نیروهای مسلط تبلیغی و رسانه ای در جامعه ایران گاه تمام ایده آل های خود و حداکثر توان خود را در یک صحنه یک نمایش یک پرده نشان می دهند. گفتگوی رشیدپور با پسربچه ای ده یازده ساله به نام حسین عطایی یکی از این صحنه ها و پرده ها ست. این گفتگوی ۲۲ دقیقه ای آینه تمام نمایی از آن خورشید تاریک است که سرمای صحنه سازی و دروغ پراکنی و ریاکاری و خودشیفتگی و ابتذال را در میان این جماعت کوران گسترش داده و می دهد. در این یادداشت برخی از مهمترین نکاتی را که این گفتگو از نظام فکری و رسانه ای ولایت برملا می کند نشان می دهم.

اول از همه باید بگویم من به هیچ چیزی از ادعاهای این پسربچه باور ندارم. او ممکن است آدم بااستعدادی باشد. ممکن است طراحی هم می کند. ممکن است کارهای مفهومی قابل توجهی هم انجام داده باشد. اما بر اساس این گفتگو باید گفت هر چه گفته است دروغ است و دروغ. زیرا ما یک شاهد کوچک هم نمی بینیم. یک تصویر از آن طراحی های ادعایی پخش نمی شود. یک نمونه از آن اختراعات شانزده گانه دیده نمی شود. و مهمتر اینکه او را در اتاق خودش و پشت میز کارش و در هنگام اجرای کارهایی که ادعا می کند نمی بینیم. اگر پسربچه ای خوب سه تار بنوازد یا آواز بخواند یا نقاشی کند یا فوتبال بازی کند طبعا اینها را باید نشان داد تا هنر او را ببینیم و تایید و تحسین کنیم. اما در مورد حسین عطایی فقط حرف است و حرف است و حرف و ادعا. دو نامه از یک دو مقام هم می بینیم که بعدتر به آن می رسم.

از نظر رسانه ای این کار این گفتگو یک فاجعه تمام عیار است. آدمی سرشناس به نام رضا رشیدپور که مشهور است مجری خوبی است و مسلط است و چه و چه در مقابل یک پسربچه با ادعاهای بزرگ رام و تسلیم می شود. هیچ سوال چالشی از او نمی پرسد. هیچ سوالی را اگر جواب درستی نگرفت پیگیری نمی کند. اجازه می دهد پسربچه هر چه دلش می خواهد بگوید و او فقط قربان صدقه اش می رود. تلویزیون ولایت وقتی می خواهد مهربان هم باشد مبتذل و ناهوشمند است و فکر می کند مهربانی کردن یعنی ساده لوح بودن. یعنی هر چه کسی گفت باور کردن و دل او را نشکستن. تعارف بازی محض!

تا همین جا خطاهای بزرگی رخ داده است. هرگز هیچ رسانه ای حق ندارد ادعای صرف را خبر کند و بدون سند و مدرک از هیچ کسی چیزی را قبول کند. همه اعتبار و توان یک رسانه به توانایی اش در وارسی خبرها ست. اما در این گفتگو چیزی از این توانایی نمی بینیم. گفتگوی رشیدپور یک گفتگوی سرتاپا عوامانه است. گویی او همان مامان سیمای پسربچه است و کارش صرفا تحسین و تمجید است.

اگر از منظر این برنامه و گفتگو نگاه کنیم جامعه ایرانی یا مخاطبان این برنامه گروهی از افراد ساده دل اند که هر چه شنیدند باور می کنند. همه مامان سیما هستند. مجری شان کمترین کنجکاوی نشان نمی دهد. مدعی شان حتی اگر پسربچه ای باشد هر چه دلش می خواهد می گوید و با وجود اینکه حرفهایش تعجب آور است هیچ تلاشی نمی شود که از او بینه و شاهد و تایید بخواهند. چنین برنامه ای و مجری و مخاطبی به همراه آن کودک مدعی همه بیمارند.

از این همه حرف و حرف و حرف که همه هم پذیرفته می شود یک اصل ساده و کلی را می توان نتیجه گرفت. در جامعه ایرانی اذهان بسیاری از مخاطبان آماده است که هر چه شما گفتید و ادعا کردید بپذیرند. این یک اصل بسیار مهم برای همه دست اندر کاران سیاسی کشور است. آنها هم درک می کنند که صرف ادعای آنها باعث باور عمومی خواهد شد. این جامعه ای است که هر قدر مدعی تر باشی موفق تری! هر قدر حرفهای گنده بزنی متفاوت تر و نابغه تر محسوب می شوی. اما هیچ کس از تو نمی پرسد که واقعا راست می گویی؟ این است که جامعه بتدریج پر شده است از حرفهای گنده و ادعاهای بی شاهد و نشانه و مدعیان بسیار. در چنین جامعه ای خیلی عجیب است که سایت یا کانال کذابی به اسم آمدنیوز شهرآشوب شود؟

این روشها و این شیوه ها جامعه ایرانی را در مقابل دروغ خلع سلاح کرده است. ظاهرا همه هر چیزی را باور می کنند. چرا که سیاستمدار و رسانه ولایت از همین روش بهره می برند و آن را بی اشکالی و مقاومتی و نقدی جا می اندازند. باید سطح وسیعی از ساده باوری از این رفتار پشتیبانی کند که دروغ پردازان براحتی هر چه بخواهند می گویند.

