داریوش محمدپور رفیق ملکوتی ما و مدیر حلقه ملکوت امروز تذکر داد که دوازده سالی از آغاز کار این حلقه می گذرد. یادم افتاد که سالها پیش این مطلب را برای خردنامه همشهری و به خواستاری محمود فرجامی نوشته بودم و هرگز منتشر نشد. جستم و یافتم اش. فکر کردم به این مناسبت یادی بکنیم از ملکوت و حال و هوایی که داشت در نیمه راه. آن مطلب بی هیچ تغییری این است:

 

تصادف و سوء تفاهم در حلقه ملکوت
و ترس و لرزهای وبلاگ نویسی

 مهدی جامی

 

۱. تصادف

حلقه ملکوت که امروز شماری از نویسندگان آشنا مانند عباس معروفی، رضا علامه زاده، داریوش آشوری، یدالله رویایی، جمشید برزگر و پرویز جاهد و گروهی از چهره های قبلا نا شناخته تر در آن می نویسند یکی از مجموعه وبلاگ های اینترنتی است. نمونه اخیر چنین مجموعه هایی وبلاگ گروهی دبش است. اما پدید آمدن حلقه ملکوت، ویژگی های خاص خود را دارد که آن را از مجموعه های دیگر در فضای مجازی اینترنت متمایز می کند. این ویژگی بخشی از هویت آن است.   

در آغاز تنها ملکوت بود. همه چیز از کنفرانسی در دانشگاه لندن در باره عطار آغاز شد. در آنجا در فاصله استراحت بین سخنرانی ها گفتگویی میان من که مستمع بودم با محمدرضا جوزی در گرفت و شهرام پازوکی در باره فردید. جوانی هم همراه بحث شد که بعدها با هم بیشتر آشنا شدیم. نامش داریوش محمدپور بود و افق نظرمان در باره فردید مشابه از کار در آمده بود. گفت که وبلاگی دارد به نام ملکوت. چند روزی بعد نگاهی کردم و دیدم از موسیقی و شعر و عرفان سرشار است اما زبانش محاوره بود که نمی پسندیدم. چند مجموعه از شعرهاش را برایم فرستاد. بعد در دیداری نشستیم و من از دید خود شعر او را نقد کردم. رم نکرد. باز نوشت و آمد و رفت. انسی و محبتی دوستانه پیدا شد. مرا تشویق به وبلاگ نویسی کرد. تن زدم. تاکید و اصرار کرد. گفتم که با ساختن وبلاگ آشنا نیستم. برایم ساخت. نامش را گذاشتم سیبستان. بعد مووبل تایپ را کشف کرد و ملکوتش را با سیبستان من به آنجا منتقل کرد. مدتی سیبستان معطل بود. بعد آهسته آهسته شروع به نوشتن کردم. سالیانی بود که با نوشتن قهر بودم. سیبستان دوباره مرا به عالم نوشتن برد.

در گفتگوها و نقدهایی بر سر نظر برنارد لوئیس در باره جوامع مسلمان خاورمیانه که میان من و دوستم سعید حنایی کاشانی درگرفت، دوست دیگرم مهدی خلجی علاقه مند شد چیزی بنویسد. نوشت. یکی چند بار که نوشت و در سیبستان منتشر شد به همراه داریوش به او پیشنهاد کردیم غرفه ای در ملکوت بگشاید. گشود و کتابچه نام گرفت. بعد مختصر و سمرقند در ملکوت شکل گرفتند. وبلاگ هایی زن نوشت. یکی را دوست شاعر تاجیک من شهزاده سمرقندی گشود و دیگری را ماه منیر رحیمی روزنامه نگار و یار مهدی. تا نوبت به دوست مشترکمان عباس معروفی رسید. با آمدن عباس ملکوت به حلقه ای دوستانه تبدیل شده بود. نامش شد حلقه ملکوتی که بعدتر به همان حلقه ملکوت شهرت یافت.

حالا هر کدام از ما دوستان دور و نزدیکی داشتیم  که آنها را به حلقه دعوت می کردیم. عباس بسیار فعال بود. نتیجه این شد که من و مهدی و عباس و خود داریوش هر کدام کسانی را به حلقه افزودیم. عباس بیشتر. دعوت بسیاری از آنها هم به تصادفی نیکو انجام می شد. دیداری و گفت و گویی خوش و دعوتی و استقبالی. بعد نامی و صفحه ای تازه در ملکوت. حالا که نگاه می کنم می بینم همه چیز از یک تصادف نیک آغاز شد. در بعدازظهری در لندن. و با مجموعه ای از تصادف هایی که درپیچیده با زندگی است نیز گسترش یافت.

