از وقتی ایرج افشار دو سال پیش در همین روزها از جهان رفت بارها به او فکر کرده ام. همانطور که تا وقتی زنده بود همیشه کارهایش را با تحسین دنبال می کردم. بعد از رفتن اش هم می دیدم که اثرات وجودی او همچنان ادامه دارد. او تمام شدنی نیست. یادداشت مفصلی نوشته ام با کند و کاو در آنچه او برای رفقایش نوشته است. اغلب آنها به یاد ایشان است و بعضی هم در نکوداشت آنها در زمان حیات. من تمام آن یادداشت ها را که در کتاب مستطاب نادره کاران جمع آمده است با این دید خواندم تا بدانم حلقه دوستان افشار چه کسانی بودند و او را به جهان و فرهنگ ایران و فرهنگمداران اش چه نظرها بود. آن یادداشت هنوز منتشر نشده است و امید می برم که بزودی در مجموعه ای برای بزرگداشت استاد انتشار یابد. 

امشب که شنیدم دوست نازنینی که به علت بیماری زیر تیغ جراحی رفته تا ماهها رنجور خواهد بود خواه ناخواه دوباره یاد حلقه استاد افشار افتادم و قیاس کردن به اینکه آنان چگونه زیستند و ما چگونه از وطن دور افتاده و پراکنده مانده ایم که عیادت دوست هم برای مان آسان نیست. فکر می کردم چه چیزی است که نادره کاران را چنین غنی کرده و پر رنگ و زیبا و دوست داشتنی. چرا ما که در غرب زندگی می کنیم با وجود نعمات ظاهری که از آن بهره مندیم حسرت آن دوران دور تهران اوایل قرن تا انقلاب را می خوریم. تهران در ایام جوانی افشار شهری نبود که بتوان گفت دل می برد. سختی معاش بود و دولتهای ناپایدار و ستیزها و سانسورها و چه و چه. چیست در آن جمع و در دهه های بعد که زندگی تهران را اینقدر رنگین می کند؟
دیشب فیلم سیمین ساخته حسن صلحجو نیز همین حس را بیدار می کرد. در فیلمهای آرشیوی زندگی در تهران در دهه های قبل از بیست و بعد آن تا دهه چهل و پنجاه چیزی بود که دیگر نیست. در زندگی افشار هم چیزی هست از همین شمار. آن چیست؟
در زندگی افشار دو چیز بود که بس غنیمت بود. یکی جمع رفقا. بارها و بارها می بینی که نامهای آشنای دوره های بعد و چه بسا نام آوران همان دوره جمع اند در این پاتوق و آن محفل و این انجمن و آن سفر . یا بحث می کنند و یا کوه می روند و یا در خیابان قدم می زنند و گفتگو می کنند و یا به کافه ای و معمولا به دفتر مجله ای می روند. گاهی هم خانه این دوست و آن رفیق جمع اند. این از ما دریغ شده است. ما رانده شدگان و گریختگان این را از دست داده ایم. در کشورهای مختلف زندگی می کنیم و حتی اگر در یک کشور هم هستیم در فاصله های بعید که میان اش مردمان دیگر و زبانهای دیگر و مسائل دیگر در جریان است. آنچه ما از دست داده ایم مساله مهم فضا و مکان است. ما در فضای دیگری غوطه ور ایم. تهران زیر پامان نیست. خیابانها از ما نیست. هنوز نمی توانیم بگوییم این شهر ما ست. این خیابان ما ست. این مردم ما هستند. 
این را می شد جبران کرد. اگر می توانستیم به ایران رفت و آمد داشته باشیم. می شد سفر کنیم. از آنچه می دانیم با اهل وطن بگوییم و از وطن و اهل آن چیزها بیاموزیم. بده بستان کنیم. این هم نمی شود. ما نه تنها رانده شده ایم که به اجبار سیاست بریده هم شده ایم از وطن. ایران ما درون ما ست. با ما سفر می کند. این خوب است. اما جای فضا و مکان را نمی گیرد.
چرا بریده شده ایم؟ چرا سفر به وطن پرخطر شده است؟ چرا برای دیدن روی وطن و اهل وطن باید هزینه های سنگین متحمل شد؟ چرا زندان و بازجویی و فشار و آزار خانواده و دوستان همراه هر تصمیم به سفر و دیدار است؟ این هم فرق فارق دیگر ما ست با نسل افشار: افشار و حلقه ای که به مهر ایران زنده بودند و زندگی می کردند پای شان در وطن بود و جمع شان جمع بود و سر پر شور داشتند و در وطن قدرشان دانسته بود و همه در یک کلان روایت مشترک بودند. آنهم ساختن آن روز و آینده ایران آن روزگار بود. افشار و دوستان اش با همه مشقت و افت و خیزها که در زندگی داشتند و در سیاست وطن می دیدند از جمله سقوط دولت ملی باز هم امید به آینده داشتند. میان آنها و دولت رضاشاه و میان آنها و دولت بعد از مصدق و کودتا هم باز یک چیز اساسی مشترک بود: آنها جهت کلی واحدی داشتند که دوست داشتن ایران و آباد کردن ایران و مدرن ساختن ایران بود. 
