کاروان شهید رفت از پیش
وان ما رفته گیر و می اندیش

مادرم بی بی گل یزدان پناهی از جهان گذشت. یک دو سه هفته بستری بود و جان به جان آفرین تسلیم کرد و رفت. سبک رفت. این اواخر هر وقت با او صحبت کردم خندان بود. شاد بود. سرحال بود. کمی از ناراحتی ها و دردهای جسمی اش می گفت اما گله نداشت. زندگی کرد. خوب زندگی کرد. باعزت زندگی کرد. زنی باجبروت بود. من فرزند بزرگش بودم و دو برادر دیگر و دو خواهر دارم. محصول زندگی اش پنج زندگی دیگر بود که هر کدام حالا شاخه های پرباری اند با فرزندان و عروس و دامادها. بزرگ ما بود. بزرگ خانواده ما بود. همه به او نگاه می کردند. به قول خاله جان محور خانواده بود. همه را دور هم جمع می کرد. مرجعی بود برای حل و عقد. حالا رفته است پیش پدرم. پیش دخترم. پیش برادرزاده ام. پیش پدربزرگ و مادربزرگ ام. پیش پدربزرگ و مادربزرگ خودش. پیش آن لوطی باصفا آقای خادمی. پیش دایی جوادآقا که آنقدر دوست اش داشت. دایی جواد آقا هم همین سالهای نزدیک رفته بود. می گفت دایی گفته است این دهه خطرناکی است. بزرگترهای خانواده یک به یک خواهند رفت. حالا هم دایی جان رفته است و هم مادرجان.

مادر همه جای زندگی من حضور دارد. امشب غذا درست می کردم او حاضر بود. طبقه بالا رفته بودم به حال خویشتن و جهان نظر کنم. آمده بود. سرم روی دامن اش گریستم. حالا راحت از مرزها می گذرد. آسوده و خندان. به همه ما سر می زند. و به من که فرزند غریب مانده اش بودم. از آخرین باری که دیدم اش ده سال یازده سال گذشته است. سال جنبش سبز بود که یک ماهی آمد هلند. در این بیست و چهار پنج سالی که غربت نشین شده ام دوبار توفیق دیدارش را این سوی آب داشته ام. بار اول لندن آمده بود. یکبار هم من توانستم ایران بروم. وقتی عمل قلب کرده بود. با پادرمیانی فرح کریمی و سفیر ایران در هلند دو هفته ای رفتم و در آخر سفر بعد از سین جیم سه روزه اجازه خروج دادند و برگشتم. اما دیگر نشد که سفر کنم. می گفتند نیاید. امیدوار بودم اوضاع ایران بهتر می شود و راهی باز می شود به خانه مادرم. به دیدار مادر و عزیزان ام. نشد.

چهره مغموم و گریه آلودش را یادم نمی رود وقتی ریحانه از جهان رفته بود. وقتی گریه می کرد به قول خودش باد می کرد. صورتش ورم داشت در آن مجلس. گریسته بود سخت. اندوه اش مثل شادی اش آشکار بود. دلش در صورتش پیدا بود. از همان راه دور مدام غصه مرا می خورد. و من در مرگ ریحانه ام تنها با او می توانستم راحت حرف بزنم. حرف که نه بگریم. ولی هیچ وقت نفهمید که ریحانه با چه فاجعه ای از جهان رفت. نباید می فهمید برای قلب اش خوب نبود. همین قدر می دانست که ریحانه افسرده است. گفتم دق کرد مادرجان. و دق کرده بود و جهان را دیگر نمی خواست.

امروز روز تولد من بود. مادرم خواست که روز تولد من از جهان برود. تا پیوندش را با فرزند غریب اش نشان دهد. امروز نبود که زنگ بزند و تبریک بگوید. احسان زنگ زد دیدم بغض کرده است. توان نداشتم که بشنوم. تلفن ام را خاموش کردم. تلفنی که صدای مادر از آن نیاید خاموش بماند بهتر. به شهزاده گفتم به خانواده ام بگوید چند روزی بگذارند به حال غریبی خود بمانم. من که هیچ وقت نبوده ام. بگذار این چند روز هم نباشم. توان شنیدن گریه های خواهران و برادران و عزیزان ام را ندارم. بعد از ریحانه بی تاب و توان شده ام. مادر مرده باشد؟ خاک بر دهان من. مادر زنده است. در رگ من زنده است. در خانه من حضور دارد. تازه سر بر دامن اش گریسته ام.

