سال گذشته بختیار بودم که چندین بسته کتاب از ایران برایم رسید به لطف دوستی کتابخوان و کوشا و کتابفروشی ایران فرهنگ که تقریبا هر کتابی را می خواستم می توانست فراهم کند. ولی هر قدر هم که فهرست ها را زیر و رو کنی و کتابخانه ملی را جستجو کنی و از خلال مجلاتی مثل بخارا و مهرنامه و دیگران و سایت کتابخانه مجلس بفهمی چه کتابهایی درآمده باز جای یک روز چرخ زدن در بازار کتاب را نمی گیرد. اما دست ما کوتاه است از بازار وطن. من از آن مهاجران ام که با کتابهای وطن بیشتر دمخورم چون هر چه می کنم و می دانم هم، از این وطن است. اگر دانشجو بودم یا در دانشگاهی به بچه های فرنگستان درس می دادم باز شاید فرق می کرد. اما نه آنقدرها. چون باز یا روزنامه نگاری درس می دادم یا زبان فارسی و ادبیات. باز هم میزان خواندنی ها به فارسی همیشه بیشتر بود و هست. اما واقعا من حرفی برای زدن در دانشگاههای اینجا هم ندارم مگر آنکه آنهم آموختن زبان وطن ام به علاقه مندان باشد. اصولا فکر می کنم مهاجران دو گروه اند: یک گروه از ایران به دنیا خبر می دهند و یک گروه از دنیا به ایران. من جزو این دومی ها هستم. اولی ها می توانند درس بدهند مقاله به زبان فرنگان بنویسند و مصاحبه بدهند ولی دومی ها می خواهند از تجربه زیسته خود در فرنگستان به ایران سودی برسانند. این است که ذخیره فرهنگ و دانش جاری غرب را هم برای فهم مسائل ایران در جهان می خواهند و چاره گری در-خودماندگی های ایرانی.  

سال پیش یک دوره بازآموزی کردم پیش خود در باره روشهای آموزش زبان و دوره ای لذت بخش بود. منهای فرصتهایی که گاه در دانشگاه ها پیش می آید برای تدریس این هم گوشه ذهن ام هست که شاید بتوان سر و سامانی آنلاین برای تدریس فارسی به بچه های مهاجران داد. در این زمینه عربها چند قدم بلند پیش اند. کتابهای خوبی در این سالها که من از تدریس زبان دور بوده ام منتشر شده هم در ایران و هم در خارج از ایران. ولی واقعیت این است که کتاب مطلوب آموزش زبان فارسی هنوز باید نوشته شود. در این زمینه بازار کتاب ایرانی و آموزش فارسی بسیار عقب است. چه در متن و چه در تولید ویدئو و نوارهای صوتی آموزشی. اوضاع از زمانی که من نقد مجموعه پنج جلدی آزفا (یدالله ثمره، ۱۳۷۲) را نوشتم (در: ره آورد، گزارش نخستین مجمع بین المللی استادان زبان فارسی، ۱۳۷۶) فرق مهمی نکرده است. فکر کنم هر وقت توانستیم آموزش فارسی را سر و سامان علمی دهیم باقی شاخه های علم هم در ایران شکوفا شده است. و گرنه آدم تربیت خواهیم کرد و صادر می کنیم تا به کار دیگران بیاید و خودمان در حاشیه علم روز می مانیم.
یک دوره هم در باره روش تحقیق بازخوانی کردم تا درسنامه ای در دو بخش مبتدی و متوسط بنویسم. این یکی از درسهای مورد علاقه من بود در دانشگاه و چندین دوره تدریس کرده بودم اما هرگز نشد که یادداشتهایم را تنظیم کنم گرچه طرحی هم آماده کرده بودم. سال پیش بالاخره این دو دوره نوشته شد که مجموعا بیشتر از ۲۵ هزار کلمه است. بخش اول آن اینک در دسترس است در درسنامه. در زمینه روش تحقیق در ایران منابع بسیار خوبی وجود دارد اما باز هم از نظر آموزشی بودن هنوز کتابهای خوب کمیاب است. برخی کتابهای ترجمه ای هم آنقدر سرشار از ارجاعات به فرهنگ و دانش و نویسندگان غربی اند که برای فارسی زبان به موزه بیشتر شبیه است تا مدرسه. مثلا روشهای تحقیق کیفی در علوم ارتباطات (همشهری، ۱۳۸۸). اگر عمری باشد شاید یک دو دوره روش تحقیق پیشرفته هم اختصاصی برای ادبیات بنویسم و رسانه.
