رفیق هم حلقه ای ما آرش بهمنی در مطلبی که بر اساس قرار باید در باره موسیقی می نوشتیم نوشته است: «روزم با موسیقی آغاز می شود و تقریبا هر شب هم با موسیقی تمام می شود.» با خودم فکر می کنم چرا روز من اینطوری شروع نمی شود؟

در تمام راه از دوشنبه به بدخشان ضبط ماشین روشن بود و راننده موسیقی های بدخشی پخش می کرد و تاجیکی و افغانی. من به این فکر می کردم که مضمون ترانه ها چیست و چراست و صدای خواننده خوب است و ورزیده و تربیت یافته است یا نیست. نگران این هم بودم که صدا خیلی بلند است و اگر برای ما در ردیف وسط بلند باشد در ردیف عقب که نزدیک بلندگو ست باید کلافه کننده باشد. یکبار هم صدای مرد قرقیزی که پشت نشسته بود درآمد. ولی کو گوش شنوا.
نگاه من به موسیقی مردم نگارانه است. یعنی مردم را پیشتر از موسیقی و در موسیقی می بینم. آخرین باری که موسیقی را برای لذت شنیده ام کی بوده یادم نمی آید! یادم هست از موسیقی آرم زمانه خیلی خوشم آمده بود. چون همه چیزش ایرانی بود و تازگی داشت که در آرم یک رسانه موسیقی ایرانی استفاده شود. موسیقی تربت جام هم مرا سر حال می آورد که خب ظاهرا ذاتی است! یکبار هم در مسیر خجند به تاشکند ترانه ای از مارتیک سخت پسندم افتاد که این شعر حافظ را می خواند: ای همه شکل تو مطبوع و همه جای تو خوش. فکر کنم دلیل اش این بود که از یک خواننده لوس آنجلسی انتظار نداشتم شعر حافظ بخواند! البته در فکر فیلمنامه ای هم بودم که همان زمان تصمیم گرفتم هر وقت ساخته شد از همین آهنگ برای شروع اش استفاده کنم. شروع آن فیلم هم در ماشین می گذرد و محل اش هم همان دور و برها ست. یکبار دیگر هم که از ترانه ای لذت بردم در همان تاشکند بود سالهای قدیم تر. در خانه ژان دورینگ گروهی که او ترتیب داده بود آهنگ بت چین را خواندند و سخت به دلم نشست. چند سال بعد در خانه شهزاده چنین اتفاق افتاد که با خواننده بزرگ ازبک مناجات یولچی یوا همنشین شویم و شبی سرشار از حال و صفا بود. صدای مناجات یگانه است. از بخت بد آن شب به دلیلی دوربین فیلمبرداری من کار نکرد. و هر چه ضبط شده در دوربین آقای جلالی است که آن وقت نماینده ایران در یونسکو بود در پاریس. هر که او را دید سلام برساند و بگوید یک نسخه از آن فیلم برای مهدی بفرست. فکر کنم دیگر در یونسکو نیست. دوران خاتمی گذشت و این دست آدمهای هنرشناس از دور و بر دولت پراکنده شدند. وقت رشوه خواران و اختلاس پیشگان است!
در این سالهای اخیر که هیچ یادم نمی آید با موسیقی برخاسته باشم گرچه گاهی که بر می خیزم یاد آن شعر سالهای نوجوانی می کنم که در یک مجموعه از مقالات بهداشتی دکتر جزایری تکرار می شد که "اسرار خوراکیها" را نوشته است. در مجله اطلاعات بود گمانم. و آن شعر مکرر این بود که: صبح با خنده ز بستر برخیز قر بده غمزه بیا عشوه بریز! ولی خب این شعر لابد به دلیل تناسب اش با بامدادان در ذهن ام مکرر می شود و اینکه معلوم است حال آن بامدادم خوب است! البته از انصاف نگذریم مدتی در آن سالهای بعد از جنگ در ایران هر روز صبح با این شعر جاودانه و ترانه استادانه شجریان هم حال ها کرده ام و دل خوش داشته ام: صبح است ساقیا قدحی پر شراب کن دور فلک درنگ ندارد شتاب کن شتاب کن. این قدح مضمون یک شعر دیگر هم هست که گاهی صبح علی الطلوع به ذهن من آمده و می آید: خوشا وقت صبوح خوشا می خوردنا روی نشسته هنوز دست به می بردنا. از حضرت استاد میخواران منوچهری دامغانی.
