وقتی نگاه می کنم می بینم از یک منظر هر چه آموخته ام از گروه بوده است. دبستان که بودم عضو انجمنی بودم که آقای سروری ناظم ما و آقای صابری مدیر ما در مدرسه تعلیمات دینی صابری آن را اداره می کردند. و حتما یکی از شاخه های انجمن حجتیه بوده است. آن زمان تعلق به گروه برای ما که بچه بودیم اهمیت مضاعفی داشت. پنجشنبه ها به نوبت خانه اعضا جمع می شدیم و بحث و سخنرانی و طنز و بازی بود. بعضی وقتها دعای ندبه می رفتیم که خانه چند نفر از پدران شاخص اعضا تشکیل می شد. روزهای پانزدهم شعبان هم که دو سه دوره یادم هست عضو گروه سرود مدرسه بودم و چند جا برای سرودخوانی می رفتیم و تحویل گرفته می شدیم و حال و هوای دلچسبی داشت. سال آخر مدرسه یادم هست یکبار هم لابد تحت فشارهای وزارت آموزش و پرورش من و یک عده دیگر را فرستادند مراسم چهارم آبان یا نهم آبان در سالن سرپوشیده سینای مشهد. یادم هست که لباس محلی پوشیده بودیم و اصلا راحت نبودم. شاید هم تاثیر تعلیمات مدرسه بود که خیلی با دستگاه شاهی نمی ساخت. یا به خاطر دخترهای مدرسه ای بود که خیلی خوش لباس تر بودند!
در سالهای بعد از دبستان پیشاهنگ بودم. عشقی داشت طرح ریزی برای آینده که مثلا خلبان می شویم یا چه و چه. بعد وارد کلوب جوانان محل شدم. اول گروه تئاتر داشتیم. یکبار هم برنده شدیم رفتیم اردوی رامسر. بعد رفتم وارد گروه موسیقی شدم و سازم ساکسیفون بود. اینجا هم یکبار دیگر سر از اردوی رامسر درآوردم. ساز خیلی بزرگ بود. صدایش هم زیاد. مناسب تمرین در خانه نبود. ساز دیگری انتخاب کردم ولی خیلی به جایی نرسید. ولی عشق آواز به سرم افتاد و سالها ماند. نمی شود آدم یک پشت اش به تربت جام برسد و از آواز سر در نیاورد. 
سالهای دبیرستان دیگر بتدریج وارد گروههای مذهبی و سیاسی شدم. حلقه های کتابخوانی با بزرگترها بود و شریعتی و کتاب جلد سفید و کتابهای ممنوع و قاچاق خریدن عشق داشت. پیش این و آن استاد رفتن و درس خواندن از عربی تا فلسفه اسلامی. بعد گروه کوهنوردی راه افتاد. خودمان را آماده می کردیم برای چریک بازی. برفهای آن سالها را من بیشتر در کوه ها یادم مانده است. انقلاب که شد دیدم گروههای سیاسی جورواجور هیچکدام به دلم نمی نشیند. آن هم زمانی که در گروه بودن اصلا شان و هویت بود. نمی شد جزو گروه نباشی. آرمان مستضعفین بود که برخی دوستان ام را جذب کرد. انجمن اسلامی بود که برخی دیگر را با خود برد و بعد سر از تصرف سفارت آمریکا درآوردند. مجاهدین خلق بودند که چندتایی از دوستان ام را نفله کردند. یک دو گروه چپ هم بود که دوستانی را به اعدام رساندند یا به زندان انداختند. من بنی صدری بودم. ولی نهایتا سر از کانون ابلاغ اندیشه های شریعتی درآوردم. بعد همه چیز از هم پاشید. دانشگاه را بستند و هر کس به گوشه ای گریخت و من داشتم در روستاها درس می دادم. در اولین گروه مدرسان نهضت سوادآموزی. 
 
