قلمدون [16]
مفهوم‌ها [71]
مفهوم‌ها 2 [25]
ما و آمريکا [36]
مانيفست ايرانی وبلاگ [49]
نقد و نظر [70]
همسايگان [13]
هويت ايرانی [35]
هویت ما ایرانی ها [23]
و مثلا شرح حال [42]
کلمات [25]
کارگاه نشانه شناسی [22]
گنجی و کلمات [14]
پرونده تئو ون گوک [7]
پرونده رياکاری، هرزنويسی و وبلاگ [10]
آنها که می‌شناسم [50]
آسيای ميانه [18]
انتخابات 84 [24]
انتخابات 88 [40]
ايران [81]
ايرانشناخت [19]
اجتماعيات [63]
اروپا [39]
از خامه‌ ديگران [39]
بوطيقا [16]
تک‌گويی [13]
تاریخ فردا [8]
جن نامه يا سيبستون [2]
جنبش 22 خرداد [47]
دين [40]
دین جمهوری و دین استبداد [27]
داستان زمانه [17]
روشنفکران [35]
رسانه [57]
زبان [26]
سفر نوشته [42]
سنت و مدرنيسم [23]
سينما [18]
سياست [61]
سيبستانه [2]
سیاست 2 [22]
شهرانديشی [11]
شعرها [26]
عکس [46]
 
 
April 2016 | February 2016 | November 2015 | October 2015 | September 2015 | June 2015 | May 2015 | April 2015 | March 2015 | February 2015 | October 2014 | June 2014 | May 2014 | April 2014 | February 2014 | December 2013 | November 2013 | October 2013 | August 2013 | July 2013 | June 2013 | April 2013 | March 2013 | February 2013 | January 2013 | December 2012 | November 2012 | October 2012 | September 2012 | August 2012 | July 2012 | June 2012 | May 2012 | April 2012 | March 2012 | February 2012 | January 2012 | December 2011 | November 2011 | October 2011 | September 2011 | August 2011 | July 2011 | June 2011 | May 2011 | March 2011 | February 2011 | January 2011 | December 2010 | November 2010 | October 2010 | September 2010 | August 2010 | July 2010 | June 2010 | May 2010 | April 2010 | March 2010 | February 2010 | January 2010 | December 2009 | November 2009 | October 2009 | September 2009 | August 2009 | July 2009 | June 2009 | May 2009 | April 2009 | March 2009 | February 2009 | January 2009 | December 2008 | November 2008 | October 2008 | September 2008 | August 2008 | July 2008 | June 2008 | April 2008 | March 2008 | February 2008 | January 2008 | December 2007 | November 2007 | October 2007 | September 2007 | August 2007 | July 2007 | June 2007 | May 2007 | April 2007 | March 2007 | February 2007 | January 2007 | December 2006 | November 2006 | October 2006 | September 2006 | August 2006 | July 2006 | June 2006 | May 2006 | April 2006 | March 2006 | February 2006 | January 2006 | December 2005 | November 2005 | October 2005 | September 2005 | August 2005 | July 2005 | June 2005 | May 2005 | April 2005 | March 2005 | February 2005 | January 2005 | December 2004 | November 2004 | October 2004 | September 2004 | August 2004 | July 2004 | June 2004 | May 2004 | April 2004 | March 2004 | February 2004 | January 2004 | December 2003 | November 2003 | October 2003 | September 2003 | August 2003 | July 2003 | June 2003 | May 2003 | |مطالبِ پيشين - بايگانی ماهانه
مطالبِ پيشين - بايگانی روزانه
بايگانیِ عناوين پيشين
 
 




May 24, 2003  
نقد شيوانی بر لوئيس  
 

دوست ناديده ای که مطلب برنارد لوئيس را ديده است اين نقد مفصل از انيس شيوانی را در سايت کانترپانچ برايم با ای-ميل فرستاده است. خواندن سايت های منتقد آمريکا و رايزنان سياست هایش می تواند هجوم رسانه ای ايده های سست بنياد را با ارائه نوعی دگر ديدن ماجرا تا حدودی مهار کند. من ضعف هايی را که ما ملت های مسلمان به آن دچاريم انکار نمی کنم ولی ترجيح می دهم به تحليل دانشگاهيان غربيان که معمولا رايزنان سياسی هم هستند به ديده ترديد و نقد نگاه کنم هر تحليلی که بر بنياد تحقير ما استوار شده باشد باطل است چنان که اگر حس کنی دارد هندوانه زير بغلت می گذارد.