جیمز باکن نویسنده ایراندوست بریتانیایی سال پیش کتابی را که چند سال بود می نوشت تمام کرد در باره تاریخ ایران معاصر. یک فصل اش را هم که به مساله مذهب و آقای خمینی مربوط بود لطف کرده فرستاد من بخوانم و نظر بدهم. جیمز که هم محققی است فرهیخته و هم داستان نویسی برجسته نثر فوق العاده ای دارد. تاریخ را با چاشنی روایتگرانه یک داستان نویس بیان می کند و دید تیزی دارد در انتخاب حوادث و پیوند دادن مسائل به یکدیگر. کتاب اش در ماه نوامبر از چاپ در آمد: روزهای خدا (مشخصات در آمازون) او در اواخر دهه نود میلادی هم رمانی عاشقانه منتشر کرد که ضمنا حوادث انقلاب را هم بیان می کرد و به نوعی خاطرات خودش بود آمیخته با تاریخ اواخر دوره پهلوی و آغاز انقلاب. سالهایی را در ایران تدریس کرده است. هر دو کتاب ارزش ترجمه دارد. پسرش هم این روزها فارسی می خواند. ایران برای تحصیل به او اجازه نداد. رفته است مقیم تاجیکستان شده است. این وطن دوم ایرانی ها و ایراندوستان. خودش می گوید ما به زبانی عشق می ورزیم که مردم اش ما را دوست نمی دارند.
مرگ احسان نراقی و بحث هایی که در باره ارزش کارهای او پیش آمد مرا واداشت یک دوری در کارهای او بزنم. هم مقالات اش در قبل از انقلاب و هم کارهای بعد از انقلاب اش و گفتگوهای بسیار جالب اش (مثلا آن حکایتها در گفتگو با هرمور کی، ۱۳۸۱) و هم کتابی که از گفتگوهایش با شاه نوشته است: از کاخ شاه تا زندان اوین (رسا، ۱۳۷۳). من یک دو باری او را از نزدیک دیده بودم در پاریس و لندن اما همیشه برای کارهایش احترام قائل بودم و امروز هم نظرم عوض نشده است که او از پیشروان اندیشه علوم اجتماعی در ایران است و آدمی است که تئوری را با عمل آمیخت و در کناره عافیت باقی نماند. خود را به آب و آتش می زد تا بلکه تقدیر تاریخی «حواله شده» به ملت را تغییر دهد. و البته نتوانست و نمی توانست. ملت باید سرش به سنگ تجربه بخورد. امروز فکر می کردم که ممکن است او و همفکران اش از داوری و شایگان تا شریعتی در طرح «غربت غرب» و «آنچه خود داشت» ایرانی خطاهایی کرده باشند اما راه همان است. راه ما باید از تاریخ و فرهنگ ما برآید. راه های دیگر بن بست است. چپ باشد یا راست. دلیل سرگشتگی مان هم یکی همین است که راه خود را پیدا کردن صعوبت بسیار دارد و بوالعجبی های بسیار. اما امید می برم که پیش از اینکه کارمان به جنون بکشد یا جنگ به حل معضل موفق شویم.
دو سه دوره تدریس روزنامه نگاری برای مدرسه میانه سبب شد یک دوره کتابهای رایج در این زمینه را بخوانم. کتابهای دکتر احمد توکلی در باره خبرنویسی و ویرایش اخبار و دیگر کارهایش را مفید یافتم. نگاه معلمانه اش در همه کتابهایی که از او دیده ام منعکس است و همین کتابهای او را خیلی آموزشی کرده است. چند کتابی هم که از فرید قاسمی خواندم خوب بود. آنچه در تاریخ مطبوعات نوشته است با جزئیات فراوان همراه است مثلا مطبوعات ایرانی (نشرعلم، ۱۳۸۹). همینطور دوره هایی که از مجلات قبل از انقلاب روی لوح فشرده منتشر شده و حاصل مدیریت رسول جعفریان در کتابخانه مجلس است هم بسیار ارزشمند بود. چه کارهای دوره مشروطه اش و چه کارهای دهه ۴۰ و ۵۰ مثلا تماشا. که ساعتهای سکرآوری مرا مشغول داشت. اما در این کتابها هم دو نکته رماننده وجود دارد. یکی کهنگی روش. مثل کتاب اولین های مطبوعات ایران از فرید قاسمی (نشر آبی، ۱۳۸۳). و دیگری غرقه شدن در مثالهای خبری آمریکایی و سبک هایی که اصلا در رسانه های ایرانی یافت می نشود در کتابهای آقای توکلی. خبر را باید بر اساس فرهنگ رسانه ای مخاطب درس آموزش داد. ترجمه کارساز نیست. 
