيف کرده اند.

ادامه مطلب
 
پيوند  
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست  
July 19, 2003  
زمستانی بود آن سال...  
 

يک شب برفی بود که به برلين رسيديم. راننده که ما را می برد گيج بود. يا مست شايد. يا عاشق و حواس پرت. ممکن که با عيالش حرفش شده بود. آلمانی ها منضبط اند اين نبود. اصلا برلين بعد از قضيه ديوار به هم ريخته است. اخلاق روسی عهد قديم با آداب غربی درآميخته معجونی غريب ساخته است. برلين هنوز خلق و خوی روسی دارد. اما شهری است يگانه که آن فيلم وندرس در باره اش هيچ اغراق نيست. برلين ... ... کجای برلين بوديم نمی دانم اما راننده گفت همين است. گفتم رسيديم خانه معروفی. اما نرسيده بوديم. برف می باريد و بالا پايين رفتن در خيابان سودی نداشت. چه برف درشتی! در لندن ازين خبرها نيست. به داخل باشگاه مانندی پناهيديم و دنبال تلفن گشتيم. آنموقع هنوز موبايل يا به قول آلمانها دستی نداشتم. تا مدتها بعد هم نداشتم. بالاخره هم مجبور شدم که گرفتم. هيچ کس مرا پيدا نمی کرد. در کمال تعجب منشی آن باشگاه از ما خواست که از تلفن او استفاده کنيم. چنين چيزی در لندن تقريبا غير ممکن است. بگذارم پای خصلت خودمانی تر برلين شرقی؟ باری عباس آمد. هميشه تلفنی صحبت کرده بوديم. حالا چهره به چهره آشنا می شديم. يک ايرانی و بل تهرانی لوطی منش تمام عيار. اکرم هم. خانه شان دلباز بود مثل اخلاق شان. فوری صميمی شديم و شب درازی به شعر و قصه خوانی و گفتگو از کتاب و سياست گذشت. و چای عالی و شراب ناب و بعد هم جای خواب. زمستانی بود زمستانی بود آن سال زمستان بعد از 11 سپتامبر ... ... عباس معروفی گلشيری هميشه يک گوشه ای از ذهن و خاطره معروفی را در اختيار دارد. عباس معروفی

 
پيوند  
نقد و نظر 2
چاپ کن
بفرست  
 
با همه شکستگی ارزد به صد درست  
 

به لطف سايت صبحانه که عمرش دراز باد به اين گزارش خواندنی برخوردم از گفتگوی خانمی ناصری نام با نادر ابراهيمی مردی مردستان در ادب و داستان و فيلم و تحقيق: يادم تو را فراموش. خاطره سالها پيش خودم را زنده کرد که در هيات روزنامه نگار و در واقع برای کسب فيض و آشنايی از نزديک سه شنبه شبی به خانه اش رفتم (اين لطف کار روزنامه نگاری است که هميشه می توانی به محضر کميابان و نادران راه يابی و لذت حضور آنها را با ديگران تقسيم کنی. روزنامه نگاری که آدم شناس نباشد نباشد به). می گفت هر سه شنبه نشست و ديدار دارد با دوستان و دوستداران و شاگردان. قد رشيد و صدای مردانه اش آدم را به ياد گلن اوجا در سريال "آتش بدون دود" می انداخت که در فيلمسازی تلويزيون سالهای 50 تحولی بود و چه قدر نمودار همه آن چيزهايی که نادر ابراهيمی را بايد به آن شناخت: عشق و مردانگی و ايراندوستی و مهرورزی به اقوام ايرانی و چيره دستی در قصه گويی و همت بر احيای يادهايی که در حال فراموش شدن اند به سبب نادانی ما و هول ما در تجدد و سبک گرفتن ميراث وطنی خويش.

ياد ياران خوش است. حاليه نادر ابراهيمی فراموشکاری گرفته است. دريغ که مردی مردستان آنهمه کار و قصه و تحقيق را نيمه تمام گذارده است. فقط اگر می توانست "صوفيانه ها و عارفانه ها" را آنطور که می خواست به جايی برساند چه گوهر نفيسی به ما ارزانی شده بود. و اين يک از دهها کار او ست که ناتمام افتاده است. اما با وجود بيماری چه هوشيار است. بعضی آدمها چه نفاستی دارند که با همه شکستگی به صد درست می ارزند. دست چلچراغ که روزنامه نگار خوب و آدم شناسش را به اين گفتگو فرستاده مريزاد.

