۵ نوامبر ۱۹۹۸

قرار نبود نوشتن یادداشتهای روزانه را زودتر از ژانویه ۱۹۹۹ شروع کنم ولی آقای خاتمی تصمیم مرا تغییر داد. پیشنهاد او برای آغاز هزاره جدید میلادی با سال گفتگوی تمدنها در سازمان ملل متحد تصویب شده است. خبر مهمی است. من خانه ام و به برنامه جام جهان نمای بی بی سی گوش می دهم. عنایت فانی از صادق زیباکلام می پرسد خب نخواهند گفت که در خود ایران هنوز وضعیت آماده گفتگو میان صاحبان عقاید مختلف سیاسی و فرهنگی نیست؟ زیباکلام تایید می کند و از بیگانه ترسی سیاسی مردان ایران می گوید و از بسته شدن روزنامه توس در دو ماه پیش تر بدون اینکه تا امروز کسی گفته باشد چرا و به چه جرمی این روزنامه تعطیل شد. یعنی که نه نسبت به جهان خارج و نه نسبت به امور داخلی آمادگی چندانی در تفاهم و گفتگو و پذیرش دیگری دیده نمی شود. البته وضع آنقدرها هم بد نیست زیباکلام می گوید چون به عقیده او سرکوب وجود ندارد. دست کم سرکوب سیاست رسمی نیست. اما همه می دانیم که فشار وجود دارد. پس گفتگوی تمدنها از کجا می آید؟ آیا همانطور که در این مصاحبه می آید برای خلع سلاح رقبای خاتمی مطرح شده یا واقعا اصالتی در آن هست و اگر هست زمینه اجتماعی اش چیست؟ آیا واقعا ما ایرانیها به آن سطحی رسیده ایم که از گفتگوی تمدنها سخن بگوییم؟

جواب من مثبت است اما توضیح دارد. این حقیقت است که بخشی از جامعه ایران به شکلی باورنکردنی رشدیافته و نواندیش و جهانشناس است. اما این هم حقیقت است که این تنها “بخشی از جامعه” است. به زبان دیگر جامعه ایرانی جامعه ای نامتوازن یا ناموزون است.

۷ نوامبر

یک هفته مرخصی دارم. در آخرین روز مرخصی سری به اداره می زنم. جانامه ای (یا سوراخ کفتر به انگلیسی pigeon hole) ام پر است و میان آنچه رسیده شماره تازه ای از گردون چاپ آلمان است (شماره ۵۹ مهرماه ۱۳۷۶). گردون حرفه ای ترین مجله ایرانیان در اروپا ست (آمریکا حساب دیگری دارد) و مستقل است مستقل از کانونهای سیاسی و دسته بندیهای حزبی و شبه حزبی. ولی البته خالی از جهتگیری های گاه تند و مخالف سیاست جمهوری اسلامی هم نیست. اما هنوز اپوزیسیونی به معنای رایج نشده. خبرهای خواندنی و متنوع دارد و رسانه خوبی برای ارتباط ایرانیان پراکنده در اینجا و آنجای اروپا ست. اما مشکل فروش و توزیع دارد. کار فرهنگی در خارج هم آسانتر از داخل نیست. بعضی مشکلات حل می شود ولی با مشکلات تازه ای روبرو می شوی.

گزارش اصلی گردون می پرسد: بیست سال گذشت. ابعاد گسترده تبعید را چگونه ارزیابی می کنید؟

کوشیار پارسی، اسد سیف، مسعود مافان، باقر مرتضوی، رضا نافعی، هوشنگ وزیری، نسیم خاکسار، هر یک کوتاه و بلند پاسخهایی داده اند. تکه ای از حرف باقر مرتضوی به خاطرم می ماند که نوشته سی سال است در آلمان زندگی می کند زنش آلمانی است و بچه هایش شهروند آلمان ولی خودش هیچوقت نخواسته پاسپورت آلمانی بگیرد اما وقتی مراجعه می کند به سفارت ایران تا پاسپورتش را تمدید کند از او شناسنامه می خواهند که ندارد (شناسنامه واقعا در خارج از کشور به کاری هم نمی آید). گم کرده ام. مرتضوی می گوید. مسئول سفارت جواب می دهد: “اما مردم متدین آذربایجان شناسنامه گم نمی کنند.” که اشاره ای است به چپ بودن مرتضوی آذربایجانی. می گوید راه حل؟ جواب می شنود: تو شناسنامه نداری. بی هویتی.

