دکتر پورجوادی که از صاحبنظران عرفان و ادب پارسی است در یادداشتی در فیسبوک به این نکته توجه داده بود که درک دینی در آغاز اسلام بسیار طبیعی بوده است و در طول قرون بتدریج ذهنی تر و مجردتر شده است. این ایده ای است که او در دو کتاب خود مفصل بحث کرده است یعنی در زبان حال و در عهد الست. من یادداشت ایشان را که مقدمه کوتاه و مفیدی به آن دو کتاب و این بحث عمیق است در راهک بازنشر کردم. اگر نخوانده اید اینجا می توانید بخوانید: وقتی زندگی اسب بود و مرگ قوچ.

به نظر من حرفهای دکتر پورجوادی نوعی کشف است در تاریخ اندیشه دینی یا تاریخ اندیشه در ایران به طور کلی. دوست فاضل حسن انصاری که از پژوهشگران کلام اسلامی است در کامنتی نوشت که این حرفها تازگی ندارد و فاقد دید تاریخی است: «این مطالب در قالب نگاهی غیر تاریخی و با رویکردی پسینی به آنچه گذشته درصدد تبیین دو نگاه متقابل به موضوعات است یکی مادی و دیگری انتزاعی. طبعاً این تفسیر ماست از آنچه در صدر اسلام و یکی دو قرن نخستین به عنوان اعتقادات مطرح بوده. با این وصف این نوع تحول از مادی به انتزاعی را قبلا بسیاری نوشته اند و از جمله پروفسور فان اس که کتاب جامع او در باره تاریخ و جامعه با همین رویکرد است و البته بسیاری دیگر از نوشته های او که با شیوه ای تاریخی و بحث های دقیق متنی به این موضوع پرداخته.»

گذشته از نقد او بر دکتر پورجوادی که آیا تاریخی است یا غیرتاریخی، نکته ای که به نظرم می ارزد بر آن تامل کنیم «تحول از مادی به انتزاعی» است. از نظر من، این تحول در دیگر جنبه های حیات فرهنگی ما دیده می شود و چه بسا اصولا بتوان به چرخه ای در این باب قائل شد. کمی توضیح می دهم.

اگر به تاریخ فکر ایرانی نگاه کنیم تحول امر مادی به فرا-مادی یا طبیعی به ماوراء طبیعی را می بینیم. برای درک اجمالی از مساله کافی است به سایه روشن های “پهلوان” توجه کنیم. پهلوان در اصل یک مفهوم مادی و زمینی دارد. مثلا پهلوان های شاهنامه همه اهل رزم اند و بزم. مردمانی برخوردار از جسم قوی و بازوی آهنین و میل به زندگی و شادی و سرکوب کننده دشمن در میدان نبرد. اما همین پهلوان صفت مردمانی از خود گذشته و بااخلاق و مردم نواز و وفادار و مدافع حق و عدالت هم هست. در مرحله ای دیگر می رسیم به جایی که مولوی می گوید عشق کار پهلوان است و اگر نفس را کشتی پهلوان هستی. یعنی از یک صورت و معنای کاملا زمینی و عینی و بیرونی می رسیم به یک صورت و معنای کاملا درونی و آسمانی و عرفانی.

این موضوع را می شود در صورتهای بسیار دیگر هم نشان داد. درک انسان اوستایی از مهر و ناهید درکی کاملا عینی است. بر اساس توصیفات اوستا، مهر دارای گردونه و شمشیر است و ناهید پستان های برآمده زیبا دارد. و این هر دو از خدایان بزرگ اند و آبها و آسمان و خورشید و ماه و بارداری و جنگ و کشت و زرع برای نمونه زیر نگین آنها ست. تحول مفهوم مهر یکی دیگر از صورتهای متنوع تبدیل امر مادی و طبیعی به امر مجرد و عرفانی است. در داستانهای عرفانی حقیقت در صورتهای متعدد مادی جلوه گر می شود. مثلا مروارید یکی از صورتهای حقیقت است. آب حیات صورتی دیگر از آن است. در دوره شیخ بوسعید مردی ناخوانده به مجلس او آمد و از او تقاضا کرد که حقیقت را در اختیار او بگذارد. بوسعید گفت در صندوقچه ای “حقیقت” بگذارند و به او بدهند. مرد صندوقچه را گرفت و شادان رفت. قصه اش را که مردم دانستند سر به سرش گذاشتند که حقیقت در صندوقچه نیست. آنقدر گفتند تا او صندوقچه را گشود و دید در آن کلوخی نهاده اند. برگشت و به شیخ اعتراض کرد. شیخ گفت تو کلوخی را نتوانستی نگه داری چگونه می خواهی دارنده حقیقت باشی؟

این داستان بخوبی نشان می دهد که درک از حقیقت تا چه حد مادی و طبیعی بوده است. می شده است حقیقت را داشت. در صندوقچه مهر و موم شده. ضمن آنکه نشان می دهد درک دیگری از حقیقت هم وجود داشته که لازمه اش داشتن سینه ای رازدار است. یعنی مفهوم حقیقت و مفهوم صندوقچه هر دو استعلا پیدا کرده است.