از کتابهای دیگری که خواندم و در نوع خود کم نظیر است سرگذشت رادیو در ایران به روایت اسناد بود (دفتر پژوهشهای رادیو، ۱۳۸۹) در همین ردیف کارهای اسنادی هم کار اسناد سینما در عهد قاجار کار درخشانی است: روزشمار سینمای ایران از آغاز تا انقراض قاجاریه از عباس بهارلو (فرهنگستان هنر، ۱۳۸۹). 
برای مدرسه توانا یک دوره درس در باره کنشگری و رسانه های نو نوشتم که برای آنهم کارهای مختلفی را خواندم. از مرور کتابهای قدیمی تر زبانشناسی از عهد دانشجویی ام در دانشگاه علامه طباطبایی تا کتاب بسیار خواندنی ۱۴۰ کاراکتر که شیوه نامه ای عالی نسب است برای توئیتر (مشخصات در آمازون) و کتاب فوق العاده و برجسته ای از یک مولف کمترشناخته ایرانی -در میان ایرانیان البته- به انگلیسی در باره تفکر سیستمیک و مدیریت آشوب و پیچیدگی (مشخصات در آمازون). جمشید قرچه داغی اندیشوری است جامع و ژرف نگر که نه اسنوبیسم بعضی و بسیاری از روشنفکران وطن را دارد و نه زبان پیچیده بعضی و بسیاری دیگر را. نه فخر می فروشد به علمی که آموخته و ارائه می کند و نه از عالم واقعیات زمینی دور است و به تئوری برای تئوری دلخوش است. اثر او یک شاهکار مسلم است که پروسه دراز تجربه مدیریت او در سازمان مدیریت صنعتی ایران دوره پهلوی و سپس تدریس اش در آمریکا را پشتوانه دارد. او کشف سال گذشته من بود.
اواخر سال مازیار بهاری پیشنهاد کرد برای سایتی که بزودی رونمایی می شود و به روزنامه نگاری شهروندی اختصاص دارد درسنامه ای بنویسم در باره زبان فارسی. درسنامه را در اوج بحث های تغییر خط و اصلاح خط و اینها نوشتم و ناچار یکبار این بحث ها را مرور کردم و حاصل تاملات و مطالعات خودم را نوشتم. اصل بحث البته این بود که چگونه از خطا باید پرهیز کرد و اصلا خطا چیست و زبان معیار کدام است و خط چقدر در خطا موثر است. این هم بزودی در دسترس عمومی خواهد بود. بخت این را داشتم که کتاب تازه کورش صفوی را برای این درسنامه بخوانم: زبانشناسی در مطالعات ادب فارسی (علمی، ۱۳۹۱). دکتر صفوی نثر روانی دارد و زبان فارسی اش ساده و بی آلایش و ارتباطی و نزدیک به گفتار است. منطق روشن و معلمانه ای دارد که با تسلط اش بر مباحث همراه است و اینجا و آنجا با طنزی خودمانی آمیخته. گرچه با نظری که در یک گفتگوی خبری درباره لزوم تغییر خط به لاتین داده بود صد در صد مخالف ام اما به او احترام می گذارم که در رشد اندیشه علمی در مباحث زبان و ادبیات کوشیده و دانشجو تربیت کرده است. 
 
در نیمه دوم سال یک مشغولیت ذهنی ام طراحی لباس و تاریخ طراحی از خلال عکسها و نقشها و نقاشی ها بود. کتابهای بسیاری را دیدم ولی دو کار برایم خیلی دلنشین بود. یکی مجموعه ای کوچک اما ارزشمند از نقشها و موتیف های ایرانی که علی دولتشاهی منتشر کرده است (مشخصات در آمازون) و دیگری کتاب حجیم و بزرگی که مارکوس هاتستاین و پیتر دلیوس در باره هنر و معماری اسلامی نوشته اند (مشخصات در آمازون). حجم اطلاعات گردآمده و عکسهای کم نظیر و نظم این کتاب در بحث از یک دوره تمدنی وسیع از شمال آفریقا تا بخارا مثال زدنی است.