حلقه ملکوت با این هویت طبعا نه آیین نامه ای داشت و نه مرامنامه ای. مرامش نقد متقابل و گفت و گو بود و رفاقت. آیین اش انصاف. ما بازترین پنجره ممکن را به روی خود و دیگران و دوستان گشوده می خواستیم.

حلقه ملکوت گروه سیاسی یا فکری خاصی نیست. اینجا هم نوعی بی مرکزی مسلط است. هر کدام از ما سهمی داریم از اقتدار ملکوتی خود و هیچ یک غلبه ای بر دیگران نداریم حتی مدیرمان! تا اینجا هم قانون اساسی مان نانوشته مانده است. نه که تلاش نکرده باشیم. پا نگرفته است. اما تجربه نشان داد که گرچه به تصادف گرد هم جمع شدیم ولی در گستره عمل می باید بیشتر به آیین و مرام می اندیشیدیم. سوء تفاهم ها که شروع شد این را فهمیدیم. کمی دیر بود.

۲. سوء تفاهم

وبلاگ نویسی کاری بی الگو بود. از آن بیشتر گرداندن حلقه ای از وبلاگ ها. نمونه ای وجود نداشت. پس بی تجربه بودیم. حتی در گرداندن مجموعه های غیر مجازی نیز تجربه چندانی نداشتیم. داریوش هر چه داشت شوق و شور آموختن بود و با دوستان همدل نشستن و همت در حل مشکلات فنی و ساعتها وقت گذاشتن بی دریغ. مهدی هم کار گروهی مفصلی نکرده بود غیر از رفت و آمدی که در کیان داشت و بعد روزنامه انتخاب. من نیز تجربه محدودی در کار مجله خاوران داشتم و حشر و نشری محدودتر با برو بچه های برخی از نشریات از جمله همشهری. با تجربه تر از همه ما عباس معروفی بود که انتشار مجله گردون را در کارنامه داشت و ناشری جدی بود هم در ایران و هم در اروپا. همو هم در گسترش ملکوت از شم غریزی خود و دانش اجتماعی اش بسیار سرمایه گذاشت.

بدیهی انگاشتن "اصول کار" میان ما تا حدودی طبیعی ترین راه اجتماع ما بود. اما واقعیت این است که در کار جمعی نوعی مدیریت سوء تفاهم حیاتی است. پایه هر نوع رابطه ای بر نوعی سوء تفاهم قرار دارد. چه سوء تفاهم مثبت چه منفی. توضیح بدهم: وقتی داریوش و من با هم آشنا شدیم یک استنباط اولیه بین ما از یکدیگر وجود داشت که ما را به هم نزدیک می کرد. این را معمولا تفاهم می خوانند. اما درست تر آن است که نوعی سوء تفاهم است. در هر رابطه ای این سوء تفاهم اولیه یا به نفع رابطه یا یه زیان آن گسترش می یابد. به زبان دیگر از رابطه توهم زدایی می شود. نتیجه این توهم زدایی یا ادامه رابطه است یا کاهش و نهایتا قطع آن. تصور اولیه همواره بر اساس توهم از شخصیت و هویت و منش طرف مقابل است. بر اساس این توهم است که به هم نزدیک می شویم یا در کاری اشتراک می کنیم. اما جریان پراتیک ناگزیر به توهم زدایی می انجامد. دراین جریان ما تصور روشن تری پیدا می کنیم که بر اساس آن دوباره تصمیم سازی می کنیم. معمولا اگر این تصور بهبود یافته یا توهم زدایی شده بموقع ایجاد نشود می تواند حجم زیادی از سوء تفاهم را انباشته کند؛ سوء تفاهم به معنای رایج آن – که من آن را سوء تفاهم منفی می خوانم.

ما چهار نفر که پایه کار را گذاشته بودیم  برای مدیریت سوء تفاهمات احتمال مان جز رفاقت یعنی همان چارچوب سنتی ایرانی به چیز دیگری تکیه نداشتیم. در عمل مشخص شد که نمی توان حتی یک نهاد ساده مجازی را نیز صرفا بر اساس رفاقت چرخاند. حدی از تعریف آیین و مرام لازم است.

