۲۹ نوامبر

آهنگ جرج مایکل در برنامه پرفروش های هفته از تلویزیون پخش می شود. این همان آهنگی است که موضوع آن ملهم از رسوایی جنسی او در آمریکا ست و او همان را دستمایه کرده خودش رخت پلیس پوشیده و با شعر و داستان ویدئوکلیپ ترانه اش به این ماجرا و دستگیری اش دهن کجی کرده است. در حالی که هفته پیش او را در یک برنامه خبری نشان می دادند که برای محکومیت خود که ۸۰ ساعت خدمت شهری (کار کارگری اجباری و نظافت) بود در محل حاضر شده بود و با وجود اینکه در مصاحبه اش با خبرنگاران پس از کار اجباری به قاضی و قوانین آمریکا بد و بیراه گفت اما از انجام کار معین شده طفره نمی توانست برود.

این آزادی و آن اجبار به گردن نهادن به قانون برای من عبرت آموز است.

فکر می کنم آیا غربیان به خود وانهاده شده اند. ظاهرا چنین است. اما علم و راهنماهای بسیار کتبی و چاپی جای آن وانهادگی را پر می کند. گرچه تنهایی آدم بیشتر است. خود باید همه کار را برعهده بگیرد.

۳۰ نوامبر

بعد از ظهر در یک برنامه آموزشی هنری برای کودکان از تلویزیون، مجری برنامه ضمن آموزش چند نوع کار گرافیکی و نقاشی برای آموزش کولاژ تصویری از سر مارگارت تاچر را با سر یک میمون انتخاب کرده است. نه اینکه حالا چون دوره تاچر و تاچریسم گذشته این کار روا دانسته می شود بلکه جان میجر نخست وزیر پیشین و تونی بلر نخست وزیر فعلی مملکت هم از نیش قلم کارتونیست ها و گرافیست ها و دیگر اعضای مطبوعات و رسانه ها در امان نبوده و نیستند. کمدین های متعددی در برنامه های تلویزیون ظاهر می شوند که یکی از هنرهاشان تقلید مضحک از سیاسیون است. در این زمینه ملکه هم در امان نیست.

البته در ایران هم توفیق سابق و گل آقای کنونی با سیاسیون شوخی می کنند اما شوخی ملیح. ولی آنچه در این جا می بینی گزنده است و صریح. انگلیسی جماعت به طور غریزی انگار با هر که در قدرت قرار می گیرد چنین می کند. هیچ اتوریته و مرجعیت سیاسی و حریم را رعایت نمی کند. بالطبع ضد قدرت است و ضد سالارطلبی. اهل قدرت را به جد نمی گیرد. خلاف روحیه ایرانی که عاشق قدرت و قدرتمدار است. او را به چشمی دیگر می نگرد که از ما بهتران است. به او کرنش می کند. پرستار و پرستنده است.

۷ دسامبر

دیشب بیخواب شده بودم. فکر می کنم ذهن ام ساعت بیولوژیکی اش را اشتباه کرده بود. تازه موقع خواب فعال شده بود. موضوعات مختلفی به ذهنم می آمد. نمی توانستم خود را بخوابانم. یکی از آن موضوعها “توهم زدایی” بود. فکر می کردم این مهم است که ما بدانیم چه چیز به دست آمدنی است و چه چیز نیامدنی. این هم برای من فرد قدمی است در راه واقع بین شدن و هم برای جامعه من. سر شب مقدمه محمدرضا حکیمی را بر “سقراط خراسان” می خواندم که در باره استاد محمدتقی شریعتی است. من همیشه به قلم حکیمی و آرمانهای او و پشتکارش احترام گذاشته ام. بخصوص از تک نگاری های او در باره شیخ آقابزرگ و دیگران لذت برده و آموخته ام. اما مقدمه او را که در معرفی استاد شریعتی بود این بار نپسندیدم. به نظرم کلمات و تعبیرات گرایشی را به سمت اسطوره سازی واگو می کرد. و دیدم که این دیگر با خرد امروزین سازگار نیست. استاد شریعتی مرد بزرگی بود. من او را از نزدیک ملاقات کرده و خلق و خوی اش را دیده بودم. مردی با نجابت، آزاده، معلم به معنای خالص کلمه و پرهیزگار بود. این صفت ها صفات کوچکی نیستند و هر کسی را به آسانی بدانها نمی توان متصف کرد. پس چه نیازی که بکوشیم اوصاف را اغراق آمیز کنیم و شخص استاد شریعتی را که در فروتنی و بی ادعایی نمونه بود دسترس ناپذیر جلوه دهیم و مافوق آدمی؟ این الگو نشان دادن نیست مدحی غریب است که فاصله ممدوح را با ما که قرار است از او بسادگی بیاموزیم و بخوبی یاد کنیم از زمین تا آسمان نشان می دهد.

این علاقه ما به اسطوره سازی هیچ کمکی به فهم درست شخصیت ها و آنچه آنان را “ساخته” است نمی کند. در واقع تجزیه و تحلیل منصفانه شخصیت ها، حوادث و نشانه های فرهنگی احتمالا موثرتر و به دیده خرد نیز ارجمندتر است. تعریف و تمجید و تحسین چه گرهی از کار ما می گشاید؟ استاد شریعتی مرد تلاش بود. هر کس دیگر هم تلاش کند به مقام او خواهد رسید. این راه را نبندیم.

نظرات

نظر