ما این را هم از دست داده ایم. دولتی بر سر کار است که نه دلی به ایران دارد و نه مهری به فرهنگ ایران و نه احترامی برای کسانی که دل شان به مهر ایران گرم است. دولتی سودایی که نه اسلام اش معلوم است چیست و نه ایران برایش اهمیتی دارد. دولتی که هیچ در کار ساختن نبوده است و تنها سوخته است و نابود کرده و آشفتگی به بار آورده و اهل نظر را رانده و دانشگاه ها را بسته یا خوار داشته است و اهل تحقیق را رانده و دست نشاندگان اش را بر کارها گمارده است و چیزی اصیل از ایلغارش سالم نمانده است. 
حال دوباره می فهمم که تهران دور چه ها داشت که امروز ندارد. تهران دور خیلی چیزها نداشت. دانشگاه اش تازه پا بود. مردم اش نیمه روستایی بودند. کتابفروشی هایش اندک بود. خیلی از کارهای تحقیقی اش در آغاز راه بود. خیلی از موسسات مدنی اش تازه داشت شکل می گرفت و تاسیس می شد. اما همین میل به ساخته شدن میل به آبادی و تجدد دلها را گرم می داشت و حلقه یاران را اینجا و آنجا و همه جا. تعداد کسانی که رانده دولت بودند محدود بود و همانها هم که رفته بودند چه به شوروی گریخته بودند یا به آلمان شرقی و دیگر جاها سالهای بعد بازگشتند و هر کدام محترمانه به کاری مشغول شدند که ایران را به اهل وطن و جهانیان معرفی می کرد. آن دولت برای ایران و ایرانشناسی و ایرانشناسان از هر طیفی حرمت قائل بود. اگر دل به ایران داشتی کمتر امکان داشت بی قدر و اعتبار بمانی. حرف ات پیش می رفت. مقاله خوب خریدار داشت. کتاب خوب حمایت می شد. 
عمر افشار در یک چیز گذشت و آن بازیابی آثار ایران بود در قرون ماضیه و ثبت کارهای ایراندوستان و فرهنگمداران بود در دوره خود او. آثار او یا تصحیح نسخ خطی است یا مجلات ایرانشناسی و فهرست های مقالات و راهنماهای تحقیق. همه و همه با محوریت ایران. ایرانی که او وجب به وجب اش را سفر کرده بود و مثل مردم اش افتاده و آزاده بود. 
ما جمع یاران را از دست داده ایم و پراکنده شده ایم. و با دولتی روبروییم که جز زبان مبتذل سیاست وتبلیغ مهوع نمی شناسد و قدمی برای ساختن ایران برنداشته است. حد عالی و آرمانی دولتی که در ایران حاکم است همین هشت ساله دولت ولایی است که با وجود آنهمه نعمت مادی که از راه نفت حاصل شد کشور به ویرانی و آشفتگی کشیده شد. 
حالا برای ما فقط یک چیز باقی مانده است که ممکن است بتواند فضا و مکان دریغ شده را جبران کند و بر زخم پراکندگی مان مرهم گذارد. و آن رسانه است. اما رسانه های ما کجا یند؟ چقدر از وضع امروز میلیونها رانده و گریخته ایرانی باخبر اند؟ چقدر از رسانه های ما گرمی مهر ایران شمیده می شود؟ چقدر باهمستان های ایرانی را شبکه کرده اند؟ چقدر از ما مهاجران خبر دارند؟ چقدر رسانه ها می توانند ما را گرم کنند؟ این را نوروز خوب نشان می دهد. نشان خواهد داد. وقتی نوروز آمد دقت کنید که رسانه مرهم می شود یا نمک بر زخمی که اکنون سی و چندساله است و در این هشت سال چند بار کار ما را به اتاق عمل کشیده است. 
پراکندگی ما را باید جبران کرد. اینطور شاید فضایی هم پیدا شود. ما بسیار ایم. اما رسانه ای نیست که ما را و جمع پریشان ما را نشان دهد. ناچار دیده نمی شویم. حیات ما در این پراکندگی خود موضوع رسانه ای مهمی است. و رسانه ای که به این مهم نمی رسد چرا باید برای من مهم باشد؟

نظرات

نظر