در حلقه وبلاگی گفتگو بحث از این شد که در باره نامه تقی رحمانی و پرسش ژیلا بنی یعقوب (در فیسبوک) از او بنویسیم که چرا رفتی؟ و اگر تو هم و آدمهایی مثل تو هم بروند چه کسی بماند؟ و اصلا اینکه تا کجا می توان مقاومت کرد و ماند؟

اینها پرسش های ظاهرا ساده ای است اما دنیایی مساله را با خود همراه می آورد. همه بحث هایی که می توان در باره امروز و دیروز جامعه ایرانی کرد. همه آنچه به هویت ایرانی مربوط می شود. همه بحث های تجدد و پیشرفت و نوخواهی و تحول طلبی. همه همین جا در همین پرسش به هم گره می خورد.
این روزها به دو سه مناسبت از جمله همین نامه تقی رحمانی سخت مشغول فکر و کار و مطالعه و یادداشت برداری بوده ام که دریابم بر ما چه می گذرد که گویا به جایی که می خواهیم نمی رسیم و ترک وطن می کنیم. و اگر در وطن هم می مانیم میل آوارگی داریم و کوه و بیابان مان آرزو ست.
مصاحبه مفصل مهرنامه با دکتر سریع القلم را که دیدم یکجا خواندم و به نظرم رسید دایره المعارفی از ایرادهای جامعه ما ست! یعنی هر چه فکر کنید در یک مصاحبه جمع کرده است. انگار داشتم خلقیات ایرانیان جمال زاده را می خواندم. در نگاه اول حرفها به نظر درست می رسد. تاکیدی که بر رسانه و اهمیت آن هم در شرایط جامعه ما کرده هم به دلم نشست طبعا. چون خود نیز بر این باورم که رسانه نقشی مهم دارد و این مهم یعنی محوری است. یعنی به قول عباس عبدی جانشین ناپذیر است و خود جانشین بسیاری پل های خراب شده و نهادهای از کار افتاده است. 
اما چیزی در حرفهای سریع القلم هست که دوست ندارم. نقد خوب است اما اغراق بد است. از آن بدتر این است که درزبان و بیان ظاهرا علمی حرفهایی بزنیم که انگار جز بدبختی نمی بیند بدبختی ما را هم ابدی می بیند. من اصلا سر از حرفهایی از این جنس در نمی آورم:

«چه در دوره مشروطه و چه پس از مشروطه، ریشه مشکل در فکر ماست. سطح شناخت در حدی نبوده که ما را همسطح کره و ژاپن قرار دهد. فکر نخبگان یک کشور است که می‌‌تواند جایگاه یک کشور را در سطح جهان مشخص کند. اگر از من بپرسید که مشکل توسعه‌‌نیافتگی ما در کجاست؟ خواهم گفت که سطح فکر ما همین است که می‌بینید. خلقیات ما اجازه نمی‌‌دهد که سطح فکر ما رشد کند. در بین هنرمندان، کارگردان‌ها، سیاستمداران، نویسندگان، کارمندان، سیاستگذاران، اطبا، مهندسان و… در داخل و خارج کشور مشاهده می‌کنید که درجه ستیز و ناسازگاری تا چه حد بالاست. ما ایرانی‌‌ها از ستیز با یکدیگر لذت می‌بریم. برتری‌طلبی و ریاست‌طلبی ما در ستیز با دیگران است. این موضوع را با چینی‌ها، کره‌ای‌ها، آلمانی‌ها و ژاپنی‌‌ها مقایسه کنید. هارمونی اجتماعی مبنای تعامل اجتماعی است. از این تعامل صنعت و حزب به وجود می‌‌آید. تاریخ تحزب در ایران تاریخ انشعاب است. چون ما در تعامل با یکدیگر مشکل داریم. کینه، حسد، بی‌انصافی، تخریب، تضعیف، تعصب و خودبزرگ‌‌بینی از جمله بیماری‌هایی است که در حوزه فرهنگی است و به ما اجازه نمی‌دهد که از نظر فکری رشد پیدا کنیم.»