در چنین جامعه ای است که علم قاضی ملاک صدور حکم می شود. در چنین جامعه ای است که ادعای بازجوی پرونده شما میزان صحت اتهامات شما می شود. و در چنین جامعه ای است که رهبرش می گوید اعتراف افراد بر ضد خودشان حتما درست است! فارغ از اینکه تحت چه شرایطی به دست آمده و بیان شده باشد. در چنین جامعه ای است که اعتراف تلویزیونی یک روش مقبول دانسته می شود. در این جامعه هیچ کس از شما برای هیچ چیز سند و شاهد و بینه و مدرک و فکت نمی خواهد. هر چه می خواهد دل تنگ ات بگوی! آزادی کامل در دروغ و فریب. بی حسابی و کتابی.

آنچه در گفتگوی آن مجری سرشناس با این پسربچه مدعی برملا می شود تمایل عمیق بازی گردان های جریان مسلط تبلیغی و بخشهایی از جامعه ایران به دروغهای شیرین است. این جریان تبلیغی اصولا دو جور دروغ می گوید دروغ تلخ و گزنده و کیهان وار و دروغ شیرین و نوازشگر و قربان صدقه ای رشیدپور وار.

این گفتگو شاهدی بر عادی شدن دروغ است و رسانه ای شدن آن. یعنی حمایت “نظام”مند از آن. و این دروغ مرکب و سیستمی و شبکه ای، قربانیان اش را از افراد مختلف می گیرد و حالا رسیده به قربانی تازه اش که پسربچه ای ده یازده ساله است. این بچه آنقدر شیرین دروغ می گوید که شما دلت می خواهد باور کنی. خوش سر و زبان است. خوش قیافه است. صمیمی و بامحبت و باتربیت به نظر می رسد. اما چیزی بیش از یک قربانی نیست. قربانی خانواده اش. قربانی جامعه اش. قربانی رسانه. و جامعه دروغ پرور این بچه ها را به محض اینکه “کشف” می کند له می کند و تف می کند و دور می اندازد. بدون اینکه بتواند از استعداد احتمالی شان بهره ای ببرد. چنین جامعه ای در خواب و خیال و توهم و البته دروغ های بی پایان زندگی می کند.

اما در همین دروغ ها هم مشخصات پنهان و واقعی جامعه بیرون می زند. چیزی که نظام تبلیغی می خواهد آن را نفی کند اما عملا تایید می کند. پسربچه مدعی است که کارخانه های بزرگ ماشین سازی او را دعوت کرده اند یا به قول آقای مجری از آنها پذیرش دارد. و این را طوری می گوید که مثل اینکه آن کارخانه ها مرتب در حال پذیرش دادن اند. گویی دانشگاه باشند. و بعد تاسف می خورد که کارخانه های وطنی از این نابغه جوان هنوز دعوتی نکرده اند. پس خاک بر سر کارخانه وطنی و زنده باد کارخانه آمریکایی و سوئدی! من همین قدر که تایید خارجی ها را داشته باشم کار تمام است. به تایید وطنی و هموطنان چه نیاز دارم؟ و این مبتذل ترین نوع غربزدگی است.

میرحسین موسوی که از معدود شخصیت های درستکار و راستگو در ولایت بود زمانی خطاب به آن مظهر دروغ گفت که طرف زل می زند توی دوربین توی چشم شما و دروغ می گوید. اما میرحسین نگفت که این شیوه چیزی است که ولایت مدام در گسترش آن کوشیده و می کوشد. و امروز نوبت رسیده به پسربچه ای شیرین بیان که زل بزند توی چشم شما و توی دوربین و دروغ بگوید. اینها محصولات یک نظام دروغ پسند و دروغ پرور و دروغین و دروغ پناه است. نظامی که در آن همه دروغ می گویند در باره هر چه که لازم باشد به مصلحت عمل می کنند. هیچ کس به حقیقت پای بند نیست. راست بگوییم اصولا با حقیقت می جنگند. چرا که برای ولایتی از دروغ بهتر است همه دروغگو باشند و پاسدار دروغ. و هر قدر احمق تر بهتر. برای همین آن مظهر دروغ نماینده اعلای ولایت بود. برای همین است که نمایندگان ولایت در رسانه و روزنامه همه از دم مظاهر دروغ اند. سررشته دست کسانی است که می خواهند احمق ها جلوی صحنه باشند. و احمق ها چه دارند برای جبران حماقت خود و ناکارآمدی خود جز حرف و ادعای دروغ؟ نظام سیاسی در ولایت یک عده معدود پشت صحنه دارد و جماعت انبوه جلوی صحنه. این جلوی صحنه هر قدر از واقعیت دورتر بهتر. این سرشت نظام ولایی است.

