یادداشتهای روزانه من که مقصد آن بود که سال ۱۹۹۹ را از چشم یک تازه مهاجر ثبت و ضبط کند مصادف شد با واقعه های بزرگی در وطن ام ایران. بیست سالی است که این یادداشت ها را به امید اینکه تکمیل شود و خاصه با ارجاع به روزنامه هایی که در همان روزها گردآورده بودم مستند شود کنار گذاشته ام. پنج سالی پیش آنها را تایپ کردم – آن زمان در آخر قرن هنوز دستنویس داشتم و تایپ مرسوم نبود. ولی باز ماند تا امروز. حالا تصمیم گرفته ام آنها را خرد خرد در سیبستان منتشر کنم. شاید ضمن این کار فرصت شد و به روزنامه هایی که دارم هم ارجاع دادم و در نهایت این کار تکمیل شد. سال آینده شمسی سال آخر قرن است برای ما. بنابرین یادداشتهای پایان آن قرن فرنگی را در پایان این قرن ایرانی منتشر کردن بهانه خوبی است که هم من خود بیست سال پیش ام را مرور کنم و هم گذر ایام وطن را ببینیم و آنچه در این بیست ساله عوض شده یا نشده است – و البته بسیار چیزها عوض شده است. پس بی مقدمه می روم سراغ مقدمه یادداشتها. مقدمه ای که بیشتر حالت قلم انداز دارد تا بعد مقدمه شود.

اهدائیه

مجموعه این یادداشتها را تقدیم می کنم به مادرم و همه آنها که برایشان دلتنگم. به امید دیداری که سالها ست به تعویق می افتد.

قلم اندازهای مقدمه

پس چیست آنچه عمیقا این فرهنگ و زندگی در اینجا -لندن/ بریتانیا- را با آنِ ایران متفاوت می کند؟ به نظر من امنیت خاطر و آرامش. شاید این از برای آن است که نسل من بیشتر از همه دغدغه امنیت داشته است امنیت موقعیت، امنیت شغلی، امنیت قضایی و حقوقی، و بیشتر از همه از آرامش بی بهره بوده است که جنگ را تجربه کرده و موشکباران ها را و آینده نامطمئن را و بحران ها و تلاطم های سیاسی را. ولی به نظرم حتی دیگران هم امنیت را مهمتر و متمایزتر خواهند یافت اگر دقیق بنگرند. امنیت پایه رشد آدمی، فرهنگ و اقتصاد است.

اینکه من اینها را می نویسم نوعی بازشناسی هویت من مهاجر هم هست و پرهیزی که از بیگانه شدن دارم و هر مهاجری ظاهرا دارد. بیگانه شدن از آنچه داشته و پیوستن به آنچه نمی شناسد یا در باره ارزشهایش اغراق می کند.

وقتی تصمیم گرفتم که در سال پایانی قرن بیستم به نوشتن یادداشتهای روزانه بپردازم و آخرین روزهای یک دوره صدساله را ثبت کنم مساله فقط یک انتخاب ساده بود به مناسبتی ساده. من در موقعیتی بودم که می توانستم سال ۱۹۹۹ را وقایع نگاری کنم یا سوانح احوال شخصی خود را با وقایعی که به نظرم جذاب و معنادار می رسد بیامیزم. قرار بود این یادداشتها حال من مهاجر یا تبعیدی یا رانده شده یا گریخته از وطن باشد در شهری که از شهرهای موثر قرن بوده است و من در مهمترین رسانه اش کار می کردم. اما مساله طور دیگری پیش رفت. سال ۱۹۹۹ سال شگفتی آوری در وقایع ایران شد. و این یادداشتها سمت و سوی دیگری پیدا کرد.

حالا که به این یادداشتها نگاه می کنم می بینم بیشتر ثبت کننده ایران در سال آخر قرن است. اما از منظر روزنامه نگاری که دیگر در ایران نیست.

با اینهمه درگیری سیاسی و سرکوب و ممانعت از رشد اجتماعی و اصلاح روندها طبعا آدم فکر می کند وضع ما در صد سال پیش هم همین بود؟

این است که مقایسه ایران ۱۹۹۹ با ایران سال آخر قرن نوزدهم یعنی ۱۸۹۹ مقایسه بامعنایی است.