بی تجربگی ما در مدیریت سوء تفاهم ها، یا تسهیل نکردن روند آشنایی و توهم زدایی، باعث شد چون بحث بر سر ترور تئو ون گوک، که به دست مسلمانی در هلند کشته شده بود، به نقطه حساسی رسید، مهدی خلجی برای حفظ رفاقت و احترام فی مابین وبلاگ خود کتابچه را علی رغم اصرار ما تعطیل کند. این روش، انعکاس تنش آلودی در حلقه یافت و باعث شد وحید مقدم، که وبلاگ دریا روندگان را می نوشت، با تصوری دیگر از انگیزه مهدی، یا سوء تفاهم در شناخت او، وبلاگ خود را تعطیل کند.

اما سوی دیگر سوء تفاهم، یعنی خواننده، هم در این میان نقش مهمی داشت. وبلاگ به دلیل خاصیت باز بودن به روی نظر خواننده او را هم درگیر مسائل خود می کند. طبعا سوء تفاهم های خواننده، دیگر در حلقه رفاقت و آشنایی نیست که به اتکای رفاقت قابل رفو باشد. این هم به نوبه خود بر حجم فشار و تنش می افزود و نهایتا بجز وبلاگ کتابچه دو وبلاگ دیگر نیز از حلقه کنار رفتند. در جنجالی ترین مورد، مدیر حلقه در نامه ای خصوصی که من نیز از محتوای آن با خبر بودم، از حمیرا طاری نویسنده ای که هیچیک از ما دو نفر شخصا نمی شناختیم و وبلاگ خیال تشنه را می نوشت، خواست که در حلقه نماند و به عضویت او پایان داد.

زنجیره سوء تفاهم های ظاهرا پایان ناپذیر و حملات خوانندگان، که قبل از آن هم بر سر مواضع من و داریوش در ماجرای ترور ون گوک شروع شده بود، شدت یافت و بازار اتهام و شایعه و دروغ بویژه بر ضد داریوش داغ. مدیریت سوء تفاهم ما باز هم خودمانی بود. تلفن و پیام و گفت و گو. برای برگشتن به اصل پایه حفظ رفاقت. ولی تنش های شدید و دلخوری ها و سوء تفاهم ها به سوء ظن رسید و حلقه ملکوت در آستانه فروپاشی قرار گرفت. اما نهایتا پایه گذاران از گردنه سوء تفاهم ها گذشتند و رفاقت کار خود را کرد.

فکر می کنم خطا نخواهد بود که از این منظر بگوییم ضعیف ترین حلقه از حلقه های ملکوت در دوستی  و میزان آشنایی بود که در این بحران گسست: نویسنده وبلاگ خیال  تشنه با مجموعه پایه گذاران کمترین ارتباط را داشت. شاید تنها معروفی را می شناخت که به هر حال از جانب او معرفی شده بود. اما سه نفر دیگر شناختی از او نداشتیم.  این کمترین آشنایی ایجاب می کرد که  بیشترین حجم توهم زدایی را از سر بگذراند. اما زمان چندانی پیدا نکرد که بحران ون گوک رسید. اگر فرصت خیال تشنه بیشتر بود و به عبارتی دامنه دوستی عمیق تر، فکر می کنم مشکل عمده ای پیش نمی آمد.  بر اساس منطق سوء تفاهم، توهم زدایی باید در یک پروسه قابل تحمل صورت گیرد تا بتوان از آن عبور کرد و گرنه تنش به جدایی می انجامد. به نسبت این دوری از یکدیگر، جدایی او هم پر سر و صدا تر بود. در مقایسه، مهدی خلجی با انتشار یادداشتی اجازه نداد کنار رفتن اش دستاویز حمله به دیگران شود. وحید هم که همه ما با او آشنا بودیم گرچه راهش را جدا کرد اما دوستی خود را حفظ کرد.

آنچه ما چهار نفر را به عنوان پایه گذاران حلقه در کنار هم حفظ کرد نیز آن بود که شناخت مان از یکدیگر عمیق تر بود و از مرحله توهم زدایی بسلامت گذشته بودیم. اینجا هم مهدی خلجی گرچه از گروه وبلاگی ما کنار رفت اما دوستی دیرپایش را کاملا بی خدشه حفظ کرد.  وبسایتی هم که در حال تدارک کردن است باز با کمک داریوش بر پا می کند. اصل اعتماد اساس دوستی است. و این اعتماد در طول زمان است که تعمیق می یابد.

