title ۱۹۹۹ سال آخر قرن – ۱۰

۵ ژانویه ۱۹۹۹
امروز یک روز تاریخی بود. صبح از تهران خبر رسید که روزنامه سلام در یادداشت سیاسی خود گفته است که بنا به اطلاعات موثق کسانی از داخل نیروهای امنیتی جمهوری اسلامی در قتل های اخیر دست داشته اند. خواستیم آن را با فکس بفرستند. مقاله عجیبی بود. کمتر به یاد دارم در روزنامه های سالهای ۶۰ به این طرف مقاله ای اینقدر “بار” سیاسی و اجتماعی داشته باشد و در یک کلمه “مطلقا مهم” باشد.
بعد از ظهر ایرنا خبری منتشر کرد که تا ساعتی دیگر اطلاعیه مهمی در باره نتایج تحقیقات کمیته رسیدگی به ماجرای قتلهای اخیر انتشار خواهد یافت. و ناگهان اطلاعیه وزارت اطلاعات همه را شوکه کرد. اطلاعیه رسما می گفت که کسانی از همکاران کج اندیش و خودسر این وزارتخانه در قتلها دست داشته اند. به نظرم اگر بخواهیم فقط ده خبر مطلقا مهم را در تاریخ بیست ساله انقلاب اسلامی تا امروز انتخاب کنیم این اطلاعیه یکی از آنها خواهد بود.
بدون شک بحران سیاسی حاصل از پذیرش مشارکت ماموران امنیتی در قتلهای سیاسی تکان دهنده خواهد بود. اما من فعلا از این جنبه می گذرم و به چند نکته کمتر آشکار در نفس این حرکت اشاره می کنم:
– شتاب تحولات سیاسی در ایران پس از روی کار آمدن دولت خاتمی چشمگیر است. انگار که با سد شکسته ای روبروییم که ناگهان حجم عظیمی از آنچه را که مدتها انتظار خروج و بروز داشته رها کرده است. آنچه در صحنه اجتماعی و سیاسی ایران مثلا در مطبوعات شاهدیم نشان می دهد که این شتاب کارمایه خود را از همان انتظار طولانی برای تغییر می گیرد. فشار این درخواست تغییر یکی از دوردست ترین حصارها را اکنون گشوده است و وزارتخانه ای را که به نظر نمی رسید به آسانی تن به بازشدن و انتقاد از خود بدهد ناگزیر از تجدیدنظر در رویه خویش کرده است.
– مقاومت در برابر تغییر و سیاست ستایش دولت و اصرار بر تطهیر دولت و بخشهای آن، مسئولان و مقاماتش و ارجاع همه ضعفها و خطاها به دیگران و بیگانگان سیاست دولتهای ایدئولوژیک است که بیشتر از همه در دو بخش تبلیغاتی و امنیتی آنها جلوه می کند. اطلاعیه وزارت اطلاعات نشان می دهد که عمر دولت ایدئولوژیک در ایران به پایان رسیده است.
– پذیرفتن خطا از طرف وزرات اطلاعات پذیرفتن آن از طرف دولت است. پذیرش خطاها و اعوجاجات و اعلام صریح آنها نخستین نشانه واقعی از ظهور یک دولت خدمتگزار به معنای حقیقی کلمه است دولتی که خود را آقای مردم و برتر از رای دهندگان و صاحبان اصلی قدرت نمی بیند و می پذیرد که اصلاحات را از خود شروع کند.
– پذیرش خطا اسطوره دولت مقدس و رهبران مقدس شده را نیز می شکند. دولت هم مرکب است از افرادی انسانی و آنها مانند هر انسان عادی دیگری می توانند مرتکب خطاهای کوچک و بزرگ شوند و بنابرین به هیچ وجه مصون از انتقاد و حتی تخطئه نیستند.
– اما چه کسی بر دولت نظارت می کند و وظیفه انگشت نهادن بر خطاها و ضعفها و ظلم ها را بر عهده می گیرد؟ آزمون ماههای اخیر و همین ماجرای قتل ها به تمامی مردم ایران نشان داده است که مطبوعات اصلی ترین هنر و وظیفه شان آشکار ساختن و به بحث گذاردن خطاهای دولت و دولتمداران است. اگر نظارت مطبوعات نباشد مدیران خطاکار از رسوایی و تعقیب مصون خواهند ماند و همزمان جامعه را از زهر سوءتدبیرهای خویش مسموم خواهند کرد.
– و سرانجام بحران سیاسی حاصل از این ماجرا شاید بسیار پردردسر باشد اما مدیریت این بحران می تواند آزادکننده روان جامعه ایرانی و بازدارنده حرکتهای خشونت آمیز افراطی باشد که این جامعه با ادامه رفتارهای سوء دولتی و بی اعتنایی به افکار عمومی می توانست به سمت آن کشیده شود. شاید برای حفظ نظام جمهوری اسلامی پذیرفتن این بحران و گذر از آن تنها راه چاره بوده است.

۱۳ ژانویه
شب، قبل از ترک اداره خبر می رسد که رئیس جمهوری از صدا و سیما به قوه قضا شکایت خواهد برد. به دلیل برنامه یکطرفه ای به نام چراغ که در آن طرفداران رئیس جمهوری به دست داشتن در قتل های سیاسی متهم شده اند. منبع تهران تایمز است. مشغول تهیه برنامه بامدادی ام اما در آن ساعت شب چگونه باید به متن روزنامه دست یافت؟ به نظر می رسد باید خبر را گذاشت برای برنامه فردا و از خیر پخش آن به دلیل نداشتن جزئیات در برنامه چشم انداز بامدادی گذشت.
وقتی به خانه می رسم سعی می کنم تهران تایمز را در اینترنت چک کنم. با کمک کاوشگر (سرچ انجین) یاهو سر از شبکه ای به نام نت ایران در می آورم که متن کامل تهران تایمز را هر روزه در شبکه منتشر و روزآمد می کند. متن خبر هست. به همکاران شبکار تلفن می کنم و آدرس نت ایران را روی شبکه اینترنت می دهم تا خبر را اگر هنوز وقت هست دنبال کنند.
در نت ایران با کنجکاوی گردش می کنم و نامنامه چهره ها (who’s who) توجهم را جلب می کند. باید منبع جالبی باشد. اما نه باید عجله نکرد. پنجره آن را باز می کنم و سرکی می کشم به چند قسمت مختلف از اعضای کابینه ایران تا اعضای شورای تشخیص مصلحت نظام. سرخورده می شوم. اطلاعات دست کم یکسال کهنه است! اگر می شود تهران تایمز را هر روزه با صفحات مختلف منتشر کرد چرا نشود نامنامه چهره های سیاسی را روزآمد کرد؟

۱۶ ژانویه
سرانجام توانسته ام یکی از بهترین کتابفروشی های انگلستان را روی شبکه اینترنت پیدا کنم. یعنی بلک-ول که شعب آن بخصوص در آکسفورد نظر هر بیننده ای را به خود جلب می کند. ۹ شعبه در آکسفورد دارد و تا دلتان بخواهد کتاب در انواع و اقسام علوم بشری. یک شعبه هم مخصوص کتابهای نایاب و دست دوم است. دنیایی است. در جستجوی کتابهای دندانگیر به عنوانی بر می خورم که مطالعه در باره آینده است. گزینه های مختلف روی شبکه در باره هر کتاب وجود دارد. سعی می کنم از محتوای این کتاب با آن عنوان غریب سر در آورم.
قیمت گرانی ندارد اما تجربه می گوید از روی عنوان کتاب نخرم. اما چگونه به اندرون این کتاب راه یابم. در آزمون گزینه ها ناگهان در مقابلم گزینه فهرست مطالب کتاب را می یابم. من در کتابفروشی آمازون که روی شبکه است بالا و پایین زیاد رفته ام ولی برایم تازگی دارد که یک کتابفروشی علاوه بر مشخصات کتابشناختی کتابها که معمول است و دو سه سطری در باره کتاب، فهرست مطالب را هم به طور کامل عرضه کند.
در آمازون گاه کتابها با نقدی که بر آنها نوشته شده همراه اند. مثلا اگر کسی کتاب دکتر کریمی حکاک را در باره شعر معاصر ایران جستجو کند نقد نوری علا بر آن را که مفصل هم هست خواهد یافت ولی دادن فهرست مطالب کتاب رایج نیست.
یاد چند شب پیش می افتم و نت ایران. این یکی برای فروش کتابی نه چندان گران چه اطلاعات مختلف و مفصلی عرضه می کند آن یکی نام وزیر از کابینه خارج شده را همچنان به عنوان وزیر آن وزارتخانه در نامنامه چهره های سیاسی کشور می آورد. – لابد خیلی ها در دنیال که به این نامنامه مراجعه کرده اند و از ماجرای مثلا استیضاح وزیر کشور خاتمی باخبر نیستند همچنان آقای نوری را وزیر کشور ایران می دانند!

title شجریان این خراسانی فروتن و مغرور

شجریان انقلابی بود و از معدود انقلابیونی که انقلابی ماند. انقلابی به همان معنای سال ۵۷ و ۵۸ می گویم. آدمی که به مردم اش عشق بورزد و شادی ایشان و آبادی وطن را بخواهد. او از معدود کسانی بود که همه آنچه باید می داشت داشت تا بتواند در مقابل ابتذال سیاست حاکم بایستد و کس را زهره آن نباشد که او را آسیب رساند. مردی بزرگ بود که هنرش عزت ایران بود و عزت ما بود و هست و خواهد بود. هنر اگر هنر است نمی تواند سر خم کند. هنرمندی که جز به مردم تعظیم کند هنر را خوار داشته و جادوی را ارجمند ساخته است. به هر کس حرمت کرد هم به خاطر مردم بود و به خاطر مردمی بودن آن کس بود. پادشاهی بود غنی از دیگران و بر قلمرو هنر و عزت و سربلندی فرمان می راند.

این خراسانی فروتن و مغرور این حافظ موسیقی ایرانی این هنرمند دلسوز به حال ملت خاطره ها برای ما ساخته است که تا هستیم با ما خواهد بود. ترانه اش رهایی بود. آزادگی بود. ادب و حکمت بود. و عشق بود. عشقی که در سالهای وبای انقلاب ما سخت به آن نیاز داشتیم. ترانه اش مرهم دلهای ما بود.