دلم برای مرتضوی که با آن سماجت به پاسپورت ایرانی اش چسبیده می سوزد. بقیه هم هرچه گفته اند از بی پناهی است و بیگانگی. بیگانه ماندن ایرانی خارج از کشور نسبت به جامعه میزبان. و بیگانه شدنش از جامعه مانوس و مادری. مهاجران ایرانی بدترین دوره خود را می گذرانند. خاصه میانسال ها که ایران در ذهنشان زنده است. نسل جوانتر و نسل دومی ها کمتر با مشکلات ذهنی روبرو می شوند. ولی روند بیگانه شدن دست کم نسبت به جامعه خودی گویا قطعی است.

همان شب

شب سری می زنم به میدان لستر (لستر اسکوئر) که از میدان های عمده شهر است و محل پیادگان و سینماها و کافه ها و کلوبهای شبانه. شنیده ام آتشبازی خواهد بود. پلیس را عصبی می بینم. تا امروز ندیده ام اینجا پلیسی عصبی باشد. شلوغی است یا چیزهایی که من نمی دانم و نمی بینم.

دیدن پلیس تا مدتها مرا ناآرام می کرد. اما دارم عادت می کنم که پلیس اینجا برای آزار و زورگویی به شهروندان نیست. سایه عادتهای ایران خیلی دیر از سر آدم رفع می شود. وطن ما با ما سفر می کند. با ما ست.

دوشنبه ۹ نوامبر

برای اینکه زودتر به خانه برسم به جای استفاده از خط شمالی مترو (Northern line) به سراغ خط پیکادلی می روم. اما بخت با من یار نیست. از آن شبهایی است که فاصله معمولا ۲۰ دقیقه ای از مرکز لندن تا آرنوس گرو (َArnos Grove) ایستگاه مورد نظر من یکساعته پیموده می شود. خط پیکادلی تقریبا در تمام این چند سال اخیر که خود شاهد بوده ام در ایستگاههای نزدیک به آرنوس گرو مساله داشته است. حفظ آرامش اعصاب وقتی زیرزمین در داخل تونل معطل مانده ای آسان نیست. صبح باشد باید بموقع سر کار برسی شب باشد می خواهی قبل از خوابیدن بچه ها خانه باشی و به هر حال استنشاق هوای مانده و دودآلود داخل تونل ها هیچ لطفی ندارد بخصوص که در انتظار رسیدن به مقصد باشی و قطار زیرزمینی متر به متر حرکت کند یا اصلا نکند!

با این حال ندیده ام که این انگلیسی جماعت کنترل اعصابش را از دست بدهد (ما باشیم می گوییم در فرنگستان وضع بهتر است چرا در وطن ما اینطور است. اما اینجا همان فرنگستان است و جای دیگری ندارد که آرزوها و نداشته هایش را بر آن بار کند و آن را نشان کند). فقط یکبار که نزدیک به دو ساعت – بله دوساعت! – زیر زمین همین قطار در همین حوالی معطل ماند یک دو جوان از قشرهای پایین تر جامعه را دیدم که بی طاقت شده بودند و آرام و قرار نداشتند و فحاشی می کردند. دست آخر یکی شان از شدت فشار یا برای اعتراض در گوشه واگن قطار ایستاد و به طرف در واگن ادرار فرمود! آن شب من دو ساعت بعد از نیمه شب به خانه رسیدم. تازه در اولین ایستگاه بعد از اینهمه معطلی پیاده شدم و تاکسی گرفتم!

چند سفری این سالها به آلمان رفته ام. وقتی مقایسه می کنم می بینم واقعا سیستم قطار زیرزمینی لندن اصلا اروپایی نیست. یعنی اگر معیار اروپایی بودن آلمان باشد.

در خانه دیروقت است اما مهناز که بیدار شده صحبت از بچه ها می کند و درس و مشق شان. به همکارش گفته است این استعدادهای دختر من که اینجا به آن پی برده در ایران کجا بود؟

به مدارس ایران فکر می کنم. با خودم می گویم که بزرگترین آفت فرهنگ ما سرکوب است و سرکوفت. جباریت.

نظرات

نظر