خاله معصومه تنها خواهر مادرم از وقتی دختر خانه بود صبور بود و مهربان ودوست داشتنی. وقتی دبیرستان بازرگانی می رفت من در راهنمایی درس می خواندم و مدرسه مان چسبیده بود به دبیرستان آنها. گاهی از نرده ها رد می شدم می رفتم آن طرف پیش خاله که دختری بود در سالهای آخر دبیرستان. زنگ تفریح شان بود و کمی گپ می زدیم و چیزی با هم می خوردیم. حتما خیلی از روزها هم می آمده خانه ما بعد از مدرسه که آنجا نزدیک بود. خاله به عنوان خواهر کوچکتر خیلی حرمت مادر را داشت و توی خانه شان هم کلی کمک مادربزرگ بود. بعضی وقتها قرآن می خواند و گاهی با هم حرف می زدیم و بعضی وقت ها می دیدی ش که خانه را جارو پارو می کند. احتمالا غذاهای ساده ای هم در خانه می پخته که کوکوی سیب زمینی اش را به یاد می آورم. همین چیزها و بعضی تنقلات را هم می آورده دبیرستان و گاهی من هم مهمان اش می شدم.  سن مان آنقدر به هم نزدیک بود که جای خواهرم باشد. و مثل یک خواهر خوب دوست اش داشتم و دارم.
خاله مشهور بود به صبوری و بردباری. احتمالا این خصلت خاله ها ست در فامیل ما. خاله بزرگ مان هم که خواهر مادربزرگ باشد همینطور بود. نرمخو و با آداب و خانواده دوست. هرچند که می گفتند جوشی است. این را نمی دیدم یا یادم نمی آید. شاید چون ما همه مان جوشی بودیم و هستیم. مهر خاله برای من در آن سالها مهر خواهر بزرگی بود که نداشتم. چون بچه اول خانه بودم. خاله معصومه با یک آقای خیلی خوشپوش و با قیافه مردانه و دلچسب ازدواج کرد. اما باید از مشهد می رفت. و رفت به شهر همسرش گرگان. رفتن او به گرگان برای من و احتمالا همه ما یک جور دور شدن از شهر و دیار و فامیل بود. انگار رفته باشد یک جهان دیگر و غریبه. دیر به دیر می دیدیم اش گاهی هم می رفتیم به این شهر دور سر می زدیم. یکی از اولین سفرهای من در نوجوانی به خانه او در گرگان بود. و چه شیرین بود. مرد خانه قناری دوست داشت یا مرغ عشق. و اینها در قفس خود می خواندند. خاله مثل بچه هاش از اینها مراقبت می کرد. حسین و فاطمه. حسین خیلی شیطان بود. فاطمه آرامتر. خاله دوم باشد انگار.
آن موقع برای ما در مشهد گرگان دور بود. فکر می کردیم این هم تقدیر خاله معصومه بوده که به شهری دور شوهر کند. دیدار یار و دیار و خویشاوندان خیلی مهم بود و ما در حلقه ای از فامیل زندگی می کردیم. و او محروم مانده بود انگار. وقتی هم می رفتیم مادر شوهرش به زبانی حرف می زد که ما نمی فهمیدیم. لهجه ای داشت که برای ما آشنا نبود. مهربان بود اما جای مادربزرگ و باقی زنان سن و سال دار فامیل را نمی گرفت. اما گرگان سرسبز بود و زیبا بود. خاله در بهشت زندگی می کرد اما بهشتی دور از همه ما.
امروز زنگ زدم به خاله تسلیت بگویم. سخت است دخترت دو سال با دیو سرطان دست و پنجه نرم کند و بالاخره مغلوب شود. می گفت چقدر رنج کشید این بچه. و نمی دانست چرا. می گفت لابد مشیت الهی بوده. این چندماه اخیر که حال اش بدتر شده بود خبرش به من هم رسیده بود. مادر رفته بود گرگان به دیدن فاطمه. می گفت خیلی رنج می کشد. آن از شیمی درمانی و این هم از از برق گذاشتن. خاله می گفت من یک مسکن می خورم کلی سردرد می گیرم این بچه این همه بهش مسکن و مرفین می زدند. سی و شش سال اش بود و با پسری که راهنمایی می رود. آدم محصول عمرش جلو چشم اش پرپر  شود. می گویم صبور باشید خاله جان. می گوید چاره دیگری هست؟ آنقدر فریاد زده و گریسته که صدایش هم در نمی آید.
حالا جهان و جغرافیای ما عوض شده است. این من ام که دورم. واقعا دور. آنقدر دور که دیگر نمی شود ببمارستان رفت و شاخه گلی برد. نمی شود به سرسلامتی هم رسید به سوم و هفتم رسید. آنقدر دور که فقط می توانی به اندازه چند دقیقه در عروسی و عزا مشارکت کنی. لعنت به این ستم که دست ما را از وطن کوتاه کرده است. خاله نمی داند چه به جان دخترش افتاده بود که او را از حیات محروم کرد. فکر می کند خواست خدا ست. این آرامش بخش است. اما برای ما که ستم را آشکار می بینیم هیچ آرامشی نیست.

نظرات

نظر