اول بار که توجه عمیق مرا جلب کرد در یکی از نشست های خانگی دانشجویان آن دوره بود. گروهی همکلاسی بودیم که خانه یکدیگر جمع می شدیم و گاهی استادی را دعوت می کردیم. این رسم آن سالها بود. محیط عمومی نداشتیم. اولین دیدار از این نوع را درست بعد از انقلاب فرهنگی داشتیم با استاد هوشنگ جوانمرد در یکی از اتاقهای اداری دانشکده. وقتی آمد گفت کلاس واقعی این است که جمع مشتاقان گرد هم آیند. آن نشست اما در خانه یکی از دخترهای کلاس بود که اهل موسیقی بود. و دکتر عبادیان هم حضور داشت. استادی فروتن که زندگی اش بر محور تربیت دانشجو می گذشت و جز آن گویی کار و باری در عالم نداشت. سخن رفت از کنسرت سفارت ایتالیای استاد شجریان. تازه منتشر شده بود. کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد/ یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد. درست حال و هوای آن روزهای ما بود در بحبوحه جنگی نفرینی. و عبادیان گفت گاهی هنر صدای حقیقت می شود و شجریان در این نوار صدای حقیقت شده است.

این جمله سالها ست که در خاطرم نقش بسته است. «در آستان جانان» تا مدتهای مدید بهترین نواری بود که داشتم و گوش می کردم. آن دوران ترانه و آلبوم جدید همراه بود با کاستی نونوار و خوش آب و رنگ که بوی تازگی می داد. نوارها را معمولا از کتابفروشی می خریدم. نوارها را مثل کتاب پشت ویترین می گذاشتند. رسمی نو بود و جذاب. در آن قحط موسیقی صدای شجریان هم صدای بهشت بود و هم صدای حقیقت.

قحط که می گویم صرفا به سیاست رسمی و رسانه ای حکومت نظر دارم و گرنه محافل موسیقی و آموزش ساز و آواز متعدد بود و دوستداران موسیقی محفل درس استادان هر سازی را پر می کردند و از هر خانه صدای سه تاری می آمد یا آواز دختری و پسری که تازه درس می گرفتند یا خود به استادی رسیده بودند و شاگرد داشتند. این روش مبارزه جامعه ما و نسل ما بود. خانه ها جای خالی مکان های عمومی را پر می کردند.

دیگر با کارهای شجریان دمخور شده بودم. نه من که بسیاری. هر کاست جدید حادثه ای بود. شجریان توانسته بود از محدود شدن فضا برای موسیقی دنبل و دیمبو به استادی استفاده کند و ارزشهای بی مثال موسیقی ایرانی را به صحنه عمومی آورد و آن را با رگ رگ هوشیاری سیاسی مردم پیوند بزند. شجریان همواره سیاسی بود گرچه به نحوی خراسانی و رندانه. حلقه ای بودند این رندان خراسانی. از اخوان تا شفیعی کدکنی. این است که وقتی در آلبوم «بیداد» خواند: شهر یاران بود و خاک مهربانان این دیار/ مهربانی کی سرآمد شهریاران را چه شد صدای مجلسیان درآمد!

با اینهمه دست کم میانه رادیو با شجریان به هم نخورده بود. بارها می شد که وقتی از انقلاب سوار مینی بوس می شدم تا به سمت فلسطین بروم که محل کارم بود برنامه صبح رادیو ترانه بسیار محبوب «صبح است ساقیا» را گذاشته بود و صدای استاد تمام روز در ذهنم ادامه داشت. شجریان همیشه می توانست آدم را شگفت زده کند. سبک اش یکنواخت نبود. ترانه ها را به نحوی اعجاب آور می خواند و آوازهایش همیشه پرمایه و پرمعنا بود. در همان سالها در راه خانه باز ترانه های باباطاهر را از راننده های اتوبوس و مینی بوس می شنیدم. از آلبوم ماهور استاد. همه گویند طاهر تار بنواز صدا چون می دهد تار شکسته. در خانه هم صدای استاد آرامش شب ها و روزها بود.

شعرهایی که شجریان انتخاب می کرد خیلی زود به حافظه جمعی راه می یافت و آن شعر مهر صدای او می خورد. او سعدی و حافظ و مولانا را زنده کرد و شماری از بهترین غزل های ایشان را به میان مردم برد و به صدای خود پیوند داد. دل می رود ز دستم صاحبدلان خدا را / دردا که راز پنهان خواهد شد آشکارا/ کشتی نشستگانیم ای باد شرطه برخیر / شاید که باز بینیم دیدار آشنا را.

من و بسیاری چون من با شنیدن نوارهای شجریان موسیقی می آموختیم به شناخت دستگاهها علاقه مند می شدیم و برتری او را از دیگر خوانندگان تصدیق می کردیم. من در آن سالهای دهه ۶۰ و ۷۰ بیشتر دلانه به او گوش می کردم و او وصف حال من و ما می کرد. اما بتدریج به تکنیک های کار او هم توجه می یافتم. در میان همه آوازهای استاد که هر کدام رنگی دارد برای من از همه شگفت آورتر «دلشدگان» بود. مجموعه متنوعی از آوازهای فیلم که اوج قدرت های آوازی استاد را نشان می داد.

یکبار دیگر هم که شگفتی خود را خوب یاد دارم وقتی بود که اول بار در خانه دوستی نازنین تصنیف «ناز لیلی» را در سه گاه شنیدم و دلباخته شدم. چطور ممکن بود خواننده ای بتواند تصنیفی بخواند که یک آهنگ جاافتاده محلی را -نوایی- به شیوه ای تازه ارائه کند و موفق هم بشود که گوش عادت کرده با آن ترانه را به آهنگ تازه جلب کند؟ من آن روز به هنر استاد آفرین گفتم و او را ستودم هم به خاطر توجهش به این شعر زیبای خراسانی و هم به خاطر جسارتش در ارائه تازه و دلنشین آن. بعدها خود هر دو ترانه را بارها خوانده ام برای خود یا جمعی از دوستان و همیشه آن لذت اولیه برایم تکرار شده است.

شگفتی از ترانه های شجریان را باری دیگر در تاشکند تجربه کردم وقتی در مجلس صمیمانه ژان دورینگ درست کنار دفتر بی.بی.سی شبی با دوستان همدل جمع بودیم و این بار شاگردان دورینگ که موسیقی شناس برجسته ای بود ترانه «بت چین» را می نواختند و می خواندند. او ترانه را به ترک زیبارو و زهره جبینی آموخته بود و او با سه تار همسر دورینگ و یک دو ساز دیگر این ترانه جاودانی را خواند. ای مه من ای بت چین ای صنم/ لاله رخ و زهره جیبن ای صنم. …از تو صبوری نتوانم دیگر.

و وقتی قرار شد دختر نازنین ام ریحانه پرپرشده ام را برای خداحافظی آخرین به نمازخانه گورستان مورت-لیک ببریم کشیش گفته بود چه آهنگی می خواهید در نمازخانه پخش شود و من هیچ آهنگی گویاتر و محزون تر از آواز شجریان نداشتم: سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمی/ دل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمی/ چشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو / ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمی/ زیرکی را گفتم این احوال بین خندید و گفت/ صعب روزی بوالعجب کاری پریشان عالمی

شجریان خاطره های ما را رنگ داده است در سالهایی سیاه که رنگ جایی در زندگی نداشت. عشق های ما را روایت کرده است. حزن های ما را خوانده است. با ما زیست و با ما مردم جاودانه خواهد بود. استاد شفیعی کدکنی او را حافظ موسیقی خوانده است. توصیف دقیقی است. شجریان مثل حافظ استاد مکتب تلفیق بود و سیاست و عشق و هنر را با هم یگانه کرد و مثالی عالی از کار هنرمند فرهیخته ایرانی به دست داد و به برترین نماد آن در روزگار ما بدل شد.

title سیطره حرافی و علایم آخرالزمان یک دوران

کتک کاری در استودیوی شبکه من‌وتو یکی از علایم آخرالزمان دورانی است که اوج آن را در این چهار سال اخیر دیده ایم. دورانی که به تهی بودن حرفها و مواضع رسیده است. تا ده سال پیش هنوز این نشانه ها پنهان بود. یا فکر می کردیم داخلی است. دوران احمدی نژاد بود. دورانی که فکر می کردیم به سر می آید. او رفت و دورانی که با او شروع شده بود سر نیامد. ادامه یافت. اما این بار نه در سطح دولت که به اعتدال و تدبیر برگشته بود یا اراده برگشتن داشت بلکه در سطح رسانه ای هم در داخل و هم در خارج کشور. 

تا برجام امضا نشده بود سطح بحث ها هنوز جدی بود. لمپنیسم و عوام گرایی در حاشیه قرار داشت یا به محافل رسانه ای خاصی در ولایت و وابسته به ولایت انحصار داشت. اما بتدریج که برجام رنگ باخت – و این حرکت از داخل همان محافل ولایی با عوامفریبی آغاز شد- فضا رنگ دیگر گرفت. اما باز هم تا ترامپ سر کار نیامده بود می شد گفت مباحث نخبگانی جایی دارد و عوام الناس رسانه ای بر صحنه چیره نشده اند. ترامپ که آمد دست خالی همگان رو شد. زبان و بیان و تحلیل ها پوچ و تهی شد و پروپاگاندا جای همه چیز را به تدریج پر کرد.

پروپاگاندای موفق همیشه حرف و تبلیغاتی است که با عمل همراه می شود. پروپاگاند برای پروپاگاند بی معنی است و به همین وضعی می رسد که امروز رسیده ایم. همه حرف می زنند و حرفها خالی از معنا و مفهوم و نتیجه است چون به عمل گره نخورده است. نه ترامپ نتیجه عملی گرفته است چون ایران با همه فشارها به مذاکره تن نداده و انبوه برنامه های رسانه ای تاثیری در تصمیم ولایت نداشته است نه اپوزیسیون می تواند نتیجه بگیرد چون اصولا پایگاهی در داخل کشور ندارد.

امروز در آستانه پایان دوران رهبری پروپاگاندیست های جهان قرار داریم و من واقعا نمی دانم اگر دوران رهبری او ادامه یابد دامنه آسیب ها چقدر بزرگ خواهد شد. اما ترامپ برود یا بماند وضعیتی که حاکم شده نمی تواند پایدار بماند. شترها باید بروند. کتاب بیشعوری باید بسته شود. صحنه از تحلیلگرانی که چیزی بیش از خبر نمی خوانند باید پالوده شود و بر حرفهای تکراری نقطه پایان گذاشته شود. این وضع را نمی توان ادامه داد. ادامه وضع همین امروز هم رسانه ها را به ضدرسانه تبدیل کرده است. چهار سال دیگر آشوبی ایجاد می کند که دیگر هیچکس حرف کسی را نشنود و همه حرفها از درست و نادرست تهی از معنا به نظر برسند. رسانه تنها در چارچوب قبول مخاطب زنده است و معنا دارد. از دایره قبول بیرون رفت به بلندگویی تبدیل می شود که در یک شهر خالی از بام تا شام صدایش بلند است. و البته به جایی نمی رسد.