 
پيوند  
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست  
 
شهمات  
 

اين پياده می‌شود، آن وزير می‌شود
صفحه چيده می‌شود دار و گير می‌شود
اين يكی فدای شاه‌، آن يكی فدای رخ‌
در پيادگان چه زود مرگ و مير می‌شود
فيل كج‌روی نمود، اين سرشت فيلهاست‌
كج‌روی در اين مقام دلپذير می‌شود
اسپ خيز می‌زند جست و خيز كار اوست‌
جست و خيز اگر نكرد، دستگير می‌شود
آن پياده ضعيف راست راست می‌رود
كج اگر كه می‌خورَد، ناگزير می‌شود
هركه ناگزير شد، نان كج بر او حلال‌
اين پياده قانع است‌، زود سير می‌شود
آن وزير می‌كُشد، آن وزير می‌خورد
خورد و برد او چه زود چشمگير می‌شود
ناگهان كنار شاه خانه‌بند می‌شود
زير پای فيل پهن‌، چون خمير می‌شود

آن پياده ضعيف عاقبت رسيده است‌
هرچه خواست می‌شود، گرچه دير می‌شود
اين پياده‌، آن وزير... ـ انتهای بازی است ـ
اين وزير می‌شود، آن به‌زير می‌شود

از: محمد کاظم کاظمی شاعر جوان و خوش قريحه و کارکرده افغان که آبروی نسل مهاجران است در ايران

 
پيوند  
نقد و نظر 1
چاپ کن
بفرست  
May 23, 2003  
دست و دهان غربی  
 

برنارد لوئيس به ما اهالی خاورميانه توصيه می کند که راه آزادی را بپيماييم وگرنه "خودکشی با بمب به استعاره گويايی برای اين منطقه تبديل می شود."

او در مقاله ای با نام "چه خطا رفت؟" که سعيد ترجمه کرده و در وبلاگش( فل سفه) گذاشته تحليلی از عقب افتادگی ما مردم خاورميانه به دست می دهد و به ما توصيه می کند که غصه خوری و حس قربانی شدگی را کنار بگذاريم، اختلاف هايمان را فيصله دهيم و استعدادها و منابع خود را در مجاهده ای خلاق و مشترک جمع کنيم تا باز خاورميانه را مرکز عمده تمدن سازيم.

چشم خيلی هم ممنون!

ولی جنابشان در تحليل مثلا عالمانه خود مرتب به بحث های نظری و سرکوفت زدن به مسلمانان پرداخته است و واقعيت های ديروز و امروز منطقه را انگار نديده و يا نخواسته ببيند.

لوئيس ما را شماتت می کند که به نفت تکيه کرده ايم ولی نمی گويد که اين ناشی از تصميم قدرتهای جهانی و به خواست و ادامه حمايت ها و يا فشارهای آنها بوده است و گرنه ما پيش از نفت قرنها زيسته بوديم و نفت نقشی در سياست و اقتصاد ما نداشت. همين امروز هم خاورميانه برای نفت مورد توجه قدرتهای خارجی است. ظريفی می گفت اگر افغانستان هم نفت داشت به جای حامد کرزی و واليان سرکش آنجا اين خود آمريکايی ها بودند که مثل عراق در آن حکومت را به دست می گرفتند.

اين هم که لوئيس می گويد بمب گذاری انتحاری استعاره ای از آينده ماست باز ديدن نيمی از واقعيت است. کسی نمی پرسد چرا يک پسر جوان و اين اواخر دختران جوان به جايی می رسند که جز با قربانی کردن خود نمی توانند از آنچه بر سرشان می رود پرده بردارند.

اگر اجحاف اسرائيل و تخريب هر روزه خانه های فلسطينيان نباشد و اسرائيل از اشغال و تحقير روزمره مردم فلسطينی دست بردارد و شهرک های يهودی نشين را در داخل خاک و سرزمين فلسطينيان به زور اسلحه بر پا نسازد حملات انتحاری هم نخواهد بود تا لوئيس بتواند بگويد آينده ما مثل سرنوشت اين بمب گذاران است.

به طور کلی، به نظر من مسخره است که برنارد لوئيس به ما بگويد چه کنيم. اين همانقدر مسخره است که ما برای غربی ها نسخه بپيچيم و حل المسائل بنويسيم.

ولی چنين پيداست که ما مردم خاورميانه از جمله در ايران فکر می کنيم که غربی ما را بهتر می فهمد و بهتر تحليل می کند و کمابيش چشم به دست و دهان غربی دوخته ايم.

لوئيس مشکل ما را در نبود آزادی می بيند. من مشکل را در خود-کم-بينی می بينم. اما چه می توان کرد که حتی وقتی هم اين خود-کم-بينی را پس از مجاهده های بسيار کنار می گذاريم به واقع بينی نمی رسيم بلکه دچار خود-بزرگ-بينی می شويم و مشکلات خود را نشناخته و حل ناکرده مدعی حل مسائل جهانی می شويم.