به نظر من کسی که تحصیلات عالی دانشگاهی دارد و استاد و مولف کتابهای خوبی است و تاریخ نزدیک ایران را خوب خوانده و می شناسد باید نحوه نگاه اش به جهان پیرامون و مصائب وطن اش بهتر و دقیق تر و سازمان یافته تر از اینها باشد که همان حرفهای جمالزاده را تکرار کند. این نحوه نگاه که مشکل در فکر است و خلقیات است نه پایه علمی دارد و نه راه حلی در خود نشان می دهد. بله می توان صدها شاهد در تایید این حرفها آورد ولی این چیزها مختص ایرانیان نیست. و اصلا بحث اخلاق چه فردی و چه اجتماعی جدا از ساختارهای اجتماعی و گفتمان های حاکم بر اذهان نیست. و بعد راه حل کدام است؟ چطور می توان از چنبره این خلقیات نجات یافت؟ راه حلی ظاهرا وجود ندارد. چون استاد دانشور ما معتقد است که از مشروطه تا امروز وضع همین بوده و خب اگر صد سال است وضع همین است چرا صد سال دیگر هم همینطور ادامه نیابد؟
به نظرم همین نشان می دهد که مساله شناسی ایشان خطا ست. زیرا وضع ایران در صد سال گذشته بسیار تغییر کرده است و دوره های درخشان وکارهای کارستان در آن کشور باستانی انجام شده است و اصلا اینطور نبوده که همه چیز قربانی حسد و تخریب و تعصب شده باشد. این نحوه تعمیم دادن نافی شواهد عینی در تاریخ معاصر است. نوعی وحدت مصنوعی بخشیدن به مفاهیم متعدد تاریخ ما ست تا حرف خود را مستند کنیم. مثل نگاه حزب مارکسیست لنینیست می ماند که اصرار دارد تاریخ را آسفالت کند و یک معنا و یک جهت از آن درآورد. نوعی ساده سازی خطرناک است.

در ایران مردان و زنان بزرگ ظهور کرده اند و آثار و برنامه های موفق ساخته و پرداخته و رفته اند و بسیاری هم هنوز هستند و دست در کار کارهای کارستان اند. موسسان دانشگاه تهران که بوده اند؟ نهادهای مدنی ایران را چه کسانی تاسیس کرده اند؟ صنایع بزرگ و کارخانه های موفق را چه کسی بنا نهادند؟ طرحهای بزرگ و ملی از آبرسانی و لوله کشی تا متروی تهران را چه کسانی طرح ریختند و اجرا کردند؟ سینمای ایران را چه کسانی آباد و خوشنام و جهانی کردند؟ کتابهای بزرگ و دوران ساز صدساله اخیر را چه کسانی نوشتند؟ معماری مدرن ایران را چه کسانی پی ریختند؟ راههای خاکی ایران چگونه به شاهراه ها و بزرگراهها تبدیل شد؟ بهداشت چگونه همگانی شد؟ زنان ایران گامهای بزرگ برداشته اند و نقش پیشگام یافته اند و همانجا نیستند که در مشروطه بودند و سطح سواد عمومی ملت هم اصلا قابل مقایسه با آن دو درصدی که سریع القلم از دوره مشروطه یاد می کند نیست. و از این دست بسیار. ایراد هم کم نیست اما مانع دیدار راههای طی شده و بناهای پی ریخته نباید باشد. 

سوال اصلی این نیست که مشکلات جامعه ما چیست بلکه سوال اصلی این است که کدام مشکلات مردم دلبسته به وطن را می رماند. اگر بخل و حسد مانع رشد تاریخی بود که بشر از هابیل و قابیل اینسوتر نباید می آمد! اخلاق رشد و توسعه اخلاق فضایل اتوپیایی نیست. وانگهی در کشوری که مردان و زنان بزرگی فقط در همین چندساله از دست داده که عاشق وطن بوده اند و کارهای بزرگ کرده اند جفا و خطا ست که بگوییم کسی به فکر ایران نبوده است. از ایرج افشار تا سیمین دانشور. و البته صدها تن دیگر هستند که به ایران عشق می ورزند و کارهای بزرگ می کنند. از موسوی تا فرهادی.
وانگهی بر استادان کارشناس فرض است که عیب را که می شناسند راه چاره هم ارائه کنند. ولی طبیعی است که اگر عیب را در خلقیات جستجو کردیم راه چاره ای که می دهیم نیز درس اخلاق است. درس اخلاق نجات بخش نیست. 
من فکر می کنم مشکلات یک جامعه کاملا از ساختارهای آن بر می آید. بخشی از این نوع نگاه را دکتر همایون کاتوزیان به کار زده و تحلیل های ساختاری عالی داده است. گرچه من با او همداستان نیستم که همه نتایجی که می گیرد صواب است. اما روش کار او را استوار می بینم. اگر در سطح اخلاقی و فکری هم موضوع را بنگریم باز مسائل کلان ما چیزی غیر از بخل و حسد و خودبزرگ بینی است. 
دیشب کتاب داریوش شایگان را در باره هویت چهل تکه ورق می زدم با این اندیشه که ببینم بین تعدد و تکثر و چهل تکه بودن هویت ایرانی و اندیشه شایگان چه رابطه هایی می توان یافت. سوال ام این بود که دریابم در اثر این اندیشمند ایرانی هویت متکثر ایرانی چگونه منعکس شده است. کتاب شایگان به من متنی برای تامل در مساله خودم می داد. او از سطوح مختلف آگاهی می نویسد و من می کوشیدم آن را بر وضع جامعه ایران تطبیق کنم. با بازگشت به مقاله مهرنامه و حرفهای سریع القلم با همان دید نکته های دیگری هم یافتم. فشرده آنها را می توان چنین فرموله کرد که ما در جامعه خود با لایه های مختلفی از اندیشه و آگاهی ارتباط داریم که در تنازع با یکدیگرند. وقتی یک یا دولایه باشد قابل مدیریت است اما وقتی به ده لایه و بیشتر می رسد طبعا نوعی سرگردانی و آشفتگی ایجاد می کند. فهرستی از تنازعات فکری ما را می توان چنین برشمارد:

