از خودباختگی در مقابل غرب تا خودیافتگی
شریعتی معتقد است که هر جامعه ای باید بر اساس تاریخ و فرهنگ خود نو شود، متجدد شود (مفهوم بازگشت به خویش او در اساس تلاش برای درک همین «خود» است). او با نظر و عمل خود و کشف حقیقت های تازه هم نشان داد که معنای این نوشدن، اصلاح، روشنفکری و تجدد چیست و هم کاری را که نسل او باید می کرد تمام کرد و به نتیجه رساند. منش او و منطق او ضدیت با دنباله روی بود. چیزی که در دوره او ارزش حاکم بود. شبیه شدن به غربی مرکز ایده های سیاست فرهنگی در ایران و کشورهای دیگر غربگرا در خاورمیانه بود.

شریعتی با خودباوری عمیق و اعتماد به فرهنگ خود و شناختی که از آن داشت دنباله رو تفکر غربی نشد. خواست بر اندیشه بومی خود بایستد. نخواست دستور کار از دیگران بگیرد. خواست فرهنگ خود را بشناسد و بر اساس آن مدل جامعه و سیاست مطلوب را بریزد. این حسن بزرگ شریعتی بود و خطاهای او نیز عمدتا از همین جا بود. او به تنهایی می خواست و می بایست تاریخ و جامعه و فرهنگ را بشناسد و معنا کند و در دستگاه نظری و فکری و اجتماعی خود بریزد. حجم آنچه باید می دانست عظیم بود. درست که توانایی او هم فوق العاده بود، اما نداشتن سنت فکری و علمی از طرازی که او می خواست و می توانست دنباله آن باشد باعث می شد تا حد زیادی خود مبدع راه خود باشد. و این نقص های بسیار در کار او وارد کرد. ولی رویکرد او درست بود و هست و خواهد بود. رویکردی که بدرستی پس از او به روشنفکران اصلاحگر دینی و سرحلقه آنها بعد از انقلاب یعنی دکتر سروش رسید.

روشنفکران دینی می خواستند بر اساس دین و مایه های فرهنگ خودی حل مشاکل کنند. به نظریه سه جهان رسیدند و کوشیدند جهان ما را فقط غرب یا ملیت نسازد. ما را آمیزه فرهنگ ایرانی و اسلامی و جهانی دیدند و بازشناختند. و این هم رویکرد استراتژیک فوق العاده ای است که ترک آن آسان نیست و هم با هزینه های بسیار همراه است.

مهمترین ارزش فکری شریعتی رهاسازی ما از استعمار فکری یا تقلید و دنباله روی از الگوهای روز بود. در مقابل لشکری از روشنفکران که یا شیفته شوروی بودند یا ذوب در فکر فرانسوی و انگلیسی و آمریکایی، او توانست فکر کند و آدم مستعمرات نباشد. مشی او همچنان سالمترین و پاکیزه ترین است و باید از راهی که او نشان داده و هموار کرده رفت. نه اینکه از هر چه گفته تبعیت کنیم که این دور از خرد است. هر گزاره ای را باید سنجید و پذیرفت بی اعتنا به اینکه شریعتی گفته یا مارکس یا محمد و انبوه مراجع فکری جدید روشنفکران در دوره ما. مساله اما این است که متفکر ایرانی باید از خودباختگی و استعمارزدگی و دنباله روی بیرون آمده باشد تا متفکر بتواند بود. و شریعتی این جهاد بزرگ را کرده است و نتایج ارزشمندش در برابر ما ست. راه او مهمترین و استوارترین راهی است که متفکران ما رفته اند و بعد از او نیز گروههایی به تاسی از شریعتی و همفکران او تا حدودی رفته اند.

مبارزه با خودباختگی و ایمان به اینکه ما هم مردمی هستیم و حل مسائل خود می توانیم کرد چه با مراجعه به سنت یا با مراجعه به جهان مهمترین دستاورد شریعتی است. او متفکر دست نشانده نبود. حاکم بر خویشتن و جهان خویشتن بود. و اگر او تنها یک خدمت به مردم خود کرده باشد همین است. خدمتی که از آن بالاتر نیست. فضای فکری و فرهنگی و رسانه ای آنچنان از غرب پر است که ایرانی ها هنوز هم عموما فکر می کنند حرفی برای زدن ندارند. خلع سلاح اند و مرعوب. این از خودبیگانگی چیزی است که تمام فکر و کار شریعتی در نفی آن است.