 
پيوند  
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست  
 
دوران معصوميت  
 
مادر معنای آزادی بود. وقتی نوجوانی را می گذراندم اين آزادی همه چيز را دگرگون می کرد. من به تاثير دوره بلوغ فکری بر دوره های بعدی زندگی بيشتر اعتقاد دارم تا دوره کودکی. مگر آنکه دوره کودکی را تا قبل 18 سالگی بدانيم.

مزه آزادی را اگر چشيدی ديگر هرگز بندگانی را قبول نمی توانی کرد. مادر مزه آزادی را به من چشاند.

دنيای کوچکی داشتيم اما در آن آزاد بوديم. سينما رفتن جرات می خواست. مادر جرات داشت. به من هم روا می ديد که از دايره انذارهای بی معنايی که به اسم مذهب رواج داشت پا بيرون بگذارم.

آن بعدازظهر زمستانی را هرگز فراموش نکردم که به تنهايی با يک دوست همکلاسی به سينما رفتم. قيمت بليت چيزی در حدود يک تومن بود که سکه اش را از مادر گرفتم و فيلم هم جادويی بود برای آن سالها در مشهد بسته مذهبی: وقتی لک لک ها پرواز می کنند.

قصه باردار شدن دختر 13-14 ساله ای بود که در يک سفر آموزشی مدرسه با دوست پسر همسن وسالش خوابيد و بعد ماجرای سر در آوردن از راز باردار شدن و زاييدن که به يک مشغوليت صميمانه در جمع کوچک همکلاسی ها تبديل می شد که ضمنا می خواستند بدون دخالت بزرگترها ماجرا را حل و فصل کنند.

هنوز برف تنک کوچه منتهی به سينما دياموند آن سالها را که زير پای شوق من برای رفتن به سينما قرچ قرچ صدا می کرد يادم هست. و با اين خاطره هميشه آن خانه های يک طبقه مشهد را که در های چوبی سفيدرنگ داشت و شاخص شهر من بود به ياد می آورم.

مهم نبود که فيلم چه بود و خوب بود يا نبود. اين حس که چيزی متفاوت يا ممنوع را تجربه می کنيم ما را غرور می بخشيد و بزرگ می کرد.

من از نوجوانی خود راضی ام. از همه کنجکاوی های پسرانه و شيطنت های مدرسه و جديت های بزرگ شدن راضی ام. زندگی وسعت مادی نداشت اما دل من شاد بود و از بازيگوشی ها بی بهره نبود. مادر هوشمندانه مراقب بود ولی با اعتماد به نفس مرا بر خلاف جريان تربيت مرسوم سنت شده راه می برد می دانست از روی غريزه که آينده از آن آزادی است و بند کردن آدمی تنها او را آماده بندگانی می کند. مادر خدايگانی را می پسنديد.

مادر خلق اشراف داشت. فرهنگ بی اشرافيت معنا ندارد.

فردا روز تولد مادر است. او دليل آن است که هنوز به وطن می انديشم. حقيقت است که وطن مادر است.
 
پيوند  
نقد و نظر 1
چاپ کن
بفرست  
May 22, 2003  
مولوی خوانی  
 

به سی دی تازه انتشار داريوش و رامش و فرامرز اصلانی گوش می دهم که از رومی خوانده اند. می بينم نوری در جبين اين کار نيست. مقايسه می کنم کار آنها را با ترانه های دولتمند خواننده صاحب آوازه تاجيک که از ارادتمندان رومی است. انصافا دولتمند در آفريدن ضرب مناسب و آهنگ دلنشين بر روی شعرهای رومی بسيار پيشتر از گروه سه گانه خواننده هايی است که ياد کردم.

برای خواندن از شاعر بزرگی چون رومی چيزی بيشتر از يک گرايش ساده و دسترسی به ساز لازم است. همدلی با مولانا و روحيه مناسب اين همدلی هم شرط است بعلاوه ذوق و مايه آهنگسازی. و شايد يک نکته ديگر که فلسفه اجتماعی متناسب سبک و اسلوب انتخاب شده باشد.

اگر آثار برجسته و جاويدانی از آهنگسازان ايرانی مثل خالقی و وزيری و تجويدی و معروفی و مانند ايشان باقی مانده از آن است که آنها به فلسفه معينی در دوره و زمان خويش باور داشتند و کارشان مايه ور از آن ايمانی بود که از آن فلسفه برمی آمد مثل ناسيوناليسم يا نوعی ليبراليسم ترقی خواه.

