نوشته هر کدام از دوستان و اهل قلم را که در باره داریوش شایگان می خوانم چه دکتر پورجوادی باشد یا مهدی خلجی چه محمد قوچانی باشد یا عماد باقی می بینم بیش از هر چیز از خود آنها حکایت می کند. این نوشته ها در باره شایگان است و همزمان در باره نویسندگان آنها ست. نکته ای این میانه مکشوف می افتد.

برخی می گویند در نوشتن از بزرگان از دست رفته نباید از خود گفت و رابطه ای که با آنها داشته ایم. در این توصیه نکته ظریفی هست. یعنی که خودنمایی نکنیم. این درست. اما حتی اگر خودنمایی نکنیم باز هم از خود می نویسیم. یعنی در مرتبه بالاتر نوشتار یا حتی در مرتبه اعلای آن هم باز نویسنده وقتی از دیگری سخن می گوید از خود می گوید.

هر کسی از ظن خود شد یار من. این سخن مولانا ست. به نظر می رسد گله مند بوده وقتی این سخن را گفته است. اما این سخن بیان واقع است. هیچ کس انتظار ندارد شما از از درون کسان احوال و اسرار بجویید تا مصداق خلافی برای ادامه سخن مولانا شوید که می گوید از درون من نجست اسرار من. هیچ کس از سرّ ما باخبر نمی شود. مگر آنکه از همه اسرار باخبر است. این راه بر آدمی بسته است. ما آنقدر آشکار می شویم که دیگران از ما آشکار کرده اند. نه کمتر نه بیشتر. و البته این کمی و بیشی به معنای درستی هم نیست. ظن است.

ما چطور شایگان را می شناسیم؟ یا چطور می توانیم بشناسیم؟ کسی مثل علی دهباشی سالها با او نشست و خاست داشته است. کسی مثل من اصلا شایگان را ندیده است اما با کتابها و اندیشه های او مدام سر و کله زده است. شایگان مساله اش بوده است. شایگان و داوری و آشوری. و در مرحله بعد نصر و دیگران از آن نسل. کدام ما شایگان را می شناسیم؟  هر دوی ما! هر سه ما. هر ده و صد و هزاران ما.

نویسنده را چطور می شود شناخت؟ شاعر را چطور می توان شناخت؟ چه کسی سپهری را می شناسد؟ چه کسی فروغ را می شناسد؟ چه کسی شاملو و اخوان و نیما را می شناسد؟ چه کسی سیمین دانشور را می شناسد؟ دورتر برویم چه کسی ابوالفضل بیهقی یا ابوالقاسم فردوسی را می شناسد؟ و از این شمار بسیار.

مساله بسیار ساده و همزمان بسیار پیچیده است. ساده ای است که همزمان هولناک است. هول اش به این است که دنیای ما به تجربه مان محدود است. ما ورای آن چیزی نمی شناسیم. پس اگر از شایگان به زبان خود حرف می زنیم و در گفتگو از او آینه ای به دست مخاطب می دهیم که در آن هم شایگان را می بیند و هم ما را مساله این است که راه دیگری وجود ندارد. ما شایگان را از راه تجربه ای شخصی می شناسیم. شایگان آنقدر بر ما شناخته می شود که در تجربه او شریک شده باشیم. و کیست که بتواند در همه تجربه های نویسنده و شاعر و نظریه پرداز و آدم خلاق شریک شود؟ شناخت همه شایگان برای یک نفر اگر محال نباشد بسیار دشوار است. نیازمند مطالعه آکادمیک است. کسی که تز و پایان نامه می نویسد شاید بتواند نگاه جامعی به شایگان یا متفکری دیگر بیندازد. گرچه در همان هم من سخت تردید دارم. هولناک است اما واقعیت که ما از محدودیت شناخت خود رهایی نداریم. هر چه می دانیم و می شناسیم محدود است. محدود به میزان تجربه ما و قدرت و وسعت تجربه شخصی ما. محدود است به میدانی که در آن قرار داریم. میدان یکی سیاست است و دیگری فرهنگ و آن یکی فلسفه و دیگری عرفان. یکی دل به سنت دارد و دیگری دل به تجدد بسته است و یکی جوان است و دیگری کهنسال. یکی اضطراب های بزرگ را تجربه می کند و یکی در آرامش هیچستان است. همه اینها و جز اینها به شناخت ما و تجربه ما و قدرت ما در همسخنی با شایگان یا هر متفکر دیگری رنگ می زند. ناچار هر چه می نویسیم رنگ ما را دارد. رنگی که در میدان شناخت خود از شایگان پیدا کرده ایم. میزانی از همسخنی با او ست که سهم ما شده است.

گفته ای است منسوب به امام علی که اگر موری می خواست از خدا سخن بگوید می گفت شاخک دارد. مور از خداوند درکی فراتر از وجود خویش ندارد. برا ی همین هم انسان همیشه خدا را مثل آدمی پرقدرت و پرجذبه و قهار تصور کرده است. مگر شذ و ندر. همانطور و همانقدر که خداوند را می توان شناخت دیگر موجودات را می توان یا نمی توان.