 
پيوند  
نقد و نظر 3
چاپ کن
بفرست  
 
يک روز با فيلسوف ايرانی  
 

به هدايت مهدی کاتب کتابچه که از محمد رضا نيکفر سخن گفته بود ( در : نقد فلسفی روشنفکری دينی ) مقاله "ذات يک پندار" را خواندم. از نيکفر مقالاتی ديده بودم اما نمی دانستم فيلسوف است. ولی مهدی می گويد هست. فکر کردم اين مقاله فيلسوفانه گمشده ای را به من نشان خواهد داد که می جستم تا ببينم چگونه می توان سحر سروش را باطل کرد يا آنها که مدعی آن اند چه خوانده و می خوانند که سخن های سروش را ياوه و بی معنا می بينند و کوشش او را همه باطل می شمرند. اشتباه کرده بودم.

فکر کنم مهدی هم مقاله را تورقی کرده بوده و از سر حسن ظن آن را معرفی کرده چرا که اگر آن را خوانده بود درمی يافت که در آن حرفهای عجب هست که در خور يک مقاله نويس عادی باسواد هم نيست چه رسد به کسی که شان فيلسوف داشته باشد. به هر حال، به گمانم هنوز بايد انتظار کشيد تا مردی مردستان پيدا شود و بنيان آنچه سروش افکنده برافکند. آنچه تلاش هايی مثل مقاله نيکفر از آن پرده بر می دارد همين که بنيان انديشگی و گفتمانی سروش قوی تر از اين هاست که با چنين انديشه های بظاهر منطقی-فلسفی اما در باطن سست بنياد و يکجانبه و پيشداورانه و ناآشنا به دين و کلام دينی و گاه بيگانه با بديهيات استدلال به لرزه افتد.

من فروتر برخی از ملاحظات خود را در باب آنچه اين فيلسوف ايرانی فرموده می آورم. و آرزو می کنم که فيلسوفان ديگر از اين دست نباشند. وگرنه تا مدتها هنوز ما شرمنده خواهيم بود که چرا مادر سرزمين ما کم از اين فرزندان می زايد و مجبور خواهيم بود به همين عبدالکريم سروش بسنده کنيم که اقلا می داند چه می گويد و برای آن دانش و بينش کافی بدست کرده است.

ادامه مطلب
 
پيوند  
نقد و نظر 3
چاپ کن
بفرست  
July 18, 2003  
حلقه ملکوت  
 

عباس هم نتوانست در برابر وسوسه وبلاگ مقاومت کند. هر چه نباشد کار نوشتن است کار وسوسه گر نوشتن. و چگونه کسی مثل عباس می تواند در برابر وسوسه نوشتن و دعوت به نوشتن مقاومت کند. او که همه عمر در کار ارتباط برقرار کردن از راه نوشتن و انتشار دادن کوشيده است چگونه از اين راه نو چشم بپوشد اين ارتباط بی واسطه که هنوز جوهر قلم خشک نشده خواننده آن را خوانده است.

مطلب اولی که در حضور خلوت انس نوشته است مرا ياد سالهای انقلاب می اندازد و بيانيه های سياسی و مقالات مجله کانون نويسندگان و اعضای آن. برای نويسنده ای مثل معروفی اولين نوشته وبلاگش طبيعتا امضای آن سالها و آن روحيه را دارد. او بسياری از دوستانش را در اين سالها از دست داده است.

... ... من اما قلم او را غير سياسی تر از اين می خواهم يا نه اينقدر مستقيما سياسی اما هر چه بنويسد با علاقه می خوانم و لازم شد با آن درمی آويزم. اين رسم حلقه ملکوت است: دوستی گرم و صميمانه و نقد چالشگر و موشکافانه.