یک آسیب مهم حرافی شناور ساختن دال و مدلول و معانی و مفاهیم است. هم امروز هر سایت و هر نوشته رسانه ای را که باز کنید با انبوهی از مفاهیم تعریف نشده روبرو می شوید که صرفا به خاطر حرافی های بی پایان شبکه های فارسی داخل و خارج و شبکه های اجتماعی فراگیر شده ولی کسی درست نمی داند این مفاهیم چه معنایی می دهند. حرافان رسانه ای نمی توانند تبیین مفاهیم کنند. کار آنها اصولا تبلیغات حزبی است. تبیین برای آنها صرفا در جهت منافع سیاسی معنا دارد و گرنه قادر به «تبیین» چیزی نیستند. بنابرین داریم زیر آواری از مفاهیم تعریف نشده دفن می شویم. دیگر صدا به صدا نمی رسد. کسی دنبال معنا نیست. همه می خواهند نتیجه بگیرند. نتیجه هم با براندازی یا تسلیم تعریف می شود. اما کسی نمی داند که اگر نه براندازی اتفاق افتاد و نه تسلیم تکلیف چیست. تنها راهی که می ماند دست به یقه شدن است. جنجال درست کردن است. بحث داغ ساختن است. مشتری جور کردن است. ساعت پر کردن است و بلندکردن صداها. فریاد زدن. اما فریاد زدن مربوط به دورانی است که یک نفر می گفت و دیگران می شنیدند و ظاهرا در سکوت پیروی می کردند یا می شد گفت پیروی می کنند و مخالفتی ندارند. اما امروز هر مخاطبی به آسانی می تواند مخالفت خود را با جزئیات یا کلیات سخنی اعلام کند. اینجا تنها همفکری و همصدایی و گفتگو و شنیدن از دیگری گرهی باز می کند. فریاد؟ آه آنقدر فریاد شنیده ایم که گوش مان پر شده اگر کر نشده باشد. کافی است به مرام منبرهای ولایی توجه کنیم. اپوزیسیون هم منبر می رود. می خواهد متکلم وحده باشد و باقی در سکوت یا تایید کنند یا حرفی از مخالفت نزنند. چون چنین نیست و راه دیگری هم برای ارتباط فعال نمی شناسد دست به یقه می شود. چه مجازی چه واقعی. 

حتی اگر براندازی اتفاق افتد هیچکس نمی داند و اهمیتی هم نمی دهد که فردای براندازی چه خواهد شد. کسی طرح و برنامه ای ندارد. اگر جمهوری اسلامی هم با یک نرمش قهرمانانه دیگر تصمیم به چرخش سیاسی بگیرد یا به ساخت و پاخت پشت پرده روی آورد یا تنش را بالا ببرد کسی نمی داند چه خواهد شد. تسلط حرافی رسانه ای مثل سالادی است که کنار غذای اصلی سیاست صرف می شود. غذا را دیگران می پزند و حرافان تنها به شب چره می توانند فکر کنند نه بیش.

غیبت نخبگان و روشنفکران و ایران دوستان و مهین پرستان از صحنه سیاست و رسانه ما را از فهم آنچه بر سرمان می رود محروم کرده است. و به یک معنا ما را بی آینده ساخته است. نمی دانیم به چه سویی می رویم. راهنمایی نداریم. همه مشغول عمل اند. دست به کمپین سازی می سازند. کارزار رسانه ای درست می کنند. ایده های افراطی اذهان عوام زده و عوام فریب میدان دار می شوند. نه به هدفی می رسند نه هدفی دارند که مشکلی از صدها مشکل زمین مانده ما مردم را حل کنند. همه چیز در ضدیت با ولایت خلاصه می شود و زندگی بلاموضوع شده است. ضدیتی که رنگ عوامانه پیدا کرده است زیرا از هر نوع ایده والا و آینده ساز و مشکل گشا خالی است. به زندگی پشت کرده. سالها هم بر هم انباشته می شوند و راهی باز نمی شود. نخبگان خانه نشین شده اند و پوپولیست ها از هر دستی صحنه را پر کرده اند. هر کانالی را باز کنی یکی دارد شعبده ای ارائه می کند. فکت ها را جابجا می کند. تاریخ را عامدانه دستکاری می کند. دنیا و مافیها را در دو جمله تکراری برایت خلاصه می کند و برای هر چیزی راه حلی واحد دارد – ضدیت و ستیز.

این واقعیت که رسانه های اصلی فارسی همگی با بودجه های آشکار و پنهان خارجی اداره می شوند نشان می دهد که چرا نباید انتظار زیادی از آنها داشت. آنها طبعا به هر گوینده ای که از ضدیت و ستیز بهره ای داشته باشد میدان می دهند تا نیات سفارش دهندگان را پیش ببرند. نتیجه تسلط حرافی و حرافی است. هر قدر این شبکه ها را تماشا و دنبال کنی چیزی عایدت نمی شود. و هر صدای متفاوتی در این میانه ناشنیده می ماند.

هیچ وقت مثل امروز نیاز به رسانه مستقل اینقدر ضروری و اورژانسی نبوده است. و هیچ معلوم نیست که چنین رسانه ای بزودی پا به میدان بگذارد. هیچ وقت مثل امروز نیاز به معنا در رسانه ها اهمیت نداشته و از همه وقت کمتر این نیاز جواب می گیرد. هیچ وقت حرافی ها اینقدر حوصله سر بر نبوده است. تلویزیون خبری ۲۴ ساعته آفت است. تلویزیونی که فقط با خبر و مصاحبه کار کند آفت است. رسانه ای که فقط با چند چهره معین کار کند آفت است. رسانه ای که در جای حزب نشسته باشد و نقش هدایت خلق را بازی کند آفت است. رسانه ای که گزارش مستند نداشته باشد آفت است. رسانه ای که پروپاگاند هدف اش باشد آفت است. رسانه ای می خواهیم که مجری دانا باشد گوینده نباشد. رسانه ای می خواهیم که سردبیران اش به ایران متعهد باشند نه بیگانه. رسانه ای می خواهیم که به روی مخاطب باز باشد و از مشارکت مخاطب ابزار سیاست نسازد. رسانه ای می خواهیم که از روی تعهد اجتماعی و مدنی بدون دشمنی با این و آن کار کند. رسانه ای می خواهیم که نخبگان به آن اعتبار داده باشند. رسانه ای که حد خود را بشناسد. جای مردم ننشیند. مردم و جامعه را تقویت کند. صد رسانه خارج کشور جای یک گروه متعهد داخل کشور موثر نخواهد بود. صد روزنامه دولتی و ولایتی جای یک وبسایت و مجله متعهد به منافع ملی و خیر عمومی موثر نخواهد بود. رسانه ای می خواهیم که به زندگی ما متعهد باشد. خیر ما را بخواهد. ما را دوست داشته باشد. به امروز و آینده ایران فکر کند. ایرانی باشد. دغدغه ایران داشته باشد. به تنوع ما مردم احترام بگذارد. نمادی و نماینده ای از فرهنگ چل تکه ایرانی باشد. به تفرقه میان مردم دامن نزند. محتاط و منصف باشد. و طوری عمل کند که در داخل بازترین میدان را برای خود ایجاد کند و در خارج در محدوده ای کار کند که گویی مرکزش در تهران است. و در این تاریخ رسانه های ایران شاهد خوبی است. هیچ روزنامه ای در خارج از ایران در دوران مشروطه منتشر نشد جز اینکه به چارچوب عرف و سنت و باور و سیاست ملی پایبند بود. هیچ تغییری جز از این مسیر اتفاق نمی افتد که خیری در آن باشد.  

title ۱۹۹۹ سال آخر قرن – ۹

۲۴ دسامبر
در آستانه کریسمس تعطیلات مدرسه پسرم آغاز می شود. این روزها می شود دید که تا چه حد جامعه بریتانیایی مذهبی است. درست است که می گویند این جامعه سکولار است ولی مذهب در پشت صحنه و البته در مدرسه و آموزش نقش مهمی دارد. مدارس ابتدایی در این روزها غرق می شود در مراسم مذهبی و تعلیمات دینی به صورت مستقیم و غیرمستقیم. رادیو بی بی سی هم یک بخش دایمی برنامه های مذهبی دارد. صبح های یکشنبه هم رادیو و تلویزیون بی شباهت به صدا و سیما در روز جمعه نیست! همانطور که آنجا نماز جمعه پخش می شود اینجا هم نیایش های کلیسایی برنامه اصلی است. مذهب به هیچ وجه چیزی در پستوی خانه ها نیست یا از خانه ها رخت برنبسته است.

در عین حال یک سوی برجسته این فرهنگ مذهبی در تنوع و گستردگی کارهای خیریه جلوه گر است. هر قدر به کریسمس نزدیک می شویم کارهای خیریه بخصوص در مورد بچه ها جدی تر می شود. زیرا به هرحال محور کریسمس نوزادی است به نام عیسی مسیح. از اینجا بچه و مادر حرمت بسیار زیادی پیدا کرده است. در فرهنگ بریتانیایی حرمت کودک یکی از پایه های اساسی است. و توجه به نیازهای کودکان یک مساله عام در فرهنگ عمومی است. همه در برابر نیازمندی کودکان منفعل و متاثر می شوند و احساس می کنند باید کاری کرد. این دوره با بزرگترین فعالیت خیریه سال برای کودکان همراه است که به نام بچه های نیازمند شناخته می شود: Children in Need

به نظرم هر هفته یکشنبه ای دارد و هر سال هم یکشنبه ای. کریسمس یکشنبه سال است. و مرکز مهمی در معنویت اروپایی.

یکبار در ملاقاتی با استاد محمدتقی جعفری که به کردستان آمده بود از او پرسیدم مادیت و معنویت با هم رابطه دارند. چطور می شود که در غرب مادیت باشد و معنویت نباشد. مدعی بود که معنویتی در غرب نیست. استاد تصوری از معنویت بیرون از مرزهای اسلام نداشت.

