مرگ حسین شهیدی چند روزی است رهایم نمی کند. می گویند مرگ حق است. نمی دانم معنایش چیست. اما می دانم که فقط یک صورت درست دارد: وقتی آدم کاری را که می توانسته انجام داده باشد. آردش را بیخته و الک اش را آویخته باشد. باقی صورتهایش جوانمرگی است. و حسین شهیدی مرگ اش زودهنگام بود. زودهنگام یعنی چه؟ یعنی در نیمه راه بود. به پایان نرسیده بود. هنوز حرفها داشت که بزند و کارها داشت که بکند. 

مرگ وقتی آدم تمام شده باشد و از جهان کناره گرفته باشد و کاری برایش نمانده باشد حق است و طبیعی است و خوب است. رهایی واقعی است. آرامش ابدی است. اما مرگ در نیمه راه ما را ناآرام می کند. حتی اگر آن که رفته است آرام باشد. در باره حسین شهیدی این ناآرامی با ما ست. چون می دانیم که او تمام نشده بود. 
مرگ اش مرا یاد مرگ استاد عبدالهادی حائری می اندازد. آدمی نازنین و فروتن و با اخلاق و با دانشی وسیع و کنجکاوی بی مرز. آدمی خودساخته. آدمی که قرار نبوده هیچوقت مدرسه برود. اما با هزار سختی رفته است و خود را برکشیده به عشقی که داشته است به کتاب و درس و یافتن. حائری یکی از دقیق ترین استادانی است که دیده ام. آدمی در استاندارد بهترین دانشگاه های جهان. آدمی که در موضوعاتی تحقیق می کرد که کسی به فکرش نیفتاده بود. کاوشگری دقیق النظر بود. گنجینه ای بود. سرطان گرفت و رفت. باورم نمی شد. هنوز به ۶۰ سالگی نرسیده بود. هر کسی که در دانشکده کار کرده باشد می داند این سن ها سنی نیست که آدم بمیرد. تازه اول بهره دهی است.
یاد استاد احمد تفضلی می افتم. مرد اخلاق و دانش وسیع. کسی که تخصص هایی داشت که معدود آدمهایی داشتند در ایران یا حتی در جهان. او به مرگ طبیعی نمرد. مریض هم نشد که بگوییم بیمار بود. تن سالم داشت و جان آزاده. او را کشتند. چطور ممکن است کسی با آن همه دانش بمیرد؟ چطور ممکن است آسمان و فرشتگان به نجات اش نیایند؟ او که هیچکس را نداشت باید کسی در آسمان را می داشت تا مراقبت اش کند. 
و استاد مهرداد بهار عزیز. مردی یکه و نژاده. خودساخته ای برآمده از خاندانی بزرگ اما با سختی و فقر دست و پنجه نرم کرده و به بالاترین مراتب دانش ایرانشناسی رسیده. او هم در اوان ۶۰ سالگی رفت. آنچنان بیمار بود که حرف زدن برایش مشکل می نمود. کسی که صدسینه سخن داشت. کسی که باید ده کتاب دیگر مثل پژوهشی در اساطیر ایران می نوشت. کسی که نمونه اخلاق بود و نمونه ایرانیان آزاده. کسی که جهان را گشته بود اما پایبند ایران بود. 
بی گفتگو مرگ ها مرا متاثر می کند. اما مرگهای نابهنگام مرا پریشان می سازد. با خود می اندیشم مشکلی در میان است. مشکلی در نگاه ما به مرگ. مشکلی در نگاه ما به بدن. به سلامت و بیماری. شاید هم مشکلی تاریخی و اجتماعی داریم. شاید بار سنگینی بر دوش این دانشوران بوده است. شاید بار را بیش از طاقت خود برداشته بوده اند. شاید ملاحظه سلامت خود را نداشته اند چندان که باید. یا فقط بخت با آنها یار نبوده است. 
بسیار سوال می کنم و کمتر جواب پیدا می کنم. استاد سید جعفر شهیدی مرد بزرگی بود. اما در نسبت با پسر بسیار بختیار بود. عمری دراز و با برکت داشت. درس اش را داده بود. کتابهایش را نوشته بود. ترجمه های عالی کرده بود. لغتنامه را با توانایی کامل اداره کرده بود. عزت دیده بود. و سرانجام به قول بیهقی جهان خوردم و کارها راندم و عاقبت کار آدمی مرگ است. و به جهان باقی رفت. چه شد که پسر از بخت بلند پدر بی بهره ماند؟