  • عقل در برابر وحی
  •  همزمانی و زنده بودن تاریخ و فرهنگهای متعدد در کنار هم
  • جداسازی و دیوارکشی داخل در برابر خارج و ایرانی در برابر بیگانه
  • بیرون آمدن از تاریخ مالوف خودی و قرار گرفتن زیر سیطره تاریخ بیگانه و غربی 
  • وحدت گرایی سفت و سخت و بی انعطاف و همان مشکل «یک» درمقابل حق متمایز بودن
  • فرهنگ رسمی و دولتی که در برابر فرهنگ غیررسمی قرار می گیرد
  • اندیشه ملی در برابر اندیشه قومی
  • تبعیت طلبی و ولایت فروشی در برابر استقلال فرد و آزادی فکری
  • اجبار در برابر قدرت انتخاب 
  • روش توافق در برابر روش تحمیل
اینها بخشهای مهمی از تنازعات فکری در جامعه ما ست. اما آدم وطن خودش را برای اینکه در میان عقل و وحی نمی تواند انتخاب کند ترک نمی کند. اینکه تاریخ های متعدد و فرهنگهای نامانوس در کنار هم زنده باشند هم آدم را برای ماندن مردد نمی کند. و همینطور دیگر منازعات فکری که حتی می توان گفت طبیعی است و بخصوص در جوامعی که از سنت به سوی مدرنیته رانده می شوند خیلی طبیعی تر است. 