۲۵ دسامبر
روز کریسمس برای من روز کسل کننده ای بود. از شب پیش بشدت مریض شده بودم. امروز با ۱۷-۱۸ ساعت در رختخواب ماندن (از ساعت ۶ بعد از ظهر دیروز تا ظهر امروز) احساس می کنم سبک تر شده ام. تنها کاری که می توانم بکنم خواندن انفعالی است. حاج سیاح را ادامه می دهم. کتاب پر است از توصیف رفتارها و ظواهر امور خیابانها، کلیساها، سیرکها، باغ وحش، کشتی ها، کتابخانه ها، موزه ها، زندانها، میادین، مدارس، کوچه ها، عمارات، کارخانه ها. یکجور نقاشی با کلمات. مرتبا فیلمهای اوایل قرن و عکسهای قدیمی از شهرهای اروپا و فیلمهای سینمایی با داستانهای قرن نوزدهمی برایم تداعی می شود.

شکل گیری روانشناسی حسرت را در میان ایرانیان در این کتاب بروشنی می توان دید. هر از چندگاهی مقایسه ای میان آنچه در خارج ایران می بیند یا اوضاع ایران به دست می دهد و تاسف می خورد:

مصمم شدم که تحصیل زبان انگلیسی کنم … ولی استادی نداشتم که غلط هایم را بگوید. گاهی گریه گلویم را گرفته می گفتم سبحان الله ما هم از بندگان تو ایم چرا ایشان هر چه می خواهند از علم و اسباب مهیا دارند. (ص ۲۰۲)
(در لندن) اهالی آنجا دایم به خیال دنیای خود و بازرگان هستند که آنها هم به آسودگی زندگانی می نمایند به خلاف مردم ایران (ص ۲۱۵)
عرض راه همه جا آب و دشت و صحرا، زراعت بسیار نیکو از انواع اشجار. کالسکه روان و من بنده حیران که سبحان الله این مردم چگونه ملک خود را اینگونه آباد کرده اند که قطعه خالی از ثمر دیده نمی شود. (ص ۲۴۰)
(بعد از تماشای رقص و پایکوبی در گراند اپرای پاریس) سبحان الله اینها چگونه می میرند! معروف است که غصه از عمر می کاهد اینان که ابدا غصه ندارند باید هرگز نمیرند. (ص ۱۶۲)
و در باره یگانگی شهرهای اروپا: شنیده بودم که هر کس یکی از شهرهای یوروپ را ببیند چنان است که همه را دیده است. (ص ۱۳۷)

البته حاج سیاح بارها نظم و وقت شناسی و پشتکار و تعلیم و تربیت عمومی و آسان و آزادی بیان مطبوعات و مانند اینها را نیز مورد توجه قرار داده است ولی البته بیشتر کتاب او صرف تعریفات و توصیفات می شود تا تاملات و اندیشه ورزی ها. یکجا هم اشاره باریک بینانه ای دارد به مساله مواد خام آسیایی که در اروپا تبدیل به مواد مصنوع می شود و برای اروپاییان ثروت ایجاد می کند (صص ۲۱۷-۲۱۸) چنانکه رابطه نظم و قانون و عدالتخانه را نیز برجسته می بیند:

(در پاریس) سبحان الله آن مایه صنعت و این پایه آزادی که ابدا نمی تواند کسی با کسی سوال و جواب کند. هر کس به تکلیف خود عالم. اگر گناهی کند جزا داده می شود. بلکه خود جزای خود را می داند. نظم و قانون ولایت را مشاهده می کردم زیرا که برای هر گناهی عدالتخانه معینی دارند. (صص ۱۵۹-۱۶۰)

می توان گفت که ادبیات حسرت را فرنگ رفته ها ایجاد کردند و آن را نسل به نسل حفظ کردند و به نسل ما تحویل دادند!

۲۷ دسامبر ۹۸
حالا دیگر به آغاز آخرین سال قرن نزدیک می شویم. تلویزیون بی بی سی در مجموعه ای که قرن بیستم را مرور می کرد این قرن را قرن مردم / قرن خلق (Peoples Century) نامیده بود. اسم بامسمایی است. فکر می کنم:

فرهنگ توده (mass-culture) که در اروپای غربی حاکم شده است به معنای طرد هدایت و رهبری نخبگان است. یاد آن دوست انگلیسی بخیر که همان روزهای اول ورود به لندن به ما می گفت اینجا کسی از روشنفکران خوشش نمی آید! این به نوعی تحقق آرمان مارکس است که به صورت وارونه ای در صورت پرولتاریای کاپیتالیسم نمایان شده است. این تحقق آرمان قرنی است که قرن خلق قرن توده سده مردم و مردمگرایی و جنبشهای خلقی و توده ای توصیف می شود: حاکمیت فرهنگ توده و بی اعتبار شدن نخبگان و روشن اندیشان و مصلحان اجتماعی. به رهبری رسیدن خلق و وانهادگی جامعه و ارزشهای آن در برابر عامه پسندی. و همه گیر شدن ابتذال. و فراموش شدن نجابت و اصالت در پرتو فئودالی خوانده شدن آن.

ولی واقعیت این است که ارزشهای اجتماعی به دلیل تغییر ساختار جامعه تغییر یافته است. مشارکت عمومی، فرهنگ همگانی، آموزش همگانی، ورود زنان به عرصه کار و برابری حقوقی و اجتماعی آنها با مردان، از بین رفتن مرجعیت پدران و نخبگان پدرسالار اینها همه و همه اگر از سویی مطلوب بوده است از سوی دیگر به همین حاکمیت پسند توده یا فرهنگ توده ای انجامیده است و جز این نمی توانست باشد.

title مورد عجیب آیدین آغداشلو
خانم سارا امت علی احتمالا یکی از ستاره های روز توئیتر است به خاطر ادعایی که نسبت به آیدین آغداشلو مطرح کرد و او را به تعرض جنسی متهم ساخت. با این حال او در همان زمان – حدود ۸-۹ روز پیش- در توئیتی نوشت: «می‌دونید بخش تلخ قصه کجاست؟ این‌که در ۸ سالی که خبرنگار بودم، از سوی چندین آدم معروف و مسئول مورد آزار جنسی قرار گرفتم و شاهد بیشمار اتفاق مشابه برای دوستان زن روزنامه‌نگارم بودم. اما جرأت و حوصله ندارم از اون آدم‌ها بنویسم.» و من از همان موقع مرتب جستجو کرده ام که بدانم چرا باید یک فرد خاص در میان آنهمه آدمی که ایشان اشاره می کند انگشت نما شود؟ دلیل شخصی نمی توانست خیلی مهم باشد چون ۱۴ سال از زمان داستان گذشته است. اما آیا می توان دلیلی سیاسی پیدا کرد؟ سابقه هایی که از نظر ولایی ها درباره آغداشلو داریم – مثلا متهم شدن اش به شرکت در یک انقلاب مخملی! و همکاری اش با دفتر فرح در عهد پهلوی- زمینه می دهد اما کفایت نمی کند برای این جنجال.
چه اتفاق تازه ای افتاده است؟
من در مقامی نیستم که از صحت‌وسقم ادعای خانم امت علی حرف بزنم. وانگهی خود ایشان می گوید از این چیزها زیاد دیده. دیگران هم می گویند. بحث من سیاسی است. فرض می کنم اصلا وجود داشته چنین داستانی و برای روز مبادا نگه داشته شده بوده و امروز گوینده به نحوی از طرف ولایت تشویق شده یا تحت فشار قرار گرفته که بگوید. چرا؟
فرض من این است: ماجرای سقوط هواپیمای اوکراینی یکی از علل جعل/افشای این داستان است.
برخی دوستان احتمال میدهند ماجرا برای در سایه قرار گرفتن بحثهای تازه درباره شلیک دوم به هواپیما مطرح شد – که اخیرا مقامات ولایت به آن اذعان کردند. این احتمال ضعیف است ولی نمی شود کاملا آن را نادیده گرفت گرچه می تواند یک هدف جانبی باشد. به نظرم سوی اصلی داستان در ایران نیست. سویه اصلی در کانادا ست که محل اصلی داغداران و فعالان اجتماعی برای زنده نگهداشتن یاد این فاجعه است. اگر از خود بپرسیم چه کسی میدان‌دار تجعات ایرانیان در کانادا بوده می توانیم فرض قوی تری را مطرح کنیم: تیرگان.
تیرگان که صاحب جشنواره بزرگ و مهمی به همین نام است در خط مقدم اعتراضات بوده است. و در اولین تجمع آن حدود ۳۰۰۰ نفر برای بزرگداشت یاد قربانیان گرد آمدند.
حال کافی است کمی درباره تیرگان و آغداشلو بدانیم و مواضع تیرگان را از نظر سیاسی دنبال کنیم. مواضعی که خوشایند ولایت نیست. تلاش ولایی ها در کانادا برای کنار زدن یا بی اعتبار کردن تیرگان هم جدی است. سوابقی هم که مثلا ژیان قمیشی به خاطر اتهامات مشابه پیدا کرد به پرورش این داستان جدید کمک کرده است گرچه او از اتهامات تبرئه شد.
به عبارت اُخری، جمهوری اسلامی دارد انتقام اعتراضات به سقوط هواپیمای اوکراینی را از آغداشلو می گیرد. آغداشلو مرتبا در جشنواره تیرگان حضور داشته و همسرش یکی از مدیران فعال تیرگان است.
این موضوع بخش آخر یک داستان بلندتر است که در یک دو سال اخیر ذهن مرا مشغول می دارد. خلاصه اش این است: نشانه های روشنی وجود دارد که ولایت علاقه مند است رسانه های خارج از کشور را از تهران هدایت کند و نهادهای مستقل از ولایت در خارج کشور را بی اعتبار سازد. این ماجرا از به اصطلاح “خلجی گیت” شروع شد و آغداشلو و تیرگان یک فصل تازه از آن است.
ادعاهای آزار جنسی یکی از بهترین ابزارها برای خارج کردن رقبا از میدان سیاست و فعالیت اجتماعی است (و مهم نیست که بعدا تبرئه شوند). حتی در انتخابات آمریکا هم نقش دارد. ولایت با استفاده از آن به تضعیف جریانهای خارج از کنترل اش می پردازد. برای نمونه تیرگان مثلا این گزارش لابی ولایت را در کانادا درباره تیرگان و مدیرش ببینید که سعی دارد القا کند که او و همکارانش آلوده اند.
زمانی جمهوری اسلامی در خانه منتقدان و مخالفانش مواد مخدر و ویدئوهای مستهجن پیدا می کرد. امروز ورزیده تر شده و با روش های جهانی با مخالفان اش مبارزه می کند! در این میان هر قدر بتواند کنشگران گوناگون و رسانه های مختلف را غیرمستقیم -و به روش تعل وارونه- در جهت اهداف خود هدایت کند بُرد کرده است. حداقل چیزی که به دست می آورد این خواهد بود که اگر خودش بی اعتبار شده برای دیگران هم اعتباری باقی نگذارد. نوع تازه ای از سرکوب آلترناتیوهای احتمالی. به عبارت دیگر، جمهوری ولایی از سرکوب تشکل های داخلی به سرکوب تشکل های خارجی که در کنترل آن نیست رسیده است. هر مجمع و مجموعه ای که بتواند شاخص شود و اعتبار کسب کند خطر است خاصه در کانادا که بزرگترین اجتماع ایرانیان خارج از کشور را از نسل بعد از انقلاب دارد و پایگاهی برای افراد وابسته به ولایت است. آنجا را باید تصرف کرد. تمام قصه این است.
title ۱۹۹۹ سال آخر قرن – ۸