 
پيوند  
نقد و نظر 1
چاپ کن
بفرست  
July 16, 2003  
سه منظره  
 

يک


چشمانت را می بوسم
که گريسته اند برای عشق
لبانت را
که سکوت کرده اند برای عشق
و گونه هايت را
که از عشق داغ است
برای دل بیتابت اما
چه می توانم کرد
جز دوست داشتن تو


دو

ماه نيمه تمام
در آسمان شب پاييز
نيم ديگرش در سرزمين تو می تابد
اما دل من تمام
همانجا
لابلای درختانی خانه کرده است
که پنجره تو را
در قابی سبز گرفته بودند

سه

سيبی بالای سر ما
باغ خاموش قاليچه را شعله ور کرده است
بستر ما
رو به پنجره ای است
که از باران سمرقند خيس است
در بهشت کوچک تو مهمان ام
و بر سفره عشق
آب بوسه هست و نان نوازش
چه دوست می دارم آن پستان ها
را که مثل قند مکرر است

از: ماه سمرقند

ادامه مطلب
 
پيوند  
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست  
July 14, 2003  
بانوی بهشت ما  
 
سعيد امروز سوانح احوال مختصر اما لطيفی نوشته است در فل سفه در باره دنيای اهل انديشه ايرانی که با اشارت بليغی به فاطمه دخت نبی همراه است: بانوی بهشت. آنچه او در باره دينداری و بی دينی خود نوشته است شرح حال معنوی همه ماست. فعلا همين اشارت تا بعدتر که باز بر سر اين بازآيم.
 
پيوند  
نقد و نظر 2
چاپ کن
بفرست  
July 13, 2003  
اگر خاتمی می خواست به نامه سروش پاسخی بنويسد  
 

به نام خدا

سياه نامه تر از خود کسی نمی بينم / چگونه چون قلمم دود دل به سر نرود
مکن به چشم حقارت نگاه در من مست / که آب روی شريعت بدين قدر نرود
تو کز مکارم اخلاق عالمی دگری / وفای عهد من از خاطرت بدر نرود

جناب آقای سروش،
من رنجنامه نمی نويسم شايد برای اينکه نمی دانم خطاب به که بنويسم. نوميدی و ناخشنودی شما را درک می کنم اما نمی دانم اگر بار رای ميليونها مردم و آرمانهای آنان بر دوش شما بود چه کرده بوديد. من بهرحال نمی توانم نااميد باشم گرچه اميدی هم نبينم. خوشا به حال شما که دست کم می توانيد از درد و حرمان خود با کسی سخن بگوييد و ياران و دوستان خود را ياد آوريد اما اگر مثل من شکنجه دوستانتان را هم می ديديد و دم بر آوردن نمی توانستيد چه می کرديد؟

مر ا به قدرناشناسی و فرصت سوزی متهم داشته ايد. هر چه از دوست می رسد نيکوست اما گرچه به تلخکامی و ناآرامی مردم اذعان دارم ولی به خاتمت قيام آرام آنان به تعبير شما قائل نيستم. من نمی دانم که اگر شما جای من بوديد چه می کرديد يا چه دستاورد داشتيد اما همين قدر می دانم که با تدبير خويش در شفاف ساختن محيط سياسی ايران و بر آفتاب افکندن غرض ها و مرض های روی در نقاب پوشيده مردم را در برابر انتخابی روشن قرار داده ام. باکی نيست که نام من به ننگ آلوده شود و قدر کار من نشناخته ماند اما يک مقايسه نشان می دهد که ما در سال 76 کجا بوديم و حال کجاييم. شما نوشتيد و من با سياست خود آنچه شما از آن دردمندانه نوشتيد را علنی ساختم تا آنجا که امروز شما هم می توانيد با ذکر نام و نشان از آن کسان سخن بگوييد که تا سال 76 از آنها به ايما و اشاره سخن می گفتيد.