هر وقت گفتم بیایم گفت نه! گفتم هر وقت بگویید آری هفته بعد من ایران ام. مهم نیست چه بلایی ممکن است سرم بیاید. مهم این است که بتوانم شما را ببینم و خدمت کنم مادرجان. نه! همانجا که هستی بمان. و من ماندم آنقدر که دیگر رفتن ام سودی ندارد. امروز سه چهار بار یاد ایران کردم. دیدم دیگر شوقی به رفتن ندارم. مادرم وطن ام بود. وطنی که حالا آزاد است و می تواند پیش من هم بیاید. پیش من بماند.

اما دلم برای خواهرانم کباب است. برای سعیده که این سالها از کنار مادر دور نشد. پرستار مادر بود. همسایه مادر بود. مایه آرامش و آسایش مادر بود. حبیب مادر و سنگ صبور مادر بود. دلم برای حمیده می سوزد که هر وقت فرصتی پیدا می شد کنار مادر بود. از تهران می رفت تا مشهد. تا پیش مادر بماند. به دیدار مادر شاد شود. دلم برای هادی می سوزد که طبیب مادر بود. دعاگوی مادر بود. برای شفای مادر به هر دری می زد. همه بیمارستان ها آقای دکتر را می شناسند. مادر پزشکی مشاور در خانه داشت. هادی جور مرا کشید. مثل حمید. برادر نازنین ام که دردانه مادر بود. غمخوار مادر بود. و من نبودم که خدمتی کنم. قدمی بردارم. راه بسته بود.

امروز چندبار قوم ظالمین را لعنت کردم. لعنت یک مظلوم. لعنت کسی که از وطن دور مانده. از مادر دور مانده. آنها که راه خانه را بر من و ما بسته اند ستمگرند. جبارند. جائرند. بی هیچ جرم و جنایتی مرا و ما را محکوم به غربت کرده اند. مهاجرانده اند. به صرف اینکه دوست شان نداریم. به صرف اینکه زبان مان کوتاه نمی شود. به خاطر آنکه می نویسیم و تباهکاری هاشان را برملا می کنیم. ما را از مادران مان جدا کرده اند. از وطن محبوب مان جدا کرده اند.

با مادر زندگی کرده ام. با مادر زندگی خواهم کرد. پشت آن حصیر پرسایه تابستان. در آن خانه ای که همیشه از تمیزی برق می زد. در آن سفره ای که همیشه نان محبت تقسیم می شد. در آن روزهای سخت که مادر، ما بچه های یتیم را بزرگ می کرد. زیر بال و پر می گرفت. کار می کرد. پدرم که رفت مادر تنها ۲۹ سال اش بود. کار کرد و خانه را از قرض و وام نجات داد. اجازه نداد ما به فقر دچار شویم. بزرگترین حامی همه ما بود. دست اش گشاده بود. در هدیه خریدن سنگ تمام می گذاشت. اگر نمی توانست پول بگذارد چیزی درست می کرد. از هر انگشت اش هنری می ریخت. سوزن می زد و لحاف عروس را ساتن دوزی می کرد و نقش می انداخت. خوب یادم است. گلدوزی اش شاهکار بود. چیزهای مختلف می بافت. خانه اش پر از صنعت دست اش بود. با سلیقه بود. می شست و می رفت. تمیزی را دوست داشت. آشپزی اش عالی بود. مدتی اصلا از همین راه نان ما را تامین می کرد.

مادر بلندپرواز بود. از کودکی چنین بود. همیشه می خواست بهتر از آن باشد که هست. مثل پدرم دستگیر فقرا و نیازمندان بود. دست اش به کار خیر باز بود. به این خیریه و آن خیریه کمک می رساند. به این خانواده و آن خانواده که گوشت و برنجی نیاز داشتند. اخلاق اشراف داشت. بلندهمت و بلندنظر بود. هرگز پیش هیچ کسی خم نشد. کمرش راست بود و ماند مثل سرش. مغرور بود. عزت نفس عالی داشت. آبرو برایش همه چیز بود. نام نیک می خواست. دنیا برایش ارزشی نداشت. اما دنیا به او رو می کرد. و عشق او این بود که باغچه اش را بپرورد. از خانه بزرگ امکان پذیرایی از مهمان های زیاد را می خواست. در خانه اش باز بود. سفره اش همیشه رنگین. چیزی کم نمی گذاشت.

