نوشتن از زبان فارسی برای من بسیار دشوار است زیرا انبوهی از مسائل را با خود همراه می آورد و بدون توجهی ولو گذرا به این انبوهه نمی توان به این سوال ساده پاسخ داد که چرا گروههای نه کم شمار از روزنامه نگاران زبان فارسی را بد و غلط می نویسند.
نگاه کردن از برخی زوایا به این مساله ناامید کننده می تواند باشد. مثلا آشوبی که در فکر و فرهنگ و آموزش ما افتاده است. اما ناچار باید تلاش کرد هر قدر می شود از خسارت بزرگ و بزرگی خسارت کاست. آگاهی را بالا برد. دست کم به اینکه: دوستان، زبان فارسی را بد می نویسیم! پس راهی بجوییم. همین که بدانیم بد می نویسیم ممکن است ما را در نوشتن محتاط کند و در آموختن دلیر.
بیست سال پیش رساله دانشگاهی ام را در باره نگره آموزش زبان و ادبیات نوشتم. در آن زمان اثرهای معدودی در زمینه آموزش زبان وجود داشت. خوب به یاد دارم به آقای حداد عادل پیشنهاد کردم که بیاید از این لشکر دانشجویانی که هر ساله در رشته های مختلف رساله می نویسند بهره بگیرد. موضوع پیشنهاد کند و بورسی چندماهه بدهد تا رساله ها در آن موضوعات – که در فرض موضوعات کاربردی بود – نوشته شود و به گشودن گرهی از گره های آموزشی ما کمک کند. آن زمان معاون آموزش و پرورش و رئیس سازمان کتابهای درسی بود و من تا زمانی که از آنجا به لطف یکی از مدیران تازه نصب شده و حزب اللهی ایشان پاکسازی نشدم چندسالی به ویراستاری برای کتابهای درسی مشغول بودم. البته قبول نکرد! گرچه چند سال بعد شیوه ناقصی از کار را مدتی دنبال کردند و جشنواره ای راه می انداختند و به برخی رساله ها جوایز می دادند. جزئیات خاطرم نیست. کلیات اش همین بود و البته به هیچ نتیجه کاربردی هم نرسید و نمی رسید. به قول دکتر رضا داوری مساله اصلی این است که «ما مساله نداریم». یعنی اصلا چیزی به نام تحقیق و آزمون و راه حل یابی را به رسمیت نمی شناسیم. راه حل ها در جیب مان است. خاصه در مدرسه و آموزش که همه رجال جمهوری در آن نخوانده ملا و مدرس و صاحبنظر اند. در همان دوره چندین بار دیده بودم که کتابها دست به دست می شد و از کسانی که مغضوب بودند گرفته می شد و به کسانی داده می شد که مطلوب دانسته می شدند ولو هیچمدان بودند و یا نزدیک به هیچمدانی. یا اصلا اگر چیزی هم می دانستند به کار تالیف کتاب درسی نمی خوردند. 
نمی خواهم بگویم که علم نزد ما بازی است. نه اینکه نیست. هست. اما باز هم وضع اینقدر بد نبوده است سی سال پیش که امروز هست. چند سال بعد از آن  یادداشت مفصلی در نقد فارسی آموزی به خارجیان نوشتم و کتابی ۵ جلدی را که رایزنی های فرهنگی ایران در تمام دنیا توزیع کرده بودند نقد کردم و نشان دادم که نه روش دارد و نه آموزنده است و نه مفید است و کارآمد. آن زمان تنها کتاب در این حوزه همین کتاب بود. نویسنده اش هم سرشناس. و زبانشناس. اما دریغا که از علم زبان آموزی در آن اثری نبود. بهانه آن استاد هم لابد این بود که دوره جنگ کتاب را تالیف کرده و بمباران بوده و بعد هم اشتغال زیاد داشته و چه و چه. کتاب بدی بود. دریغ می خوردم که این کتاب معرف فرهنگ و زبان من باید باشد. کتابی که هیچ نداشت. حتی یک تصویر نداشت. یک کاشی در آن نقش نبود. یک تابلو خط در آن نبود. دو نما از شهر و روستای ما نداشت. هیچ.