گفته ايد که دستاورد تلاشها و تب و تابهای جمعی دردمند را که در هيات مقام رياست جمهوری به من رايگان هديه شد چون ارزان بدست آمده بود ارزان از دست دادم. من نمی دانم در آن زمان چه گزينه ديگری برای رياست جمهوری وجود داشت که آزموده نشد اما گمانم آن است که همه آزموده شدند و کسی نخواست يا نتوانست به ميدان آيد تا قرعه به نام من ديوانه زدند و نتيجه هم برای هيچکس روشن نبود. انتخابی در عين نااميدی و نابرابری. از همين نااميدی ها که امروز هم شما از آن سخن می گوييد. ولی ضمن احترام به تلاش و انتخاب اوليه دوستان ما و شما بايد بگويم اگر کسی به من چيزی هديه کرده باشد مردم ايران اند نه دوستانی که به آنها اشاره می کنيد که من را از همان نخست از سر ناچاری اختيار کردند.

شما طوری می گوييد که " رستمی جان کند و مجان يافت زال" که انگار من پيش از داستان رياست جمهوری بی خون دلی وزارت ارشاد را رها کرده بودم تا در کنج کتابخانه ملی به استراحت بپردازم. از نظر شما انگار تنها دوستان شما بوده اند که زحمتی متقبل شده اند و هر کس ديگری "مجان و رايگان " به شانی رسيده و اگر هم رسيده اين دوستان شما بوده اند که به او ارزانی داشته اند. آ يا شما ناخواسته خود و دوستانتان را محور همه چيز در جمهوری نگرفته ايد؟ وانگهی اگر بحث جان کندن گروهی و مجان يافتن ديگرانی باشد شما هم از آن شمار برکنار نيستيد. مگر غير از اين است که مردم جان کندند تا انقلاب شد تا کسانی چون شما کرسی تدريس و خطابه رايگان بيابند؟

من با تصويری که شما از جامعه استبدادزده امروز ما داده ايد می توانم موافق باشم ولی شما گمان می کنيد من در اين مقام که هستم چه می توانستم کرد؟ شما لابد می دانيد که من دولتی را اداره می کنم که در واقع دولت کوچکی است با مسئوليتی محدود به امور اداری. دولت بزرگتری که کشور را امروز می گرداند دولتی است که همه امور را از اقتصاد تا امنيت و سياست خارجی در دست دارد و اداره می کند و به کس ديگری غير رئيس جمهور منتخب پاسخگوست. من آنچه می توانستم کرد تا قدرت دولت را به همين دولتی برگردانم که شما من را به عنوان رئيس آن خطاب قرار داده ايد کرده ام. اين بزرگترين فساد در ايران امروز است که حرث و نسل و سرمايه های انسانی و مادی کشور را بر باد می دهد اما شما گمان می بريد اين کار بتنهايی از من برآمدنی بوده است؟

شما از دوستانتان حرف می زنيد اما بهتر از من می دانيد که همه آنها هم وقتی فضا را تنگ ديدند يک به يک عقب نشستند جز چند نفری که زجر شکنجه و زندان و تهديد و ترور را تحمل کردند و از پا نيفتادند.شما راه کدام يک از اين دوستان را به من توصيه می کنيد؟ به نظر شما من يک تنه و دست تنها به صرف اينکه به مقامی انتخاب شده ام که گويی جز نام نيست می توانسته ام هم دولت عظيم الجثه سايه را مهار کنم هم همه مشکلات اقتصادی و سياسی و قضايی را دنبال کنم؟

قد خميده ما سهلت نمايد اما / بر چشم دشمنان تير هم زين کمان توان زد

من نمی گويم شما هم مثل من باشيد که هر يک وظيفه ای داريم اما براستی اين سيد خندان که می گوييد آسان اين خنده را بر چهره خويش حفظ کرده است؟

با دل خونين لب خندان بياور همچو جام / نی گرت زخمی رسد آيی چو چنگ اندر خروش

شما می توانيد راحت از نوميدی خود حرف بزنيد اما من هم می توانم؟

طراز پيرهن زرکشم مبين چون شمع / که سوزهاست نهانی درون پيرهنم

شما را گويی تنها غم کيان است و نشاط و حالا صراط و معرفت و پژوهش. اما من هم غم شما را دارم و هم غم هزاران نابسامانی ديگر را. شما شايد روش مرا نپسنديد اما گمان نمی کنم با روش شما هم حال و روز ما بهتر می بود. در روزگاری که جبهه دشمنان خلق می کوشد تا با نظامی کردن فضا راه همين مختصر نفس را هم ببندد ساده ترين کار آن است که از در تحريک و مقابله برآييم اما خردمندانه ترين نيست. حيرانم از شما که به فلسفه و خردورزی مشغوليد اما در مقام سخن سياسی همان پيشنهادهايی را تصريحا يا تلويحا بيان می کنيد که مردم در بازار و تاکسی و خيابان می گويند اما نمی دانند که خشن تر کردن فضا از طريق اقدامهای تند و واکنشی و عصبی زهر قاتل است. آسان تحقق می يابد ولی آسان زدوده نمی شود.

