خب این کتاب مستطاب جامعه مدنی بالاخره منتشر شد. آن هم در چه ایامی! بی دل و دماغی! از سفر مراکش که برگشتم سرماخورده بودم و آن ده دقیقه نزدیک به فرود هواپیما بدترین تجربه سفرهایم بود. نفس ام بالا نمی آمد از بس سرفه می کردم و حال بد داشتم. بعد هم که رسیدیم خانه یک هفته افتان و خیزان تا یک شب بیخوابی با سرفه های عجیب. بالاخره فردایش دکتر قبول کرد که آنتی بیوتیک تجویز کند. اینجا خیلی سخت از این جنس ها دست بیمار می دهند. مدتها بود چنین خسته نبودم و خود را نیازمند بستر و استراحت ندیده بودم. سن ام دارد بالا می رود؟ حتما! ولی دل و دماغ جسمی و جانی رفته بود. فکر می کردم اگر این سرفه ها بند نیاید چه می شود؟ چه زندگی بیخودی است زندگی با بیماری. آدم سرش را بگذارد و بمیرد بهترین سعادت است. بیماری کاری می کند که دنیا را تیره و تار ببینی. حتی وقت وصیتنامه نوشتن هم نداشته باشی یا فی الواقع حوصله اش را. در بیماری است که می بینی زندگی هیچ ارزشی ندارد. می فهمی چرا خواجه بزرگ می فرماید همه زندگی را تحقیق فرمود و نتیجه هیچ در هیچ بود!

بی دل و دماغی فقط بیماری هم نبود. بود و نبود. مراکش مرا سرخورده کرد. نه کازابلانکایش که توقعی از آن نداشتم و بهتر بود از آنچه می پنداشتم. اما فاس مرا مریض کرد. جلوی چشم ام فساد و زوال تمدن اسلامی را می دیدم. از چشم کسی که به تاریخ علاقه مند است و از آن جدایی ندارد و سنت و تاریخ را در امر روزمره سخت دخیل می بیند، دیدن فاس دیدن تاریخ مرحوم بود. ماشین زمان بود که تو را بر می گرداند به صد سال پیش و صدساله ها پیش. زندگی در تاریخ بی شوق و جذابیتی نیست. اما این تاریخ در کانتکست دنیای امروز یک جادبه توریستی است و تمام. بازاری تو هم تو با دالان های باریک و هوایی گاه متعفن. با آبی که در خوردنش باید احتیاط کرد. با کاشی هایی که هوش از سر می برند اما در کارگاههایی قرون وسطایی تولید می شوند. آن کارگر هنرمند نازنین را که دیدم از صاحبکارش پرسیدم دستمزد این کارگر چقدر است؟ هشت ساعت تا ده ساعت می نشیند و یک بند چکش ریز می زند تا هر تکه کاشی را اندازه کند و هندسه بخشد. چیزی گفت در ردیف ده یورو تا بیست یورو. تقریبا ساعتی ۱ تا ۲ یورو. برای آن کار جانکاه که هر ضربه اش هزاران ذره خاک را به چشم و ریه می فرستد. تازه اگر واقعیت را گفته باشد. اما حاصل کار را در همان کارگاه به قیمت های گزاف – گزاف تر از لندن و آمستردام- می فروختند.

نمی خواهم از فاس بگویم. رفته بودم شهری را که می گویند شهر اسلام است ببینم. چیزی از وطن ام پیدا کنم. رنگی از خودم را ببینم. اما چیزی که دیدم تکان دهنده بود. هیچ معنویتی در فاس نبود مگر در دکانهای کوچک مردان مومن و هنرمندی که مومنانه و قانعانه زندگی می کنند. و مرا یاد مردان مومن و پرهیزکار بازار مشهد می انداختند. آدمهایی که زندگی را در برکت می جویند نه در ثروت. آدمهای دیگری هم دیدم. همه شان را هم دوست داشتم. ولی چهره های استعمارزده داشتند. سادگی و قناعت و گاهی طماعی شان قابل تحمل بود. اما این نیم فرانسوی بودن و نیم عرب بودن شان مرا متاثر می کرد. چیزی از اسلام باقی نمانده است. جز معماری. جز چند مسجد که هنوز سر پا ست. کمی تصوف. مقداری سنت و فرهنگ. میزانی تعصب و فروبستگی. و باقی همه هر چه هست زیر نگین مدرنیزاسیون فرانسوی است. از مغرب تا دوبی یک فرهنگ حاکم است. و آن اسلام نیست. هست و نیست. فعلا بماند تا وقتی که به این قصه بازگردم.

حالا جامعه مدنی درآمده است. در یک دوره عادی از زندگی انتشار کتابی که ماهها بر سر آن کار کرده ای و وقت گذاشته ای و هر کلمه اش را سبک سنگین کرده ای باید شوق انگیز باشد. فکر می کنم جامعه مدنی کتاب مهمی است. من البته نه مولف اش بوده ام و نه مترجم اش. اما آن را با دقت دوبار خوانده و ویراسته ام. برای شناخت تاریخ جامعه مدنی فلسفه جامعه مدنی مهم است. من اسم اش را گذاشته ام سیر حکمت جامعه مدنی. بین بی دل و دماغی سفر و بیماری و واقعیت های سفت و سختی که در جوامع خود با آن روبروییم، باز هم هیچ چیز بهتر از آموختن و دانستن نیست. این آموخته ها روزی به کار خواهد آمد. در اوج بی حوصلگی باز هم خواندن کتابی که از سر دانایی نوشته شده باشد آدم را گرم می کند و سر شوق می آورد. دنیا چه دارد بهتر از دانش و خواندن و شریک شدن در تجربه های دیگران و پژوهشهای دیگران؟ ما هر چه می کشیم از بی دانشی مان می کشیم. از فروبستگی مان و خزیدن مان به حجره و اتاق و دانشکده خودمان. فقط به کسانی می شود امید داشت که قدمی روشن بردارند که از جهان می آموزند و از تاریخ. و سیر حکمت جامعه مدنی کتابی برای چنین کسانی است. کتاب را می توانید رایگان از اینجا دریافت کنید.

نظرات

نظر