۱۰ دسامبر

دو روز گذشته از نظر عصبی سخت تحت فشار بوده ام. مرگ مشکوک محمد مختاری من و همکارانم را شوکه کرد. گفتگوهای بسیار و بحث و نظر از هر سو.  با شنیدن این گونه خبرها در اینجا اولین چیزی که به نظر آدم می رسد این است که مهمترین مشکل در ایران عدم امنیت است. اما اینکه ماجرای این مرگ (قتل؟) چیست هنوز چیزی نمی دانیم.

بعد از ظهر با داریوش آشوری و باقر معین زیر باران سرانجام کافه ای پیدا می کنیم که دقایقی به گفتگو بنشینیم. آشوری از بحث زبان که به آن دلبسته است آغاز می کند و سپس به فلسفه و نگاه غربی به طبیعت می رسد. – این نگاه جزئی نگر سنجشگرانه و عینی. و می گوید که حتی این را می توان در تابلوهای نقاشی عهد رنسانس دید که چه پرکار اند و با ثبت چه جزئیاتی. و مقایسه می کند با مینیاتور ایرانی که کلی نگر است و جزئیات را حذف می کند و در رنگهای واقعی حتی مثل رنگ آسمان تصرف می کند و آن را دگرگون می سازد. اینطور می فهمم که نقاشی ایرانی تصویری است که نقاش به پیرامون خود می بخشد ولی نقاشی غربی کلاسیک تصویری است که نقاش آن را دقیقا تقلید می کند. در این به هر حال نوعی شناسایی هست و در آن نوعی اشراق. بحث به عقلانیت غربی می کشد و روشنفکران ما که در تالیفات خود از آن دورند.

من اعتقادی به این عقلانیت ندارم! درست است که باید آن را بشناسیم اما این هم هست که باید فراموش اش کنیم و به حکمت خود روی آوریم حکمت عیارانه و خسروانی خود. به نظرم ما هرگز غربی نمی شویم چون اخلاق و بنیان اخلاقی ما از گونه ای دیگر است. و عقلانیت و اخلاق هر قومی باید از یک سنخ باشد.

۱۳ دسامبر

دو روزی است خاطرات حاج سیاح را از کتابخانه مطالعات ایرانی به امانت گرفته ام. خواندن آن لذت بخش است. نثر خوب و روان و داستانوار دارد. از طنز و طیبت خالی نیست. و آینه صادقی است برای نمایاندن روحیه ایرانی صد سال پیش. که چقدر آشنا ست!

تضاد اصلی که سیاح بین جامعه خودش و جوامعی که در همسایگی می بیند و در ارمنستان بخصوص، نظم و ترتیب است و قواعد و حساب و کتاب و آراستگی. این نظم همیشه مساله ایرانی در مسافرت به فراسوی مرزهایش بوده است. فکر می کنم: چه تفاوتی وجود داشت که نه فقط غربیان بلکه ارمنی های آن زمان را از ایرانی ها منظم تر می نمود؟

حتی کتابخانه مطالعات ایرانی در سال آخر قرن بیستم در لندن هم مساله اش نظم است! چه در فن کتابداری و چه در خلق و خوی مراجعان. همین مراجعان وقتی به کتابخانه دیگری که انگلیسی است مراجعه کنند نظم معهود آن را خواه ناخواه رعایت می کنند. اما در کتابخانه ایرانی، ایرانی می شوند!

حاج سیاح از نخستین کسانی است که ایده پس ماندگی یا عقب ماندگی را بیان می کند. آورده است: بعد از سیاحت آنجا (مترو لندن) عزیمت منزل نمودیم با کمال تحسر و تحیر که چرا ما از این جنس مردم خارج ایم و پس مانده ایم؟ چه وقت ما از خواب غفلت بیدار خواهیم شد؟

و من در این فکرهایم که ایران یک نویسنده دیگرش را از دست می دهد: محمد پوینده. او که ناپدید شده بود اکنون معلوم می شود که ربوده شده بوده و به قتل رسیده است. یک جور احساس استیصال دارم. فکر می کنم پوینده قاتلانش را دیده و موقع مرگ هیچ کاری نمی توانسته بکند که باعث معرفی و رسوایی آنها شود. مظلوم مردن بد چیزی است. و خفه شدن.

۲۲ دسامبر

استفن مالوی (Stephen Mulvey) خبرنگار بی بی سی که در باکو ست گزارشی فرستاده است از جمهوری آذربایجان که در حال شکوفایی نفتی است. سرمایه گذاری های نفتی خارجی ناگهان عده کوچکی را بسیار ثروتمند کرده است. ولی بیشتر جمعیت ۷ میلیونی آذربایجان در فقر به سر می برد و خیری از این نوکیسه های نفتی نمی بیند. با خود فکر می کنم: ۷ میلیون یا ۷۰ میلیون ظاهرا فرقی نمی کند اگر کشوری جهان سومی باشد. نحوه توزیع درآمدش نحوه ایجاد مشارکت اقتصادی و سیاسی اش ظاهرا باید نامتعادل باشد. کویت شاید تنها استثنا ست (هست؟). تصویر آذربایجان نفتی از نظر اجتماعی و فرهنگی فرقی با پاکستان بدون نفت ندارد.

۲۳ دسامبر

روزنامه تایمز یک یادداشت درگذشت چاپ کرده در باره اسحاق اپریم اقتصاددان ایرانی تبار (که در ۲۴ نوامبر درگذشته است). اگر فقط عکس او را ببینی فکر نمی کنی که طرف ایرانی است. کاملا انگلیسی به نظر می آید. فکر می کنم: نسل اپریم براحتی (یا راحت تر) می توانستند با پذیرش کامل (یا نسبتا کامل) الگوهای زندگی و رفتار غربی تناقض/تفاوت فرهنگ بومی خود را با فرهنگ میزبان رفع و حل کنند. یعنی از جامه خود درآیند و به جامه غربی اندر شوند. اما امروز به این سادگی نیست. نسل امروز روشنفکران مهاجر با هویت ملی خود آشنایی و دلبستگی بیشتری دارد و برداشتن فاصله ها برایش آسان نیست. وانگهی غرب هم عوض شده است و دیگر اصراری مثل قدیم بر کنفورمیسم ندارد (دست کم نه به صورت لباس متحدالشکل). عصر مولتی کالچریسم است.

title ۱۹۹۹ سال آخر قرن – ۷

۲۹ نوامبر

آهنگ جرج مایکل در برنامه پرفروش های هفته از تلویزیون پخش می شود. این همان آهنگی است که موضوع آن ملهم از رسوایی جنسی او در آمریکا ست و او همان را دستمایه کرده خودش رخت پلیس پوشیده و با شعر و داستان ویدئوکلیپ ترانه اش به این ماجرا و دستگیری اش دهن کجی کرده است. در حالی که هفته پیش او را در یک برنامه خبری نشان می دادند که برای محکومیت خود که ۸۰ ساعت خدمت شهری (کار کارگری اجباری و نظافت) بود در محل حاضر شده بود و با وجود اینکه در مصاحبه اش با خبرنگاران پس از کار اجباری به قاضی و قوانین آمریکا بد و بیراه گفت اما از انجام کار معین شده طفره نمی توانست برود.

این آزادی و آن اجبار به گردن نهادن به قانون برای من عبرت آموز است.

فکر می کنم آیا غربیان به خود وانهاده شده اند. ظاهرا چنین است. اما علم و راهنماهای بسیار کتبی و چاپی جای آن وانهادگی را پر می کند. گرچه تنهایی آدم بیشتر است. خود باید همه کار را برعهده بگیرد.

۳۰ نوامبر

بعد از ظهر در یک برنامه آموزشی هنری برای کودکان از تلویزیون، مجری برنامه ضمن آموزش چند نوع کار گرافیکی و نقاشی برای آموزش کولاژ تصویری از سر مارگارت تاچر را با سر یک میمون انتخاب کرده است. نه اینکه حالا چون دوره تاچر و تاچریسم گذشته این کار روا دانسته می شود بلکه جان میجر نخست وزیر پیشین و تونی بلر نخست وزیر فعلی مملکت هم از نیش قلم کارتونیست ها و گرافیست ها و دیگر اعضای مطبوعات و رسانه ها در امان نبوده و نیستند. کمدین های متعددی در برنامه های تلویزیون ظاهر می شوند که یکی از هنرهاشان تقلید مضحک از سیاسیون است. در این زمینه ملکه هم در امان نیست.

البته در ایران هم توفیق سابق و گل آقای کنونی با سیاسیون شوخی می کنند اما شوخی ملیح. ولی آنچه در این جا می بینی گزنده است و صریح. انگلیسی جماعت به طور غریزی انگار با هر که در قدرت قرار می گیرد چنین می کند. هیچ اتوریته و مرجعیت سیاسی و حریم را رعایت نمی کند. بالطبع ضد قدرت است و ضد سالارطلبی. اهل قدرت را به جد نمی گیرد. خلاف روحیه ایرانی که عاشق قدرت و قدرتمدار است. او را به چشمی دیگر می نگرد که از ما بهتران است. به او کرنش می کند. پرستار و پرستنده است.

