به دعوت نوشی خانم عزیز که از پیشکسوت های وبلاگستان است قرار شد امروز که ۱۳ مرداد است یادی از عاشقانه ها بکنیم. چرا امروز؟ به خاطر اینکه امروز همان روزی است که سعید در دایی جان ناپلئون عاشق می شود.  یک روز خاص در ادبیات ایران که با ذکر تاریخ و ساعت دقیق کسی از آغاز عشق خود می گوید. روزی که می تواند روز عشق باشد. دایی جان البته داستان عشق نیست. بیشتر داستان سیاست است. اما کدام سیاست است که به عشق پیوند نخورده باشد؟ دایی جان نگاه جوانان عاشق به بازی سیاست بزرگترهایی است که بر سر هیچ و پوچ می جنگند. از خیالی جنگ شان و صلح شان.

عاشقانه های زیادی دیده ام. اما کمتر فیلمی از نظر انسجام درونی و شیوه روایت و انسانگرایی محض و بستر تراژیک به پای دکتر ژیواگو ساخته دیوید لین می رسد. فیلم های خوب زیادی هست که جایی انسجام خود را از دست می دهد. یا شیوه روایت اش هموار نیست. ضربان درستی ندارد. یا چیزی در انسانگرایی کم می آورد. گروهی از فیلمهای عاشقانه هم هستند که اروتیسم در آنها زیادی است. گویی عشق به اروتیسم تقلیل یافته است. اروتیسم یا کامجویی بخشی از عشق است بی تردید اما نه همه آن است و نه می شود آن را به کامجویی تقلیل داد.

دکتر ژیواگو یک خصلت مهم دیگر هم دارد که شاخص ابدی عشق خوب است و آن پیوند عشق است با سیاست. این را از حافظ آموخته ایم که عشق بدون سیاست آنقدرها کمالی ندارد. و از فروغ آموخته ایم که عاشقانه ترین و سیاسی ترین شعرها را می سرود. و به نظرم از حافظ آموخته بود. عشق بدون سیاست و جامعه زیادی رمانتیک می شود. آدمها هرگز بریده از جامعه و سیاست نیستند و روایت عاشقانه ای که در آن جامعه دیده نشود و شبکه قدرت غایب باشد دچار انحراف دید است.

عشق در دکتر ژیواگو هم آن غرابتی را دارد که باید داشته باشد و هم آن شوریدگی که اصلا شاخص عشق است. و بعد آن گمشدگی معشوق. آن به هم ریختن جهان. دکتر ژیواگو بخوبی نشان می دهد که جهان آنچنان نامنتظر است و زندگی آنچنان افت و خیز دارد که تنها چیز باارزشی که از آن می ماند عشق است. حتی اگر عشقی ناکام باشد. آرزویی بر باد باشد. عشق فارغ از کام و ناکام اش بزرگداشت زندگی است و صمیمیت. و آدمها از اتفاق در نشیب زندگی به آن محتاج ترند. برای تکیه زدن به آن در مقابل اندوه جهان. برای شادمانی محزونی که در  آن هست و در بهترین داستانهای عاشقانه جهان هست. در شعر حافظ و فروغ هم هست.

عشق انتخاب بنیادین فرهنگ قدیم و صمیم ایران است. اینهمه مبارزه با عقل معنایی دارد. از روی بی عقلی نیست! از حکمتی است فراتر از عقل و درس آموز عقل.  عاشق شو ارنه روزی کار جهان سر آید ناخوانده نقش مقصود از کارگاه هستی. دعوت به بی عقلی و بی خردی نمی کنم. به شناخت اهمیت عشق از منظر حکمای فرهنگ ایران فرامی خوانم. برترین عقل تسلیم به عشق است! استدلال اش بسیار ساده است: هیچ کاری در جهان که بیرزد بی عشق و شور و مستی و هیجان نشده و نمی شود و ممکن نیست.  و این چیزی بالاتر از عقل است.

رمز عشق همین است. این جنون و این دیوانگی و این خروج از عرف و هنجار و این تن دادن به کشف و کشف تن دیگری و روح دیگری. این عقل دیگری می طلبد. عقلی آتشین. عقل سرخ.

دکتر ژیواگو چنین است. گزارشگر صمیمیتی بکر در روزگاری بسیار سخت. روزگاری که تنها عشق می توانست آدمی را ماندگاری بیاموزد. من بهترین عاشقانه ها را عاشقانه های دوران ستیز و جنگ می دانم. در دوره جنگ و ویرانی است که عشق بیشترین نیروی خود را نشان می دهد زیرا با بیشترین نیروی ویرانگر خود روبرو ست. عشق زیر چشم وقیح سیاست. عشقی که سیاست آن را ممنوع کرده باشد. سیاست به یک معنا ضد عشق است. ضد عاشقان است. این را در سالهای بعد از انقلاب بخوبی تجربه کردیم. چنانکه نسل پیش از ما بعد از کودتا تجربه کرد. هر نسلی و هر زمانی که در رهگذار باد نگهبان لاله های روشن عشق باشد این را تجربه کرده است.

هر بار که دکتر ژیواگو را دیده ام بیگانگی میان خود و داستان نیافته ام. طوری دیده ام که گویی من همان دوران را زندگی کرده ام. و زندگی کرده ایم. عشق تجربه مشترکی است که ما را به یکدیگر نزدیک می کند. ما را وحدت می بخشد. قهرمانان داستان و فیلم به دوستان ما تبدیل می شوند. گویی با آنها زندگی کرده باشیم. و هر فیلم خوبی چنین است. ما را به دوستی می پذیرد. ما آن را به دوستی قبول می کنیم.

نظرات

نظر