تجربه حلقه ملکوت برای حفظ اندیشه ها و سلیقه های مختلف در کنار هم تجربه ای است که از هر نظر قابل مطالعه بیشتر است. اگر این حلقه بتواند رواداری دموکراتیک را درون حلقه حفظ کند به نظرم گام مهمی برداشته است. اما مثل هر نهاد دموکراتیک بقایش بسته به آن است که راهی برای "مدیریت سوء تفاهم" نیز پیدا کرده باشد؛ آن چیزی که درعرصه سیاسی به آن "مدیریت بحران" اطلاق می شود.

۳. ترس و لرز

وقتی دعوت سردبیر خردنامه را برای نوشتن قبول می کردم قرار بود از تجربه وبلاگ نویسی خود بگویم. فکر می کنم  تا اینجا بخش اجتماعی تر این بحث تا حدودی روشن شده باشد. زیرا نوشتن من بدون توجه به حلقه ای بودن کار ممکن نیست. اما برای اشاره به سویه شخصی تر وب نویسی، "ترس و لرز" مناسب ترین مفهوم است.

هر کار تازه با ترس و لرز یا دلهره همراه است. تازگی و ناشناختگی وبلاگ نویسی هم دلهره آور است. این دلهره سویه های مختلفی دارد. برای مثال، هم رسانه وبلاگ ناشناخته است و هم مقوله نقدپذیری فوری و مستقیم آن. وبلاگ نویس این عرصه ناشناخته و ابعاد آن را با دلهره کشف می کند. هر کسی هم برای غلبه بر این دلهره راهی بر می گزیند. من به چند دلهره اساسی برای خودم اشاره می کنم:

اولین دلهره کسی که با نوشتار آکادمیک آشنا باشد و در آن قلمرو کار کرده باشد در حیطه وبلاگ نویسی این است که آیا وبلاگ نویسی مرا از کتاب نویسی دور می کند؟ آیا بهتر نیست وقت خود را به جای وبلاگ نویسی صرف تحقیق برای نوشتن مقاله ای اساسی یا کتابی آکادمیک کنم؟ آیا هر روز نوشتن کار مرا "سبک" نمی کند؟ آیا بهتر نیست خود را جاسنگین و محترم و نویسنده حفظ کنم تا به عنوان وب نویس شناخته شوم؟ آیا من نویسنده ام یا، به قول برخی رفقا، وبلاگ دار؟ آیا نوشتن هر روزه ماندنی است یا کتاب نویسی است که اثر ما و نوشته ما را ماندنی می کند؟     

یادم هست که در سالهایی که شعر مشغولیت مهمی برای من بود می دیدم که زمانهایی هست که حال شعر دارم اما نثر می نویسم. فکر می کردم عجبا اینهمه حال شعر که نثر می شود. اما به غریزه در می یافتم که در وضعی قرار دارم که از سویی نیاز تازه ای دارم که شعر برآورده نمی کند و از دیگر سو هنوز از عالم شعر جدا نشده ام. حاصلش آن می شد  که شعر نثر-شده بنویسم. در عین حال، این هم واقعیت است که اگر آن نثرها نوشته نمی شد هرگز شعر هم نمی شد. 

آنچه ترس مرا مهار می کند این است که نوشتن وبلاگی چیزی است و نوشتن آکادمیک چیزی دیگر. این دو در ژانر یا نوع نگارشی با هم متفاوت اند. به نظرم اگر ژانر نوشتن را عوض کردیم همه چیزش عوض خواهد شد. پس، از این دلهره بر این اساس عبور می کنم که آنچه در وبلاگ می نویسم اگر ننویسم لزوما در قالب کار آکادمیک مطرح نخواهد شد. بنابرین در انتظار کار آکادمیک ماندن و از طرح اندیشه های وبلاگی که نوعی تاملات نابهنگام و روزمره اند گذشتن، کاری خردمندانه نیست. این مایه را سرمایه آن کار نمی توان کرد زیرا که نوشتن برای آکادمی از اساس دیگر است.