در دانشکده ادبیات دانشگاه علامه طباطبایی درس می خواندم. از پله ها که به طبقه پنجم می رسیدی طرف راست دپارتمان انگلیسی بود و طرف چپ دپارتمان فارسی. هنوز هم برایم سخت است تصورش که تنها من و یک دو تن دیگر از دوستان از این طرف به طرف دیگر می رفتیم و با استادان زبان انگلیسی حشر و نشری داشتیم و سری در برنامه آموزشی آنها که چه می کنند و با ادبیات و زبان چه رفتاری دارند و چگونه آموزش می دهند. مرزی نامریی میان دو بخش کشیده بود. کسی از آن گذر نمی کرد. کسی نمی دانست و نمی پرسید که خب در انگلیسی چه تجربه هایی برای آموزش زبان هست که ممکن است به درد ما بخورد. یک دو استاد من – مثل شمیسا و عبادیان- تصوری از عالم ادب انگلیسی داشتند و باقی اصلا توجهی نداشتند.  
مایکل هیلمن در همان کنگره استادان زبان فارسی که من هم به عنوان مربی جوانی شرکت داشتم و به خود جسارت داده بودم کتاب استادی سرشناس را اوراق کنم از تجربه های خود در آموزش زبان فارسی به دانشجویان اش در تگزاس گفت. می فهمیدم که آنچه او می کند درست است و آنچه ما می کنیم غلط اندر غلط است. اما بعید می دانم استادانی که پای حرفهای او نشسته بودند اعتنایی به حرفهایش کردند. او روش آموزش زبان انگلیسی به خارجیان را الگوی آموزش زبان فارسی به خارجیان کرده بود. اما در ذهن استادان ما که پر از معانی و بیان و غموض ادبی و عروض و عربی بود حرفهای او بسیار سبک سنجیده می شد!
در این جانهای غنی و اذهان مستغنی از جهان معاصر و غرق در متون کهن نوعی سنگینی و نخبگی و نگاه عاقل اندر سفیه هست که هر کسی را رم می دهد. من یقین دارم که در محضر این بزرگان می شود ادبیات کلاسیک را آموخت و به تاسی از ایشان نثر فاخر نوشت اما هرگز زبان فارسی نمی شود یاد گرفت. زبان فارسی به این سنگینی و نخبگی نیاز ندارد. مجموعه ای از مهارتهای شنیدن و خواندن و نوشتن و گفتن است که اجل از شان استادان ادبیات است آموختن آنها. این است که وقتی زبان را به دست این بزرگان می دهید آنها باز ادبیات یاد می دهند نه زبان. اینکه می گویند دانشکده زبان و ابیات مغالطه است و بس. مغالطه ای مهلک. این دانشکده ها در بهترین صورت خود و در نزد استادان کاردان خود فقط به فقط ادبیات و متون قدیم می آموزند و نه بیش. این است که در همان دپارتمان انگلیسی نمایشنامه و داستان می خواندند و استادان ما از دنیای نمایش و قصه نو به صد فرسنگ دور بودند. 
از همین کلاسها باید معلمان مدرسه ها و دبیرستان ها بیرون می آمد. معلمان هم ادامه دهنده راه استادان بودند. این است که فی الواقع مهارت نوشتن زمین می ماند. انشا این کار را نمی کرد و نمی توانست. مهارت های دیگر زبانی هم مغشوش آموخته می شد. 
من در همان رساله هم نوشتم که البته مدرسه ما فیزیک و شیمی و ریاضی و انگلیسی و عربی هم به کسی یاد نمی دهد. مشکل فراتر از فارسی آموزی است. بهترین دوره های آموزشی ما همان دو سه سال اول دبستان اند. بعد از آن سرگشتگی در روش تدریس بیداد می کند. کتابهای درسی بد نوشته می شود. بدتر هم تدریس می شود. خوب هم که تدریس شود نتیجه اش می شود نتیجه سمپادها. سمپاد حاصل بهترین درک ما از آموزش است. و نتیجه اش فاجعه بار. وضع مدرسه های عادی خود ناگفته روشن است.
اینهمه را گفتم و هنوز نگفته ام مساله نوشتار روزنامه نگارانه چرا به این مصیبت دچار است که می بینیم. بماند به یادداشت بعدی. باید این مقدمات را می گفتم تا به آن برسم. اگر راه حلی باشد بدون توجه به این مشکلات نمی تواند مفید فایده ای باشد.

نظرات

نظر