دولتمند هم مايه ور از فرهنگ صوفيانه اسلام تاجيکی و سنت مولوی خوانی تاجيکان است و گرنه بهر حال بی مايه فطير می بود مثل کار اين خوانندگان سه گانه که نوعی حالات درويشی تنک مايه را با آهنگی ميانمايه جمع کرده اند و به پای شعر مولانا نرسيده اند.

 
پيوند  
نقد و نظر 1
چاپ کن
بفرست  
 
در سکوت  
 

خضر دليل نمی آورد. سخن نمی گفت. اعتراض ها را نشنيده می گرفت. کار خود می کرد. او چيزی می دانست و چيزهايی که موسی نمی دانست. آن که می داند هميشه بی دليل آوردن کار می کند. او نياز ندارد ديگران را که نمی دانند مجاب کند.

خداوند عالم را چنين اداره می کند.

دانايان ساکت اند. عجيب است ولی حقيقت است که دانايان با آنکه سينه پرسخن و سر پر انديشه دارند پرگويی نمی کنند و کمتر از آنچه می دانند سخن می گويند زيرا گفتگو با ديگران هميشه گرفتار سوء تفاهم است اگر در پايه دانش و تجربه تو نباشند تو چيزی می گويی آنها چيز ديگری می فهمند. نادانسته های مردمان حدود فهم دانسته های ايشان را تنگ می کند.

خداوند که دانای کل است هميشه ساکت است. با کسی که حرف نمی زند چگونه ارتباط برقرار می کنيم؟

دشوارترين کارها گوش کردن به صدای خداوند است.

 
پيوند  
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست  
May 21, 2003  
منطق الطير  
 

دلم در بند هيچ کس نيست
"آه مردان بی شوکت
مردان بی شکوه!"
کاش می توانستم
به درختی بزرگ تکيه زنم
يا به آرزويی بزرگ
اعتماد کنم.

ای بادهای رعد آوا!
بيهوده هيات غولان گرفته ايد
چراغهای جادو
شکسته است.

"نه!
بازنگرد
هوشياری کاذب!
تابوت اغمای روزها خوشتر است."

کوله بارم سنگ است
ای زنان زيبای مزرعه های کبود!
بيهوده خويشتن را
بر سراب ها
فرشته آب
می نماييد.

و آن ترانه غمگين چه بود
که گاه عبور از کنار بيد شنيدی؟
کهنسال ترين شيدای زمين می خواند :
"کسی که در رهگذار باد
نشسته است
چگونه می خوابد؟
- و رويای شيرين
پشت پلک هاش
می سوزد."

 
پيوند  
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست  
May 19, 2003  
ماهی در خاک  
 

امروز درست هفت سال است که من در اين غربت وطن کرده ام. زندگی دوره های چندساله دارد. برای من هر دوره از پنج تا هفت سال طول کشيده تا تجربه ای را پشت سر بگذارم و وارد دور ديگری شوم. اين تقويم آدمی است. و بعد از آن که چند دوره از اين پنج هفت ساله ها طی کرد فرصتش يا نيروی حياتی اش به پايان می رسد و آن دوره پنج هفت صد يا هزار ساله را می آغازد.

در اين هفت سال غربت اين نکته بر من روشن شد که ميل عجيب ايرانيان برای مهاجرت يا گريز از سر فرار از تنگنا برای مغزها نيست که دليل ساده تر و ظاهرا پيش پا افتاده تری دارد می خواهند زندگی کنند. بی دغدغه محتسب. نگاه کنيد که آنها هر جا که وطن نباشد انگار خوشترند و تنها در چند کشور غربی جمع نشده اند. آنها عملا هر جا که ميسر شده را انتخاب کرده و جان خود برداشته گريخته اند گريخته اند تا نفسی بکشند.

اين خيلی انسانی است اما به قيمت گزافی تمام شده است. نسلی از ما پراکنده و پريشان شدند بی آنکه از اين پراکندگی مهاجرت و پريشانی غربت مثل ديگر مهاجران در ممالک ديگر سودی برای مردم خويش بدست کنند.

ما ارتباط روزمره و صميمی با مردم و زبان و فرهنگ خود را از دست داديم و از اين آنچه ارزيدنی باشد بدست نياورديم. ما نيامديم تا بخوانيم و بدانيم و حسن و عيب غربيان بشناسيم و بازگرديم تا از دانش خود برای وطن سياستی بسازيم و اقتصاد و بهداشتی يا مدرسه و دانشگاهی يا اکتشاف و اختراعی ارمغان بريم.
اين آرمان نسل های اول مهاجران ايرانی بود در اوايل قرن اما مهاجران پس از انقلاب يکسره ديگر بودند. مقايسه اينها و کار آنان از اينان طلبيدن نه ممکن است نه معقول.