وقتی به تهران برگشتم همه چیز عوض شده بود. دانشگاه ها هم دیگر باز نشد. سالهای سیاهی بود. حالا پس از یک وقفه دوباره کوه زنده شده بود. گروه شده بودیم و می رفتیم کوه. درکه و توچال کار هفتگی مان بود. عباث هم که از اصل کوهنورد بود زد به کار حرفه ای کوهنوردی. اول مشهد بود و بعد آمد تهران. دانشگاه که باز شد هم کوه می رفتیم و هم دوباره گروه دیگری درست کردیم که می رفتیم دوره خانه های دوستان و بعضی استادان را هم دعوت می کردیم. در خانه می شد حرفهایی زد که بیرون نمی شد. این همان دوره ای است که آذر نفیسی هم لولیتاخوانی را با گروهی دیگر از دانشجویان تجربه می کرد و بعدها آن را نوشت. ما دانشجویان دانشکده ادبیات علامه طباطبایی بودیم و او استاد دپارتمان زبان انگلیسی بود. کمی بعد خاوران راه افتاد. من مشهد بودم. برای دوره فوق لیسانس. شدم جزو گروه خاوران. دوره عجیبی بود سرشار از ناامیدی و انرژی. بعد آمدم کردستان. گروه کردستان شناسی را راه انداختم. دو سمینار هم برگزار کردیم. و بعد دیگر ترک وطن بود. تجربه های بعدی من در همکاری های رسانه ای گذشت. اما وقتی وبلاگستان راه افتاد دوباره گروه شدیم و این بار حلقه ملکوت راه افتاد. با همه افت و خیزهایش. تجربه ای بود که من از آن مفصل نوشته ام اما هرگز چاپ نشد. قرار بود در همشهری منتشر شود. نشد. و زمانه که اوج کارهای من با گروه بود و بزرگترین گروهی که تجربه کار روزانه و طولانی با آن داشتم. باید زمانی تجربه هایش را که برای خود کتابی است بنویسم. و پس از آن باز هم گروههای کوچک متعدد تا جنبش سبز و ایران ندا. تا هم امروز که با چند گروه آموزشی و بحث سر و کار دارم.
 از هر گروه چیزی آموخته ام و می بینم که بدون گروه چیزی چندان نیاموخته بودم. سیاهه گروههایی را که در آن به نحوی فعال بوده ام به چند برابر سنین فعال اجتماعی ام می رسد یعنی که در هر سال عمر با چند تایی از گروهها دلبسته و پیوسته بوده ام از گروههای دو سه نفره و سخت جان و سرسخت دوستانه تا گروههای بزرگتر دوستانه و دانشجویی و حرفه ای. همه این سالها می دیدم که نظام برآمده از انقلاب هر نوع گروه و تشکیلاتی را به هم می ریزد. حتی کافه کتابفروشی ها را هم تحمل نمی کند. هیچ پاتوقی باقی نمی گذارد. تا می تواند در کار گروه شدن مردمان اخلال می کند. هر آشنایی را به هم می زند. همه را بیگانه می کند. همه را بیگانه از هم می خواهد. از گروه می ترسد. گروه و کار گروهی و نقش گروه را مسخره می کند تحقیر می کند. نتیجه اش این است که جامعه ایران را بی مرکز و بی گروه و بی آینده کرده است. زیر پای همبستگی اجتماعی را خالی کرده است. اینها همه را کرده است تا قدرت خود را تحکیم کند. با از بین بردن بهترین سالهای عمر نسل های جوان که در گروه و از گروه می آموزند. با پراکنده ساختن گروهها آنها را زیرزمینی کرده است. نقش واقعی گروه را از آن ستانده و در برابرش صف کشیده است. خود را و نیروهای خود را سازمان داده است و در مقابل مردم را تا توانسته از سازمان یافتن محروم کرده و بازداشته است. 
چاره چیست؟ در برابر صدها مانع که در برابر گروه شدن ما گذاشته است چه باید کرد؟ آیا اصلا امیدی به گروه هست؟ آیا گروههای کوچک و پراکنده ما می تواند چاره این حجم بیچارگی شود؟ چه می توان کرد برای اینکه این لش دولت همه ما را زیر جسد سنگین خود خفه نکند؟
 
در دنباله این یادداشت چند کلمه ای در این باب می نویسم. دوستان دیگر هم دارند می نویسند. دوستان حلقه وبلاگی گفتگو. این تازه ترین حلقه ای که به آن پیوسته ام. حلقه بزرگی نیست. اما این مهم نیست. گروهی است که دل ما را گرم می کند به نوشتن و همفکری. چیزی که سخت به آن نیاز داریم.

نظرات

نظر