و بعد در میان همه این ادعاهای پسربچه چه داریم از بینات؟ دو نامه بی ارزش از مقام های متوسط دولتی که متن اش را هم درست نمی بینیم. اهمیتی هم ندارد. ادعا می شود که به این پسربچه مقام مشاورت داده اند. ولی در ولایتی که نه مقام اش نه مدرک آن مقام اش نه قاضی اش نه بازجوی اش نه مجری اش هیچ کس هیچ تعهدی به راستکاری و درستکاری و خویشتنداری و دیدن خود واقعی و واقعیت ندارد و همه دارند بازی می کنند و ادا در می آورند و ادعا مطرح می فرمایند آن دو نامه چه ارزشی دارد؟ گویای چه واقعیتی است؟ در ولایتی که مدرک فوق لیسانس و دکتری ولو از آکسفورد هم بخواهند می سازند دو تا نامه پیزوری تنها شاهدان برنامه بر ادعاهای کلان این پسربچه است. دم روباهی شاهد روباهی.

این شبکه ای از دروغ است. همه دست در دست هم دارند تا دروغ را بگویند و باور کنند یا تظاهر کنند که باور کرده اند. این است که مشکل اصلی است. این است که رسانه را از کار می اندازد و بی اعتبار می کند. این است که سخن را باد هوا می کند. آن موقع که آن مظهر دروغ ادعا کرد نوجوان دبیرستانی در زیرزمین و آشپزخانه شان اکتشافات هسته ای کرده و حالا جزو دانشمندان هسته ای ما شده باید رسانه ها او را رسوا می کردند. باید مخاطبان او را هو می کردند. شاید هم کردیم و کردند. اما جریان مسلط تبلیغی صداها را خاموش کرد تا همان یک صدای دروغ شنیده شود. و امروز آن دروغ آنقدر دامنه یافته است که پسربچه ای را هم که می توانست با تلاش و زحمت به جایی برسد به دام انداخته است و مثل عنکبوتی که شکار می کند او را در دروغ پیچیده و خورده و تف کرده است. تنها برای ۲۲ دقیقه پخش تلویزیونی زندگی این بچه را به تفاله ای از دروغ و دستاوردهای بی زحمت تبدیل کرده است. ولایت دروغ بچه ها و نوجوان ها را “قربانی” می کند تا با کمک “معصومیت” طبیعی آنها دروغهای خود را جا بیندازد.

خطر بزرگ این است که حسین عطایی ها می آموزند برای رسیدن به آنچه می خواهند یا فکر می کنند توانایی اش را دارند هیچ نیازی به زحمت و تلاش نیست. کافی است ادعا کنند. کمی تخیل داشته باشند و از حمایت پدر و مادر و چند عدد مقام نامسئول برخوردار باشند تا یکباره همانجا که نشسته اند سر از کالیفرنیا و سوئد درآورند. طی الارض کنند. و بر بال آرزو و ادعا و شبه علم از کشور مهاجرت کنند.

اما وقتی حسین عطایی ها پایشان به کشورهایی رسید که در آن دروغ حاکم نیست و علم و دانش و اختراع و اکتشاف شوخی نیست ناگهان متوجه خواهند شد آن قصر طلایی که برای خود ساخته بودند از شن بوده است. آدمی تنها با کار و کار و کار نجات می یابد و گام به گام جلو می رود. یک بچه ده یازده ساله دست کم باید ده پانزده سال دیگر کار کند تا بلکه بتواند جایی واقعی و بی دروغ برای خود باز کند. اما در کشور ولایی او هنوز بچه است که به مقام “استادی” می رسد. رشیدپور بدون هیچ شرمی او را استاد خطاب می کند. بچه تعارفی می کند که نه آقا. اما بعد از چند دقیقه خودش مدعی می شود که او را به عنوان استاد طراحی صنعتی به کجایک دعوت کرده اند!

و اینطوری ها ست که ما بچه هامان را می کشیم قربانی می کنیم له می کنیم و خوراک دیو دروغ می کنیم. از هوش و استعدادی که دارند سوءاستفاده می کنیم و به جای راستکاری و زحمت کشی به آنها ادعا و زبان بازی و دروغگویی یاد می دهیم. حال آنکه اصل ارزشهای ما دشمنی با دروغ بوده است. هیچ کسی با دروغ فروغ نمی یابد. خورشید هم که باشد تاریک خواهد بود. امروز نیز اسفندیاری و رستمی نیاز داریم تا از فروغ دفاع کنند و با دروغ بجنگند. و گرنه در تاریکی دروغ همه غرق خواهیم شد. هزارسال پیش این سخن را فردوسی ثبت کرده است. سخنی که خود هزاران سال است در فکر ایرانی مسلط بوده و تا انقلاب ولایی متن متین جامعه ما را می ساخته است. تنها فروغ از راستی است و بس:

همه راست گفتی نگفتی دروغ
به کژی نگیرند مردان فروغ

نظرات

نظر