در آخرین ماههای سال کتابی از آزیتا قهرمان خواندم: شبیه خوانی (آرست، سوئد ۱۳۹۱). این کتاب روز بعد از ولنتاین به دست ام رسید. طبعا ورق که زدم و دیدم شعری در باره ولنتاین دارد اول همان را خواندم. زبان شگفت آوری داشت. سالها بود زبان شاعری مرا شگفت زده نکرده بود. در این سالهای عسرت شعر فقط شاعران زن توانسته اند شعرهایی بگویند که برای من خواندن اش لذت بخش باشد. در سالهای دور ژیلا مساعد مثلا. بعد سارا محمدی. و حالا آزیتا قهرمان. بزرگانی مثل سیمین بهبهانی البته به جای خود که فرم کارشان متفاوت است و کارهاشان عالم دیگری دارد. دو شعر دیگر هم داشت که چشم ام را گرفت در دو صفحه روبرو با یک مضمون منتها با تعبیری عجیب. اولی اینطور شروع می شد: فارسی مرا زایید خوش خط مرا نوشت. دومی هم اینطور: فارسی مرا زایاند.
از دو کتاب دیگر هم یاد کنم که دوست داشتم و مرا با عالم دانشکده پیوند داد. یکی خاصیت آیینگی که دوست دانشورم استاد مایل هروی نوشته است در باره عین القضاه. وقتی چاپ اول اش درآمد من در خیالات دیگری بودم و سراغ کتاب نرفتم. سال پیش برای پاسخ دادن به سوالهای پسرم علی در باره عین القضاه ویراست دوم کتاب را سفارش دادم (نشر نی، ۱۳۸۹) و مثل همیشه از قلم مولف استاد آموختم. گوهری است استاد مایل که باید قدرشناخته شود. و نمی شود. کتاب دیگر اثر نغز بهرام بیضایی است که می پرسد هزار افسان کجاست؟ و در واقع کجایی است (روشنگران، ۱۳۹۱). مقدمه شاهکاری دارد که مثل یک فیلم سینمایی خوب طرح موضوع جانانه ای می کند و ستیهندگی بیضایی را نشان می دهد. با همین انرژی گشتی دراز در ادب فارسی زده است و نشان می دهد که اهل فرنگ چه خطاها دارند در فهم پیشینه هزار و یکشب حتی اگر مثل مارزلف دانشنامه هزار و یکشب فراهم کرده باشند. کاری است کارستان و بیضایی نشان می دهد در شناخت و تحلیل داستانهای افسانه ها و متون ادبی و داستانگوی فارسی از معدود صاحبنظران ما ست و در زمینه تحلیل هزار و یکشب بعد از جلال ستاری نظیر ندارد. اما در آنچه به دست آورده است و بن-مایه زنانه اثر و سخن رهایی بخش و زندگی بخش را کاویده و با صدها مثال و ارجاع تحکیم کرده الحق یگانه است. مثل این چند ساله اخیر چاپ هرمس از هزار و یکشب (1386) کنار تختخواب ام جای دارد و گاهی شبها پاره ای از آن می خوانم و می خوابم. دو شب پیش به پایان قصه عاشقانه علی بکار و شمس النهار رسیدم. هزار و یکشب همه داستان زن است و قهرمانی های او. و این درست مغلوب کردن صورت ظاهر داستان است. زنی که آمده است تا بعد از شبی کامجویی کشته شود پیروز از این کارزار بیرون می آید. و همه زنهایی که در داستانهای او می آیند خصلت های قهرمانانه دارند. درعشق و در ستیز و زندگی. بیضایی موفق شده است اولین شرح اساطیری و کاملا ایرانی هزار و یکشب را بنویسد. 
———-
این یادداشت به خواستاری فرشاد کاشانی از کتابخوان های حرفه ای نوشته شد. از من و دوستانی که دعوت اش را اجابت کرده اند خواسته است از دیگران هم دعوت کنیم از کتابخوانی هاشان بنویسند. از دیگر کتابخوان های حرفه ای یکی سیدرضا شکراللهی است و دیگری سعید حنایی کاشانی. دوستان کتابخوان دیگر هم دارم اما وبلاگ ندارند. بعضی هم به جای کتاب فیلم تماشا می کنند که خب از دایره بحث بیرون است. از میان خانمها اما می دانم شهزاده کرم کتاب است. خاصه داستان و رمان به زبان فرنگان. اگر این سه بنویسند غنیمت است. و البته اگر کتابهای خودشان را هم امسال منتشر کنند غنیمت تر!

نظرات

نظر