از اينجاست که نه روزنامه و مجله ای داريم که روشنگری کند و نه حتی از رسانه های مدرن سهمی در خور داريم. چنانکه نه ادبيات جانانه و تاثيرگذار آفريده ايم و نه هيچ کار کارستان ديگری از ما سر زده است. فی الواقع ايرانيان داخل بوده اند که در اين سالها اگر کاری کرده اند کرده اند. ما اينجا چشم به آنها داشته ايم تا روزنامه ای راه بيندازند اقدامی بکنند کتابی درآورند و رونقی به کار فرهنگ دهند. ما اينجا هم ريزه خوار خوان وطن بوده ايم.

 
پيوند  
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست  
 
خواهر مرگ  
 

عشق سرطان است اگر عشق است. از آن رهايی نيست مگر با معجزه ای. ولی بيشتر اين است که با عشقی ديگر می توان گريبان خود از عشقی سوخته رها کرد.

عشق مقصود هستی است. درست است و درست تر از اين سخن نيست. اما چنان است که خواجه عاشقان گفته است: نخست آسان می نمايد اما سپس تنها پهلوانان تاب آن می آورند. البته مقصود هستی را آسان به کس ندهند. قضيه سر خداست و آن شبان و بوسعيد.

در عشق مراتب هست. هست مراتبی که عامه را در آن نصيب است و هست مراتبی که تنها کيخسروان راست. هيچ چيز در جهان انسانی البته بی مراتب نيست.

و عشق خواهر مرگ است. تجربه ی نداشتن است.چنان که در فرهنگ ما بيشترينه سخن ها از فراق است. عشق با وصال می ميرد.

باکی نيست دوستی بالاتر است. عشق اگر به دوستی تبديل نشود جز رنج فراق و تب سياه نيست. تب خوب است آتش خوب است تا پاک شويم از خود و ديگری را تجربه کنيم اما از آن پس دوستی دربايست است.

فرمود يحبهم و يحبونه. اين دوستی است.

 
پيوند  
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست  
 
ماه زده  
 

حتما ماه زده می شوم. من به تاثير وضع فلکی بر آدمی باور دارم دقيقا چگونه تاثير می گذارد نمی دانم ولی همانطور که ماه بر مد دريا موثر است بر ما نيز هست.

حتما ماه زده می شوم که چنين يکباره تلخ می شوم و گزنده و بی تحمل و گريزان از جمع که سهل است حتی از دوستان. در غار بی نيازی اعتکاف می کنم ولی زود ندای کلمينی يا حميرا بر می دارم.

گاهی فقط زن تنهايی ما را پر می کند.

ما انسانيم خدا نيستيم. حتی خدا نيز با کسانی از گزيدگان راه تکليم پيش می گيرد و جهان را می آفرد تا تنها نباشد.

جهان طبع زنانه دارد. کشف من نيست يافته قديم است. وقتی هم که آدم تنها بود حوا رخ نمود و در قرآن هست که به زن آسايش می گيريد و انس.

تنهايی بزرگترين هراس است.

 
پيوند  
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست  
May 18, 2003  
ريشه در باد  
 

مهاجران ديگرند و مقيمان ديگر. مقيم در جهان خويش می زيد يا گمان می کند که می‌زيد اما مهاجر جهان خود را برداشته می‌گردد. بی گمان است که در جهان خود نيست. مهاجر مثل پل است يا آن که بر پل ايستاده است: ميان دو جهان با هر دو و دور از هر دو. مقيم مثل درخت است که ريشه می دواند و به استواری خود می نازد مهاجر باد است از هر درخت نشان دارد و در هيچ زمينی ريشه ندارد.

مقيم اقامت خود را انتخاب نمی کند اما مهاجر به اين انتخاب ناگزير شده است.

زندگی مهاجر با مقيم هيچ مشابهتی ندارد مگر اشتراک در سرزمين واحد سرزمينی که از آن مقيم است.

 
پيوند  
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست  
 
اجابت  
 

نه!
هيچ کس نمی آيد
هيچ کس که بر لبانش عطر خنده صبح باشد
اينجا
هر دعوتی به عشق
چونان شهابی در دل سياه تاريکی
به ياس ديرين آسمان می پيوندد.

خوابها آشفته اند
ای معبران عزيز!
حديثی بازگوييد.
ای پناههای اساطيری
مرا از خوابهای آرامشی نصيب دهيد
که تعبير اولين بهار زمين
با آنهاست.

ای جان سوخته!
استغاثه تو
تپيدن نبض خيس باران بود
اينک
بارش
سنگريزه های
ابابيلی
اجابت خدايان خفته است.