کتاب نوشتن چطور؟ آیا نویسنده با نوشتن در وبلاگ رضایت لازم را به عنوان نویسنده پیدا می کند؟ آیا بهتر نیست همان اندیشه های نابهنگام را جمع بزند و سرمایه کتابی کند تا جای خود را در میان کتابهای دیگر پیدا کرده باشد؟

این سوالات همیشه دشوارند. اما من شخصا فکر می کنم که نسل من به اندازه کافی وقت خود را تلف کرده است. زندگی ادامه دارد. عمر هم می گذرد. نمی توانی کتاب بنویسی و بعد دنبال ناشر بدوی و بعد غصه پخش آن را بخوری و بعد هم بنشینی ببینی کی چی می گوید و چه زمانی نقدی بر کارت منتشر می شود تا بازتاب آن را دیده باشی. من با وبلاگ برای خود نشری دارم رومیزی! سوادش را هم یاد می گیرم که چگونه عکس بگذارم یا طراحی کنم یا ستون بندی یا چه و چه. می دانم که خود را از نویسنده به عنوان دارنده کتاب محروم می کنم اما در شرایط من نوشتن نابهنگام و بازتاب آن را همان روز دیدن شدنی تر و رضایت بخش تر است. البته این امر به آن دلیل "شدنی" است که بسیار امکانهای قابل تصور دیگر "نشدنی" اند یا دیگر نشدنی شده اند. همیشه این توصیف هدایت لرزه بر تنم می افکند که هیزم کنار آتش باشم: نه بسوزم و آتش را بلندتر و تیزتر کنم و نه کنده سالم مانده باشم. سیاه شدن آن کنده کنار اتش سیاه شدن زندگی است. 

ترسی که می ماند خواننده است. آیا صدای تو شنیده خواهد شد؟ کسی تو را خواهد خواند؟ تلاش تو به جایی خواهد رسید؟ من تا این اواخر که سیبستان کمتر خوانده می شد شاید نگران خواننده بودم. می دانم که این غریزه هر نویسنده است که خواننده بجوید. نگاهی به وبلاگستان برای تصدیق آن کافی است. می دانم که بعضی از آنها که می نویسند و حتی خواننده هم دارند نگران افت خوانندگان خود هستند. آیا این نویسنده ( به معنای عام نویسنده بودن) را دنباله رو خواننده نخواهد کرد؟ و اگر کرد آفت نیست؟ آیا خواننده نویسنده را هر جا که خواهد نمی برد؟ و این اتفاق همچون یک نقیض نویسنده را از خود بیگانه نخواهد کرد؟

وقتی رضا شکراللهی در خوابگرد گفت اگر خواننده سیبستان ده برابر شود ممکن است نویسنده اش اقتدار بیشتری به دست آورد ترس برم داشت. فکر کردم آیا من خواننده بیشتری می خواهم؟ آیا می خواهم سیبستان از وبلاگ های پر خواننده بشود؟ چند روزی با این دلهره دست و پنجه نرم کردم. حالا می دانم که من هیچ نمی خواهم خواننده بسیار به دست آورم! ترس خواننده داشتن با ترس از دست دادن خواننده همراه است. من نمی خواهم خود را اسیر چنین ترسی کنم. به هر قیمت ماندن را نمی پسندم. استقلال من در داشتن خواننده فعال و منتقد است. پس فکر کردم برای اولین بار در شرایطی قرار گرفته ام که می فهمم سیبستان همیشه باید خوانندگان خاص خود را داشته باشد و به دنبال خواننده اضافه کردن نرود. شهرت ترس آور است. محدود کننده است. شاید زمانش برای من گذشته باشد. شاید هم با روانشناسی من جور نباشد. یا خصلت کاری که می کنم و آنچه می نویسم چنین اقتضا کند. اما حتی اگر خوانندگان هم بسیار شوند باید به آن بی اعتنا ماند. درست است که مستمع صاحب سخن را بر سر ذوق می آورد. اما پس از بر سر ذوق آوردن ترس هم خواهد آورد. ترس از اینکه چون او طرفدار تو شده است چیزی نگویی که از تو روی گرداند.

با اینهمه، همه ما هنوز در آغاز راه وب نویسی هستیم. با خود می گویم شناخت تازه ها ترس دارد. اما ترس چیز بدی نیست. درماندن بد است. بترس اما پیش برو: انسان، عزیزا، با دلهره کشف می کند!                                                                                                                                

نظرات

نظر