در دوران دانشکده، در هر درسی که صحبت از سبک خراسانی بود و شعر رودکی و فرخی و زبان بیهقی و ناصرخسرو یکبار هم این سخن مطرح می شد که این دوره بسیار با طبیعت آمیخته است و دوره های بعدی از طبیعت دور شده است و به تجرید روی آورده است. زیبایی و جذابیت سبک خراسانی از جمله به خاطر آمیختن ژرف زندگی با طبیعت است. در دوره های بعدی غلظت این گرایش طبیعی کمتر می شود و طبیعت عینی به طبیعت به عنوان مظهر حقیقت الهی تبدیل می شود. ولی چنانکه استادان بزرگ گفته اند باز هم عرفان ایران از طبیعت و عینیت بکلی قطع رابطه نکرد. یعنی وقتی مثنوی مولانا را می خوانیم باز هم یک پایش در زندگی روزمره است. کافی است مثنوی او را با فصوص ابن عربی مقایسه کنیم تا بدانیم که عرفان ایران تا چه حد به زندگی گره خورده است. و با وجود استعلابخشیدن به مفاهیم مادی و طبیعی همچنان در دل طبیعت زیسته و از آن جدا نشده است.

با اینهمه، بتدریج ذهنیت بر عینیت غلبه کرده است و عرفان طبیعی را به گوشه انزوا رانده است. و نهایتا نوعی درویشی و تسلیم مطلق و توکل بی عمل را باب کرده است. به مناسبت این روزها که ایام سالگرد جنگ است به یاد آوریم که یکی از بحث های آن روزها این بود که فرماندهان ارتش باید برای جوانان انقلابی و مسلمان و عرفانزده و حتی فرماندهان سپاه استدلال می کردند که از کار انداختن تانک به قوه الله اکبر و ایمان یا به اتکای تفنگ ژ۳ ممکن نیست. اما تا این موضوع به نتیجه برسد هزاران نفر کشته شده بودند. آنها باور داشتند که خدا با آنها ست و به نیروی امداد غیبی مجهزند. به یاد بیاوریم مثلا همه آن حماسه سرایی ها که برای ناکامی عملیات آمریکایی ها در طبس صفحات روزنامه ها را پر کرد. باد شن مامور خدا بود تا آمریکا را شکست دهد.

اگر بخواهم از این اشاره ها نتیجه ای بگیریم این است که ذهنی شدن بسیار یا خروج از اعتدال در زندگی و وانهادن خرد و تکیه بر خرافه آفتی است که تنها با برگشت به طبیعت تعدیل می شود و مهار می شود. برای همین است که متفکران حقیقی دوره جدید ما شارحان متون ابن عربی و ملاصدرا نیستند. بلکه شاعران و روشنفکران و رمان نویسان و فیلمسازانی هستند که به طبیعت دعوت کرده اند. به اینکه باید پای مان را روی زمین واقعیت بگذاریم و از توهمات عالم مجرد بیرون بیاییم. سختی این سه چهار دهه و کندی کشنده رشد فکری در آن از این منظر به خاطر دشواری این گذار است. گذار از توهم و ذهنیت به زندگی روزمره و منطق آن و منطق طبیعت.

اهمیت حرف دکتر پورجوادی در این نیست که کاملا تازه است یا کسی پیش از او به این نکته نرسیده است. اهمیت این حرف در آن است که ما این گمشدگان لب دریا را به نقشه ای راهنمایی می کند که در بطری دربسته ای از ما دور شده بود و حال دسترس شده است. آنچه من کشف می نامم در حقیقت بازکشف حقیقتی ساده است. اما آنقدر در اوهام اسیریم که یافتن حقیقت پس از آنکه مدتی دراز گم شده بوده به مثابه کشف دوباره است. تمام قصه همین است: دوباره نام نهادن چیزها از روی طبیعت. و این گفتم مثل چرخه ای می ماند از غیاب و حضور. گم شده بودیم در غبار و دوباره داریم پیدا می شویم. حرف دکتر پورجوادی از این بابت است که بسیار ارزش دارد. حتی اگر فان اس و دیگران به آن رسیده باشند هیچ اهمیتی ندارد. چون آنها “دچار” نیستند مثل ما. ما که دچاریم باید به این کشف ها برسیم. ارزش رسیدن ما ارزش اطلاعی نیست. ارزش وجودی است. و هر ارزش وجودی را یکبار باید آدم خودش کشف کند. مساله این است! برای همین است که حتی اگر پدر و مادر ما چیزهایی را در زندگی شان کشف کرده باشند ما فرزندان هم وقتی پیدا کنیم کشف است. چه رسد به اینکه متفکری در یک قاره و فرهنگ و تمدن دیگر چیزی را کشف کرده باشد. کشف خودی کشف است. کشف دیگران اطلاع است و بس.

*درباره طبیعت بحث مستوفایی هم در این مقاله کرده ام:
فروغ و طبیعت بی دروغ او

خواندن این دو مقاله هم به جنبه های دیگر بحث کمک می کند:
مجله مسئله، فضیلت روبرو شدن با خود که بیشتر در باره بیرون آمدن از توهم است.
کیارستمی و حکمت جاودان ایرانی که به نقش روشنفکران در مساله حقیقت یابی توجه می دهد.

نظرات

نظر