فکر می کنم یکی از مسائل مهمه در شناخت نظام مقدسه همانا دقیق شدن در زبان این نظام است و کلیدواژه هایش. اقرار و اقاریر یکی از آنها ست. از کلیدواژه هایی که این نظام را می توان با آن شناخت. در فکر آن ام که این زبان را کمی سبک سنگین کنم و بفهمم که رمزهایش چیست نه فقط به این قصد که شناخت بهتری از نظام پیدا کنیم که به این خاطر هم که از زبان نظام فاصله بگیریم! بسیاری از ما آلوده به این زبان ایم. از همان منطق استفاده می کنیم. جدا شدن از نظام جدا شدن از این منطق است. یادداشت زیر در بی بی سی فارسی منتشر شده است:

نظام جمهوری اسلامی در حبس مخالفان و منتقدان اش یک استراتژی اساسی دارد: از آنها اقرار بگیرد. چنانکه در تازه ترین موج بازداشت روزنامه نگاران بیانیه های دادستانی حاکی از تکیه مجدد و همیشگی به چیزی است که «اقاریر» خوانده می شود.

در این یادداشت می کوشم روشن کنم چرا اقرار اینقدر برای نظام اسلامی مهم است که حتی به زور و دروغ هم که شده آن را از زندانی طلب می کند. به دلیل اینکه نظام حبس برای پایداری نظام اهمیت فوق العاده دارد نگاه من یافتن پیوندی بین ساختار فکری نظام و گفتار نظام برای توجیه حبس است.

علم حدیث سیاسی

نظام اسلامی متکی به دانش و بینش روحانیون است. دستگاه قضا و قانون و مجازات این نظام هم کاملا در اختیار روحانی ها از مدارج پایین تا مدارج استادی و اجتهاد است. بنابرین باید قرینه ای بین گفتار حبس و گفتار سیاسی و دینی اش وجود داشته باشد. این قرینه را می توان در علم حدیث نشان داد.

سرمایه فکری روحانی حدیث است سرمایه دادستانی هم حدیث است. حدیت روحانی برای مدیریت و سیاست به حسب ادعا به معصوم می رسد و حدیث همان روحانی برای حبس و مجازات به حسب ادعا به مشتی یاغی و باغی و طاغی. روحانی خود را نماینده معصوم می داند. حدیث خود را متصل به سخن معصوم می شمارد. ناچار هر حرف و حدیث دیگری یا باید او را تایید کند یا گوینده را در مقام طغیانگر نشان دهد.

نظام حرافی

نظام مقدس به نحو حیرت آوری نظام حرافی است. به زبان دیگر، چون سرمایه روحانی حرف است و روحانی ها امروزه همه جا هستند و کارشان حرف زدن است مجموعه عظیمی از حرف و سخن تولید می شود که فضای عمومی را پر می کند. روحانی ها به دلیل شغل و نوع نگاه و منابع دانش و آموزش شان تصور می کنند حرف مساله ای بنیادین است و سخن می تواند تغییرات بزرگ ایجاد کند. این است که به جرات می توان گفت در هر روزی از روزهای پس از انقلاب که پیچ رادیویی را باز کنید یا تلویزیون تماشا کنید یا روزنامه ای را ورق بزنید یا پای سخن صاحب مقامی بنشینید بی تردید از یک دو سه تا صد «باید» می شنوید.

روحانی بایدشناس است. او رمز همه کارها را می داند. از نظر تیپ فکری تصور می کند اعلام بایدها و نبایدها تاثیر شگرفی در امور و جان ها دارد و برای اداره کارها موثرترین حربه و ترفند است. اداره کشور در سی و چهار سال گذشته کمتر تغییری در این روش داده است. به زبان دیگر رابطه «باید» و برنامه گسیخته است.

رطوریقای رهبر

رهبر نظام مظهر شاخص این نوع روش و منش است. او به پیروان خود می گوید به سخن اش بنگرند و با سخن خود سیاست را اداره می کند. مثلا وقتی روشنفکران ترور می شوند او لازم می بیند حرف بزند و در حرف، قدرتهای بیگانه و اسرائیل و سازمانهای جاسوسی را مقصر بداند. طبعا پیروان او خواه ناخواه از همین «سخن» پیروی می کنند و هر نشانه و شاهد دیگری را در نقض حرف رهبر کنار می گذارند و نادیده می گیرند سهل است تخفیف می کنند و آن را سست نشان می دهند و به نیروی تمام برای به کرسی نشاندن حرف رهبر می کوشند.

به دلیل قدرت امنیتی و مالی و فشار دستگاه سیاسی برای مرکزیت دادن به حرف و سخن و حدیت رهبر شبکه ای به وجود می آید از یک نظام زبانی و خبری و تحلیلی در توجیه مسائل بر اساس حرف رهبر. در اینجا دیگر اهمیتی ندارد که واقعیت ها چه می گویند. این است که بتدریج پای پیروان از زمین واقعیت کنده می شود و فضا از توجیهات عجیب و غریب پر می شود.

برای خواندن باقی مطلب به این صفحه مراجعه کنید

نظرات

نظر