پس همیشه مساله خود ما هستیم. شایگان عطاری است که از او گلی و گیاهی برای درد خود می خریم. هیچکس دکان عطار را یکجا نمی خرد. نیازی ندارد. در بازار اهل فکر هر اندیشور پیشه وری است با دکانی. شایگان در دکان خود جنس های خاصی عرضه می کرد. نه همه جنسی در دکان داشت و نه ما مشتری همه جنس های او بودیم. هر زمان که تجربه دردی تازه داشتیم دوباره به دکان او سری می زدیم و به دنبال گیاهی تازه می گشتیم که آرام مان کند. ما همان قدر از عطاری شایگان برخوردار شده ایم که به دردهایی که او درمانهایش را عرضه می کرد دچار بوده ایم. دست تجربت او زمانی بر سینه پر درد ما گذاشته می شد که ما به او مراجعه می کردیم. اگر طبیب دیگری می جستیم از عطاری شایگان بی بهره می ماندیم.

شایگان خود نیز بازارگان کالاها و درمان های خاص بود. ما نیز وقتی به کالاهای خاص او نیازمان می افتاد از او سراغ می گرفتیم. و اینطور هر کدام از ما از عطاری او تجربه ای داریم و شناخت مان همان قدر است. اگر دوایش درمان مان کرده باشد از او یاد نیک داریم و اگر از دوایش سودی نیافته ایم او را عطار حاذقی نیافته ایم. گاهی از عطری و گیاهی و گلی از دکان او به وجد آمده ایم و دردی کهنه را درمان کرده ایم و گاهی کیسه ای از انواع گیاهان او را به خانه برده ایم و به کارمان نیامده است.

این داستان همه متفکران است. و همزمان داستان همه ما ست. برخی از شایگان نام هم نشنیده اند. دنیای آنها از این گوشه بازار اهل فکر جدا بوده و هرگز راهشان این سو نیافتاده است. برخی نامی از او شنیده اند که گویا حکیمی حاذق بوده است. اما خودشان به او مراجعه نکرده اند. گرچه دیده اند کسانی از دوستان و آشنایان و همسایگان پیش او رفته اند. و برخی به سبب دردهای معینی برای درمان معینی پیش او رفته اند. و شمار اندکی هر روز و هر هفته از عطاری شایگان گذر داشته اند. این پیرمرد را دوست داشته اند. از تجربه های او شنیده اند. از تجربه های خود با او گفته اند. اینها هر کدام شایگانی دیگر می شناسند. به قدر تجربت.

چگونه می توان شایگان را شناخت؟ طبعا از راه کتابهایش و نوشته ها و گفتارهایش. اما مساله این است که مساله ما چیست؟ می خواهیم در کدام تجربه شایگان شریک شویم؟ می توانیم کتابهایش را مرور کنیم تا بدانیم تجربه هایش چیست. یا دقیقتر: با کدام بخش از نوشته هایش افق مشترک داریم. کدام بخش نوشته هایش برای ما آشناتر است. کدام به ما کمک می کند جرقه ای در ذهن ما به آتش تبدیل شود. هر کدام ما باستانشناسی است با تیشه ای و تخمینی از وسعت میراث زیرخاک. ما همیشه یک بخش کوچک از یک میراث بزرگ را می توانیم شناخت. اگر تیشه و تخمین مان درست کار کند. هرگز نمی توان همه شایگان را شناخت. نیازی هم نیست. شناخت ما آنقدری است که نیاز داریم. هر قدر نیاز داریم از عطاری شایگان بر می داریم. یاد سخن نیما می افتم که می گفت من رودخانه ای هستم که هر کسی از کنار من آب بر می دارد. درست است. همه بزرگان چنین اند. رودخانه اند و ما به قدر اشتیاق و تشنگی از آنها برخوردار می شویم. ما همیشه قصه خود را می گوییم. قصه ای که در خواندن از او و شنیدن از او داشته ایم. ما هم تجربه ای داریم که می خواهیم خواننده با ما شریک شود. شایگان را از نگاه ما بشناسد. و خواننده هم مشتاق همین است. که تجربه ما را از حکمت شایگانی بداند.

خواندن نوشته های دیگران درباره شایگان شریک شدن در تجربه آنها ست. مثل خواندن رمان است. لذت اش در این است که در تجربه دیگران وارد می شوی. و سرمایه ما همین است. در تجربه دیگران شریک شدن و از تجربه خود با دیگران گفتن. مشتی از گنج شایگان برداشتن. ما تقریبا هیچ نمی دانیم. در تاریکی ندانستگی غرقه ایم. نوشته های دیگران جرقه هایی در این تاریکی است. درخت آتشی در بیابان تاریک و هول طور ما. و در زمانه ای که تجربه های مشترک کم و کمتر می شود هول شناخت بزرگتر است. و آتش آشنایی ارزشی بی همتا دارد. شایگان و کیارستمی و بزرگانی از این شمار می توانند از این هول بیگانگی بکاهند. زیرا جمع بزرگی در تجربه های آنها شریک می شوند و از طریق این اشتراک یکدیگر را پیدا می کنند. و از هول بیگانگی به آرامش آشنایی می رسند. خوبی سرمایه های مشترک اجتماعی همین است. ارزش شعر و ادب و فلسفه هم در همین. به ما کمک می کنند هم را بشناسیم. در تجربه هم شریک باشیم.

نظرات

نظر