سعی کرده ام تا جای ممکن به اصالت یادداشت ها دست نزنم و مثلا آنها را بازنویسی نکنم مگر اینکه صورت یادداشت اصلی خیلی تلگرافی بوده یا نکته ای باید به آن می افزوده ام تا روشنتر شود. اما حس و حال و سطح آشنایی خود را با جامعه بریتانیا که در آن زمان تنها سه سال بوده تغییر نداده ام و از دانش و بینش بعدی خود چیزی وارد متن نکرده ام که آن را مخدوش کند.

همزمان حالت تکه تکه بودن کار را هر جا که این خصلت را داشته حفظ کرده ام و سعی نکرده ام به آن ترتیب و تبویبی بدهم که امروز می پسندم یا روابط را معنادارتر می کند.

در عین حال در معدود مواردی هم ناچار بوده ام برخی اشاره ها را حذف کنم چون اطلاعات بیشتری می خواسته که امروز ندارم یا از یاد برده ام. در زمان یادداشت کردن مطلب حتما می دانسته ام چه می خواهم بگویم اما به دلیل اینکه سالها فاصله افتاده است امروز از بعضی از آن اشارات که باید تفصیل می یافته سر در نمی آورده ام پس از خیرش گذشته ام. 

یادداشتها از ۵ نوامبر ۱۹۹۸ شروع می شود. کمی زودتر از آغاز سال آخر قرن. توضیح اش در همان یادداشت اول یعنی ۵ نوامبر ۹۸ آمده است. به این ترتیب یادداشتها سه ماه زودتر شروع شده و تا اول ژانویه ۲۰۰۰ ادامه یافته است. ولی هر روز یادداشتی ندارد. گاهی فاصله روزها کمتر و گاه بیشتر است. اما قرار بوده مسائل مهم یا مشاهدات قابل توجه از قلم نیفتد. در عین حال در میانه یادداشتها ناگهان تمام ماه اوت خالی است و یادداشتی ندارد و بیشتر ماه سپتامبر هم چیزی نوشته نشده است. هنوز به یادم نیامده که چرا چنین فاصله ای در یادداشتها افتاده است. آیا آنها را جایی دیگر نوشته ام؟

با وجود اینکه این یادداشتها خصوصی نیست و از اول برای انتشار نوشته شده و قرار بر ثبت سوانح احوال نبوده است اما چون از زاویه دید شخصی نوشته شده و عواطف بسیاری را ثبت کرده و شیوه قضاوت مرا به جهان اطرافم در بردارد برای من نوعی خودشناسی هم هست. این آینه ای از من است در حوالی چهل سالگی. و در آغاز تجربه زیست غربی. نوع سوالها و کنجکاوی ها و تردیدها و مساله های ذهنی از این بابت برای خود من نیز تصویری واقع نما از یک تجربه زیسته است.

وانگهی یک نکته دیگر همه نکاتی است که ما امروز می دانیم و آن روز نمی دانستیم. ثبت آن روزها و کشف قدم به قدم چیزهایی که امروز بر همه آشکار است گویی صندوق اسراری است که زمان آن را گشوده است.

یک معضل کار خبری و رسانه ای این است که کمتر به عقب باز می گردد تا ببیند چه گفته و چه پیش بینی کرده و چه تحلیلی داشته و چه توهمات و تخیلاتی بافته است و چقدر در شناخت داستان تاریخ در جریان خطا کرده یا به خال زده است. مرور یادداشتهای سال ۱۹۹۹ در باره اتفاقاتی بس مهم و تعیین کننده می تواند عبرت آموز هم باشد از این بابت که آینه ای است در برابر ما که چقدر می توانیم تاریخ امروز و فردا را بشناسیم و مسیرها را تشخیص بدهیم. بعلاوه، اینکه می توانیم بهتر بفهمیم که کدام حرکت ممکن بود جهت تاریخ را عوض کند. و آن که ما فکر می کردیم عوض خواهد کرد چه بسا هیچ تاثیری نداشته یا به سبب همین که بسیاری فکر می کردند جهت تاریخ را عوض می کند سرمایه و نیروی بسیار صرف آن شد تا نکند! کشف دخالت نیروهای امنیتی در قتل روشنفکران یکی از این بزنگاه های مهم تاریخی است.

همیشه از نگاه توریستی گریزان بوده ام. چیز زیادی به دست نمی آورد. نگاه شهروندی دیگر است. این را می توان به دست آورد. اما نگاه مهاجر هر قدر هم شهروندانه شود مهاجر است. مقیم نمی شود. این نگاه را نمی توان از مهاجر خواست. مهاجر همیشه مهاجر می ماند.

نظرات

نظر