از وقتی یادم هست رادیو و مجله را دوست داشت. در آشپزخانه اش همیشه آوازی زیر لب زمزمه می کرد. نوجوان بودم. حمیرا را دوست می داشت. بعد هایده را. ما همیشه شباهتی و مقارنه ای میان مادرمان و هایده می دیدیم. مادر زیبای ما تنانگی هایده را داشت. اهل سفر بود. تا وقتی پا داشت سفر می کرد. ایرانگردی را خیلی دوست داشت. دریا را دوست داشت. از درخت و آب و گل لذت می برد. اما این سالهای آخر از پا افتاده بود. نمی خواست سفر کند مبادا سر بار دیگران شود. در خانه اش بود بیشتر وقتها. راه رفتن برایش عذاب شده بود. ویلچر هم دوست نداشت. انگار می گفت تا پا دارم و توان می روم. اگر ندارم نمی روم. قلب اش هم یاری نمی کرد. سفر هوایی هم دیگر برایش راحت نبود. من انگار روح مسافر او بودم. مرا مسافر می خواست. از سفر کردن های من لذت می برد. گویی خودش سفر می رود.

وقتی به هلند آمده بود فرصت را مغتنم شمردم و شش ساعت با او ویدئویی گفتگو کردم. بعد متن را پیاده کردم و ابهامات را با تلفن رفع می کردم یا سوالات تازه ای می پرسیدم. نهایتا متن را سال پیش برایش فرستادم. بعضی چیزها را می گفت حذف کن. اسباب دلخوری نشود. اهل رعایت بود. قرار بود کتابچه ای فراهم کنم. تقریبا آماده شده است. اما به دیدارش نرسید.

خیلی زود از خانه بیرون آمدم. یعنی درست وقتی وارد دانشگاه شدم. دانشگاه تربیت معلم در تهران بود. برایش نامه می نوشتم. گاهی شعر می نوشتم. آن نامه ها را همیشه داشت. بعد که آمدم لندن باز هم نامه نگاری داشتیم. نامه را دوست داشت. می گفت هر وقت دلم تنگ می شود می روم سر وقت نامه ها و آنها را دوباره می خوانم.

فرزند بزرگ بودن یک امتیازش این است که سالهای بیشتری با مادر زندگی کرده ای. و من خرسندم که سالهای سال با او زندگی کردم. همفکری داشتیم. مشورت می کرد. پول خانه را دست من می داد. به من زندگی می آموخت. و من هنوز نوجوان بودم.

مدتی دراز عاشق شده بودم. اگر مادر نبود نمی دانم چه می کردم. همیشه حواس اش به من بود. همیشه یادش بود که خانواده دختری را که دوست داشتم دعوت کند تا من بتوانم او را ببینم. عاشق بودن را دوست داشت. عشق را می شناخت. محبت را می شمید. اسرار دل ات را ناگفته می دانست.

به هر طرف که نگاه کنم مادر هست. پشت سرم تابلوی قالیچه ای هست که او برای ما آورده است. با آیه ای از قرآن. امن یجیب المضطراذا دعاه و یکشف السوء. این آیه را خودش خیلی دوست داشت. مرتب می خواند. آیه محبوب خانواده بود اصلا. می خواست مطمئن باشد که من یادم نمی رود کسی هست که در اضطرار بتوان به او پناه برد. خوشحال بود که در غربت قید دین و قرآن را نزده ام. اما از آخوندها بیزار بود. یعنی شده بود. یکبار با اصرار او به همراهش رفتیم قم. برای دیدن آقای خمینی. همان سال اول انقلاب. اما این اواخر دیگر اعتقادی به اسلام آخوندی و آخوندها نداشت. گاهی پشت تلفن حرف های تندی می زد و بعد به شوخی می گفت اگر هم دارند گوش می کنند بگذار بشنوند!

حالا نیستم که زیر پایه تابوت اش را بگیرم. نیستم تا در خاک بگذارم اش. نیستم تا سنگ گورش را بگذارم. اگر هم بودم شاید توان اش را نداشتم. همین تازگی رفته بودم لندن تا سنگی بر خاکستردان ریحانه ام بگذارم. بعد از یک سال و نیم. قدرت اش را نداشتم. هنوز داغ برادرزاده ام تازه است. همین تازگی سال اش بود. دیگر طاقت مرگ دیگری را نداشتم. و حالا مرگ مادرم آوار شده است بر سرم. و این ستم حاکم که پایان نمی پذیرد. مادرهامان می روند. فرزندهامان می روند. دوستان مان می روند و این ستم نمی رود.

نظرات

نظر