:: تعطیلات
:: من و قهرمان های ام
:: در ارديبشهت مردن
:: برای آقای علاقه بند که راه کيهان را تمرين می کند
:: ميعاد در دوبی
:: همه شبها به صبح می رسند حتی يلدا
:: چون که ۱۰۰ آمد ۹۰ هم پيش ما ست
:: دو سه جمله اخوانيات
:: جستجو در معنای زمانه
:: زمانه حسينی
:: در باره لات بازی و ساير قضايا
:: حرفی از جنس زمان
:: آزمايش می کنيم: يک، دو، سه
:: دلگرمی های زمانه
:: از بی بی سی تا زمانه
:: سيبک
:: لابد دلم برای لندن تنگ خواهد شد
:: خطابه خداحافظی
:: در فضايل چموشی
:: به جايی سفر کن که دوستی هست
:: روزی برای تصادم جهان ها
:: قدرت چيزهای کوچک
:: ياس و نخلستان
:: بريده سوانح احوال مهدی سيبستانی
 
 
در وضع امروز ایران هر اتفاقی محتمل است  |:|   خانه بدوش یا خدا بدوش  |:|   نشانه های فروپاشی در دانشگاه  |:|   یک متن کمیاب از ثبت یک مشکل عمومی: بلد نبودن رقص  |:|   جدی ترین وبلاگ فارسی در سیاست  |:|   هزارتو در سال یک-هزار-روزگی  |:|   گالری هنرهای ایرانی  |:|   مردم چه منتی می گذارند می خواهند دو کلمه بنویسند  |:|   تب اتوریته ستیزی  |:|   برای خدمت به خلق خدا ترویج خرافه لازم نیست  |:|   [بايگانیِ لينکدونی]
 
 
 
 

 




 
May 23, 2003  
دوران معصوميت  
 
مادر معنای آزادی بود. وقتی نوجوانی را می گذراندم اين آزادی همه چيز را دگرگون می کرد. من به تاثير دوره بلوغ فکری بر دوره های بعدی زندگی بيشتر اعتقاد دارم تا دوره کودکی. مگر آنکه دوره کودکی را تا قبل 18 سالگی بدانيم.

مزه آزادی را اگر چشيدی ديگر هرگز بندگانی را قبول نمی توانی کرد. مادر مزه آزادی را به من چشاند.

دنيای کوچکی داشتيم اما در آن آزاد بوديم. سينما رفتن جرات می خواست. مادر جرات داشت. به من هم روا می ديد که از دايره انذارهای بی معنايی که به اسم مذهب رواج داشت پا بيرون بگذارم.

آن بعدازظهر زمستانی را هرگز فراموش نکردم که به تنهايی با يک دوست همکلاسی به سينما رفتم. قيمت بليت چيزی در حدود يک تومن بود که سکه اش را از مادر گرفتم و فيلم هم جادويی بود برای آن سالها در مشهد بسته مذهبی: وقتی لک لک ها پرواز می کنند.

قصه باردار شدن دختر 13-14 ساله ای بود که در يک سفر آموزشی مدرسه با دوست پسر همسن وسالش خوابيد و بعد ماجرای سر در آوردن از راز باردار شدن و زاييدن که به يک مشغوليت صميمانه در جمع کوچک همکلاسی ها تبديل می شد که ضمنا می خواستند بدون دخالت بزرگترها ماجرا را حل و فصل کنند.

هنوز برف تنک کوچه منتهی به سينما دياموند آن سالها را که زير پای شوق من برای رفتن به سينما قرچ قرچ صدا می کرد يادم هست. و با اين خاطره هميشه آن خانه های يک طبقه مشهد را که در های چوبی سفيدرنگ داشت و شاخص شهر من بود به ياد می آورم.

مهم نبود که فيلم چه بود و خوب بود يا نبود. اين حس که چيزی متفاوت يا ممنوع را تجربه می کنيم ما را غرور می بخشيد و بزرگ می کرد.

من از نوجوانی خود راضی ام. از همه کنجکاوی های پسرانه و شيطنت های مدرسه و جديت های بزرگ شدن راضی ام. زندگی وسعت مادی نداشت اما دل من شاد بود و از بازيگوشی ها بی بهره نبود. مادر هوشمندانه مراقب بود ولی با اعتماد به نفس مرا بر خلاف جريان تربيت مرسوم سنت شده راه می برد می دانست از روی غريزه که آينده از آن آزادی است و بند کردن آدمی تنها او را آماده بندگانی می کند. مادر خدايگانی را می پسنديد.

مادر خلق اشراف داشت. فرهنگ بی اشرافيت معنا ندارد.

فردا روز تولد مادر است. او دليل آن است که هنوز به وطن می انديشم. حقيقت است که وطن مادر است.

Send to    Friend's Email:
Your Email : 
 
نقد و نظر

جدا لذت بردم

Posted by: Toranj at March 3, 2004 3:10 PM


 
پيوند  
نقد و نظر 1
چاپ کن
بفرست