۷ دسامبر

دیشب بیخواب شده بودم. فکر می کنم ذهن ام ساعت بیولوژیکی اش را اشتباه کرده بود. تازه موقع خواب فعال شده بود. موضوعات مختلفی به ذهنم می آمد. نمی توانستم خود را بخوابانم. یکی از آن موضوعها “توهم زدایی” بود. فکر می کردم این مهم است که ما بدانیم چه چیز به دست آمدنی است و چه چیز نیامدنی. این هم برای من فرد قدمی است در راه واقع بین شدن و هم برای جامعه من. سر شب مقدمه محمدرضا حکیمی را بر “سقراط خراسان” می خواندم که در باره استاد محمدتقی شریعتی است. من همیشه به قلم حکیمی و آرمانهای او و پشتکارش احترام گذاشته ام. بخصوص از تک نگاری های او در باره شیخ آقابزرگ و دیگران لذت برده و آموخته ام. اما مقدمه او را که در معرفی استاد شریعتی بود این بار نپسندیدم. به نظرم کلمات و تعبیرات گرایشی را به سمت اسطوره سازی واگو می کرد. و دیدم که این دیگر با خرد امروزین سازگار نیست. استاد شریعتی مرد بزرگی بود. من او را از نزدیک ملاقات کرده و خلق و خوی اش را دیده بودم. مردی با نجابت، آزاده، معلم به معنای خالص کلمه و پرهیزگار بود. این صفت ها صفات کوچکی نیستند و هر کسی را به آسانی بدانها نمی توان متصف کرد. پس چه نیازی که بکوشیم اوصاف را اغراق آمیز کنیم و شخص استاد شریعتی را که در فروتنی و بی ادعایی نمونه بود دسترس ناپذیر جلوه دهیم و مافوق آدمی؟ این الگو نشان دادن نیست مدحی غریب است که فاصله ممدوح را با ما که قرار است از او بسادگی بیاموزیم و بخوبی یاد کنیم از زمین تا آسمان نشان می دهد.

این علاقه ما به اسطوره سازی هیچ کمکی به فهم درست شخصیت ها و آنچه آنان را “ساخته” است نمی کند. در واقع تجزیه و تحلیل منصفانه شخصیت ها، حوادث و نشانه های فرهنگی احتمالا موثرتر و به دیده خرد نیز ارجمندتر است. تعریف و تمجید و تحسین چه گرهی از کار ما می گشاید؟ استاد شریعتی مرد تلاش بود. هر کس دیگر هم تلاش کند به مقام او خواهد رسید. این راه را نبندیم.

title جنبش سبز شناسنامه ما ست

آن که گذشته ندارد آینده ندارد. امروز ۲۳ خرداد ۹۹ است. دیروز همه جا سکوت بود. من از نیمه شب گذشته حیرت خود را در توئیتر و فیسبوک اعلام کردم که دوستان! من از بی بی سی و رادیو فردا انتظاری ندارم. اما سایت زیتون و سایت ملی-مذهبی هم؟ آیا توافقی کرده اید که درباره سالگرد ۲۲خرداد کسی چیزی ننویسد؟ من از دوستانی که در دوره جنبش سبز فعال بودند دعوت می کنم این سکوت ناهنجار را بشکنند. رهبران جنبش هنوز در زندان اند. به شهادت هزاران صفحه بحث جنبش سبز یکی از مهمترین جنبش های ایران امروز بوده و هست. هنوز بسیاری از مسائل اش زنده است. چطور می شود از ۲۲ خرداد با سکوت عبور کرد؟ مگر راه تازه ای پیدا کرده ایم که به همین سادگی راه سبز جنبش را وانهاده ایم؟ و یاد کردم از این یادداشت قدیمی که جنبش سبز مرگ ندارد: «جنبش سبز نه چریک مسلح دارد و نه ابزار ترور و انتقام و نه حزب و ایدئولوژی. حرف ساده ای دارد که لرزه به تن نظام تبعیض و سرکوب انداخته است: دیگر تحمل نمی کنیم که زندگی ما را حرام کنید. زندگی مان را پس می گیریم. این را هیچ لشکری بازداری نمی تواند کرد. سبزها جنبش خود را زندگی می کنند. این را پس از سی سال چالش روزانه با حرام کنندگان زندگی خوب آموخته اند. و تمام آموخته هایشان را اکنون به میدان آورده اند. این جنبش مرگ ندارد. چون بزرگداشت زندگی است. عین زندگی است.»

امروز دیدم شماری از دوستان نوشته اند یک دو تن مثل ابراهیم نبوی قول داده اند بنویسند و برخی هم شاکی شده اند که آقا گذشت دوره جنبش سبز! نگذشته است. چرا اینقدر به داشته ها و دستاوردهای خود بی اعتناییم؟

وقتی از جنبش سبز صحبت می کنیم به معنای تقدیس آن نیست یا به معنای بی عیب و نقص دانستن جنبش و روش و رهبران اش نیست – گرچه معتقدم بهترین راه و روش و رهبری ممکن را داشته اند و داشته ایم. اما فارغ از آن به همین نکته ساده و روشن و تجربه شده اشاره می کنیم که آن جنبش ما را به حرکت و هیجان آورده است. و تاریخ بدون هیجان ساخته نمی شود. وانگهی اگر تجربه های تاریخی خود را نشناسیم و قدر ندانیم و بازنشناسیم و دنبال نکنیم بی آینده خواهیم شد. این خطر بزرگی است که همین سالها گرفتار آن بوده ایم. بی آینده شده ایم چون می خواهیم از صفر شروع کنیم. دوباره از نو شروع کنیم. نمی شود. باید خطوط روشن گذشته را شناخت و دنبال کرد و ادامه داد.

جنبش سبز آخرین مشعل بزرگ اجتماعی ما بوده است. آن را باید گرفت و راه را ادامه داد و گرنه در تاریکی غرق می شویم. مساله این است. هر جنبشی سرمایه ای است گنجی است برای جامعه و اعضایش. امروز در آمریکا می بینید هنوز صحبت از جنبش حقوق مدنی سیاهان در دهه ۶۰ میلادی است. ما چطور می توانیم از صفر شروع کنیم؟ چرا فکر می کنیم هر چه به دست آورده ایم را باید دور بریزیم و از نو شروع کنیم؟ هر چه در دوران مصدق گفته ایم هرچه در دهه چهل و پنجاه گفته ایم هر چه در انقلاب گفته ایم هر چه در اصلاحات گفته ایم معتبر است و ارزش تداوم دارد. حتی مشروطه هنوز زنده است. چطور ممکن است از جنبشی که همه ما تجربه اش کرده ایم به این آسانی بگذریم؟ جنبشی که درست مثل انقلاب و اصلاحات نه تنها داخل کشور را به حرکت و هیجان آورد که امواج اش همه ایرانیان خارج از کشور را هم دربرگرفت. این سرمایه است. هیچ مردم خردمندی خود را از سرمایه بی بهره نمی کند. سرمایه را دور نمی ریزد. دوباره شروع می کند. دوباره سر نخ های از دست رفته را پیدا می کند و ادامه می دهد. نمی گذارد مشعل زمین افتد و اگر افتاد نمی گذارد خاموش شود و اگر شد روشن می کند و با آن راه می یابد. بی مشعل و چراغ روشن هدایت و تجربه جمعی و هیجان کجا می توان رفت و به کجا می توان رسید. هیچ جا. درست مثل وضعیت امروز و الان ما!

جنبش سبز شناسنامه ایران تحول خواه و نوگرا ست با عیاری بالا از مدنیت و فرهنگ و همزیستی و همبستگی و رهبری جمعی و مشارکت عمومی. چطور می شود همه اینها را نادیده گرفت؟

title این چه عیب است بدین بی‌خردی وین چه خطا ست

روزنامه اعتماد امروز یکشنبه ۱۱ خرداد مطلبی نسبتا بلند منتشر کرده به قلم میرفتاح سردبیر روزنامه که تقریبا یک صفحه کامل روزنامه است – در صفحه ۷. به خاطر عکس جذاب و قدیمی اش کمی در مرور روزانه ام صفحه بعدی را دیرتر کلیک کردم تا عکس را خوب ببینم. بعد توجه ام جلب شد به مطلب. متن را باز کردم که بخوانم. هر چه خواندم بر حیرت و تاسف ام بیشتر افزود! اولین واکنش ام مثل وقتی این دست چیزنویسی ها را می خوانم این بود که فکر کردم عجب سطح روشنفکری ایران نزول پیدا کرده است. از بس توی سر اهل قلم زدند و آنها را خانه نشین کردند و نشریات شان را بستند و پایگاه دشمن و رقیب و حریف دانستند و باقی را هم فراری دادند و به خیل مهاجراندگان افزودند مجالس نقد و بحث تعطیل شد و رابطه داخل و خارج هم که به سیاست روزمره و بیانیه و شعار و مصاحبه محدود شد ناچار فکر و اندیشه و بحث و استدلال افت کرد. نمونه روشن اش وضع دانشگاه و علوم انسانی است و نمونه بعدی اش همین رسانه ها و همین قلم ها و همین چیزنویسی ها.

میرفتاح مساله را طوری طرح می کند که به بن بست می رسد. این خود نشانگر روش نادرست می توانست بود اگر نویسنده تامل می فرمود. اما نه! از قرار، رساندن همه چیز به بن بست یک گرایش در چیزنویسی در ولایت است. صفحه سیاه کردن و از آسمان ریسمان بافتن به چاه بن بست رسیدن شده هنر و مثلا تجزیه تحلیل اولترا روشنفکرانه. گردشی می کنم در مطلب حضرت اش تا نشان دهم تا کجا خشتی که چیده کج رفته است.

نویسنده چیزی پیدا کرده به اسم مسائل حل نشده قدیمی و به خیال خود تبیین کرده که چرا این مسائل قدیمی حل نشده است. و چیست این مسائل؟ مثالی می زند: «بد نیست با رفیقان‌تان شوخی کنید، به تعبیر بهتر بازی کنید و بریده‌هایی از روزنامه‌های شصت، هفتاد سال پیش را بخوانید و از آنها بخواهید حدس بزنند ناقلش کیست. مثلا در آموزش و پرورش یا در حوزه مسکن خیلی از حرف‌ها و مقاله‌ها [از آن ۶۰-۷۰ سل پیش] هنوز بوی کهنگی نگرفته‌اند. همچنین در موضوع گرانی و برخوردهای سودجویانه محتکران، همین ‌که خبری یا ستونی یا صفحه‌ای در این موضوع بخوانیم درمی‌یابیم، حتی بر زبان می‌رانیم که در حقیقت شرح حال ماست آن.» – من حوصله نداشتم یای عربی را تغییر دهم که تبدیل به “مساله حل نشده” روزنامه اعتماد شده است بنابرین عیب از متن نقل شده است!