اما نامه تقی رحمانی را که می خوانیم می بینیم او در برابر همه این منازعات فکری سی و اند سال فکر و اندیشه به خرج داده و کوشیده راه خود را بیابد. اما کجا به بن بست رسیده است؟ این همان جایی است که مانع رشد ما ست. زیرا نیروها و سرمایه های انسانی ی ما را می راند و منزوی می کند یا آواره می سازد. 
یکبار دیگر به فهرست تنازعات فکری خود نگاه کنیم. کدامیک از آنها ما را می راند و می رماند؟ برای همه تنازعات فکری ما راه حل وجود دارد و راه های بسیاری هم رفته ایم و نکته های بسیاری هم حل شده است. اما برای یک چیز راه حل وجود ندارد: تحمیل و اجبار و حذف. این همان بن بستی است که ما را به تبعید رانده و در جهان آواره ساخته است. آنها که مانده اند راههایی برای آسان کردن کار بر خود یافته اند. اما آنها که رفته اند راهی دیگر نیافته اند. یا دیگر راهی برایشان نمانده بوده است. 
چاره در مهار تحمیل است. مهاجران و تبعیدیانی از طراز تقی رحمانی به امید همین چاره گری است که رنج تبعید را بر خود هموار می کنند. آنها که سعادت ماندن دارند و راههای مقاومت پیدا می کنند هم به نوعی دیگر در چاره گری تحمیل موثر می افتند. این تفاهم در دو سوی مرز آینده را تغییر خواهد داد. ما باید مساله تحمیل و اجبار را اوراق کنیم و از تحلیل کنیم و زیر ذره بین ببریم و تمام سویه های این اختاپوس را واشناسی کنیم و از تحمیل برگذریم. ما عقبه های زیادی پشت سر گذاشته ایم. این از همه دشوارتر و ریشه دارتر و مغاکی ژرف تر است. زبان تازه ای و دین تازه ای و روابط تازه ای نیاز داریم تعریف کنیم. همه چیز را باید از سیستم تحمیل یاب بگذرانیم و هر چه تحمیلی است دور بریزیم تا افق تازه ای که منتظر ما ست گشوده شود. ما شایستگی این را داریم. این راه صد ساله بهترین حاصل خود را در همین جا می دهد. مقصد آزادی از تحمیل است. آبادی و شادی هم در همین است. خارج یا داخل کار ما این است. گروههای پیشرو ما و رهبران آینده نگر ما از همین منظر قابل تشخیص اند. عصر خداحافظی با تحمیل و اجبار فرارسیده است. به قول رحمانی ایران آبستن دوره تازه ای است.
از دوستان دیگر:
سام الدین ضیایی: چرا می ماندم؟ که یادداشتی خواندنی است. این جمله اش که بین گوگوش و شجریان و عبدالباسط مانده بودیم خیلی گویا و بامعنا ست. منتها من با بخش آخرش موافق نیستم. کسی که می رود نباید زبان طعن و امر و نهی بر کسانی که مانده اند باز کند. چنانکه آن کس که مانده است نباید گریختگان و آوارگان را به چشم بیگانه شدگان بنگرد. راه ما از تفاهم می گذرد و درک شرایط یکدیگر در برابر زروگویان اهل تحمیل و حذف.
آرش آبادپور: از رفتن، از نرفتن؛ راست می گوید ما نرفته ایم نمی شود رفت از وطن. این مساله در ذهن و جان ما ست. در واقع ما رفتانده شده ایم! مساله این است. و این اصلا امری ذهنی نیست. کاملا جغرافیایی است.
محمد معینی: چرا باید رفت؟ چرا باید ماند؟ حق با او ست. رفتن و ماندن مهم نیست. اصل همت در «پرورش داخل» است.
آرش بهمنی: چرا نماندم؟ یادداشتی از نویسنده ای که نسل خود را نسل زندگی می داند نه مبارزه. مبارزه می کند که زندگی کند. و یا مبارزه اش زندگی است. این نکته خوبی است و نکته های کمترگفته ای از زندگی نسل جدید را بیان می کند. نسلی که محاسبات «انقلابی» را مرتب به هم می ریزد.
مسعود برجیان: چرا رفتم؟ چرا ماندم؟ مسعود به درستی اشاره می کند که مهاجرت اجباری صورتی از همان سیاست حذف است. زیرا مهاجر را نهایتا و در اغلب موارد از آگاهی روزمره از وطن محروم می کند و او را از گردونه تاثیرگذاری خارج می کند. 
آرمان امیری: رفتن یا نرفتن؟ چرا مساله این شد؟ با این نوشته آرمان کمترین توافق را دارم. به نظرم نه روایت تاریخی اش قابل قبول است و نه نتیجه گیری اش. به نظرم این یک پایه اخلاقی است که آنچه می کنیم را به صورت قاعده عام تبیین کنیم. اینکه بگوییم نباید از کار و اقدام خود مانیفست درست کنیم به نظرم خطای منطقی دارد. ضمن اینکه میزان همدلی متن با رنج تقی رحمانی حداقل است.
مریم اقدمی: از رفتن هایمان حماسه نسازیم؛ و البته از ماندن هامان هم تراژدی. برعکس اش هم ممکن است: از رفتن تراژدی نسازیم از ماندن هم حماسه. مریم بدرستی می گوید این یک روند است یک مساله است. انتخاب شخصی نیست. من فکر می کنم نه حماسه نه تراژدی مساله را حل نمی کند. باید این روند را تا آنجا که اجباری است متوقف کرد. چه ماندن اجباری چه رفتن اجباری. 
شهاب الدین شیخی: با گیوتین بریده شدن، یا همان قصه چرا نماندم؛ یادداشت شهاب خیلی شبیه یادداشت تقی رحمانی است. شرح حال احضارهای مکرر و فشار برای اینکه یا ساکت شوی یا بگذاری بروی. 
پارسا صائبی: چرا رفتم؟ چرا ماندم؟ چرا آمدم؟ پارسا می گوید می شود دو وطن داشت و هر دو را دوست داشت. در نوشته او از اجبار سیستماتیک دولتی برای گریزاندن شهروندان از کشور خبری نیست. 
محمود فرجامی: ماندن، رفتن، انزجار؛ در عوض محمود جبران کرده و اساس را گذاشته بر انزجاری که باعث مهاجرت می شود. مهاجرت از وطنی که شبیه آشغالدونی شده است! من شاید تجربه های متفاوتی دارم ولی هرگز نمی توانم وطن ام را آشغالدونی بنامم. اما حکومت را چرا. به نظرم حکومت کشور را اشغال کرده است. در واقع ایران اشغال-دونی شده است.
داریوش محمدپور: هر کجا باشد شه ما را بساط؛ مهاجرت کردن یا نکردن مهم نیست مهم این است که در وطن یا مهاجرت چه می کنیم. آیا می توانیم برای ایرانی تلاش کنیم که در آن مردمان اش امنیت داشته باشند و آرامش؟

نظرات

نظر