 
پيوند  
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست  
May 17, 2003  
کوتاه مثل آه  
 

من شاعر حرفه ای نيستم. اين فضيلت را هرگز نياموختم. بر اين باور بوده و هستم که شعر کار شهود است و اين دعوت شدنی و پيش بينی پذير نيست. مثل هر امر خلاقه ديگر. و تکرار نيز در آن راه ندارد: ولا تکرار فی التجلی. پس شعر وحال شعر گاه هست و گاه نيست. مثل آمدن جبرئيل است يا بهمن. روزهايی هست و هفته هايی که در آن می توان دفتری سرود و ماهها و سالهايی که در آن دريغ از خطی.

من دوست تر دارم تا شعر را به خوی وحشی و اهل ناشدنی اش واگذارم. و جز همان که به شاعر نزول
يافته را شعر نشمارم: صنعت مکن که هر که محبت نه راست باخت/ عشقش به روی دل در معنی فراز کرد. اين اگر در عشق صادق است چگونه در شعر صادق نيست؟

عشق، شعر، ايمان و هنر از يک جنس اند و در آنها راست باختن شرط است و گرنه در معنی فراز خواهد شد. اين اساسی ترين معيار نقد الشعر است که همان عيار نقد ايمان و عشق هم هست و همه هنرها. پس از آن است که به زبان بايد نگريست تا در خور اين پاکبازی هست يا نيست. و يعنی بلاغت و فصاحت تا چه پايه در آن درج است.

آغاز کردن از سوی ديگر اين معادله بسنده کردن است به کاه و از دست دادن گندم. کارفرمايی تفنن است نه عرقريزان روح. دل است که به دنبال قلم دويده و در سايه سنگين فخر فروشی آن از نظر غايب شده است و نه قلمی که فخر دل شيداست و نگارگر سايه روشن های اين شيدايی.

-مقدمه ای برای آرزو بر باد

 
پيوند  
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست  
May 16, 2003  
ف ص ل حضور  
 

اين قصه آرزو بر باد هم مثل خود حکايت آرزو شد و آن سالهای عشق دانشکده. يک بار نيم اول آن را بعد از آنکه آن سبو بشکست و آن پيمانه ريخت چاپ کردم البته به هزينه شخصی ولی از راه دور. ناشر نازنين که خانمی ماه و دوست داشتنی هم هست کتاب را توزيع نکرد و گفت بازار شعر خوب نيست الان بگذار بعد. و راست می گفت بازار شعر خوب نبود و مثل آنکه هرگز هم خوب نشد و اين کتاب ماند و ماند و ديگر ارتباطم با ناشر هم قطع شد و آن ورق های سوخته از عشق در انبار سردی خاکستر شد و اگر نشد هم لابد روزی روزگاری کتابهای ناخواسته گوشه انبار مانده را دادند به جايی کسی تا خمير شود. مثل آن کوزه ای که خيام می گفت که از جبين ماه رويان خاک شده در گور ساخته شده لابد آن شعر ها هم اين طرف و آن طرف به کار خمير کوزه ای کاغذی آمده است...

معروفی کتب های خوبی چاپ می کند و هنری هم در می آورد. گفت نيم اول و دوم را با هم چاپ می کنم . شعرها را خوانده بود و دوست می داشت. ولی نشد شايد بشود اما در اميد اين شايد بشود هزار کار و برنامه و تعهد ديگر پيش آمد و گويا من هم ديگر شدم ولی هنوز گاهی به چاپ آن کارها فکر می کنم.

حالا که به نوعی با اين وبلاگ ها امکان تازه ای برای روشن کردن چراغ رابطه پيش آمده باز وسوسه قديم خودنمايی می کند که دست به کار انتشار اين شعرها شوم اگر نه در صورت کتاب در همين شکل انتشار در دنيای مجازی اينترنت.

گاه از آن اشعار خواهم نوشت از چاپ شده اش که دوستانی چند دارند و از آنها که قرار بود نيم دوم باشد. نامش: ف ص ل حضور.

 
پيوند  
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست  
May 15, 2003  
چرخ و فلک  
 


امروز با يک دوست انگليسی بحث بود در باره فيلمی که من ساخته ام و در آن سعی کرده ام با تکيه بر موسيقی و رقص تاجيکی به معرفی تاجيکستان برای مخاطب عمدتا غربی
بپردازم.

گفتم در غرب کتاب های بسياری هست که در عنوان آنها نوعی شمول القا می شود مثل فرهنگ ادبيات جهان و شاعران قرن بيستم. من اوايل که به اينجا آمده بودم اين کتابها را با کنجکاوی ورق می زدم ببينم از فرهنگ من و فرهنگ هايی که همسايه من هستند چه نشان می‌يابم و چه بخش ها و چهره هايی از فرهنگ من مورد توجه بيشتری قرار گرفته است. اما هر بار نااميدتر می شدم و چيزی نمی يافتم حتی غولهای ما در اين فرهنگهای مدعی شناساندن جهان جايی ندارند.