آقای سروش،
می دانم که موسسات "صراط" و "معرفت و پژوهش" دو خادم خرد از خيل خدام خرد درين ديار بودند، با پيشينه يی کوتاه و کارنامه يی بلند و درخشان، و پناهگاهی برای انديشه ورزان و دانش دوستان جوان. اما گرچه شما ظاهرا بدان معترف نيستيد دولت من و وزير ارشاد من هم سهمی در خمت اين موسسات داشته اند. اين را از باب خودنمايی نمی گويم که هر چه کرده ايم از دولت رای مردم است اما می خواهم بگويم که يکی از قدرهای همين جريده رفتن که شما به آن معترض ايد ادامه کار صراط و معرفت تا امروز بوده است ورنه کی ها بود که آنها از خدمت محروم شده بودند. دولت من با مقاومتی که کرده است و تا اينجا رسيده همراه با خود تاثيراتی را آورده است که از جمله آن امکان روشنگری هر چه بيشتر بوده است و فضای آزادتر برای نشر. گو اينکه من هم اذعان دارم که مطبوعات ما با قيد و بندهای بسيار روبرويند اما اين با وضعيت سالی که من رياست دولت را در دست گرفتم مقايسه کردنی است؟

می گوييد امروز بهترين روزنامه آنست که بسته باشد، بهترين زبان آنست که بريده باشد، بهترين قلم آنست که شکسته باشد، و بهترين متفکر آنست که اصلا نباشد. دانشجو و نماينده ، سياست پيشه و نويسنده همه تاوان استقلال خود را می پردازند و هر کس سر بر آن آستان ندارد آستين را به خون جگر بشويد که نظام ولايت جز مريد مطيع نمی پسندد. اما برادر عزيز اين حکايت در صد سال گذشته هميشه صادق بوده چه در ولايت چه در سلطنت و انحصار به دوره ما ندارد. تو گمان می بری که اگر تو به آن کافری ما به آن ايمان داريم؟

من تجربه ای را آغاز کردم که آن را تمرين دموکراسی می خواندم اما فکر می کنيد حتی در بهترين حالت هم ما می توانستيم در عرض هشت سال رياست جمهوری من استبداد دينی و غير دينی را از اين مملکت ريشه کن کنيم؟ من فکر می کنم آنچه پيش آمد اگر نشان داده باشد که مشکل جامعه ما با استبداد چقدر عميق است باز هم دستاورد بزرگی بوده است. فرض کنيد من هم پيش دوستان ما و شما مثل اکبر گنجی می رفتم. يا به سرنوشت سعيد حجاريان دچار می شدم. شما راضی تر بوديد؟ آيا قهرمان سازی بس نيست؟

می گويی به احتياط رو که آبگينه شکستی. چه آسان است مقصر يافتن برادر عزيز . راستی فکر می کنی قصه فرد است يا در توان فرد است تغيير اين طبايع استبداد زده ؟ آخر تو چرا؟ حتی اگر رسول می بودم و پشتبانی جبرئيل و لشکر ملائکه را هم می داشتم بسيار چيزها را تغيير دادن نمی توانستم. چنانکه رسول نيز نتوانست.تغيير در جامعه قوانينی دارد که به ميل و کوشش فرد حرکت نمی کند. به جای اين که يکديگر را متهم کنيم بهتر نيست که در راه چاره ای که بر آن متفق الرای هستيم حرکت کنيم؟

فريادزدن چه از سر چاه يا از ته چاه چاره ما نيست دست کم کار نخبگان فکری و فرهنگی ما اين نيست. نعره نوميدانه