بعد از این مشاهده نیمه ناقص و اشاره ای به این که حتی آل احمد هم انگار در روزگار ما می نوشته نتایج عجیبی گرفته است: «بگذارید بی‌پروایی کنم و قصه پر غصه مشکلات و معضلات جامعه را به جای چند دهه قبل به چند قرن قبل‌تر ببرم و تصریح کنم آل‌احمد که سهل است، ما از سعدی و حافظ و عبید هم نتوانسته‌ایم فاصله بگیریم. اسمش این است که در قرن بیست و یکم و در محاصره پیشرفته‌ترین تولیدات تکنولوژیک به سر می‌بریم، رسمش اما همدرد و همدوره آن بزرگانیم و از همان چیزهایی می‌نالیم که آنها می‌نالیدند.»

بعد قصه ای می گوید از اینکه اخوان شعر سایه را با شعر مولوی اشتباه گرفته است و می افزاید: «ما ظاهرا در روزگار مدرن زندگی می‌کنیم اما کماکان درگیر مسائل ریز و درشتی هستیم که پدران ما در روزگار سنت درگیرش بودند.» و بعد فتوای زبانی می دهد که: «اگر دقت کنید درمی‌یابید که زبان امروزی ما نیز نسبت به زبان چند قرن جلوتر تغییر چندانی نکرده.» و نویسنده ما نه تنها در فارسی صاحب فتوا ست که در انگلیسی هم مفتی مفتی نظر می دهد که: «انگلیسی نسبت به تغییر و تحول گشاده‌روست، عار ندارد که دم به دم نو شود و از واژه‌ها و لغات جدید و دخیل استقبال و استفاده کند. برعکس ما که ورود لغات بیگانه را سخت می‌گیریم، انگلیسی‌زبان‌ها سهل می‌گیرند و ورود آشنا و غریبه را بر سر سفره زبان مانع نمی‌شوند.» و کار را می رساند به جایی که هر اهل کتاب جدی به آن پوزخند بزند. می فرماید: «قطعا انگلیسی‌زبان‌ها هم مثل ما گرفتار بعضی مسائل قدیمی خود هستند اما در کل سال‌هاست که شهروندان بریتانیا دیگر با معضل اتللوی مغربی روبرو نیستند … با اینکه شکسپیر با مسائل عمیق انسانی سر و کار داشت اما حقیقتا امروز در جامعه غربی کسی نمی‌تواند هم‌درد و هم‌زبان هملت باشد. سهل است هم‌درد و هم‌زبان رومئو و ژولیت هم خنده‌دار است. مگر می‌شود نسلی که موبایل و فیسبوک دارد در تمنای وصل و دلدادگی از ممانعت خانواده‌های ابله خود بهراسد؟»

کاری به سستی استدلال ها ندارم اما چیزنویس ما در یک دو بند عالم و آدم را چنان خلاصه می کند و همفکر خود می شمارد که خواننده انگشت به دهان می ماند و سپس نتیجه می گیرد که: «در این طرف عالم قصه فرق می‌کند و ما به هر دلیلی، خوب یا بد، مسائل قدیمی خود را حل نکرده‌ایم، رفع هم نکرده‌ایم، با بیشترشان دست به گریبانیم، بلکه به بیشترشان خو گرفته‌ایم. فلذا بعد از هشتصد سال کماکان می‌توانیم با پدران‌مان هم‌سخن باشیم و حرف آنها را وصف حال خود بدانیم.» و در توضیح بیشتری افاضه می کند که: «مسائل ما حل و فصل نمی‌شوند، رفع هم نمی‌شوند بلکه از شکلی به شکل دیگر تغییر می‌یابند و حضور پررنگ‌شان را در زندگی ‌ما تداوم می‌بخشند. اگر از قرن هفت به این طرف، مسائل ما لاینحل باقی مانده، آیا می‌شود نتیجه گرفت که من‌بعد هم آش همین آش است و کاسه همین کاسه؟»

این شیوه استدلال خود مصیبت بزرگ ما ست و متاسفانه به آقای میرفتاح هم اختصاص ندارد. استاد باطنی که در دستور و زبانشناسی استادی بی مثال است نیز گرفتار این فکر اجتماعی خودویرانگر و تحقیرکننده بود و مدعی بود و هست که چون ما می توانیم متون قدیمی خود را براحتی بخوانیم مسائل مان تغییری نکرده است و زبان مان هم عقیم می باشد! میرفتاح همین نظر را به شیوه ای خام دستانه مجددا بیان کرده است. من درباره نظر استاد باطنی پیش تر ها نقدی نوشته بودم شاید هم بیشتر از یک نقد و در همین سیبستان. اما در باره نظر میرفتاح چه می توانم گفت جز اینکه ترویج ازخودبیگانگی می کنی برادر! از قرار، بر مثال ایده خود میرفتاح، مشکل ازخودبیزاری های ما هم حل نمی شود تکرار می شود!

حقیقت آن است که آقای میرفتاح که سهل است آقای دکتر باطنی هم نمی توانند متون نثر و شعر ما را آسان و راحت بخوانند و اصلا این کارها ادب و آداب دارد و تربیت و ممارست می خواهد و زانو زدن نزد استادان فن. این حرفها را کسانی می زنند که این متون را نخوانده اند -چه عالم باشند مثل باطنی یا عامی مثل میرفتاح- و تنها خطی از شعر حافظ و سعدی و مولانا از یاد دارند و همه ادب فارسی را با همان که خوانده اند داوری می کنند. متون که سهل است یقین دارم آقای میرفتاح نثر مطبوعاتی دوره مشروطه را هم نمی تواند از رو بی غلط بخواند یا بخواند و بفهمد چه رسد به متون قدیم تر یا متنوع تر. حرف ایشان مثل آن است که کسی چون حمد و سوره خود را درست می خواند تصور کند تمام قرآن را می تواند بفهمد و تفسیر کند.

اما بحث من الان و مستقیما در موضوع زبان نیست. در موضوع “مسائل ایران” است که به زعم آقای میرفتاح ۷۰۰ بلکه ۸۰۰ سال است دست نخورده باقی مانده است! آقای عزیز، اگر از ارتباط مخاطب با متون قدیمی چنین استنباط هایی فرموده اید چرا عقب تر نمی روید؟ چرا مثلا از قرآن و اوستا یاد نمی کنید؟ آیا اینکه ما قرآن را بخوانیم و بفهمیم یعنی مسائل مان تغییری نکرده است؟ آیا اگر جاودان خرد ابن مسکویه را بخوانیم و همدلی کنیم و از آن بیاموزیم یعنی تغییر نکرده ایم؟ آیا اگر بیهقی را خواندیم و فهمیدیم – اگر فهمیدیم- یعنی مسائل سیاسی مان همچنان همان است؟ آیا خواندن ارسطو و افلاطون را هم بر همین سیاق باید داوری کنیم؟ اصلا چرا متون می خوانیم؟ شما می دانید؟ آیا دارید خواندن متون را بر مخاطب خود حرام می کنید؟ آیا واقعا مساله تراژدی را مسخره نمی کنید وقتی می گویید کسی امروز همدرد هملت نیست؟

واقعیت خیلی ساده است. شما مساله خود را درست تشخیص نداده اید و آن را به مساله هایی آمیخته اید که جواب شما را نمی دهد. اگر در زمینه توسعه و مسکن و ترافیک و مدیریت مشکل دارید جوابش از حافظ و مولانا در نمی آید. همانطور که از قرآن و حدیت هم در نمی آید. سوراخ دعا را جای دیگری باید بجویید. مسائل اخلاقی و انسانی ازلی ابدی است. چه در قرآن آمده باشد یا در مثنوی یا در اوستا و مینوی خرد و قابوسنامه و گلستان یا در جدایی فرهادی و هامون مهرجویی. یک کتاب خوب یا شعر خوب یا فیلم خوب قرار نیست جای درسها و آموزشهای ضروری را در حوزه مدیریت و سیاست بگیرد. حوزه هنر و ادب و ایمان حوزه حل مساله توسعه نیست. احتکار و گرانفروشی و فساد دولتی و کتابخوانی و نظام آموزش و بهداشت و صدها مساله چون آنها مدیریت دیگری می طلبد. مدرسه دیگری می خواهد. مهارت جداگانه ای است. چرا همه چیز را بار ادب و حکمت و فرهنگ و سنت می کنید؟

هیچ لازم نیست رطب و یابس به هم ببافیم تا بگوییم بعضی مشکلات ما در اداره جامعه مزمن شده است. مساله را باید درست تشخیص داد. در همان کشور به حرف کسی مثل دکتر رضا داوری گوش کنید که بدرستی گفته و نوشته است که آقا مسائل ما حل نمی شود چون ذهن مساله محور اساس کار نیست. ما رفع شبهه و مشکل می کنیم موقتا و کاغذ سیاه می کنیم و کار کارمندی می کنیم حتی در دانشگاه اما مساله حل نمی کنیم چون مساله طرح نمی کنیم و من می گویم طرح نمی کنیم چون سرراست اینکه بلد نیستیم. می خواهیم با رمل و اسطرلاب از قرآن و حدیت و حافظ و مولانا آن هم در حد بسیطی که می دانیم مسائل کلان جامعه و سیاست و مدیریت مان را حل کنیم. پس روضه خوانی می کنیم. آقای علم الهدی فکر می کند با روضه خوانی حل مسائل می کند شما هم فکر می کنید با کشفیات زبانی تان حل مسائل کرده اید. نکرده اید! زمانی استاد فردید می خواست با شکافتن لغات حل مسائل کند حال شما می خواهید با بحث خامدستانه ای در زبان حل مساله کنید. نمی شود. نمی شود چون این اصلا راهش نیست.