پیش تر از آنها در ایام نیمه دهه ۶۰ که ایام عشق و شعر و چه و چه ها بود هم ترانه دیگر استاد شجریان که غوغا کرده بود مونس دلم بود: کی شعر تر انگیزد خاطر که حزین باشد یک نکته از این معنی گفتیم و همین باشد تا آوازش که راهی بزن که آهی بر ساز آن توان زد و تا برسد به اینکه قد خمیده ما سهل ات نماید اما الی آخر. با حضرت اش حالهای دیگر هم داشته ام مثل بسیاری دیگر از مردم هم عصر و هم نسل خود. هر نوار کاست که از شجریان منتشر می شد در دوره ای که از آن سخن می گویم یک رسانه تمام بود. کلی حرف داشت و کلی حرف مشترک داشت میان ما و او. 
اخرین باری که با موسیقی پرشوری رقصیده ام در جشنواره شرق ترانه لری در سمرقند بود. به سال ۲۰۰۱. یک دو هفته قبل از ۱۱ سپتامبر. موسیقی آغاز و پایان شب های جشنواره دنیایی از شور و مستی بود. رقصیدن شب آخرم را فراموش نمی کنم.
یعنی که باید همینطوری ها بشمارم ترانه ها را. از بس که معدود اند! ولی واقعیت همین است که سالها ست موسیقی در زندگی من جایی ندارد. برای کسی که در باره موسیقی فیلم هم ساخته است این اعتراف عجیبی است. ولی خودم هم رمزش را نمی دانم. شاید موسیقی ها خراب شده یا شعرها ویران است یا حس ها درست نیست. آرش نوشته ترانه هایی را می شنیده که به زمین و زمان فحش می داده اند. آخر این هم شد ترانه و شعر و سرود و حال؟! خب نامجو کمی وضع اش فرق می کند. اما او هم دیگر دلدار این دل رمیده از موسیقی نیست. بعضی موسیقی ها و ترانه ها لج ام را در می آورد. اسم نبرم بهتر چون بعضی رفیقان رانارحت می کنم بیهوده. اینطوری ها ست دیگر. موسیقی از نوع رایج اش در سرزمین باستانی و نوع همه پسندش دلبری نمی کند.
صدای خواننده های بدخشی که در عروسی ها می خوانند و راننده ما آنها را دوست داشت صداهای خوبی نبود. آن قدرت که یک صدای کوهی باید داشته باشد نداشتند. معلوم بود در مکتبی درس نخوانده اند و استاد ندیده اید و زحمت نکشیده اند. اما لطفی داشت یا لطفکی. دل من هنوز در صدای گلچهره جا مانده است که به بلندای فلک می خواند در ختلان زمین. صدای آدینه هاشم را دوست دارم وقتی می خواند کهن دیارا دیار یارا دل از تو کندم ولی ندانم که گر گریزم کجا گریزم. شعر نادرپور را. و صدای دولتمند را دوست دارم وقتی شعر لایق را می خواند. از مادرش می گوید. از سرنوشت تاجیکان می گوید. و ترانه های پاپ تاجیکی دهه هشتاد میلادی را که یکجورهایی یاد ویگن و ترانه های تلویزیون ملی ایران را زنده می کند با تصویرهای ساده و گاهی گیتاری. با این دوره هم یک چند محشور بوده ام.
پیشترها صدای دمیس روسوس را دوست داشتم و بعد خولیو را. بعد سایمون و گارفونکل را به خاطر صدای سکوت شان. آهنگهای فیلم "فارغ التحصیل" مثل خانم رابینسون. و نمی دانم اینطور چیزها دیگر. ولی صدای آوازهای مردان بیمانند آلتایی و زنان ازبک و گروه خوانان گرجی در گوش ام هست و عاشیق های آذربایجانی گاهی. باید به سمت همین صدا بروم. و چون کسی نیست و رادیو و رسانه ای نیست که این ها را پخش کند من هم شب را بدون موسیقی سر می کنم. و روز را با ترانه ای در پشت چشم های خوبالود شروع می کنم. این که موسیقی های من گم شده خودش مساله ای است که باید برایش سبب یابی کنم. و چاره بجویم. می شود آدم با موسیقی رابطه ای نداشته باشد؟ موسیقی خودم را نمی یابم.
بعدالتحریر:
دوستان دیگری که نوشته اند غیر از آرش که در متن آمد هم طیف رنگینی از علایق را به نمایش گذاشته اند. مقدم السفرا داریوش ملکوتی است که سهم بسزایی در گسترش طربستان وب فارسی در نسل اول وبلاگیون دارد:
دویم سام الدین ضیایی از زعمای حلقه است که ذوق اش خیلی بیشتر از تحمل این فقیر پلورالیستیک است:
و دیگر پارسا صائبی است که از اهالی تکنیک است اما از علوم انسانیه و موسیقائیه هم سررشته دارد و در طنز به سبک رهبر معظم صاحب طرز و طراز است – و از خود رهبر هم بهتر طنز می گوید – اما اینجا به حماسه روی آورده است:
گفتم حلقه این هم صفحه اش در فیسبوک که گوشه خلوتی است برای اهل دل و لایک خور عمومی نیست:

نظرات

نظر