تقلید همه جانبه از زندگی غربی همچنان یکی از سوانح بزرگ ایام ما ست. و در پناه مبارزه باسمه ای و پرهزینه جمهوری اسلامی با غرب تقویت شده است و مردم را بیش از همیشه به دامن غرب انداخته است. بلایی که از خود ولایت فقیه بزرگتر است. چون مردم خاصه طبقه متوسط که هدف سرکوب نظام ولایت هستند بیزار از این تنگنای ولایی به صورتی واکنشی آن را که ولایت ظاهرا با آن می جنگد شیفته وار دنبال می کنند. در میانه این کشاکش و نبرد هم البته جای رویکردهای آلترناتیو خالی است و این میدان را برای غربزدگی تازه‌ ای باز گذاشته است. نه می توان غرب و جذابیت های آن را نفی کرد و نه می توان دنباله روی را پذیرفت. پس چه باید کرد؟

هویت شناور و انتخاب روایت تاریخی
در ایران معاصر ما مداوما مشغول ساختن روایت خود از تاریخ بوده ایم. آرامش تاریخی نداشته ایم. همسایه ما افغانستان نیز در نبرد با تاریخ قدیم اش که تاریخ مشترک با ایران است می خواسته روایتی مستقل دست و پا کند و تاجیکستان در برابر نیروی تهاجمی پان ترکیسم و انقلاب روسی باید تعریفی از خود به دست می داده است که نه به ایران مربوط باشد نه به اسلام تا بتواند روایتی قابل قبول ارائه کند. در دیگر کشورهای همسایه نیز این ناآرامی فکری ادامه داشته است. از عراق تا لبنان و مصر همه درگیر ساختن روایتهای خود از تاریخ بوده ایم. قرن بیستم قرن بازیافت و فهم بازنگریسته ای از تاریخ بوده است به شیوه ای که با نیازهای زمانه سازگار باشد. یکی باید با انقلابیون روسی کنار می آمده و دیگری می خواسته در کنار پشتو زندگی کند و ما می خواسته ایم در مقابل استعمار انگلیسی و روسی و عثمانی بایستیم و عراق می خواسته هویت تازه ای مستقل از عثمانی برای خود تعریف کند و از این شمار.

قرن بیستم قرن ظهور بسیاری کشورهای تازه است در شرق اروپا و خاورمیانه و اوراسیا و آسیای میانه. و اینها به جمع کشورهای دیگری که از قرن نوزدهم پا گرفته بودند پیوستند. همه هم تشنه تاریخ تازه ای بودند. اما در واقعیت فقط یک روایت از تاریخ وجود نداشت و کشاکشی در میان روایتهای مختلف در جریان بوده است. در ایران مثلا نیروهای مخالف و متعارض هر کدام برای خود روایتی از تاریخ ما نوشتند. صحنه فرهنگ ما در قرن بیستم در ایران و کشورهای منطقه صحنه نبرد روایت های تاریخی است. آخرین گروهی که خواستند تاریخ را از نو بنویسند آخوندهای دولتی در ایران بودند که با انقلاب سر کار آمدند. گرچه تلاش آنها در مجموع شاید از همه دیگر تلاشها ناموفق تر باشد. چون تلاش رسمی و یکسویه ای بود که انقلاب را به گروه حاکم فرو می کاست و طبعا در برابرش نیروی عظیمی برای مقابله و طرد آن روایت تاریخی وجود داشت و دارد که با وجود سرکوب نظام یافته باز به دهها روش و رسانه و از آن مهمتر اراده برای ایستادگی مجهز است.

اما روایتی که دکتر شریعتی از تاریخ ما داد به نحوی خیره کننده متمایز و برجسته و نافذ است. و در این رمزهای مهمی هست. برای امروز و آینده ایران، روایت تاریخی مطلوب و مردمی و واقعگرا در همان مسیری باید حرکت کند که شریعتی آغاز کرد. این مسیر ارزش ملی و ارتباطاتی خود را بخوبی نشان داده است.

قرن بیستم از این منظر قرن نبرد آگاهی های متضاد و متناقض هم بوده است برای ما. هر کسی می خواسته دل ما را ببرد و تا حدودی هم برده است. در نتیجه ما سرگیجه تاریخی هم پیدا کرده ایم. زیرا آگاهی فردی و جمعی در پیوند عمیق با شناخت تاریخی است. شریعتی یکبار ما را از سرگیجه رهایی بخشید اما امروز دوباره نیازمند تعبیر تاریخی تازه ای هستیم. باید روایت خود را و روایتگران خود را انتخاب کنیم. یکسو کاتوزیان است و دیگر سو طباطبایی. یک سو آصف بیات است و دیگر سو محمد مالجو و فاطمه صادقی. یک سو میراث شریعتی و روش تلفیقی او ست و دیگر سو روایت محمدرضا حکیمی و مکتب تفکیک. یک طرف انبوه دفترهای خاطرات مقامات پهلوی است و دیگر سو انبوه خاطرات مقامات قاجاری. یک طرف آریایی ها قرار گرفته اند که مستضعفان فکر ملی ما هستند و سوی دیگر حزب الله ولایی است که مستضعفان فکر دینی ما هستند.

نظرات

نظر