به قول دکتر داوری «در سال ده ها هزار مدرک دکتری و مهندسی می دهیم ولی نمی دانیم به صاحبان این مدارک چه نیازی داریم.» اگر تحصیلکرده و روزنامه نویس ما هم نمی تواند مساله را تشخیص دهد و مساله خود را با مسائل دیگر قاطی نکند ناشی از همین نظام مدرسه و دانشگاه است. اگر تقصیر را خودمان گردن بگیریم لازم نیست به تخریب فرهنگ و سنت قدیم بپردازیم و بر زبان فارسی طعن بزنیم تا بگوییم مسائلی داریم که حل نمی شود. جلوی پای خودتان را نگاه کنید. نظام آموزش تان را به نقد بگیرید. و گرنه مثل کسانی هستید که چون مشکل سیاست و اجتماع در این چهل سال را دیده اند به اسلام و دین طعن زده اند. حال شما نمی توانید آن کار را بکنید دیوار فرهنگ را کوتاه دیده اید و به دامن حافظ و سعدی آویخته اید. کسی که نمی تواند یقه وزیر و وکیل و سردار و رهبر و مقامات ریز و درشت را بگیرد آسان است که برود یقه حافظ و سنایی و مسعود سعد سلمان را بچسبد. اما این بزدلی است. و بزدلان طرح مساله نمی توانند کرد. زیر آوار مشکل دفن می شوند اما مساله ای را نه طرح و نه حل می توانند کرد.

هرچه می کشیم از ترسخوردگی است و میل به خودسانسوری است و زبان به کام گرفتن در گفتن حرف حق. به قول داوری «اگر وضع غیرعادی نشود به ندرت در روزنامه ای از وضع آب و غذا و تغذیه و گرسنگی و مسکن و کار و بیکاری و کسب و بازار و ترافیک و بانک و مدرسه و بیمارستان و آینده زندگی مردم حرفی به میان می‌آید.» یعنی همین مشکلاتی که آقای میرفتاح از آن دم می زند در همان روزنامه خودش هم طرح و بحث کافی نشده و نمی شود. اگر می شد و بشود راه حل هم پیدا می شد و می شود. اما شرط آن این است که کارشناسان مجرب وجود داشته باشند و به آنها مراجعه شود و محترم باشند و حرف شان شنیده شود و در ساختن افکار عمومی نقش فعال پیدا کرده باشند. تاریخ و فرهنگ و ایمان ایران و ایرانیان را به پای حل مسائلی که تشخیص نمی دهید قربانی نکنید. باز به گفته داوری «مگر کشورهایی که امکان هایشان از ما بسی کمتر بوده است، در راه توسعه وارد نشده و به قوام و همبستگی ملی نزدیک نشده‌اند؟»

اول از خودمان شروع کنیم. اول بدانیم که روزنامه برای چیست و مثلا همین روزنامه اعتماد برای چه آمده و چه کاری برای طرح و حل مسائل ایران کرده و آمار خدمت و خیانت اش چه بوده است. خود را اصلاح کنیم روزنامه و رسانه و سازمان خود را ارتقا بخشیم برای اهداف ملی و نشان دهیم که می دانیم سازمانی هستیم با نقشی اجتماعی و صاحب عاملیت در سرنوشت ملت. «سازمانی که به درستی نمی داند برای چه به وجود آمده و چه می تواند و باید بکند و چه جایگاهی دارد از عهده چه کاری می تواند برآید؟ » دست از سر فرهنگ و سنت و حافظ و زبان فارسی برداریم. اینها در جای خود و در صورت مراجعه درست گنجینه های ما به شمارند. اما مثل همان دیوان حافظ اگر بیهوده با آن فال زدیم ناسزایی بیش از آن نمی شنویم. دست از عامل فرضی ۸۰۰ ساله برداریم و به کارنامه عمل و میزان عاملیت خود بنگریم. از خود بپرسیم میرفتاح چه کرده ای تا امروز؟ روزنامه اعتماد چه می کنی؟ برای کدام مخاطب منتشر می شوی؟ چه سهمی در آگاهی بخشی برعهده گرفته ای؟ بیاموزیم و از آموختن ننگ نداشته باشیم و برای آنچه می کنیم و می نویسیم مسئولیت قبول کنیم و تن بزرگان و خادمان فرهنگ این مرز و بوم را در گور نلرزانیم.

توصیه می کنم این یادداشت خوب و تحلیل و تبیین درست عالمانه را از دکتر داوری بخوانید و بازنشر کنید و با او و امثال او سخن بگویید و جواب سوال بجویید و دست از تبیین جهان به شیوه عوامانه بردارید: چرا مشکلات بر هم انباشت می شود؟ چرا راه تحقیق و حل مساله باز نیست؟

title ۱۹۹۹ سال آخر قرن – ۶

۲۴ نوامبر

سراغ کتاب جرمی پاکسمن را از کتابخانه می گیرم: انگلیسی ها (The English). تازه درآمده است. این کتابی است که باید خواند. تعریف یکی از شاخص ترین چهره های رسانه ای بریتانیا از انگلیسی بودن می تواند مرجع باشد. پاکسمن سالها ست در تلویزیون حضور دارد. برنامه نیوزنایت (Newsnight) را در بی بی سی ۲ اجرا می کند. یکی از خصلتهای انگلیسی همین است. همین تداوم. طول مدت حضور افراد در شغل های خود و برنامه های رسانه ای نشانگر جامعه ای مستقر است. ثبات دارد. بری نورمن (Barry Norman) 24 سال است برنامه سینمایی اش را ادامه می دهد. برخی سریالها سالهای سالها ست اجرا می شوند. حتی نمایشنامه ها بدون توقف سالهای سال نمایش دارند. بینوایان مثلا. ولی این تنها نمایش از این نوع نیست. در جنبه های دیگر زندگی اجتماعی هم این طول عمر دیده می شود. مغازه هایی هست که تاریخ صدساله دارد و کم نیستند. حالا دیگر نهاد شده اند و اسم شان برابر با اعتبار است.

 فکر کردن به این چیزها مشغول کننده است بخصوص وقتی بخواهی هویت و مشخصات ایرانی را با آن بسنجی. ما ایرانی ها به چه شناخته می شویم؟ تداوم در فرهنگ و هویت ما کجا ست؟ پاکسمن از فیلم های انگلیسی می گوید که هویت این مردم را نشان می دهد. سینمای ما چقدر هویت ما را نشان می دهد؟

۲۵ نوامبر

همه هوش و حواس ام پیش جرمی پاکسمن است. اما مهری نیکنام زنگ می زند که امشب یکی دیگر از جلسات بحث در باره مسائل بین الادیان است. مهری زن بسیار بامحبت و بسیار دانشمندی است و از شخصیت های معتبر در جامعه یهودیان این دیار. خوشفکر است و باز و بی تعصب های معمول دینی. موضوعات اینچنینی خیلی برایم جذاب نیست سهل است شاید کسالت آور هم باشد. در عالم دیگری هستم. ولی به احترام او می روم. بعلاوه می داند که من به اسرائیلیات علاقه مندم. اما بعید است که چیزی در این جلسه دستگیرم شود از این باب. جلسه کوچکی است و سی چهل نفری هستند. افراد مختلفی حرف می زنند. اما برای من عجیب ترین نکته این است که یکی از سخنرانان یهودی می گوید یهودی ها اجازه ندارند قرآن بخوانند!

غربی و شرقی ندارد. پیشداوری ها همه جا هست. البته کمتر و بیشتر دارد. مسلط یا حاشیه ای دارد. اما هست. و می شود فهمید که بین سه دین یهود و مسیحیت و اسلام این رقابتها و پیشداوریها بیشتر هم باشد.

تصور من از اینکه غربیها لابد از این چیزها آزادند نادرست است. این را دارم بتدریج می شناسم. یعنی مورد به مورد کشف می کنم. نمی خواهم تصورات آموخته ام در ایران را اینجا ادامه بدهم. می خواهم هر تصور و دانشی را که داشته ام محک بزنم.

یکی از بارزترین چیزهایی که تصورات اولیه آدم را به هم می زند گدایان لندن اند! آدم فکر نمی کند در این شهر گدا باشد. چرا فکر نمی کند؟ و نمی کنیم؟ اما هست! خیلی هم هست. یکجور فرهنگ نوانخانه ای در طبقات زیرین جامعه نفس می کشد. البته گدایان لندن با گدایان تهران فرق دارند. برخی شان خیلی مودب اند. کلیشه ای البته. ولی گدا گدا ست. و وقتی هم کارتون خواب می شود که دیگر مهم نیست کجا ست و کجایی است.

اما چیزهای دیگری هم هست که تصورات ات را تقویت کند. مثل کتاب خواندن مردم در مترو. آقای کیانوش می گوید ادبیات نیست اینها که این جماعت می خوانند. بعد می گوید داستان دو جور است یا ادبیات است یا سرگرمی. و اینها سرگرمی می خوانند. رمانهای پلیسی و جنایی و عشقی. در کتابفروشی ها هم قفسه های پرکتاب و پرخواننده و پرفروش همین ها ست: تبهکاری (crime)، پلیسی و ماجراجویی (thriller) و چندین نوع از این دست و موضوعات طرفدار زیاد دارد. گرچه گاه کتاب رمان خوب و هنری و ادبی هم پرفروش می شود.

یک چیز دیگر که متفاوت است و توجه را جلب می کند سالمندی و سالمندان است. در خیابانهای فرعی و پر و پیچ و خم که مینی بوس های محلی تردد می کنند، مینی بوس در ایستگاه می ایستد و با حوصله اجازه می دهد پیرمرد یا پیرزنی سوار شود و برود روی صندلی بنشیند و بعد حرکت می کند. طوری که حرکت مینی بوس مزاحمتی برای آن سالمند ایجاد نکند یا نقش زمین نشود. نوعی احترام نهادینه شده وجود دارد. سالمندان بسیارند. جامعه ای است که همه چیزش عمر طولانی دارد. و البته آدمهایش.

خانه های سالمندان هم هست گرچه من داخل آنها را ندیده ام ولی مجموعه های خاصی در هر محله پیدا می شود و در محله ما هم. سالمندی و تنها زندگی کردن چیز متعارفی است. قواعد خودش را هم دارد. ولی در مقایسه با آن زنجموره های صدا و سیمای وطنی که چرا پدر و مادرهایتان را به خانه سالمندان می گذارید، از این خبرها اینسوی آب نیست. سالمندی امر پذیرفته شده ای است. حمایت هم دارد. زندگی های جمع و جور فرزندان هم اجازه نمی دهد که پدر یا مادر سالمند با آنها زندگی کند.

همه اینها چیزهایی است که محافظه کاری انگلیسی را یک معنای عمیق فرهنگی می دهد. زندگی آرام است. ادامه دار است. نوعی تسلیم در آن هست. استقرار دارد. عجله ندارد. قاعده مند است.