بعدا به اين نتيجه رسيدم که حتی غربيان کنجکاو و گيتی نورد هم جهان که می گويند از همان دايره شناخت خود حرف می زنند و نه از همه جهان. اين حکايت بسيار عبرت آموزتر در صفحات روزنامه ها ديده می شود.

مسئله ای که وقتی با اين محدوديت ديدها آشنا شدی گاه برايت خنده دار و اسباب تفريح هم می شود بخصوص وقتی بحث از «ترين» ها در ميان است و مثلا می بينی در معرفی زيباترين زنان جهان در اغلب موارد مليت ها از سه چهار پنج مليت همين دور و بر بيرون نيست!

دوست من می گفت تو از جهان می گويی من بگويم که حتی در همين بلاد بريطانيه خبر دست سوم لندن از خبر دست اول بيرمنگام مثلا با اهميت تر در رسانه ها معرفی می شود و برای بسياری جهان يعنی همين پايتخت عليا حضرت.

باری گفتم که در پاييز و زمستان سال 2000- 2001 جريان گرفتار شدن 10-12 هزار نفر از مردم از افغان در رودخانه پنج در مرز تاجيکستان و افغانستان که جمع بزرگی از آنها زنان و کودکان بودند( که مسائل و مصائب آنها از نکات مود توجه غرب است بدرستی) من سعی کردم برخی از کانال ها و روزنامه نگاران را برانگيرم که برای تهيه فيلم و گزارش از اين فاجعه انسانی اقدام کنند ولی کسی اهميتی برای افغانستان و تاجيکستان قائل نبود اما همين که 11 سپتامبر پيش آمد يکدفعه دنيا فهميد افغانستانی هم هست و سيل روزنامه نگاران به آنجا روانه شد و هر موضوع کوچکی هم مايه يک يا چند گزارش و فيلم خبری و مستند شد.

به هر حال همه اينها را گفتم تا برای او روشن کنم چرا من به تاجيکستان سفر کرده ام و چنين فيلمی ساخته‌ام: بايد در اين ديد محدود‌رسانه های غربی من و فرهنگ من رخنه ای ايجاد کند و آنها را با جهان تازه‌ای آشنا کند. جهانی که او آن را فقط با اسلام طالبانی می شناسد و قاچاق مواد مخدر اگر اصلا بشناسد. ولی آنچه قطعا نمی شناسد با همه هاضمه عجيبش برای نوشناخت طرايف و ظرايف فرهنگ های ماست.

من به آنچه غربی ها می دانند و مرتب تکرار می کنند کاری ندارم من می‌خواهم ميان اين تکرار گاه پر ملال از فرهنگی بگويم که با همه کهنگی سخت نو و ناآشناست.

 
پيوند  
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست  
May 14, 2003  
شيوا  
 


بايد يه ادای دينی بکنم به اين سايت
شيوا: فرياد بی صدا. من تقريبا مرتب سايتش رو می خونم واز زبان و بيانش خوشم مياد. گرچه گاه روده درازی می کنه و بايد آدم تيز از سر مطالب بگذره تا ببينه حرف حسابش چيه ولی کلا آدم باهوش و نويسنده قابليه هر کی هست يا هر جمعی که هستند. برای من که در خارج از کشور زندگی می کنم خواندن مطالبش با کنجکاوی هم همراهه که ببينم زنهای ما کجا هستند و تا کجاها رو فتح کرده اند

اين به معنای قبول هر چه شيوا می نويسه نيست ولی بی باکی و صراحت و صميميتش برای من جذابيت داره و علنی کردن اين دنيای معمولا پنهان در روابط و گفتارهای خصوصی و کاملا دوستانه. شايد برای همين هم هست که من هم با او احساس دوستی و نزديکی می کنم.

امروز که مطلبش رو در باره سه شنبه نحس می خوندم فکر کردم که گاه گفتن از جزئيات معمولی زندگی که ما رو خوشحال می کنه يا آزار ميده چقدر انسانی و خواندنی می تونه باشه. کار شيوا البته ادبيات نيست ولی نزديک به کاری است که داستان نويس ها می کنند: بيان جزء به جزء زندگی. برعکس کار شاعرها که در عالمی ديگرند که به اين معنی عالم جزئيات نيست.

مقايسه ای ميان او و سبک بيانش با آنها که برايش پيغام می گذارند در عين حال نشون ميده که او چندان هم دوستان هم قد و قواره خودش نداره. حيف!

