۳۰ ژانویه
آینده های معاصر (Contemporary Futures) عنوان کتابی است که دست گرفته ام (با ویرایش سندرا ولمان) و مرور می کنم برای اینکه بدانم مساله اش چیست. با خود فکر می کنم: در بیست سال گذشته ما مرتب از آینده سخن گفته ایم (مثلا آینده سازان را خطاب قرار داده ایم) و فرهنگ توجه به آینده را (که از قبل گرداگرد تمدن بزرگ شاه ایجاد شده بود) ادامه داده ایم و تقویت کرده ایم اما عملا بی آینده شده ایم! چطور چنین اتفاقی افتاده است؟

آینده چگونه ساخته می شود؟ وضعیت امروز ما ناشی از فشردگی فرهنگی (cultural compression) است. که حاصل گذار از تک فرهنگی جوامع ساده تر (mono culture) به مراکز شهری چندفرهنگی (multi-culture) است. آینده این مسیر را ادامه می دهد؟ تا امروز آینده دوره مدرن ما با مفهوم پیشرفت عجین بوده است. آیا پیشرفت همچنان مساله ما خواهد ماند؟

آینده به سوی نابودی می رود؟ آخرالزمان یا آرماگدون می رسد؟ پس تکلیف بهشت موعود و جامعه ایده آل چه می شود؟ آیا همه دانشهای بشری و تجربه هایش قرار است به چنان پایانی برسد یا جامعه آسوده تر و آرامتر و بهتر؟ این امکانات مادی که داریم کدام آینده را نوید یا بیم می دهد؟ امکانات معنوی مان چقدر است؟ آیا تصوری از آینده داریم که به کار آینده بیاید؟

۲ فوریه
کانال خبری اسکای (Sky News) در حال پخش خبری است در باره جریان محاکمه بیل کلینتون در سنای آمریکا و مساله شهادت مونیکا لوینسکی. همه می گویند که سرانجام جمهوریخواهان قادر نخواهند بود رئیس جمهوری را وادار به کناره گیری کنند. با اینهمه سر و صداها ادامه دارد ولو برای رسیدن به اهدافی دیگر. اکثریت آمریکایی ها هم نمی خواهند رئیس جمهورشان برکنار شود. اما این کمکی به کندشدن فعالیتهای جمهوریخواهان نمی کند. به این نتیجه می رسم که داشتن افکار عمومی کافی نیست. آنها که قدرت سیاسی دارند البته اگر بتوانند افکار عمومی را با خود همراه کنند خوشحال خواهند بود ولی اگر نتوانند هم باعث عقب نشینی شان نخواهد شد. افکار عمومی یکی از معادلات قدرت است نه همه آن. جمهوریخواهان آمریکا در یکسال گذشته این را بخوبی ثابت کردند که می توان بر خلاف افکار عمومی حرکت کرد و اهداف سیاسی را پیش برد. گیرم به نتیجه دلخواه آنها نرسد ولی مفهوم در قدرت بودن و قدرت داشتن با سکوت و انفعال منافات دارد. برعکس، تکیه بر افکار عمومی برای کلینتون هم بدون داشتن اکثریت در کنگره نتوانست روند رای به استیضاح را متوقف کند یا تغییر دهد.

یکشنبه ۷ فوریه
پس از اجرای برنامه بامدادی به خانه بازگشته ام. امشب دانشنامه ایرانیکا را روی وب پیدا کرده ام. احساس غریبی دارم. همزمان در ایرنا می خوانم که قرار است فهرست کتابهای ایران به صورت روزآمد وارد شبکه اینترنت شود. خبر خیلی خوبی است. با همه افت و خیزها ما هم داریم اهمیت اینترنت را کشف می کنیم. به قول جهانشاه جاوید این دنیای عجیب اینترنت. بهشت اطلاعات.

ظهر که از خواب بر می خیزم مرگ ملک حسین رسما اعلام شده است. از دو روز پیش که خبر مرگ قریب الوقوع او منتشر شد از فکر کردن در باره او فارغ نشده ام. گاهی در مقایسه با شاه ایران به او فکر کرده ام. گاهی در زمینه تضادها و تناقض هایی که رهبری او در اردن و در میان همسایگانش با آن شناخته می شود. تونی بلر امروز او را رهبری با خصایل کاریزماتیک دانست. شاید. به هر حال کاریزماتیک بودن از خصایل رهبران جهان سومی است اگر گرایشهای سرکوبگرانه در قبال مردم شان نداشته باشند. دست کم مردم منطقه ما در نگاه به رهبران شان در آنها سیمایی متفاوت و برجسته جستجو می کنند و صرفا به چشم کارفرمایان یا مدیران ارشد به آنها نمی نگرند. به دنبال نوعی “فره” و رسالتمداری در سیاستمداران هستند.

روشن است که مردم اردن ملک حسین را دوست داشتند و این کمی از چشم ما ایرانیان که بر شاه شوریدیم عجیب می آید. اینکه گفتم مقایسه منظورم در همین جا بود. شاه ایران پایگاه خود را تنها جامعه نه چندان گسترش یافته شهری و آنهم بخش وابسته به دولت آن قرار داده بود. ولی پایگاه حسین پایگاه رهبری در میان عشیره و قبیله خود است که طبعا استحکام و همپیوندی بیشتری دارد. وانگهی موقعیت شاه و موقعیت ملک حسین از نظر جایگاه تاریخی هم بسیار متفاوت بود شاه در آخرین مرحله یک نظام سیاسی چندهزارساله قرار داشت و ملک حسین درست در ابتدای نظام مشابهی برای کشورش.

بخش مهمی از احترام و محبوببت داخلی ملک حسین ناشی از همین است که او در واقع به “اردن” به عنوان یک کشور مشخص در نقشه سیاسی خاورمیانه واقعیت بخشید. او از نظر فردی سیاستمداری با هوش و پراگماتیست و بازیگری موقع شناس بود. برای نمونه از دهها مثال به یاد بیاوریم که او چگونه با شروع انتفاضه که در واقع علیه خود او نیز بود بلافاصله از آن حمایت کرد!

او در صحنه داخلی و بین المللی با جثه کوچک خود از بسیاری از سیاستمداران منطقه فعالتر بود و توانست با چنگ و دندان کشورش را حفظ و تثبیت کند. انگلیسی ها او را BSK می خواندند: پادشاه شجاع کوچک! – این را جیمز باکن می گوید که در بعد از ظهر روز اول انتشار خبر با هم تلفنی صحبت می کنیم. جیمز اشاره می کند که در واقع کشور اردن هاشمی یکی از سه کشوری بود که با حمایت انگلستان شکل گرفتند؛ عربستان و عراق دو کشور دیگر بودند اما تنها اردن برای انگلستان باقی ماند و رابطه نزدیکش را همچنان حفظ کرد.

با مرگ ملک حسین یکی از مهمترین و مساله سازترین مسال قرن بیستم یعنی صلح با اسرائیل نیز وارد دوره تازه ای می شود که خالی از نگرانی نیست. این نگرانی است که رسانه های غربی آن را منعکس می کنند. ملک حسین نزدیک به نیم قرن در قدرت ماند. نسل این رهبران نیمه دوم قرن بیستم هم رو به زوال است. حافظ اسد. یاسر عرفات. ملک فهد. شاه ایران زودتر از همه شان رفت.

نظرات

نظر