بین نسل استاد شهیدی پدر و پسر تفاوتهای هولناک افتاده است. آشفتگی های اجتماعی و تشویش های نسلی و دربدری و مهاجرت های اجباری و زندگی دور از وطن مالوف و محیط مانوس از آن چیزها ست که آدم را از پا می اندازد. نسل پدر هم خالی از انقلابها و دغدغه و جنگ و قحطی نبود اما استاد شهیدی در عالم خود مستقر بود. شهیدی پسر هرگز استقرار نیافت. آرامش نداشت. می خواست در محیط های بیگانه و کوچک که آرمانهای بلند ندارند آرمانهای بلند بنشاند. نمی نشست. خاک اش مناسب نبود. وطن نبود که اگر اینجا نرست از جایی دیگر دانه ای که کاشته ای سر برآورد. شهیدی پسر نخبه بود و نخبه گرا بود. اما در میانه میانمایگان می زیست. از اشراف بود اما بسیار از اشراف وطن خویش دور افتاده بود. اینجا ریشه ای پیدا نکرد. آنجا هم قراری نداشت. این آدم را از چشم انداز محروم می کند. آدم بینا بدون چشم انداز دق می کند.
مرگ بهار برای من معما ست اما در آن سایه ای از فقر شدید او را در دوره دانشجویی اش در لندن می بینم. خودش نوشته است که در شبهای دراز تنگدستی در یتیم خانه ای در لندن به ازاء پشیزی تا صبح بیدار می مانده است و به سرپرستی جوانان شرور می پرداخته. گرچه در همان نیمه شبها با گزیده های زاداسپرم آشنا شد و تلخی فقر و خستگی بی خواب نشستن ها را با سر و کله زدن با آن متن مشکل فراموش می کرده است. این چیزها عمر آدم را کوتاه می کند. بدن را آماده بیماری هایی می کند که نهایتا او را از پا می اندازد. کوتاهی عمر حائری هم چنین گمان می برم که هزینه ای بود که او برای به دست آوردن چیزی داد که گویی قرار نبود از آن او باشد. اگر کسی داستان زندگی او را در خاطرات امید خوانده باشد می فهمد که زندگی اش چه افسانه وش بوده است و کوشش اش چه قهرمانانه. اما هزینه اش این شد که راه درازی را که با آن سختی رفته بود نتواند به پایان برساند.
شاید این چیزها را برای آرام کردن خود می گویم ولی پیوندی هست بین نوع زندگی آدم و بهره اش از عمر و زندگی. بعضی چیزها را تو انتخاب نمی کنی. به تو تحمیل می شود. اما انتخاب هایی که می کنی تا آن تحمیل را که فقر است یا آوارگی است یا میل به غلبه بر ناتوانی ها و محرومیت ها تو را فرسوده می کند. حسین شهیدی نمونه ای بود از این که هوش تیز و استعداد سرشار و پشتکار مثال زدنی و آموختن دایمی به تنهایی کافی نیست. برای اینکه آدمی بختیار بزید چیزهای دیگری هم در زندگی لازم است. شهیدی به گمان من نتوانست از آنچه آموخت به اندازه ای که بایسته است به دیگران بیاموزد. شاید اگر سر پیچی از پیچ های زندگی آرامتر رفته بود این بخت نصیب او و ما می شد. 
یاد آن مرد نازنین می افتم که سالها ست از او بی خبرم. در تهران می زیست و زنی ارمنی داشت. زنی که بسیار دوست اش می داشت. زنی که برای رسیدن به او دو فامیل را به هم ریخته بودند که یکی مسلمان بود و دیگری ارمنی. اما حالا زن مرده بود. جوان بود که مرده بود. و مرد در پذیرایی خانه اش نشسته بود و اشک می ریخت و برای من که نوجوانی بودم قصه می کرد. می گفت چقدر برای این زندگی زحمت کشیدم. برای خرید این وسیله و آن وسیله که همه چیز جور باشد. و حالا اصل زندگی ام رفته است. قدر زندگی ام را ندانستم. چطور می شود قدر زندگی را دانست؟ 

نظرات

نظر