دنيای شيوا بکلی از ادا اطوار و چيزی بودن و چيز ديگری نمودن جداست.

 
پيوند  
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست  
May 13, 2003  
شرع و عرف  
 


ديروز با رفقا صحبت بود بر سر دين و مرزهای آن. گفتم سالها پيش مطلبی نوشتم که هنوز به آن معتقدم. در آنجا گفته بودم که مرزهای قوانين دين يا آنچه شرع می ناميم با عرف مشخص می شود نه با نوشته ها و نص. آنها که فکر می کنند دين را می توان از روی نص پياده کرد سازوکار جامعه انسانی را نمی شناسند و برای همين رفتارشان قهرآميز و يا فاشيستی ديده می شود.

اگر به عمل عالمان دين هم در سنت دين بنگريم همين را خواهيم ديد که آنها بر پايه نيازهای عرف حرکت کرده اند. آنچه در توضيح المسائل ها آمده در واقع تاييد اين نگاه به دين در چارچوب عرف است. برای همين است که در آنجا حکم زنا و سرقت و قتل و وطی حيوانات و مانند آن امده است و همه آنها از رفتار اهل دين شناخته شده است

بنابراين، نگاه سنتی و با پشتوانه دينی آن است که حتی زانيان و قاتلان و سارقان هم اهل دين اند و با انجام چنين کارهايی از دايره دين خارج نمی شوند. مرزهای دين مرزهای انسان و جامعه اوست.
اين را مقايسه کنيد با نگاه دينمداران و شريعتمداران بعد از انقلاب که به آسانی افواج مردم و جوانان را به کوچکترين بهانه و انحراف از نرم های من عندی آنان از دين خدا خارج می دانستند و در عمل هم آنها را از دين خارج کردند و حال خود با برداشت های ناقص خويش تنها مانده اند.

ولی دين برای عالميان است نه گروه های مدعی حق الله. اگر دين همه گير نباشد و تنها به گروه کوچکی محدود شود، دين نيست.

 
پيوند  
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست  
May 12, 2003  
کابل  
 
 شماری از زنان کابل امروز به همراه همکاران مرد خود در يک شرکت نفتی در اعتراض به اين که 3 ماه است حقوق نگرفته اند تظاهرات کرده اند. جای خوشبختی است که امروز می شود در افغانستان تظاهرات کرد ولی در جامعه ای که فقر مانع پرداخت دستمزد است برخورداری از حقوق مدنی چه ارزشی دارد؟ تظاهرات وقتی ارزش دارد که نتيجه هم داشته باشد. در غياب آن سازوکاری که اين نتيجه را فراهم کند آزادی تظاهرات کمتر ممکن است ما را خوشحال کند، نه؟ و اگر اينطور است آزادی سياسی فی نفسه مطلوب است؟
 
پيوند  
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست  
 
سمرقند  
 


به ماه بنگر
وقتی در کوهستان
سردت است
به ماه بنگر
وقتی از کوچه های سرد
تنها عبور می کنی
پنجره ات را
به روی ماه باز کن
وقتی که قلبت را
اندوه سنگين کرده است
به روی ماه
که آيينه مشترک من و توست

در زير نور ماه
به درختان برگ ريخته
گوش کن

بهار دور نيست

 
پيوند  
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست  
May 10, 2003  
سيبستان  
 


بالاخره در اين گوشه از ملک ملکوت محلی به اجارت از مشدی داريوش اسماعيلی آگاه بر اسرار الهيه و ظرايف اينترنتيه يافتيم. خداش اجر دهاد.

اگر پرسی که چرا نام سيبستان نهادی اين صفحات را گويم که آن آدمستان باشد در حقيقت بدان اشارت که قصه آدم از سيب آغاز گشت.

در آدمستان سخن از هر جنس می رود چنان که آدمی خود در ظرف درهمجوشی می زيد از سياست و آداب و کار و فرهنگ و تاثرات.

اگر از نويسنده پرسی گويمت که دوستدار ايران است و مردم پارسيگوی از نشابور و هری و شيراز و ری تا بدخشان و ختلان و بلخ و بخارا. جز اين چه نشان ديگر چه ارزد گفتن را؟

 
پيوند  
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست  
May 6, 2003  
سخن  
 

سخن چون سيب بايد که رسد. شتاب کار عادت است.اين خلاف عادت.

 
پيوند  
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست  
May 5, 2003  
سخن بگو!  
 

سخن بگو!

 
پيوند  
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست  
 
سيبستان  
 

ای عشق تو موزون‌تری يا باغ و سيبستانِ تو؟

 
پيوند  
نقد و نظر 0
چاپ کن
بفرست